حس سلام علیک نیست. فعلا این مدلی عشقمه! دلم می خواد! این که جرم نیست! اگر هم هست که هست به جهنم! اینجا مال خودمه هرچی من دلم بخواد!
صبح1شنبه. عجب هفته ایه این هفته! دیروز صبح کلاس واقعا مزخرف بود. خدا بگم چیکار کنه این با سابقه ها رو با تجربه ها رو که، … این امیر اول امسال خوندن بلد بود به خدا می خوند الان دیگه نه از معلم حساب می بره نه درس می خونه نه نظم داره و… کسی هم خیالش نیست. از خودم تعریف نمی کنم اصرار هم ندارم به کسی ثابت بشه ولی خداییش زیر دست من نه امیر این طوری هار بود نه مهدی. به خدا کلاس کلاس بود نه تیمارستان. دیروز صبح پلشتی بود از اعصاب خوردی. ولی من دیگه تقریبا بلد شدم. درگیر نمیشم. میام کنار میشینم به تماشا. حالا که به نظرش این مدلی درسته بذار هرچی دلش می خواد کنه. فقط عزای سال دیگه رو گرفتم که اگر کمک نباشم و این جونور هایی که از بچه ها ساختن رو بدن دستم باید1سال جون بکنم تا باز اهلی بشن. داخل اون محیط خیر سرمون فرهنگی کسی حرف کسی رو نمی فهمه. من هم به نظرم در حال دیدن1فیلم سراسر چیز هستم. مادر بچه میگه خرداد که امتحان نیست سرویس پول اضافی ازم می گیره اگر اجازه بدی خرداد نیام. همکار میگه مدرسه هست باید بیاد درسش ضعیفه و و و … بهش میگم عزیز این ها ندارن پول اضافه بدن این بچه رو بهش سخت می گیری این در هر حال درس نمی خونه چون داخل ذهنش نمیره نکن. طرف میگه بی خودی میگن ندارن مدرسه هست باید بیان دیگه درسش ضعیفه باید تمرین کنه هرچی هم واسش توضیح میدم که2سال این بچه زیر دستت بود خداییش این تمرین کردن ها چند درصد پیش بردش باشه تمرین کنه ولی این مدلی بهشون ظلم میشه باز شبیه ماشینی که کوکش کرده باشن کارنامه بچه رو واسم دوره می کنه! اصلا توی باغ گفته های هم نیستن. میگه2شنبه ها از کاردرمانی بیا مدرسه. بعدش2شنبه ها خودش نیست. این بچه هم بینایی می خونه. موندم چی بهش بگم. پیش از این ها بحث می کردم و سعی می کردم وسط رو بگیرم و2طرف رو توجیه کنم و ماجرا حل بشه ولی دیروز سکوت کردم. مادره میگه برنج کاری داریم باید برم محل میشه2روز غیبت کنیم همکار میگه بچه رو بذار پیش پدره به1کسی زنگ بزن هر روز2ساعت بیاد ببینه چیزی می خواد یا نه! مادره میگه بدون سرویس چه مدلی بیارمش این بزرگ شده سنگینه راه نمیره میگه دربست بگیر. مگه میشه اصلا راه نره1طوری بیارش! طرف میگه محل میریم من که سواد درست حسابی ندارم کسی نیست بهش درس بده میگه خودت برو محل بچه رو بذار باشه هر جا هم می بریش1کتاب بذار داخل لباسش ببر بخونه دیگه! میگه امتحانش تا کی هست میگه هر روز امتحانه دیگه! طفلی ها2طرف! به جهنم!
خلاصه دیروز صبح همه چیز افتضاح بود. به من می گفت این امیر بخونه. امیر نمی خوند. می گفتم من واسش بخونم میگه نه خودش بخونه. امیر می گفت بلد نیستم. آخرش من فقط وایستادم. می گفت امیر بخونه. گفتم ببین! نمی خونه! بگو من چیکارش کنم! خودش که بلد نیست چون خونه درس نمی خونه من هم که میگی جاش نخونم بگو چیکارش کنم همون غلط رو کنم! بعدش هم گذاشتم هر مدل میشه بشه! صبح مزخرفی بود. خدایا حس می کنم1روز بیشتر هم تحمل ندارم کاش تعطیلات سریع تر برسه امسال واقعا کم آوردم! اوخ الان دیرم میشه ولی نوشتنم میاد!
دیروز عصری رفتم اون جشن چیزه! چه حرصی داشتم! دیر شروع شد. زمان نبود ذوق کردم نوبت من نمیشه ولی شد. اوخ خدا درست همون بالا همه چیز های نباید پیش می اومد. حس می کردم1دونه مژه روی پلکمه باید چشم هام رو دستکاری کنم. نکردم. به نظرم می رسید لب هام یا خیلی خشکه یا خیلی خیس باید دست می کشیدم بهش. نکشیدم. این دماغ کوفتی واسه چی اینهمه می خواره! باید بخارونمش. عمراً! عجب سکوتی! خدایا8تا بیت بیشتر نبود واسه چی تموم نمیشه! ولی دماغه داره بدجوری می خاره! بیخیال! نمیشه الان عتسه بیچارهم می کنه این که دیگه دست خودم نیست! وویی بیخیالش! خخخ گندش بزنن! به خیر گذشت. اومدم پایین. این ملت واسه چی این مدلی می کنن! شفا که نگرفتم تبرک شده باشم واسه چی بوسم می کنن اینهمه! خدایا خندم می گیره یعنی باید تمامشون رو بوس کنم آیا؟ اوه نه! وایی خدای من نه! وایی خخخ خخخ! شب شد از بوس ها در رفتم اومدم خونه. آخیش تموم شد. تمرین کلاس آواز امروزم رو نکردم. چشمم نابینا دفعه بعد دقیقه آخری نباشم. مگه نگفت هر روز تمرین کن! جدی آواز خوندن که واسه من کاری نداره تمرین نمی کنم واسه چی؟ باید برم سر کار! دیشب با اینکه حسابی خسته بودم خواب1خورده نا آرومی داشتم. گردش دلم می خواد. سفر و تفریح و از این چیز ها. چندتا چیز کوچیک و مزخرف دیگه هم دلم می خواد که اینجا گفتنی نیست هیچ جای دیگه هم گفتنی نیست خخخ! نگاه داره؟ جمع کن تو خودت از من بد تری همچین چشم گرد می کنه انگار خودش پیغمبره! کوفت اصلا به تو چه دلم می خواد دیگه مگه تو می خوایی جورم رو بپردازی؟ برو به دل خودت برس که از مال من خواهان تره! این هم از این!
آخجون شعر های فردای انجمن رو پریشب نوشتم امشب دیگه مشق ندارم. یکیش رو داخل اینجا و داخل محله زدم. محله چند روزه خیلی کم ظاهر میشم. هستم ولی پشت صحنهش زیاد می چرخم. دلم پست زدن داخل محله رو می خواد ولی مطلب محله پسند نمیاد دستم. دلم مطلب محله ای می خواد! نیستش شاید کتاب بذارم. ویرایش یکیشون خیلی زمانه تموم شده! سفر دلم می خواد. کلاس گل سازی و تفریح و… دلم خندیدن و خوش گذروندن از مدل بیخیالش می خواد! دلم1چیز خوشآیند می خواد که منتظرش بشم. تعطیلات خیلی دوره خیلی دور! فقط1ماه دیگه مونده ولی این دفعه واسه من1قرنه انگار. دلم1چیز کوچیک قابل دسترس می خواد که منتظرش بشم و واسش ذوق کنم. فعلا چیزی به خاطرم نمیاد. ظاهرا چیزی نیست! فعلا که زمانش نیست باید بجنبم دیر میشه! بلند شم برم جا موندم!
برچسب: دلم خواست
حسش نیست!
سلام به همگی.
چه خوابم میاد!
خواستم1چیز ادبی بنویسم دیدم حسش نیست. بچه ها این روز ها حس هیچ چی نیست واسه چی من این مدلی شدم؟ دلم درست درمون نوشتن می خواد. دلم پیانو زدن می خواد دلم مروارید بافتن می خواد دلم خیلی چیز ها می خواد حس هیچ چی هیچ کجای موجودیتم نیست. جسمم نافرمون شده. چیزیش نیست فقط گیج میرم و نمی دونم چی دارم میشم. انگار روانم هم همراه جسمم سر گیجه گرفته این مدلی بی حسم.
گاهی سردرد میشم ولی معمولا فقط گیجم. بچه ها دقیقا چی شدم؟
حتی حس جواب دادن به گوشیم هم نیست. باور می کنید؟ دیروز اینترنتم صبح قطع شد و بعد از ظهر وصل شد ولی من اینترنت گوشیم رو بازش نکردم تا دیشب که می دونستم همه خوابن و کسی نیست. امروز صبح هم احتمالا ببندمش و هر یکی2ساعت1دفعه بازش کنم پیامی اگر هست بیاد باز ببندمش. حس بحث حس جواب دادن حس دروغکی خندیدن نیست. از طرفی هم خوشم نمیاد پشت خط باز هم نق بزنم ناله کنم این بنده های خدا گناه نکردن که! بذار اون ها خاطر جمع باشن و من هم خاطر جمع باشم و به حال خودم تا این بی حسی سپری بشه.
الان فقط حس چرت و پرت گفتن هست. شبیه این ها که دارم می نویسم.
الان اگر بهم بگن کلیدی که اینهمه لازمش داشتی2قدمیته فقط بلند شو بیا برش دار همه چیز حله احتمالا باز میگم مال خودت من دیگه نمی خوامش حسش نیست.
ولی نه نمیگم. این رو به نظرم نمیگم. بچه ها! هنوز باورم نمیشه! آخ خدا سرم! از دست این سردرد خفیف که بی سر و صدا موجودیتش رو اعلام می کنه!
مادرم توی هوای خودشه و حسابی دلواپس از گرفتاری هایی که خودش واسه خودش درست کرده و گفتن های من و برادرم هم نتونست منصرفش کنه. بهش گفتیم نکن اشتباهه گیر می کنی گوش نکرد و گیر کرد و حالا نتیجه رو دوست نداره. دارم فکر می کنم اگر به جای اون من اشتباه می کردم حالا بیچاره شده بودم. ولی بیخیال کاش حل بشه دلم نمی خواد این مدلی باشه. کاری از دستم بر نمیاد جز دلداری دادن. خلاصه اینکه اون در هوای خودشه و من باید هواش رو داشته باشم. امروز هم همراهشم. باید سریع تر بنویسم بعدش هم بلند شم به آماده شدن. میرم آب بازی و بعدش خونه مادرم تا شاید عصر.
دیروز1آشنای جدا از من و جدا از ما زنگ زد بعد از رفتن مادرم. چه به موقع هم زد!
می گفت چندین دفعه زنگ زده بر نداشتم. گفتم شاید با مادر بودم و نمی شد. دلداریش دادم. گفت وصیت نوشته. گفت شناسنامه و کارت ملی ازم می خواد واسه تعیین وضعیت خونه و ارثش. گفت بدمش به دختر خاله. گفتم نه! نمی خوام چیزی نمی خوام ازت این حرف ها رو نباید بگی. گفت من تا آخر امسال بیشتر زنده نیستم. صداش خیلی خسته بود. بغض کرده بود و من دلداریش می دادم. دلداریش می دادم و مونده بودم این رو چه خاکی کنم به سرم اگر خدای نکرده پیش بیاد!
بچه ها همیشه سعی کردم هر2طرف رو راضی نگهشون دارم بدون درگیری البته کار زیادی از دستم بر نیومد فقط سعی کردم هیچ کدوم از این2تا دل از دستم نشکنه. راه خوبی انتخاب نکردم آخه راهم راست نیست. به این یکی گفتم جواب اون یکی رو نمیدم ولی جواب اون یکی رو میدم و اتفاقا مهربون و معمولی هم میدم. بچه ها به نظر شما این کاری که می کنم خیلی زشته؟ یعنی من1دروغ پرداز نامردم که این مدلی کلک می زنم؟ به خدا شما نمی دونید راه دیگه ای نیست اگر جز این رفتار کنم باید دل و خاطر یکی قربانیه رضایت دومی بشه از دست من چی بر میاد جز این؟
گفت دلش می خواد ببیندم و من موقعیتش رو ندارم. خدایا موقعیتش نیست اگر طوری بشه اگر دیر بشه چی؟ کاش این چشم های بی معرفت1کوچولو یاری می کردن فقط این مواقع!
دیشب خواستم به عادل زنگ بزنم ولی نزدم. به هیچ کسی زنگ نزدم جواب هیچ زنگی رو هم از دیروز ندادم. البته جز عادل که عصری حرف می زدیم.
گاهی خسته میشم از کلمات آشنای تو چه مثبتی و انرژی مثبت میدی و چه خوبه می خندی و از خنده هات خوشم میاد و تو از فلانی منطقی تری و توانا تری و از تو خاطر ها جمع تره و ازت بر میاد فلان قائله رو جمعش کنی و روت میشه حساب کرد و از این اباطیل که زیاد می شنومشون. گاهی حسابی خستهم از تمامشون. گاهی دلم می خواد1کسی جز خودم باشه من این ها رو بهش بگم بعدش هم مثل آب خوردن خودم رو ول کنم روی شونه هاش. کاری که خیلی ها آگاه یا نا آگاه دارن با من می کنن و احتمالا نمی فهمن چون اصلا توی این هوا ها نیستن. بچه ها خستهم. من هم شبیه این بقیه ها1گوش می خوام بشنوه. من1شونه می خوام2دقیقه بهش تکیه بدم بگم خوشم میاد از اینکه اینهمه توانایی. من می خوام حرف بزنم. می خوام نخندم. می خوام لازم نشه وانمود کنم دارم به نصیحت هایی گوش میدم که انگار از روی کاغذ خونده میشن از بس می دونمشون. من خستگی در کردن دلم می خواد و کسی نمی فهمه!
اگر معترض باشم میگن ناشکری نکن خدا قهرش میاد ازت می گیره و من به شدت می ترسم از اینکه در نگاه خدا ناسپاس باشم پس دیگه اعتراضم رو قورتش میدم ولی پایین نمیره و خفهم می کنه از بس درد داره! اگر توی خودم باشم و بکشم عقب خودشون رو می کشن که کشف کننم و به قیمت چنگ و ناخن هم شده این حصار رو بزنن کنار و بفهمن و زمانی که کشف کردن و فهمیدن با هرچی که در توانشون موجوده اذیتم می کنن. اگر از خودم در بیام تا ببینن هستم و بیخیالم بشن باز می خوان که بیشتر و بیشتر سر در بیارن و بیشتر بدونن بدون اینکه واقعا لازم باشه. آخه واسه چی؟ آخه چی بهشون اضافه میشه؟ آخه چی می خوان؟ بسه دیگه!
از دست این جماعت که مثبت و منفی شون1مدل عجیبن و اون وقت به من میگن دیوونه! خداییش این هم شد کار؟
چپ نگاه نکن گفتم که حس چرت و پرت نوشتنم میاد می خواستی نخونی. تو دنبال حرف حساب اومدی این پایین من که اون بالا بهت گفتم گوش نکردی به من چه؟
نمی دونم شاید این رو منتشر نکنم شاید هم منتشر کنم ولی باید نوشتن رو بس کنم ساعت7شده باید بلند شم آماده بشم مادرم می رسه میگه دیر کردی. این بنده خدا هم ماجراییه! ساعت9اونجا باز میشه ایشون میگه8آماده بشو خودش هم پیش از8می رسه و میگه واسه چی آماده نشدی بریم دیگه هرچی هم بهش میگم آخه چند دفعه رفتیم و پشت در موندیم میگه نه ترافیکه زود تر برسیم10دقیقه پشت در وایستیم طوری نیست و همیشه حدود نیم ساعت پشت در منتظر میشیم و همیشه در همه کار ها همین ماجراست. کلا مادر من شبیه استرس و شبیه اعتراضه خخخ اگر بیاد اینجا رو بخونه تا آخر عمرم باهام قهر می کنه!
یادمه1دفعه ای بود من اصلا ابدا حس و حال نداشتم این بنده خدا هم به همه چیز معترض بود و من در چند مورد پشت سر هم سعی کردم قانعش کنم موفق نشدم و نوبت1مورد دیگه که رسید از جا در رفتم گفتم ولم کن عزیز تو هم از همه کس و همه چیز گله داری بیخیال باش توی حال خودت. چنان بهش بر خورد که خخخ کلی طول کشید درستش کنم!
باید امروز مواظب تر باشم. باید مواظب باشم بچه ها! باید چیزی نگم که دلش بگیره از دستم. خدایا پس آخه دل خودم چی؟ من باید چه معامله ای کنم با دل خودم؟ خدایا پس من کجای جهانتم؟ دلم می خواد بگم به1کسی بگم. دلم می خواد معترض باشم. دلم می خواد بشه بلند و بی دلواپسی بگم دلم تنگ شده. واسه1عالمه چیز و1عالمه نفر که نمیشه در موردشون با کسی حرف بزنم دلم تنگ شده! دلم می خواد بگم من اون2تا کلمه مسخره بی خود و بی محتوا رو هنوز دلم می خواد که به من نرسید! دلم می خواستشون حتی اگر مثبت نبودن. من سعی کردم ولی نشد. خیلی سعی کردم ولی نشد. دیگه سعی نمی کنم. دیگه هیچ غلطی نمی کنم. دیگه خسته شدم نمی کنم هیچ طوری هیچ تلاشی نمی کنم! دلم می خواد بگم واسه چی؟ دلم می خواد نق بزنم دلم می خواد حرف بزنم دلم می خواد خدایا دلم می خواد1کسی بهم توضیح بده مگه داخل اون2تا یا نمی دونم3تا لعنتیم چی بود که دیگه هیچ مدلی زورم به سفید کردن سیاهیش نرسید! دلم می خواد زورم به خودم برسه بگم به جهنم. میگم ولی گاهی فقط گاهی نمیشه. زمان هایی که دلتنگی ها ضربهم می کنن. زمان هایی شبیه این! دلم می خواد دست از سرم بردارن. دلم می خواد دیگه نخوان بیشتر و بیشتر ازم بدونن. دلم می خواد از سر تفریح اینهمه ازم نپرسن خسته شدم. از جا و مکان و موقعیتم گرفته تا احتمالا اگر کوتاه بیام شماره شناسنامهم. موافق نیستم نمی خوام این رو. دلم می خواد… نمی دونم چی دلم می خواد. دیگه نمی دونم به خدا نمی دونم.
بیخیال.
دیر شده7گذشته باید بلند شم. سر صبحی ببین اینجا رو چیکارش کردم. دست خودم نبود ببخشید بد جوری حس آچار فرانسه بودن بهم دست داده با یکی باید حرف بزنم فلان هوا از سرش بپره به یکی باید دلداری بدم فلان اشتباهی که خودش کرده یادش بره و نمیره طرف باز حرف خودش رو می زنه به یکی باید اطمینان بدم که مشکلی نیست همه چیز درست میشه با یکی هم باید حرف بزنم تا زمان اضافیش سپری بشه و حالش رو ببره و این وسط بلا هم سرم میاد که یعنی چی تو واسه چی این مدلی هستی واسه چی معترضی چه ناشکری اینهمه آدم میمیرن جای تو باشن خدا بدش میاد نگو این چه کاریه نکن اشتباه میری نرو و…
کلا امروز از سر دنده نگیر بلند شدم شما ها سخت نگیرید. باید درست بشم می دونم ولی نمیشم. حسش نیست!
مادرم رسید!
دیگه جدی دیر شد من بلند شم الانه که بابا زمان حسابی جام بذاره با پرواز کردن هم بهش نرسم و نتیجهش بشه جنگ اعصاب مضاعف پس من رفتم.
بچه ها من عاقل نیستم زندگی قشنگه شما ها این رو یادتون نره و شاد باشید همیشه و همیشه شاد!
همین طوری1دفعه
سلااام به همگی.
بچه ها امروز دیر پا شدم الان هنوز بیداری هام کامل کامل نیست دیدم وراجی کردنم میاد اطرافم هم کسی نیست مخش رو بترکونم پا شدم اومدم اینجا.
دیشب داشتم شعر می نوشتم خوابم برد. میگم شاعر شدم آخجون! تموم بشه بزنمش اینجا.
بچه ها دیشب از خجالت اسکایپ در اومدم. نمی دونم چند ساعت اسکایپ رو با1عزیزی ترکوندم بعدش هم رفتم باقیش رو با1عزیز دیگه ترکوندم بعدش هم، … بعدش دیگه نصفه شب شده بود بیخیال.
بچه ها1چیزی بگم؟ آخه بگید من از دست این جماعت عزیز چیکار کنم؟ یادتونه مروارید بافیم رو که می خواستم ادامه بدم؟ یعنی هنوز می خوام؟ من3تا شماره بعد از کلی و یعنی کلی گشتن پیدا کردم واسه آموزش. اولیش رو زنگ زدم نگفتم نابینام. گفت بیا ببینم چیکار بلدی. رفتم طرف کلی هنگ کرد و2ساعت داشت از کار هام تعریف می کرد که وایی از ما که می بینیم بهتر بافتی و چه خوب و از این چیز ها که معرف حضور همه نابینا های عزیز هستش. آخرش هم گفت مروارید بافی رو الان دیگه جایی یاد نمیدن آخه توی بورس نیست. گفتم نباشه من واسه خاطر خودم دوست دارم یادش بگیرم و طرف هم گفت چندان چیزی بیشتر از مدل های خودم نداره و گفت برم رو میزی پیشش یاد بگیرم که البته من خیلی دوست دارم برم ولی مدل های مروارییییییییید مدل های مروارید مدل های مروارید!
بعدش زنگ زدم دومی. طرف پشت تلفن کلی باهام صحبت کرد و آخرش گفت که باید صبر کنم مجوز آموزشگاه زدنش و اجاره جاش و خلاصه همه چیزش درست بشه بعد. گفتم نمیشه واسه من شروع کنه تا باقی درست بشه؟ طرف گفت نه باید مجوز باشه و خلاصه نتونستم آموزش خصوصی رو توضیحش بدم. ایشون هم آخرش همون چیزی رو بهم گفت که همه معمولا میگن البته جز این یکی2ماه آخری.
-وایی خیلی خوبه تو به اطرافت انرژی مثبت میدی حرف زدن هات و خنده هات رو ازشون خوشم میاد این خیلی خوبه که اینهمه شادی!
خخخ! خخخ! خخخ!
خوب این از این.
رفتم سراغ سومی. بگذریم از دردسر هاش که چی ها شد تا عاقبت من موفق شدم این بنده خدا رو اصلا دیدمش. طرف کلی ازم تعریف کرد و گفت مروارید بافی الان دیگه آموزش داده نمیشه و گفت کلاس واسه این کار نداره و من اصرار کردم و ایشون گفت باید بین کلاس هام جات بدم ولی نمیشه. گفتم واسه چی گفت آخه باید1روزی بذارمت که روزم خالی باشه من تمام مدت کلا بالای سر تو باشم تا یادت بدم.
بچه ها منو میگی؟
-خانمی به خدا من دیر آموز نیستم شما1دفعه بگی من انجام میدم فقط لمسی یادم بده!
اون بنده خدا گفت لمسی چه جوریه و تا حالا با نابینا کار نکرده و من بهش توضیح دادم.
خلاصه برنامهش جور در نمی اومد و گفت2شنبه فلان هفته بهم زنگ بزن یا پیام بده ببینم میشه5شنبه های خالی رو برات بذارم یا نه. پیام بده ببینم چیکار میشه کنم.
گفتم پولش چه قدر میشه و چندتا مدله و دیگه یادم نیست ایشون هم گفت بستگی داره تو چندتا مدلش رو بخوایی یاد بگیری. دیگه سرم گیج رفت خخخ!
-خانمی! عزیز! من می خوام کاملش کنم این آموزش ناتمامم رو. هرچی شما مدل بلدی رو من می خوام یاد بگیرم تمامش رو. شما بگید چندتا مدله.
طرف توی تلگرامش رو نگاه کرد و گفت ببینم چندتا دارم. خلاصه آخرش معلوم نشد چندتاست و قرار شد من2شنبه پیام بزنم که از برکت محبت های خریت های خودم2شنبه ای که باید پیام می زدم اوضاعم چیز شد و کم مونده بود ادامه دورهم رو توی بهشت آرزو کنم که خدا گفت لازم نکرده الان بیایی این بالا بهشتم رو شلوغش کنی فعلا بمون توی همون سیاه بازاری که هستی حالت جا بیاد تا زمانش برسه. خخخ شکلک اعتماد به سقف بسیااار زیاد.
خوب چیه مگه؟ بذار من1خورده واسه خودم دوغ باز کنم به جایی بر که نمی خوره! خوشمزه هم هست! بابا دوغه رو میگم. ولی به آب زرشک نمی رسه گفتم اول صبحی فشارم تنظیمش خراب نشه به دوغ رضایت دادم.
خلاصه. الان دارم در به در دنبال کتابش می گردم که پیدا کنم و به بینا های اطرافم گیر بدم تا از روی کتاب یادم بدن. به هر کسی1دونه بافت جدید رو گیر بدم حله دیگه! ولی بد شانسیم اینجاست که کتابش هم قحطی اومده هیچ کجا نیست!
نیست ولی من پیداش می کنم. من این هنر کزایی رو کامل یادش می گیرم چون دلم می خوادش. من هنوز پریسا هستم و اگر به1چیزی گیر بدم تا نشه ول کن نیستم. مگر اینکه دیگه نخوام که بشه. برعکسش هم درسته یعنی اگر نخوام جهان هم که بخواد نمیشه. چند وقت پیش1عزیزی کلی از دستم حرصی شده بود و وسط این حرصی شدن هاش گفت همهش حرفت نه بود همهش می گفتی نه همهش آسمون و زمین رو عوض کردی ولی حرفت عوض نشد حالا ببین نتیجهش شد این حالا خوب شد؟
اون روز و روز های قبل و بعدش از بس سرم به آخ و واخ کردن هام بود که نفهمیدم ولی الان که بهش فکر می کنم خندهم می گیره. 1خورده هم تعجب می کنم. یعنی جدی این شکلی هستم آیا؟ به نظرم باشم ولی این نتیجه زشته که اون بنده خدا گفت خداییش تقصیر نه نه نه گفتن های من نبودش نمی دونم واسه چی تمامش رو تقصیر من دیدش! میگم ها! بیخیال. دیگه خیالم به امر نزدیک به محال تقصیر زدایی از خودم نیست چون نه توانش رو در خودم می بینم نه بیشتر از این به گفتن و اصرار کردن و توضیح دادنش، …
بیخیال مروارید بافتن های من رو عشقه که هنوز دارم می چرخم از1جایی یادش بگیرم و آخرش هم پیدا می کنم راهش رو. فعلا کتابش رو پیدا کنم ببینم اصلا از روی کتاب میشه یا نمیشه. اگر شد که چه بهتر اگر نشد باز می گردم. کتابه نیست که نیست باید واسه پیدا کردنش بلند شم برم تهران. آخجون سفر!
بچه ها دلم سفر می خواد شدییید. فقط مشکل اینجاست که شرایط جسمم1کوچولو الان سفری نیست. با همراه می تونم ولی راستش واسه تنهایی سفر رفتن1خورده خطرناکم الان. خودم هم ریسک کنم مادرم به هیچ عنوان از این ریسک ها نمی کنه. این هفته که گذشت باهاش صحبت کردم که اجازه بده1سرکی به بازار های دور تر واسه کتاب بزنم که ترکید و گفت به هیچ قیمتی الان حاضر نیست تکی بفرستدم جایی. گفتم بابا4ساعته من نشستم داخل ماشین بعدش هم که اونجا دختر خاله هستش هیچی نمیشه ولی مادرم منفجر شد و گفت توی این شرایطی که واسه خودم درست کردم حتی بهشت هم نمی فرستدم و دست خود خدا هم حاضر نیست بسپردم. مادره دیگه. نمیشه که واسه خاطر1دونه کتاب و1عشق سفر باهاش بجنگم. همین طوریش هم کلی خونوادهم رو اذیت کردم و دارم اذیت می کنم دیگه بذار آگاهانه بیشترش نکنم. از شما چه پنهون این بنده خدا حق داره. من عقل توی سرم نیست این داره درست میگه من همین طوری داخل4دیواری خونه1دفعه گیج میرم می افتم هر دفعه هم که این طوری میشه بلند شدنم با خداست. گاهی تمام شب طول می کشه و اوضاعم میره تا لب جهنم و گاهی2دقیقه بعد پا میشم ولی تا آخر شبش منگم. این گیجی و1سری احوالات مزخرف دیگه که نمی دونم کی تموم میشن حسابی حال خودم رو از خودم به هم زده دیگه بقیه که جای خود دارن. خلاصه اینکه مادرم حق داره ولی من عاقل نیستم که!
مادرم طفلک مادرم!
این روز ها مادرم به شدت معترضه به خیلی چیز های من. به احوال این1ماهم، به اینترنت بازی کردن هام، به خخخ به خیلی چیز هام دیگه! و آخر سر هم به این که دلم سفر می خوادش و صاف بهم گفت دیگه اصلا نمی خواد رضایت اون مدل سفر ها رو بهم بده. وایی بچه هااا حالا بیا درستش کن این رو کجای دلم جاش بدم آخههه هرچند بیخیال از اون مدل سفر ها دیگه واسه من پیش نمیاد اگر هم بیاد نمیاد اگر هم1زمانی بیاد نمیاد به هر حال نمیاد هیچ مدلی نمیاد هیچ شکلی نمیاد اصلا نمیاد ابدا نمیااااد نمیاااااد نمیاد! خخخ! خخخ خخخ!
بچه ها! ………
بچه ها دلم سفر می خوادش! 1سفر شاد و سبک. از اون هایی که خوابش رو هنوز می بینم. از اون هایی که1زمانی، به نظرم اون زمان هم خواب دیدم. چه خواب شیرینی بود! کاش بیشتر ازش خاطره جمع می کردم! کاش دقیق تر تماشا می کردمش! کاش عمیق تر بود خوابم! کاش بیدار نمی شدم! کاش هرگز بیدار نمی شدم! بیداری ها واقعی هستن و واقعیت ها دارن بهم میگن که باز هم اشتباه کردم. اشتباه دیدم. اشتباه رفتم. اشتباه تصور کردم. اشتباه شناختم. اشتباه بودم باز هم اشتباه!
دیگه نباید اشتباه باشم. دیگه نمی خوام. دیگه نباید ادامه بدم اون اشتباه قشنگ رو! هرچند خیلی دلم می خواد منطقم رو خوابش کنم و باز اشتباه کنم! بچه ها! خیلی دلم اشتباه کردن رو می خوادش خیلی زیاد می خوادش خیلی!
بیخیال. شد دیگه. 1تجربه. آخ خدای من. آخ خدای من!
بسه دیگه بلند شم دیر شده و من دارم اینجا اباطیل سر هم می کنم. پا شم بجنبم که دیر کردم. من جز وراجی کردن و بردن سر شما ها کار های دیگه هم باید کنم.
راستی بچه ها! زندگی قشنگه. خیلی هم زیاد قشنگه. من عاقبت کل خونواده رو از جا تکون میدم همگی باید1سفری بریم من سفر دلم می خواد و هیچ مدلی هم این از سرم نمی پره خیلی وحشتناک هوای سفر رفتن زده به سرم خخخ!
بچه ها! برام دعا کنید. هیچی همین طوری ما همه دعا لازم داریم خوب شما هم اگر حالش رو داشتید و یادتون بود1کوچولو توی خلوتتون با خدا یاد من هم کنید. بهش بگید که، …
وایی ساعت از9صبح گذشت و من هنوز اینجام. بچه ها من رفتم باز میام فعلا یوهووو شاد باشید شاد باشید شااااااد باشید خیلی شااااد!.