عصر جمعه.
تعطیلات رسمی تموم شد. به نظرم آخ جون. بدجنسیه ولی دلم می خواد همه چیز در جریان باشه فقط من تعطیل باشم. این روز ها بد نبودن ولی انگار دنیا از حرکت وایستاده بود. به من بد نگذشت. درس و تیمتاک و1خورده بیشتر از1خورده یواشکی های موندگار که خدا هرگز فاششون نکنه خخخ! ولی فردا که همه جا باز میشه رو1جورهایی دوست دارم انگار. خاطرم جمع میشه انگار. بلد نیستم بگم1جوریه.
باید فردا به مدرسه زنگ بزنم سر کارنامه. پیش از تعطیلی باید می زدم عقب انداختمش. اشتباه می کنم می دونم. کاش یا رفتنم لازم نباشه یا مثلا بی افته واسه مثلا4شنبه. خودمونیم این داره واسم1مشکل مسخره میشه. من واقعا باید واسه این نارضایتیه عمیق شغلیم1فکری کنم این واسم دردسر میشه خدایا چه مدلی حلش کنم آخه!
مادرم برگشته پایین. اما احتمالا فردا دوباره میره. خاله رو از تهران آوردن خونهش مادرم میره دیدنش. من نمیرم. بعد از ظهر2شنبه کلاس دارم. نتیجه اینکه بساط یواشکی های دنیای اون طرف دیوارم همچنان به راهه خخخ. کجا بود خونده یا شنیده بودم هر کسی3تا دنیا داره؟ اولیش رو مردم عادی می بینن. دومیش رو خود طرف و اگر پیش بیاد چندتا محدود خیلی نزدیک. و سومیش فقط خودشه و خودش. من به نظرم کل داستان3تا دنیام با همه3تایی های دیگه فرق می کنه. گاهی حس می کنم2نفر موازی هستم با2تا سرنوشت. با2تا گذشته. با2تا حال و2تا آینده و2تا زندگی. و گاهی که خیلی بهش عمیق میشم، در کمال حیرت و گاهی تأسف، با2تا روح. پیش تر ها به سرم زده بود نکنه شبیه این داستان های روانشناسی دچار2شخصیتی شده باشم ولی خخخ شواهد و مدارک موجود بهم فرمودن که شخصیته1دونه بیشتر نیست من2تا زندگی می کنم. دقیقا2تا زندگی در موازات و همزمان با هم. دنیای سومم در هر2طرف مال1نفره. حس بچه ناقصی بهم دست میده که2تا سر داره. قلبش یکیه. نبضش1ضربان داره. حیاتش با1دستگاه حیاتی تأمین میشه ولی، … لعنتی! گاهی به شدت متنفر میشم از این. گاهی هم بهش می خندم. گاهی هم به خودم میگم چشمت کور دندت نرم خودت پختی خودت هم کوفتش کن تا، … نمی دونم تا کی. گاهی هم خیالم نیست. یعنی میگم که نیست و بعد بیخیال فکر کردن بهش میشم. ولی این هست. وجود داره و من مدت هاست که فقط شونه هام رو در مواجهه باهاش می پرونم بالا. و با توجه به تجربیات جفنگی که داشتم فقط تمام زورم رو می زنم که دیوار بین این2تا زندگی موازی ترک برنداره و هیچ چیزی هیچ چیزی از2تا دنیا به اون طرف دیوار نشت نکنه. دلم نمی خواد این تلاقی ها رو. نتیجه هاش از بد بدتر خواهد بود و این واقعا چیزی نیست که من دلم بخواد هیچ زمانی در ادامه عمرم دوباره ببینم.
چه شجاع شدم! به سادگیه آب خوردن دارم در مورد این2تا موازی ها اینجا می نویسم. پیش از این حتی در خلوت خودم حاضر نبودم حرفش رو بزنم و الآن دارم اینجا می نویسم. در جایی که هیچ تضمینی به پوشیده موندن مطلبی که می فرستی نیست. اینترنت. معلومه که نیست. چیزی که اینترنتی میشه رمز هم نداره چه مدلی می تونه پوشیده بمونه؟ این ها رو می دونم و باز می نویسم. در مورد چیزی می نویسم که تا پیش از این اگر حرفش می شد به شدت می زدم زیرش و از معرکه در می رفتم. با اعصابی داغون و استرسی که شدتش از کنترل درم می برد. و حالا چه ساده در موردش منبر رفتم! شاید به این خاطر باشه که اینجا مخاطب مستقیم ندارم. می نویسم و رد میشم. این ها بی خوده من واقعا نمی شد حرفش رو بزنم و الآن دارم می نویسمش. نمی دونم این خوبه یا بد. نمی دونم باید این رو بخوامش یا نه. نمی دونم باید مدیون کی باشمش. فقط می دونم که نوشتمش. فقط می دونم که دارم می نویسمش. فقط می دونم که میخوام بنویسم، که چه قدر گاهی دلم می خواست شبیه بقیه فقط1سر داشتم. خودم بودم تمام قد. فقط خودم. فقط1دونه. جام وسط دنیای معمولی خودم بود نه روی دیوار بین2تا حیات. گاهی در عمرت1لحظه1اتوبان رو عوضی میری و این1لحظه چه فرداهایی که پشت سر خودش نداره! کاش اتوبان زندگی1طرفه نبود. گاهی اگر می شد عقبگرد کرد بد نبود. الآن واقعا هیچ چیز نکبتی نیست. برای من در هر2طرف دیوار فعلا همه چیز امن و تا اندازه ای که شدنی باشه آرومه. همه چیز آرومه، سر تمام نخ ها دستمه، در2طرف دیوار توازن و امنیت برقراره، هیچ کدوم از2طرف دیوار بینشون رو به طرف مقابل کج نکردن، هیچ خطر بزرگی در هیچ طرفی نیست، افسار دست خودمه، تکلیف ها مشخصه، همه جا امنه، همه چیز آرومه، اما، … من به شدت ترجیح می دادم، یعنی میدم، که1نفر باشم نه2تا. خسته میشم گاهی. خسته شدم1خورده. بیخیال. چی میشه بگم؟ بیخیال.
چندتا کار هست باید انجامش بدم و عقب می افتن. باید واسه ادامه کلاس آوازم زنگ بزنم و از تیرماه شروعش کنم. باید بیشتر درس بخونم. باید سریع تر ترجمه کنم. جرأت رفتن دنبال دار الترجمه رو ندارم. حالا که به زمان عمل رسیدم می ترسم. حس می کنم در ترجمه هنوز ضعیف تر از اونم که بخوام همچین کاری کنم. باید برم واسه عوض کردن، … گاهی1چیز هایی بدون اینکه واقعا خیلی مهم باشن به شدتی بی توصیف اذیتم می کنن. اینجا1دفعه گفتمش الآن دلم می خواد حرف تکراری بزنم. دوست دارم68دفعه دیگه بگم سایت خودمه.
کلید. بعضی موارد1جور هایی کلیدن. کلید های به شدت منفی که تا حد جنون از جا درم می برن. یکی از تلاش هام همیشه این بوده که کسی این کلید ها رو نشناسه چون بدجوری باهاشون میشه اذیتم کنن و اشخاص عوضی در گوشه کنار جاده ها کم نیستن. هیچ خوشم نمیاد1سایه کج و کوله سر هیچ چی بتونه حالم رو اونهمه شدید و اونهمه آسون بگیره و حالش رو ببره. امسال نیت کردم چندتا از این کلید ها رو دستکاری کنم. قفل هاشون رو تعمیر کنم و در نتیجه کلید ها عوض بشن. مادرم هیچ موافق نیست. میگه چه معنی داره آخه این هم شد کار؟ مگه تو بچه ای؟ آخرش هم گفت هنوز بزرگ نشدی که اصلا به این چیز ها فکر می کنی. ولی من بهش فکر نمی کنم. اذیت میشم. خیلی بیشتر از تصور مادرم ازش اذیت میشم و اون نمی تونه این رو حس کنه. تقصیری هم نداره. اگر خودم درگیرش نبودم شاید واقعا نمی تونستم حسش کنم. مادرم این روز ها کمتر عوالم من رو حس می کنه. حق هم داره. حالا دیگه نوبت منه که حسش کنم. که درکش کنم. که مواظب عوالمش، احساساتش، بالا پایین شدن درجه هوای دلش باشم. مادرم نمی تونه. دیگه خیلی دیره که بخوام ازش انتظار داشته باشم بتونه. دلم گرفت از نوشتن این. دلم می خواست می شد کوچیک بشم. اون قدر کوچیک که جا بشم وسط بغلش و نق بزنم که مامان من از فلان مورد بدم میاد. داره خیلی اذیتم می کنه. زمانی رو دلم می خواد که مادرم هنوز می تونست حسم کنه. برام از مدلی که من بفهمم دلیل می آورد تا قانع بشم. یا کمک می کرد حلش کنم و خلاص بشم. حالا دیگه خیلی گذشته خیلی. مادرم میگه تفکر به این بی خودیه. من ازش کمک نمی خوام و اون با نفس عمل موافق نیست. و این وسط1مشکلی هست. زمانی که من به حرف تلخ مادرم گوش نمی کنم1دردسری پیش میاد. این مورد کاملا شخصیه ولی دلواپسم که وسط کار به خودم بگم لعنت بر ذات کسی که حرف گوش نکرد اینهمه سخت بود و من نفهمیدم آخه این چی بود واردش شدم؟ شبیه شناگری هستم که می خواد شیرجه بزنه داخل آبی که نمی دونه عمقش و فشارش چه قدره. بهش میگن نرو ارزش نداره ولی شناگره حس می کنه باید باید باید بره و در عین حال می ترسه وسط راه کم بیاره و دیگه نشه کاریش کنه. خوشم نمیاد بیشتر از این واسه مادرم دردسر بشم. درضمن، اگر به کسی نگی، از لفظ دیدی گفتم هم به شدت بدم میاد. و باز هم اگر به کسی نگی، کمی تا قسمتی جرأت نمی کنم قدم اول رو بردارم. کاش1کسی مطمئنم می کرد! واقعا دلواپسم اما، … واقعا نمیشه اجازه بدم همین مدلی نکبت که هست بمونه؟ آخه واسه چی من نمی تونم کنار بیام با این؟ خدایا من واسه چی اینهمه چیزم؟
مادرم همراه برادرم رفتن1تعمیرگاه باز پیدا کنن. ماشینش پنچر شد. رفتن زاپاس رو بردن تا درستش کنن. شاید هم لازم بشه طرف رو بیارنش اینجا. تعمیرگاه باز. امروز. کیمیا. کاش پیدا کنن!
این روز ها زیاد تیمتاک میرم و زیاد شلوغ می کنم. به نظرم باید کمترش کنم. تیمتاک و شلوغی رو جفتی. امروز1بنده خدایی از بچه های تیمتاک بهم گفت فلان تاریخ میاد این طرف ها کار داره زمان بذاریم هم رو ببینیم. گفتم نه. طرف گفت من که نمی خواستم بیام خونت گفتم هم رو ببینیم. گفتم نه. وسط شلوغی ها مهلت نشد بیشتر توضیح بدم. در اولین فرصتی که داخل اینترنت ببینمش براش میگم. که من نمی خوام هیچ کسی از بچه های اینترنت منو ببینن. نمی خوام خودم هم هیچ کسی از بچه های اینترنت رو ببینم. دلم نمی خواد به هیچ جمعی از اینترنت بسته بشم. نمی خوام هیچ کسی هیچ جمعی از اینترنت رو بیشتر از1دسته صدای اینترنتی دوستشون داشته باشم. نمی خوام داستان های آخریم بخش دومی داشته باشن.
مادرم اومد کاسه کوزه تمرکزم رو به هم ریخت و رفت خخخ. این بنده خدا کلا از استرس انگار ساختنش. اومد دور خودش چرخید به1کارواش باز زنگ زد و پرید رفت. بعدش هم دوباره زنگ زد اومد گفت کیفش با گواهینامهش رو جا گذاشته بدم ببره و دوباره رفت. خدا برام حفظش کنه این و آرامش کلا با هم قهرن آشتی دادنشون هم شدنی نیست که نیست خخخ.
راستی ابراهیم شیرینیه رو عاقبت خوردم. لازم هم نشد حضوری برم مغازه. از داخل اون نرم افزار کزایی مشخصات و آدرس ها رو در آوردم شماره ها رو از روی آدرس ها گرفتم و حالا مستقیم زنگ می زنم به هر جا دلم بخواد و نق می زنم که من مشتری اینترنتیتون بودم حالا نرم افزاره مشکل پیدا کرده شما ساپورتم کنید لطفا. و نشون به اون نشونی که1کیلو شیرینی تر رو ظرف1شبانه روز خوردم و فعلا از هرچی خامه هست بدم میاد. اگر1خورده بیشتر می خوردم شیرینی تر هم واسم به سرنوشت آب قند دچار می شد. ایش آب قند! و تا اطلاع ثانوی، ایش شیرینی تر! خخخ.
از تمام این خط ها فقط همین آخری هاش رو عشقه. عصر جمعه هست که باشه! هیچ دلم نمی خواد امروز خاکستری باشم. هرچند اگر وا بدم دلیل واسه خاکستری بودنم کم نیست ولی، … هی بیخیال. امروز روز آرومی بود و من حالم خوبه. فردا هم1هفته جدیده و من باز حالم خوبه. کتابخونه و1و چندتا دوست که اونجا هم رو می بینیم و کلی می خندیم هر روز هفته که بخوام به راهه و من همچنان حالم خوبه. و1عالمه چیز دیگه که از خاکستری ها خیلی بیشترن و از برکتشون من حالم خوبه. ایول! آخ جون! اوه این سر و صداها چیه از بیرون میاد؟ باز همسایه ها دارن شیرین کاری می کنن. بیخیال حالش رو ببرن. من هم برم1خورده درس بخونم و بدم نمیاد1خورده هم حالش رو ببرم. بر می گردم.
حالش رو ببر.
برچسب: دلم می خواد…
همین الان، من، …
شنبه و، … نه ماجرا در کار نیست امروز سر کار جلسه بود و کف و جیغ و هورا و نق البته نه از طرف من و خلاصه اینکه آخر سر قرار شد من فردا2ساعتی اونجا حاضر بشم بعدش بیام خونه تا بعد از13و خخخ آخ جون.
دیشب رفتم داستان کوتاه جدیدم رو بنویسم نتونستم. امروز وسط جلسه داشتم داخل ذهنم تنظیمش می کردم گریهم گرفت مونده بودم با اون قیافه مسخرهم چه معامله ای کنم.
وقفه.
رفتم پشت صحنه محله رو دید زدم پست در انتظار نباشه. خودم از انتظار بدم میاد تا جایی که از دستم بر بیاد دلم نمی خواد کسی در انتظار بمونه. فایرفاکسم، اینترنت اکسپلوررم، کلا ویندوزم بیچارهم کرده الان با فایرفاکس پرتابل میرم داخل محله درست هم نمیشه هرچی باهاش گفتگو می کنم. ولی تا زمانی که میشه از1روزنه هرچند فسقلی کار رو پیش برد من از رو رفتنی نیستم خخخ. الان که کلاس ها موقتا تموم شده و تا توفان بعدی دستم باز تره باید بیشتر پشت صحنه محله چرخ بزنم. این سایت این محله این هرچی میشه اسمش باشه رو من دوست دارمش. باید مواظب تر باشم و خاطرم باشه بعد شروع مجدد کلاس ها و داستان های زندگی عادی بعد از تعطیلات هم درصد نظمم رو ببرم بالا تا واسه همه درها زمان زنگ زدن و در رفتن داشته باشم خخخ.
خلاصه اینکه همه چیز آرومه. زندگی قشنگه. اینجا هنوز برقراره و من می تونم جفنگ پرانی هام رو بپاشم داخلش و همچنان آخ جون.
فردا این ساعت در تعطیلاتم. ایول. الان هم وسط ترجمه کردن هام اومدم اینجا چرخ بزنم برم سر درس. اگر خدا بخواد هفته دیگه فردا شب حرکت و شروع سفر. درصدی استرس. دلم شیرینی خامه ای می خواد. مادرم اینجاست. در حال مکالمه تلفنی با برادر و بحث های همیشگی و با مزه بین این2تا. اختلاف نظر دارن شدید. الان درصدش کمتر شده. داره کمتر هم میشه. و حالا بحث به نفع مادر در حال تغییره. بله گل برای مادر. سر بحث در دست مادر. بله. بله! مادر بحث رو تقریبا برد. در حال تعیید نهایی. ایول قطعیت برد مادر تعیید شد. بله ثبت شد! و حالا مشاهده می کنیم. مادر برنده شد! برنده قطعی این دفعه هم شبیه همیشه، رأیس کل، مادر! حله. بله حله! ایول! سوت پایان بازی نه چیز یعنی ببخشید سوت پایان بحث! همون نتیجه همیشگی. تحلیل هم بی تحلیل خخخ تمام.
داور کاملا بی طرف که من باشم پایان مکالمه تلفنی رو اعلام می کنم. این از این.
اینترنت اینجا1دفعه وحشتناک ضعیف شد اجازه نداد دوباره برم محله.
باید ترجمه1داستان سطح1دیگه رو شروع کنم. کاش زودتر تموم بشه برم سطح2ببینم داستان هاش چه مدلیه.
دلم می خواست می شد داستانم رو زودتر می نوشتم و عید97آماده می شد ولی نشد. هم گرفتارم، هم فکرم گرفتاره، هم تا میرم بنویسمش خیلی زیاد، … قهرمانش1کوچولوی بی نهایت، … خدایا! خدایا! خدایا! …
هوا اون بیرون سرده. بارون میاد. دلم می خواد دستم در ترجمه کردن خیلی تند باشه. نیست. دلم می خواد شبیه جت ترجمه کنم و عالی باشم. نیستم. دلم می خواد زبانم حرف نداشته باشه. داره. دیر جنبیدم. در خیلی چیزها دیر جنبیدم. برادرم همیشه از من آروم تر بود و البته سر به راه تر. در بحث ها همیشه شبیه امشب مادرم قانعش می کرد و نتیجه هم مثبت می شد. من متفاوت بودم. متقاعد نمی شدم. فرمان نمی گرفتم. سر به راه نبودم. این شد که حسابی دیر جنبیدم. واسه فهمیدن خیلی خیلی چیزها دیر جنبیدم. کاش1درصدی شبیه برادرم حرف می شنیدم تا در1سری موارد اینهمه، … به نظرم دیروز بود یا پریروز که این رو به مادرم اعتراف کردم. گفت حالا هم خیلی دیر نیست. نه اونقدر که دیگه نشه هیچ طوری جبرانش کرد. شاید این دفعه هم درست بگه. شبیه همیشه که من نشنیدم. باید تمرین کنم بیشتر ازش حرف بشنوم. شاید بیشتر از این دیرم نشه. شاید! ای کاش!
نمی تونم وارد هیچ سایتی بشم نمی دونم واسه چی. باید بلند شم ببینم چی شده. احتمالا لازمه1گفتگوی متمدنانه با مدمم داشته باشم. فعلا برم درس بخونم تا بعد.
دلم، …!!!
غروبه و دارم تلاش می کنم1چیزی بنویسم. از جنسِ شعر شاید. نمیشه. نمیاد. کلمه ها حس و حالِ صف بستن ندارن. می خوان نامنظم و شیطون بدونِ نظمِ شعری بپاشن روی صفحه و هر جا دلشون می خواد بشینن. فارغ از وزن و قافیه و خلاصه فارغ از صف. موندم با این اوضاع چه مدلی دلم رو بنویسم آخه! دستی برام تکون میدن که یعنی این مشکلِ خودته! چاره ای نیست با1دفتر کلمه که نمیشه در افتاد. تا1دونهش رو می ذاری داخلِ صف بقیه در میرن و اوضاع میشه دقیقا اینی که الان اینجاست. 1دسته ی در هم و پراکنده که سر و ته نداره.
ولی من دلم نوشتن می خواد. حرف زدن می خواد. گفتن می خواد! کلمه ها واسه شعر شدن همراه نمیشن. پس من همراهشون میشم. دستم رو میدم بهشون. دلم رو هم همین طور. بذار هر مدلی عشقشون کشید بشینن. به همین سادگی. و نتیجه میشه اینکه من فقط می نویسمشون. می نویسم که دلم چی میگه. چی می خواد. به همین سادگی.
دلم1شبِ رویایی می خواد بچه ها! چیه انتظار داشتید باز بگم دلم صبح می خواد؟ نمیگم. نه به این خاطر که دیگه دلتنگِ صبح نیستم. واسه اینکه حالا می دونم شب هم قشنگه. شب آرومه. لطیفه. ساکته. شب پناه میده. شب مهربونه. میشه در آغوشش مخفی شد و با روزمرگی ها قایمباشک راه انداخت و پیدا نشد تا انتهای شب. چه عشقی! تمامِ شب خودتی و خودت. میشه فارغ از نقش های روزانه بشینی، خودت بشی، فکر کنی، تصور کنی، لبخند بزنی، گریه کنی، آه بکشی، حرصی بشی، آروم بگیری، و اعتراف کنی! فقط واسه خودت و واسه خدا، روی شونه های شب!
دلم1شبِ حسابی می خواد. از اون رویایی هاش! از اون، … ستاره دار هاش، …! نه! فقط همون شبِ امن و آروم باشه بسه. ستاره ها قصه بودن. اون ها واقعی نیستن. ستاره ها رویا های بی تعبیرن. دلم فقط شب می خواد. من خاکی ام. ستاره اگر هم باشه من نه دستم بهش می رسه نه خیالم. پس بیخیالش!
دلم1شب می خواد از جنسِ نسیم و سکوت های از جنسِ آواز های آسمونی و مهتاب! دلم1جاده می خواد که سنگ ریزه هاش از جنسِ رنگین کمان های بعد از بارون باشه. همه رنگی! همه7رنگ! دلم1جاده می خواد از جنسِ جاده ی باریک و ناهمواری که1روز غروب دست در دستِ چند تا ستاره ازش گذشتیم. چه قدر خسته شده بودن پا های خاکیم اون غروب! داشت نفسم می گرفت ولی کم نمی آوردم. نیاوردم و پا به پایِ ستاره ها رفتم و رفتم. جاده تموم نمی شد و من خیالِ جا موندن نداشتم.
دلم فراموش کردن می خواد. تا یادم بره فردا ها رسیدن و تگرگِ لعنتی جاده رو گرفت. یادم بره که چه سریع و ناگهانی بارید. یادم بره که عاقبت وسطِ قیامتِ تاریک، دستم از دستِ ستاره ها رها شد. خسته شدم. گم شدم. جا موندم! ستاره های سنگی تاریک شدن و من ازشون جا موندم! دلم فراموش کردن می خواد!
دلم قطار می خواد. با اون صدای منظم و بلندش. بیاد و سوارم کنه. بعد با حیرتی شاد ببینم که داره بر می گرده. برعکس میره. به عقب. به محلِ اتصالِ خاک و آسمون. به دیروز! دلم می خواد دست هام رو از هم باز کنم به وسعتِ تمامِ دلم. و سوارِ قطار تمامِ آسمون رو بغل کنم. بدونِ دلواپسی. بدونِ وحشتِ بیدار شدن. دلم می خواد به خودم سیلی بزنم با دست هایی داغ از التهابِ انتظار. تا مطمئن باشم که بیدار شدنی در کار نیست. دلم می خواد مو هام رو روی دست های نسیم رها کنم تا هم زمان با حرکتِ قطار، قطارِ من، قطارِ آشنای من، عطرِ بهشت بهشت بهار رو از هوا جمع کنه!
دلم آواز می خواد. آواز های دسته جمعی از جنسِ هم صداییه ستاره ها و خاکی ها. خاکی ها!
خودم!
دلم خنده های بلند و از تهِ دل می خواد. سوارِ قطار. تا ناکجا. تا آسمون!
دلم سبکی و سبک باری می خواد. بدونِ اون راهِ فرارِ دودی رنگ و محو. بدونِ غرق شدن در مهِ سفید!
دلم رفتن می خواد. رفتن از این تبِ تاریکِ زمستونی! تا آسمون! تا بهشت! تا خدا!
دلم دیروز ها رو می خواد. دیروز های خالی از تگرگ! تگرگِ تاریکِ تاریکِ لعنتی! دلم بهار های بی تگرگ رو می خواد! دلم آسمونِ دیروز ها رو می خواد! خالی از تگرگ! تگرگِ تاریکِ تاریکِ لعنتی! دلم خاطره های بیگانه با تگرگ رو می خواد! تا تماشاشون کنم! لمسشون کنم! نفسشون بکشم! زندگیشون کنم!
دلم تعبیر می خواد. دلم تعبیرِ رویا های بی تعبیر رو می خواد. رویا هایی که حالا در اینجای جاده مطمئنم که در هیچ کجای خاکِ خدا هیچ تعبیری ندارن.
دلم پایان می خواد. پایانِ تگرگِ تاریکی که از سیاهیش در حصارِ خودم پناه گرفتم، در آغوشِ شب مخفی شدم و هنوز واسه تاریک شدنِ اون نور ها یواشکی می بارم. البته فقط گاهی. گاهی! آخ از این گاهی ها! کاش تموم می شدن این گاهی ها! دلم پایانِ این گاهی ها رو می خواد!
دلم پریدن می خواد. تا انتهای انتهای تمامِ قصه.
دلم بریدن می خواد. جدا از تمامِ سفید و سیاهِ قصه. از تمامش. بریدن و جدا شدنی از جنسِ فراموشی برای همیشه.
دلم تولد می خواد. تولدی بعد از خاکستر شدن. بدونِ رویا! بدونِ کابوس!
بدونِ خاطره!
دلم1دفترِ سفید می خواد. دفتری خالی از تمامِ خط های سیاه و سفید. خالیه خالی. دلم نوشتن می خواد. نوشتن از اولِ دفتر. از اول! همه چیز از اول!
دلم1لوحِ سفید می خواد بدونِ لکه های یادگاری از قصه های ناتموم. دلم1خاطرِ شفاف می خواد. خالی از لکه های تاریک. صاف از خط های دیروز ها. پاک از زخم!
دلم پرواز می خواد. از جنسِ خواب های بچگی. از جنسِ انتظار های شیرینِ فردا هایی که نمی دونستم هرگز نمیرسن.
دلم شروع می خواد. از جنسِ آغاز های شفاف. از جنسِ اولین سلام!
دلم1دل می خواد! به صافیِ نگاهِ عشق! به شفافیِ اشکِ چشمِ فرشته ها! خالی از سایه های سیاه! جدا از اِی کاش! فارغ از هرگز های تاریک!
دلم، …!!!
سلام به همگی.
اوخ خدا مثل اینکه زنده ام! 1زنده حسابی از گور در رفته و1وری! بچه ها این ویروسه رسما پدر در میاره مواظب باشید!
میگم بچه ها1چیزی! اه مقدمه رو بیخیال!
دوران بیماری سخت گذشت ولی داره تموم میشه. کلا این دوران سخت گذشت ولی داره تموم میشه. خیلی چیز ها داره تموم میشه. نیمه اول دیماه، روز های بیماریه من، روز های کوتاه، حواس پرتی های گاه و بیگاهم، و، …
کاش باقیه دیوانگی هام هم جدی تموم بشن نه به حرف واقعا تموم بشن! خیلی دلم هوای1خنده واقعی کرده خیلی! بچه ها انگار دارم بر می گردم بین رفیق های جهان واقعیم. حس می کنم1خورده بفهمی نفهمی بیدار تر باشم. انگار داره دلم1خورده بگی نگی واسه جهانه بیرون تنگ میشه . جهانه بیرون از این سکوت مداوم دلپذیرم که داخلش بهم خوش می گذره. سکوتم رو همچنان دوست دارم ولی حس می کنم1برق هایی از دلتنگی واسه جهانه اون بیرون درش می بینم. اینکه گاهی ته دلم می خواد باز شبیه دیروز هایی که هرچند به شدت حالم بد بود، اما سکوت نداشتم، با رفیق هام می رفتیم بیرون. دلم مثل اینکه تنگ اون بیرون رفتن هاست. چند روز پیش که اول2بعدش هم1زنگ زدن بهم گفتن فردا بریم بیرون، شبیه این هفته ها که گذشتن حس نکردم حسش نیست. انگار ته دلم این رفتن رو خواست. شبیه کسی شدم که بعد از1بیماریه طولانی و خیلی طولانی، بعد از1چیزی شبیه1کما، بعد از مدت ها که حواسش، چشاییش، بویاییش، لمسش، از کار افتادن، نشانه هایی از بازگشت حواس به خواب رفتهش می بینه و علائم بیداری درش مشاهده میشه. چه حس خوبی! یعنی دارم بیدار میشم آیا؟
کاش فردا این خستگیِ کوفتی که بعد از آنفلوآنزای اون هفتهم دیگه دست از سرم بر نداشت اجازه بده این5شنبه واسه انجام فرمت گوشیم و چند تا کار دیگه برم بیرون! اون هفته چنان بد افتادم که مادرم بر عکس همیشه که می گفت و میگه هر زمان بیمار شدی به جای اینکه بی افتی سعی کن بلند شی حرکت کنی تا بیماری ضربهت نکنه، این دفعه تشویقم کرد به استراحت و اصرار داشت این روز ها از خونه بیرون نرم. ظاهرا حسابی ویروسی شدم این دفعه! بچه ها دلم واسه بیداری و واسه دیدن و چشیدن و لمس شادی های کوچیکه گذشتهم تنگ شده. دلم می خواد سر به سر رفیق هام بذارم، کلافهشون کنم و بخندم. واقعی و بلند بخندم. از اون خنده های اعصاب خورد کن که تهش اشک نباشه. دلم می خواد شبیه دهه اول دیماه پارسال و شبیه روز های پیش از اون، اونقدر در جمع های رفیقانه شلوغ باشم که ملت رو از جا در ببرم که آخ پریساااا1لحظه خفه میشی آیا؟ دلم می خواد خنده هام شبیه گذشته ها بره آسمون و بقیه از شدتش بی اراده بخندن. دلم شلوغ بودن هام رو می خواد. از همون شلوغی های مداوم که بقیه رو بیچاره می کرد ولی زمانی که نبود، زمانی که سکوت می کردم، اون ها می گشتن1چیزی دستشون بیاد تا باهاش بزنن سکوتم رو بشکنن چون سکوت از طرف من واسشون عجیب بود و در نهایت طول نمی کشید. دلم می خواد، … دلم می خواد زنده باشم. 1زنده در جهان واقعی نه اینترنتی. با گوشیم همچنان نیمه بیگانه باقی موندم و هرچی پیش تر میرم بیشتر مطمئن میشم که همچنان بیگانه خواهم موند و چه بسا دیگه هرگز مایل و حاضر به بازگشت کامل شبیه گذشته به جهان اینترنت وسط دنیای واقعی و شکستن مرز بین این2تا جهانم نباشم. واتساپم رو همچنان نیمه ساکت نگه داشتم و اصلا دلم نمی خواد اوضاعش رو عوض کنم، به گوشیم همچنان جواب نمیدم یعنی تقریبا جواب نمیدم، و کلا حس می کنم گوشیم می تونه دری باشه بین جهان واقعیم و دنیای اینترنتیم، افراد اینترنتی و ماجرا های1جهان دیگه در موازات دنیای اطرافم. همچنان ترجیح میدم در جهان اطرافم باقی بمونم و اینترنت و تلخ و شیرین هاش رو فقط از دریچه لپتابم ببینم نه بیشتر. ولی جز این، دلم زنده بودن می خواد. 1زنده هرچند خسته، بیمار، شاید1خورده یواشکی زخمی از تیغ حجامت های عبرت، ولی آماده برای ادامه باقیه سال و باقیه راه زندگی. با همون خنده ها و همون شادی های کوچیک و همون دنیای دیوونه که شبیه جهان عاقل ها نیست و بهش حسابی عشق دارم. جهانی که همه اطرافم پریسا رو اهلش می دونن و می شناسنش. دلم زنده بودن می خواد. خندیدن می خواد. بیرون رفتن. تفریح کردن. انتظار کشیدن واسه گردش های بعدی. دلم ادامه این سفر آشنا و بی تکرار رو می خواد. سفر زندگی در این جاده ناهموار ولی دوست داشتنی و عزیز!
واقعا که زندگی چه قدر قشنگه! آخ که حسابی دوستش دارم! میرم به کار هایی برسم که اسمشون گرفتاری نیست. ناهار فردا رو نصفه درست کردم باید تمومش کنم چون فردا بسیااار دیر میام خونه، 1سری انار دونه می کنم و بعدش آب انار در کنار تفریحات آخر شب و آخجون، راستی نگفتم که عروسک کوچولوی جدیدم رو بغل کردم آوردم خونه و عروسکه1خورده شبیه خودم وحشیه و هرچند در جوارش بهم خوش می گذره ولی1خورده هم چنگ و جفتک از طرفش دریافت می کنم که رو زیاد دارم و خیالم نیست، و1دسته کار از قبیل پوست گرفتن1نایلون پسته خام2پوست فریز شده از طرف حضرت مادر محول شده بهم که انجامش ندادم و باید هر شبی1بخشش رو به انجام برسونم. باید بجنبم. فردا حسابی گرفتارم. باید بعد از اینکه برگشتم خونه، یعنی طرف های عصر، از رسیدن آخر هفته حسابی ذوق کنم و به باقیه برنامه های متفرقهم برسم. اگر حالم جا باشه، نق می زنم بلکه بشه یکی از روز های نه خیلی دور با 1و2و3بریم بیرون. چه بشه و چه نشه، در هر حال آخ جون!
ایام به کامتون!