صبح4شنبه. باید آماده بشم برم کلاس. میشم حالا. با موهای خیس نشستم اینجا به بهانه اینکه1خورده خشک تر بشه بلند میشم دارم تنبلی می کنم.
ریدینگه رو بلد نشدم آخرش. کاش دیالوگ ازم بپرسه!
دیشب تیمتاک بودم. بیشتر از زمان های دیگه در این روزها. بخش دوم مسابقه موزیک. حسابی شلوغ بود و آخجون امشب نیمه نهایی و5شنبه هم اصل برنامه زنده تیمتاکی خدایا هیچ چی نشه من بتونم برم گوش کنم برنامش با حاله حیفه از دستم در بره!
تقریبا خودم رو کشیدم به حاشیه اینترنت این روزها. خوب1خورده وجدان درد شدم وسط این گیرواگیر اگر اون وسط ازم بر می اومد باید می موندم ولی، … نتونستم. نمی تونم. نمی تونم این روزها. این دفعه. این برنامه. این هفته. این هفته و هفته آینده بره بلکه من1کوچولو نفس بکشم. البته یواشکی. تمام این روزها، تمام این هفته، تمام هفته آینده تا، … از شدت دلواپسی یواشکی نفسم تنگ میشه. اگر اون وسط بودم مطمئنم وا می دادم. این رو نمی شد یواشکی نگهش دارم وسط صحنه در مقابل چشم و گوش همه وا می دادم. نباید. اومدم کنار. حالا اگر وا هم بدم خیالی نیست. یواشکی دست هام مشت میشن. یواشکی نفس هام سریع میشن. یواشکی مغزم تیر می کشه. یواشکی تند شدن جریان خون داخل رگ هام رو حس می کنم. یواشکی دعا می کنم. یواشکی گریه می کنم. یواشکی منتظرم. منتظرم! یواشکی. آخرش هم، … آخرش چی میشه؟ خدایا! زده به سرم. این روزها یواشکی زده به سرم. اه بسه دیگه اول صبحی نمیشه این چیزها داخل سرم نباشه؟ کتابم کو!
دیشب1کسی داخل تیمتاک اومده بود اینجا رو دیده بود به این کتابم کو می خندید. نمی دونست این واقعیه. این روزها سر خیلی چیزها با خودم درگیر میشم و واسه خلاصی از تمامشون ناخودآگاه دستم رو می برم اطرافم و حواسم که جمع میشه می بینم داخل سرم یا بیشتر به زبون دارم میگم کتابم کو؟
این هفته هم میره. و هفته بعد. مطمئنم که بعد از این یواشکی ها هم باز من درگیر و دلواپس خواهم بود. این روزها خیلی خیلی چیز دارم واسه درگیری و دلواپسی. اون ها خیلی هاشون یواشکی نیستن. واضحن و واقعی. کاملا واقعی. به حقیقت کتابی که لمسش می کنم. ولی این، … این هفته، … این، … خدایا به خیر کن من واقعا، … باشه باشه می دونم اشتباهه ولی دست خودمه مگه؟ من از انتهای این قصه چیزی نمی خوام فقط، … فقط بدونم که اون ستون ها همچنان عمودی باقی می مونن. خیالم نیست از دور تماشا کنم فقط نیفته! یکی ایمیل بعدیت رو باز نمی کنم می تونم تصور کنم چه کلمات مهرآمیزی داخلش می فرستی واسم. هی به خدا تقصیر من نیست دست من هم نیست تازه چیزی که نمیشه من دارم زندگیم رو می کنم آرزو کردن که ایراد نداره!
داره8میشه. باید بلند شم. سر8و30باید کلاس باشم. استاد این جلسه گرامر و دیالوگ و ریدینگ درس نمیده. فقط لغت و تمرین و پرسش و از این مزخرف ها. گفته اگر می خواییم غیبت کنیم روزهای این مدلی غیبت کنیم. من نمی خوام. غیبت کردنم نمیاد خخخ. من باید اونجا باشم. باید!
4شهریور کلاس های آیلتس شروع میشن. همه میگن وحشتناک سخته. من جزوه ندارم. بهم میدن ولی بیناییه. باید اسکن کنم. بریل کردنش رو بگو. اه لعنت! داخل این استان نکبت به این بزرگی1جایی نیست بشه مراجعه کنم بهش این لعنتی رو بریلش کنم. واقعا که خجالتآوره. پای ادعا که میاد سقف آسمون رو جر میدیم که فلان مؤسسه چنینه و فلان مرکز چنانه و از این فوق اراجیف. پای عمل که میاد تا نوک گوش های خرکی میریم پایین. من1چاپگر بریل می خوام که واسم این نکبت ها رو بریل کنه آخه چه مدلی این ها رو بخونم بدون اینکه زیر دستم باشن؟ خدایا کاش من ایران نبودم! یعنی اینهمه جا وسط زمینت هست ملتش دارن حالش رو می برن باید از آسمونت مینداختیم اینجا اون هم با نقص بینایی که واسه خوندن1جزوه کزایی اینهمه بچرخم؟ آخه عدلت رو شکر این درسته؟ الآن من چه غلطی کنم آخه؟
باز من حرصی شدم. خدایا من چاپگر بریل می خوام اینهمه رو که نمیشه دستی بنویسم آخه! هر کسی ندونه تو که می دونی دست های من، … بعد از صدمه هایی که دست هام و همه جونم خوردن، … من دیگه هرگز نتونستم کیبورد بزنم. اگر طولانی کاری رو کنم از درد بیچاره میشم. اگر مجبور بشم این جزوه ها رو دستی بنویسم باید فاتحه دستم رو بخونم. حتی واسه خاطر تایپ طولانی با صفحه کلید هم اگر مواظب نباشم دستم اذیتم می کنه. خدایا واسه تو که نباید ثابتش کنم لازمه آیا؟ من باید این ها رو بریل کنم. اینجا چاپگر لعنتیه بریل نیست. بیا پایین بگو من الآن چیکار کنم؟ بقیه با چشم می خونن مال من رو تو زدی نفله کردی باید با دست بخونم امکاناتش اطرافم نیست بیا واسم حلش کن. بیا واسم بنویسش. بیا واسم بخونش. بیا دیگه!
امروز صبح از دنده عوضی پا شدم برم پیش از کلاس دنده رو تعمیرش کنم این شکلی روزم شروع بشه هم خودم دیوونه میشم هم ملت رو خل می کنم. جدی من، … معذرت دست خودم نیست1خورده دلم، … دلم، … گرفته. تنگ شده. دلم می خواد می شد1خورده چند کلمه حتی اندازه1پیام متنی فسقلی، … خدایا نباید بگم. خدایا نباید باشه. خدایا نباید! معذرت می خوام. خدایا معذرت می خوام!
بسه دیگه8شد با این نوشتن ها الآن درست نمیشم فقط دیرم میشه. من رفتم. اوه گوشیم صدام زد تلگرام کی پیام زده بهم؟ خخخ من رفتم لباس و کلاس و پیام و هی بابا زمان جان لحظه هات وایستا جا موندم!
برچسب: دلواپس
کمی فراتر از پریشانی!
صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.
اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.
همچنان در امتداد جمعه.
عصر جمعه. اگر روز کوتاه بود الآن باید شب جمعه می شد ولی آخ جون. از روزهای بلند خوشم میاد. مدت هاست که آخر های تابستون، زمانی که شب ها بلند تر و بلند تر میشن، دم غروب، به خصوص غروب های جمعه، انگار دنیا به انتها می رسه. انگار تمام خاکستری های تمام دنیا رو با حضور شب می پاشن روی دل من. شاید واسه خاطر نزدیک شدن مهر باشه. نمی دونم. ای کاش واسه این راه حل پیدا می کردم! واقعا دلم می خواست که می کردم!
ولی امروز اول تیرماهه. روز ها بلندن. ساعت از7گذشته و کاملا روزه. آخ جون. تا مهر هم زیاد مونده خیلی زیاد. خدا رو چه دیدی شاید این دفعه1چیزی شد. از اون چیزهای خوب. از اون چیزهایی که باعث میشه اول از شدت غافلگیری ماتم ببره بعدش1دفعه منفجر بشم و بپرم بچسبم به سقف و بیام اینجا شلوغ کنم. فردا رو کسی ندیده. حالا رو عشقه.
این عصر جمعه هم ته هوای باقیه عصر جمعه ها رو داره با1عالمه تفاوت. درصد خاکستریش کمتره. خیلی کمتر. این عصر جمعه بیشتر از باقی عصر جمعه ها دلم سبکی و خنده و موزیک شاد می خواد. امروز دنیا چه قدر قشنگ تره! بعد از سال ها! سال هایی که حس شمردنشون نیست، امروز دنیا چه قدر قشنگ تره! ایول!
نمره زبانم همچنان نرسید. دستم هم به جایی نرسید تا بفهمم چی شده. از هم کلاسی هام شماره نداشتم، یعنی1دونه داشتم که بهم زنگ زده بود ولی خخخ به دلایلی که پیش از این در1پست دیگه اینجا نق زدم، اون شماره در دسترسم نیست. پشیمون نیستم واقعا داشتم اذیت می شدم. تا صبح فردا راهی نیست شنبه حتما1کسی اونجا پیدا میشه جواب بده تا بیشتر بفهمم.
مادر از بالا برگشت و خاطرم رو جمع کرد. الآن خونه خان داداشه و من نرفتم. نشستم اینجا به نوشتن. نمی دونم واسه چی. واقعیتش می خوام درس بخونم ولی حس می کنم تا نمره این ترمم رو نگرفتم نباید برم سراغ کتاب ترم بعدی. حس می کنم بین2تا ترم معلق موندم و تاب می خورم و خوشم نمیاد خخخ. در حال نوشتن لغت های ترم های قبلم. دیروز رفتم کتابخونه هدفون زدم و شروع کردم لغت ها رو پیدا کردن و نوشتن. هدفونه از اون بزرگ هاش بود و کتابخونه از اون شلوغ هاش بود و من نباید خیلی هدفون بزنم اون هم از اون مدلش و خلاصه ظهر سرم شروع کرده بود به فحش دادن که زمان کتابخونه تموم شد و سرم از هدفون و از شلوغی آزاد شد و بعدش، … خخخ اوخ جان بعدش حسابی خوش گذشت بهم یعنی حسابی هاااا خخخ باز می خوام باز می خوام می خوام می خوام خخخ آخجون باز می خوام.
این روزها بدجوری، … اسم بلد نیستم واسش بذارم. احتمالا1جایی1کاری دست خودم میدم از اون نباید هاش. کاری نمی کنم. بد رفتار نشدم. لج نمی کنم. نمی جنگم. حتی نق هم نمی زنم. فقط به طرز بسیار مشخصی زیادی بی حوصله رد میشم. از مواردی که باید مواظب تر باشم با بی حوصلگی درصد بالایی رد میشم. نمی خوام مسأله درست کنم به خدا سکوت هام دلیل هیچ چی نیستن. نه معترضم نه حرصی نه حتی ملتفت. فقط حوصله ندارم. بلد نیستم توضیح بدم1جوریه. حس می کنم به چیزی که نمی تونم هیچ مدلی عوضش کنم باید بی تفاوت باشم. بی تفاوت تر میشم و چند برابر این بی تفاوتی بی حوصله تر هم میشم. انگار باطن و ماهیت و محتوای این موارد رو حالا می بینم. و با اجازه همگی از چیزی که می بینم حال نمی کنم. خدایا پس واسه چی اون زمان که داشتم پرپر می زدم این امروزی ها رو نمی دیدم و نمی فهمیدم؟ دسته کم در اون صورت1خورده حال و هوام رو به راه تر بود اونهمه شدید اجدادم در برابر نگاه نداشتهم پشتک بارو نمی زدن! راستی اینجا بارو درسته یا وارو؟ پشتک وارو؟ حالا هرچی. خلاصه که کی بشه1انفجار از اون گرد و خاکی هاش روی سر خودم آوار کنم با این شونه بالا انداختن های بی حرفم! وایی خدایا! یعنی واقعا خواهان همچین چیزی هستم؟ نه به خدا نیستم واقعا نمی خوام ولی آخه از دستم چی برمیاد؟ نقش که نمی تونم بازی کنم خوب مدلم این شکلیه واقعا کار عوضی نکردم فقط خمیازه می کشم و رد میشم. اه بیخیال بابا چیزی نمیشه. چیزی هم بشه چیکار کنم خودکشی که نمی کنم همه چیز شده این هم، … اوخ خدا کاش نشه خخخ شکلک1خورده جمع شدم توی خودم یواشکی خخخ!
تلگرام. گفتن میایی عضو گروه عینک هوشمند بشی گفتم نه. واسه چی بشم؟ من نابینای مطلقم این عینکه واسه1خورده دید دار هاست من عضو بشم که چی بشه؟ شکلک ناکامی. الآن گریه می کنم. هی من چشم می خوام. راست میگم واقعا می خوام. این روزها زیاد پیش میاد که دلم یواشکی چشم بخواد. دلتنگ نور بازی های گذشته باشم و از اینکه نمی تونم شبیه بقیه بخونم یواشکی1کوچولو، … واقعا واسه چی این مدلیه؟ چی می شد اگر من می دیدم؟ اگر حکمت و مصلحت و از این چیزهاست خوب واسه چی؟ مگه کجای جهان تنگ می شد با تماشاهای من؟ اگر هم فقط جهش ژن و چرت زدن علمه که باز هم واسه چی؟ واسه چی من؟ نمی شد اون ژن کوفتی به من که رسید تاب برداشتنش نمی گرفت؟ یعنی واقعا هیچ راهی نبود که این مدلی نشه؟ هیچ طوری نمی شد که تماشاهای من هم شبیه تماشاهای بقیه آدم های دنیا به راه باشه؟ هیچ طوری؟ یعنی هیچ کجای علم یا تقدیر یا حکمت یا هر چیز دیگه ای هیچ جایی واسه1کوچولو تماشاهای من نبود؟ فقط تماشاهای من؟ بین اینهمه ملت فقط من؟ بین اینهمه آدم الکی خوش که همین طوری سر سیری میان کلاس زبان و یا درس نمی خونن یا تمرین هاشون رو از روی هم کپی می کنن یا سر کلاس به حرص استاد هرهر می خندن فقط من؟ بین اینهمه ملت که اصلا تماشاهاشون خاطرشون نیست و از سر نمی دونم چیچی میرن خودکشی می کنن و نگاهشون، نگاه سالمشون پر میشه از مرگ و از خاک، بین اینهمه آدم که سر به هوا واسه خودشون وسط جاده زندگی ولو ولو می خزن و نق می زنن فقط من؟ فقط نگاه های من؟ فقط تماشاهای من؟ فقط نور بازی های من؟ کتاب خوندن های من؟ نوشتن های من؟ تماشاهای من؟ فقط نگاه من اضافی بود؟ فقط چشم های من؟ حالا جهان کارش درسته بدون دیدن های من؟ همه چیز رو به راهه؟ همه ارکان هستی سر جاشه؟ اضافی فقط نگاه من بود؟ الآن حله؟ آخ خدای من بی خیال این از زهر عصر جمعه هست که پسش می زنم و از هر راهی بتونه وارد میشه نباید اجازه بدم واقعا نباید. حکمتت رو شکر چی بگم اگر زورم می رسید چیز دیگه ای می گفتم ولی نمی رسه و دسته کم صداقتش رو دارم که بهت اعتراف کنم. بیخیال. واقعا بیخیال نیستم ولی چیزی نمیشه بگم جز این بیخیال. میگم بلکه کمتر خیالم باشه. دسته کم این لحظه کمتر باشه. داره زیاد اذیتم می کنه. نمی خوام بهش فکر کنم. برم1دفعه دیگه سایت رو ببینم هرچند اگر نمره تا الآن نیومده حالا نباید منتظرش باشم ولی خخخ امید همیشه هست. الآن میام.
رفتم دیدم. همچنان وارد نشده.
فردا عصر باید سر کلاس آواز حاضر بشم. اولین جلسه بعد از1غیبت فوق طولانیم. واسه این2شنبه هم باید1چیزی بنویسم واسه انجمن شعر اون هم بعد از1غیبت فوق طولانی. کلاس بدل سازی پر. شکلک گریه. همچنان داستان های اینترنتی ترجمه می کنم ولی یواش. باید سریع تر باشم. اینکه دیگه جزو درس نیست پس میشه که امشب بشینم1خورده ترجمه کنم. آخ خدا بزن مخم اتصالی مثبت کنه دست به ترجمه کردنم سفت بشه خیلی دلم می خواد. تا میرم1کتاب بخونم اون قدر ترجمه کردنش طول می کشه که حوصلهم سر میره. تا ایسپیک بخونه و من بفهمم و ترجمه کنم و بنویسمش و ای خدا باز هم رسیدم به من چشم می خوام خخخ. در زدن. مادری.
دیروز1سوتی ترسناک وسط خوش گذرونی هام دادم که حالا حسابی ازش می ترسم. کاش مواظب تر می شدم! کاش دردسر واسم نشه! شاید هم بی خودی ترسیدم ولی، … بد نیست من گاهی افسار خریت هام رو بیشتر بکشم. آخه این هم شد کار؟
مادرم رفت. بعد از نوشتن این برم سر داستان ترجمه کردن. نمی دونم این مثبته یا منفی ولی به خاطر گیر بلوتوث سیستمم که با گوشی های بلوتوثیم جفت نمیشه و در نتیجه برگشت صدام تا حل و اصلاح این موردم نباید وارد تیمتاک بشم. بلوتوث سیستمم هم که ظاهرا خیال نداره درست بشه. پس توفیق اجباری که بشینم1خورده ترجمه کنم بلکه1خورده بیشتر یاد بگیرم.
ساعت داره9میشه. کمی تا قسمتی واسه نمره ای که نگرفتم دلواپسم. کاش می شد برسه تا خاطر جمع بشم! بیخیال فردا زنگ می زنم. چه شب آرومیه امشب. ازش خوشم میاد. حس خوبی میده بهم. فقط این نمرهه. اه ولش کن دیگه! ای بابا! میگم میشه امشب تردمیل از سرم بره بیرون؟ کمی تنبلی و کمی پادرد. به خدا راست میگم توجیه تنبلی نیست پاهام درد می کنه نمی دونم واسه چی. امروز بعد از ظهر دراز کشیدم چرتم گرفت اون قدر دردش زیاد بود که بیدارم کرد. نمی فهمم چشه فقط درد می کنه. شاید لازمه بیشتر مواظب باشم. شاید این تردمیل زدن امشب اذیتش نکنه ولی این پادرده به اضافه تنبلیه شب جمعه خخخ ای وجدان آگاه بگیر بخواب شب جمعه ای اذیتم نکن فردا شب می زنم خخخ.
جدی بسه دیگه1کوچولو ویرایش این و بعد درس متفرقه. ای کاش فردا بی دردسر نمره کوفتیم بیاد و داستان این ترمم ختم به خیر بشه! خوب دیگه من برم1دفعه این رو بخونم سانسوری هاش رو قیچی کنم بزنمش روی آنتن تا خیلی دیر نشده. ولی خداییش شب با حالیه. من رفتم حالش رو ببرم. تا بعد.