صبح3شنبه.
ساعت6و2دقیقه. باید بلند شم. دیرم میشه. دیشب چنان وحشتناک خسته بودم که حدودهای نمی دونم8بودیا9ولو شدم و خوابم برد. به نظرم8بود انگار. بعدش11بیدار شدم و دوباره خوابم برد. بعدش2بعدش4بعدش5و تا الآن که بیدار شدم و دیگه باید بلند شم. به نظرم امروز روز شلوغ اما خوبی باشه. امیدوارم.
طرح انتقال مدیریت محله هنوز اجرایی نشده. آخ جون. ترجیح میدم مدیر یادش بره و این پیش نیاد. بدم نمیاد خودش بمونه. دیگه اندازه دفعه های پیش اصرار نکردم یعنی خوب1خورده کردم ولی خخخ خوب چیه مگه حیفه آخه خخخ اصلا خوب کردم اگر نمی گفتم دلم می ترکید چند دفعه ای نق زدم حالا که این مدلی شد باز می زنم. نه دیگه نمی زنم این عادلانه نیست که از1کسی انتظار داشته باشیم خودش رو برای همیشه درگیر چیزی کنه. حتی اگر اون چیز خیلی ارزش داشته باشه. من واقعا دلم می خواد منصرف بشه ولی اگر هم نشد براش آرزوی موفقیت می کنم. دلم گرفت از تصور آخرش. بیخیال سر صبحی.
چند وقت پیش که خیلی ازش نگذشته1اتفاقی افتاد که من تازه در این مرحله از عمرم معنی پیشآمدهای اتفاقی و حیرت حاصله رو فهمیدم. تا اون زمان هرچی غیره منتظره دیده بودم تمامش باطل شد از بس این یکی عجیب بود. به جان خودم از بس حیرت کرده بودم به وحشت می زد شبیه مزه تند فلفل که گاهی از بس تنده تلخ احساسش می کنی. این حیرته هم از بس اون لحظه زیاد بود انگار ترس شده بود. چسبیدم به دیوار و وا رفتم. بعدش موندم چیکار کنم. کاری نمی شد کنم1دفعه پیش اومد تقصیر من هم نبود خداییش تقصیر من نبود خودش شد و گذشت و خخخ. وایی خدا اصلا قشنگ نبود از شدت نمی دونم چه حسی اشتباهی به جای در بالکن در خروجی رو باز کردم نزدیک بود با لباس خونه بدون کلید بزنم بیرون! شکر خدا پیش از اینکه در پشت سرم بسته بشه و به شدت بی حجاب اون بیرون جام بذاره حواسم جمع شد که این در چوبیه در بالکن آهنیه و اینجا که اومدم کریدر طبقه خودمونه نه بالکن و وایی لباسم به شدت خونگیه و فقط همین به نظرم رسید که باید سریع خیلی سریع برگردم داخل پیش از اینکه در بسته بشه. پریدم داخل. شکر خدا کسی بیرون نبود و ندیدنم. اما، … چند لحظه بعدش کسی وسط خندیدن هاش بهم گفت هیچ اتفاقی بی دلیل نیست. یا1چیزی شبیه این. کلمه هاش رو درست و دقیق خاطرم نیست ولی محتوا دقیقا همین بود. چه انتظاری داری من اون لحظه جای شصت پا و چشمم رو نمی شناختم میگی دقیقا کلمه باید خاطرم باشه؟ برو بابا!
خلاصه اون بنده خدا این رو گفت و کلی هم به نظرم به احوالات مضحکم خندید و رفت. ولی دلیل؟ من خودم به این چیزها یواشکی معتقدم. همیشه هم اینجا گفتم. نشونه ها و دلیل ها و اینکه گاهی باید جدیشون گرفت. ولی به نظرم این شامل هر موردی که1دفعه روی سرت نازل بشه نیست. مواردی شبیه این اصلا خخخ! با تمام این ها دلیل، … این اتفاق دلیلش چی می شد باشه؟ یعنی خدا از اون بالا حوصلهش سر رفته بود خواست1خورده شوخی کنه بخنده؟ من سکته می کردم این چه کاریه؟ من فقط همین دلیل رو واسش می تونم پیدا کنم. که خدا یا تقدیر یا جفتشون شوخیشون گرفت و من هم که در دسترس. گفتن1حالی ببریم و1خورده از جا بپرونیمش بخندیم. خداجونم قربونت برم دفعه دیگه نوبت رو بده به بغلی داشتی منو می کشتی!
این روزها گاهی زیاد ملتهبم. نمیگم ولی این التهابه هست. گاهی شدید میشه گاهی خفیف تر ولی هست. گاهی دلم می خواد برسم به انتهاش و خاطرم جمع بشه گاهی هم دلم پایانش رو نمی خواد و ترجیح میدم همین مدلی ول معطل پایان باشم و باشیم و پایانه نرسه. فقط نرسه. این لحظه، … نمی دونم.
دیروز1سوتیه خیلی خیلی مسخره دادم. خدا رو شکر فهمیدم وگرنه خیلی بد می شد خخخ. کلاس بعد از ظهرم داشت دیر می شد. زنگ زدم آژانس و پریدم سوار شدم و بپیش. کرایه که می دادم1نیم ثانیه به سرم زد این پوله1خورده چیزه. واقعا هیچ توصیفی واسش پیدا نمی کنم خیلی سریع از سرم گذشت و پوله رو دادم و یادم رفت. شاید یکی از اون لحظه های التهابم بود شاید هم فقط خسته بودم و شاید هم، … بیخیال شد دیگه. سریع رفتم سر کلاس و به موقع رسیدم. من همیشه اگر دیر نرسم دقیقه90میشم. این هم بیخیال. کلاسه تموم شد، مادرم خونه منتظر بود، کلید داشت یا نداشت؟ اه باید سریع تر برسم خونه. آژانسی از همون آژانس ظهری بیا که خوب اومدی. دوباره سوار و خونه و پیاده. داخل خونه که رسیدم خستگی در کردن و گوش کردن به اعتراض های مادری از1عالمه چیز که حرصیش کرده بود و و و و و باز و و بیخیال شانس آوردی که دیرم میشه وگرنه، …
مادرم1سری چیز واسم خریده بود که ازش تشکر کردم و گفتم خاطرم باشه بلند شدم پولت رو بدم. یادم رفت و عصر شد. داشت شب می شد. مادرم می خواست بره. حس نداشتم بلند شم. یادم اومد که پولش رو ندادم. اه واسه چی یادم اومدی در که نمی رفتم می دادم الآن حالش رو ندارم بلند شم برم سراغ کیفه! بیخیال تا ابد که نمیشه ولو باشم پوله رو هم باید بدم حساب هام قاطی میشه. بدجوری خسته بودم دیشب. انگار جای خون خواب آور داخل رگ هام می چرخید. به زور بلند شدم رفتم سر کیفم که پول مادر رو بدم. می خواست بره. و1دفعه، … اوه! این اینجا چیکار می کنه؟ مطمئن نبودم پس رفتم سراغ بینایی مادر. اسکناس رو نشونش دادم. گفت5000تومن. یخ زدم. خدایا من این رو کنار گذاشته بودم که داخل تاکسی نگردم دنبالش و بدم به راننده. کدوم راننده؟ من امروز3دفعه آژانس گرفتم این مال کدومه؟ مادرم هم هی پشت سر هم می پرسید چی شده؟ چی شده؟
-محض خاطر خدا مادری1لحظه اجازه بده بلکه بتونم خودم بفهمم چی شده!
سعی کردم فکر یخ زدهم رو جمع و جورش کنم. صبحی که اصلا5000تومنی نداشتم. بهم خورد داد. این از این. عصری هم که باز خورد نداشتم دهی دادم بهم خورد داد. این پنجیه مال اون بنده خدای بعد از ظهریه که از صبح نگهش داشته بودم. ولی من مطمئنم بهش کرایه دادم. خدایا جای اسکناس چی دادم دستش؟ دیگه اینقدر بوق هم نیستم اسکناس رو با کاغذ اشتباه نمی کنم. مطمئنم اسکناس بود. ولی چندی بود؟ خدایا من از این اشتباه ها نمی کنم. خیلی زرنگ نیستم. فقط خونه سر مهلت اسکناس هام رو مرتب می کنم که بیرون وسط شلوغی و تعجیل اوضاع خراب نشه. پس این دفعه چی شد؟ اه لعنت به این بی حواسی های این روزها! آخه1نفر نیست به من بگه بی مغز روان داغون واسه چی هر دقیقه حواست میره به، … ولش کن اسکناسه چی بود من به اون بنده خدا چی پرداختم؟ دهی که نبود همهشون اینجان. خدایا من1دونه هزاری داشتم که الآن نیست. نکنه، … خدایا! شیرجه رفتم روی تلفن.
-الو! خسته نباشید من فلانی هستم از فلان ساختمون1سؤال دارم.
-بفرمایید.
-اون آقایی که بعد از ظهر ساعت2و20دقیقه رسوندنم کلاس تشریف دارن؟
-بله چه طور؟
-آخ خدایا شکرت میشه گوشی رو بردارن با خودشون کار دارم.
صداهای پشت خط.
-خانم فلانیه. فکر کنم فهمید.
و بعد به نظرم خنده بود شاید هم فقط شلوغی بود و من این مدلی خیال کردم.
-الو!
-سلام آقا معذرت می خوام من به نظرم امروز، …
این وسط مادرم هم پیش و بین تلفنه می خواست یادم بده چی بگم که سرم کلاه نره و ای خدا حفظ کنه این بزرگ ترها رو!
-خودم می دونم مادری!
مگه می شد؟ خخخ.
اون بنده خدا اومد پشت خط و هنوز نگفته می خندید. خلاصه اینکه من به جای پنجی1هزاریه کهنه و داغون داده بودم دستش و اون طفلک هم هیچ چی نگفت. وایی خدا چه خجالتی کشیدم اون لحظه. این اشتباه به خاطر نشناختن اسکناس ها نبود. چون همون طور که گفتم، پوله رو جدا گذاشته بودم. این2تا اسکناس با هم نبودن که اشتباهشون کنم. پس واسه چی همچین خطایی کردم؟ دیگه پرسیدن نداره جوابش کف دستمه.
طولش ندم. کله تو رو بیخیال خودم داره دیرم میشه خخخ. از اون بنده خدا تا جایی که جا داشت معذرت خواستم و اون طفلک هم فقط می خندید و می گفت طوری نیست پیش میاد. مادرم داشت می رفت و پوله رو دادم ببره بهش بده. این حل شد ولی من، … من واقعا باید حواس جمع تر از این ها باشم. خودم می دونم چی این مدلی پرتم کرده از مرحله. پس واسه چی اجازه میدم؟ واقعا لازمه؟ زندگی یادم داد چیزی که نمیشه تغییرش بدم رو فقط تماشا کنم. حتی مواردی که صد درصد به خودم مربوطن. و این مورد تقریبا هیچ چیش به خود من مربوط نیست. بود ولی در زمانی پیش از این، که از بس متفاوت و دور شده انگار1عمر باهام فاصله داره. ممکن بود من هرگز اون راننده رو پیداش نکنم. آژانسه بغل خونمونه ولی ممکن بود نباشه. ممکن بود هیچ زمانی نشه درستش کنم. و این خاطره از1نابینا تا ابد داخل ذهن1آدم خوب و بی پیچ و خم می موند که طرف نمی دید. یا اشتباهی پرداخته یا اصلا شاید نداشته. ولش کن گناه داره. لعنت بر ذات هرچی نکبته. خدایا شکرت که به خیر گذشت. که اتفاق دیگه ای نیفتاد. که تونستم حلش کنم. ولی به نظرم تا همین جاش باید عبرت شده باشه واسم. من واقعا زمان هایی که ذهن و روانم درگیر1چیزی میشه از باقیه موارد اطرافم غافل می مونم. این درست نیست. خودم رو شاید نتونم عوض کنم ولی توجهاتم رو باید تغییر بدم. واسه چی باید چنان درگیر1مورد، … باشم که در زندگی روزمرهم همچین خطاهای مسخره ای به وجود بیاد؟ این مورد شاید هفته ها طول بکشه و خدا می دونه اگر من همین مدلی پیش برم دیگه چه سوتی هایی میشه که بدم. شاید مورد بعدی خطرناک باشه. به نظرم باید کمی بس کنم. نه کاملا ولی اندازه2تا قدم کوچولو باید بکشم عقب. یعنی می تونم؟ میشه1درصد کوچولو هم شده به گفتار زبونم نزدیک تر بشم؟ من هر طرف می چرخم و میگم بیخیال. من که خیالم نیست. بابا بیخیال. ولی واقعیت این نیست. واقعیت دیروزه. اینکه از بس حواسم نبود اشتباه کردم. واقعیت اینه که خیالم هست. خیلی هم هست. سعی کردم نباشه ولی هست. به نظرم باید بیشتر سعی کنم. خیلی بیشتر. دیگه نباید از سر بی حواسی های این مدلی اشتباه های از هر مدلی کنم. واقعا لازمه نه عاقل بشم، فقط1جاهایی عاقلانه، یا نه فقط عادلانه حواسم رو تقسیم کنم.
وووییی دیرم شد دیگه نمی تونم بنویسم ویرایش این هم بمونه واسه ظهر که اومدم الآن باید بپرم. ولی پیش از رفتن1چیزی رو می دونی؟ زندگی عالیه. حتی با وجود خریت های من. حتی با داستان هایی از جنس دیروزهام که پیش میان و حسابی حالم رو می گیرن و متفکر و شرمنده و گیج جام می ذارن. زندگی عشقه. باور کن. ازم باور کن! داره7میشه من باید رسما پرواز کنم. آآآآهاااایییییی بابا زمان تو رو خدا فقط1کوچولو نفس تازه کن رسیدم!
برچسب: دیرم شد
پراکنده!
سلام بر5شنبه.
کلاس دیروز صبحم شوت شد به امروز. بد هم نشد من برگ های بیشتری پیچیدم ولی تموم نشد. هرچی می پیچم از حجم این ها کم نمیشه انگار ولی از دیشب مثل اینکه1راه میانبر پیدا کردم که1درصد سریع تر بشم و کارم هم بهتر بشه. این درخته چه قدر برگ داره. امروز باید آفتاب گردون های نصفه رو ببرم تمومش کنم این هم طلسم شده انگار.
سرم داره فحشم میده از درد. این هفته زیادی زیاده روی کردم. خودم می دونم ولی، …
-توجیه ممنوع!
باشه بی توجیه. اشتباه کردم ولی واقعا چیکار باید می کردم؟ به خدا خیلی داشت بهم فشار می اومد خیلی زیاد. فقط این مدلی می شد1خورده تخفیفش بدم. تخفیف که نگرفت الان از سردرد گیج می زنم آخه من واسه چی عقل وسط سرم نیست؟ این چه کاریه؟ من که می دونم آخرش سردرده دسته کم میشه اینهمه از خط پایان رد نشم واسه چی رد میشم آخه؟ خوب کمترش هم اگر بخواد جواب بده جواب میده و من بوق مگه اون لحظه می فهمم؟ نمی فهمم که! نمی فهمم آخه!
این هفته داره میره. بذار بره! بیچارهم کرد. آخ سرم! ولی گذشته از سردرد به نظرم الان بد نیستم. دلم، … کاش بینا بودم. دلم می خواست تنهایی برم سفر. خیلی خیلی پیش خاطرم نیست از کجا شنیده بودم که1کسی می گفت هر زمان دلم خیلی پر میشه میرم سفر. داخل ماشین میشینم و سر صحبت رو با بغلدستیم باز می کنم و براش تمام ناگفتنی هایی که دلم ازشون لبریز شده رو میگم. باهاش در مورد همه چی حرف می زنم و اون هم حرف می زنه و هر2تا سبک میشیم. بعد از اینکه رسیدیم به مقصد، اون چمدونش رو برمی داره و میره، من هم ساکم رو برمی دارم و میرم. هیچ کدوم هم رو نمی شناسیم. هم رو نمی بینیم. با هم هیچ خاطره مشترکی نداریم. فقط سبک شدیم و گذشتیم. چه قدر دلم سفر می خواد! خندیدن می خواد. حرف زدن می خواد. حرف زدن های بدون دلواپسی. بدون یادش به خیر ها. بدون خاطره ها. دلم سفر می خواد. دلم می خواد بدون دلواپسی با خیال جمع حرف بزنم و بگم و بخندم. دلم شیطونی کردن می خواد و سبک بالی. از همون خنده های94که می رفت روی روان. مدت هاست دیگه اون مدلی نمی خندم. مدت هاست. خدایا از نیمه95باز هم تونستم بخندم. بلند و گاهی شلوغ ولی خودمونیم خندیدن هام دیگه نود و چهاری نشدن. یعنی میشه که بشن آیا؟ دلم تنگ شده. دلم1خورده یواشکی گرفته. نه خیلی. فقط1کوچولو. خدایا یعنی بد نبودن اینهمه بده؟ آخه واسه چی؟ من فقط دلم می خواد بتونم مهربون تر باشم. واسه چی این، … این دفعه هوار نزدم. گریه نکردم نق هم نزدم. اصلا چیزی نگفتم. جز اینجا هیچ کجای دیگه هنوز نگفتم. اولا تجربهش رو داشتم و حتی حیرت هم نکردم، دوما به نظرم در ناخودآگاهم انتظارش رو داشتم. شاید چون اون عصر خیلی پیش خیلی پیش از این هشدارش رو گرفته بودم. طرف با حضورش چنان شدید غافلگیرم کرده بود که آخر شب دوباره پیویه واتساپم رو چک کردم ببینم نزده باشه به سرم. اون روز عصر بهم گفته بود و من گفتم اشتباه می کنی. اشتباه می کنی! اون بنده خدا هم گفت مطمئن باش یا1همچین چیزی. سفت دفاع می کردم. دفاع می کردم که اشتباه می کنی این طوری نیست اصلا هم این مدلی نمیشه. طرف مطمئن گفت می خوایی امتحان کنی؟ دلت می خواد؟ شاید اون لحظه تردید کردم. شاید دلم نخواست چیزی که واسم ارزش داشت رو از دست بدم. گفتم نه نمی خوام. طرف گفت مطمئن باش که درست میگم. گفتم چیزی نمیشه. طرف گفت امتحان کن ببین میشه یا نمیشه. فقط امروز رو توضیح بده. فقط بگو. دلم نمی خواست امتحان کنم. گفتم نمیگم. به کسی نمیگم. به کسی نمیگم! به کسی نگفتم. ولی همیشه به کسی نگفتن ها رو نمیشه تا آخر ادامه داد. آخرش می رسه به جایی که باید انتخاب کنی. باید بگی. باید بین سکوت کردن و حرف زدن، بین آب و آتیش، بین این راه و اون راه1دونهش رو بری. نمیشه واسه همیشه به کسی نگی. و من نتونستم بیشتر طولش بدم. نمی شد. پریروز و دیشب به هشدار اون بنده خدای یواشکی لبخند زدم. لبخندم تلخ بود ولی لبخند بود. آهایی یواشکی! هرچند اینجا رو نمی خونی و اون هایی که اطرافت می خونن هم چیزی از این خط ها دستشون نمیاد که بهت بگن! ولی من اینجا واسه خاطر دل خودم می نویسم نه واسه اینکه تو بفهمی. الان هم دلم خواست بهت بنویسم که ظاهرا درست می گفتی. خوب می خوایی بخندی بخند چی بهت بگم! فقط اگر1زمانی1درصد اینجا رو دیدی و چیزی ازش فهمیدی یا دیدن و چیزی ازش فهمیدن و بهت گفتن، نخوایی بگی دیدی بهت گفتم! از این دیدی بهت گفتم حس مثبتی ندارم لطفا نگو! خوب کاریش نمیشه کرد. این مدلیه دیگه! ولی بیخیال من از امروزم پشیمون نیستم. از این امتحان که خواه ناخواه زمانش رسید و به ناخواه من انجام شد. همچنان باور دارم که من امروز درست میگم. درست میرم. درستم. به خدا این دفعه سر جنگ و سر لج نیستم واقعا به نظرم درست میاد. طرف، طرف ها اون قدر واسم با ارزش هستن که نگم به جهنم. نمیگم به هیچ عنوان نمیگم. ولی میگم بیخیال. بیخیال! من که تجربهش رو داشتم. دفعه اولم نیست. درضمن خودم رو که فریب نمیدم، از زمانی که هشدار اون عصر بهم رسید ضمیرم یواشکی منتظر این زمان بود. پس بیخیال. ولی دلم1کوچولو یواشکی گرفته از خودم. از خودمون. واسه چی اینهمه… بیخیال. این هفته بیشتر از1خورده سردم بود. هنوز هم هست. ولی درست میشه. درست میشم. عادی میشه واسم. عادی میشم باز. دلم تنگ شده. این روز ها وسط لحظه های دیروز و امروز شناور میشم و در لحظه های هوشیاری آواز می خونم. تمرین می کنم تحریر ها رو ولی نمی فهمم واسه چی بیت ها رو که میرم وسط هاش می بارم! بد هم می بارم! خدایا1مدلی به این دل نفهمم منطق بفهمون من خسته شدم از دستش آخه! آهان آخه درست شد! باید بیشتر بنویسمش تا روون تر بشم و کمتر اشتباه کنم. آخه، آخه، آخه. آخه! چیکار کنم عادته دیگه عوض کردنش سخته. بکش عقب بابا با خودم بودم.
داخل داستان هری پاتر مدیر1قدح اندیشه داشت که خاطرات و افکار مزاحم رو از داخل سرش می ریخت اون داخل. اینجا واسه من1مدل هایی اون شکلیه. هرچی داخل سرم هست رو می پاشم اینجا و خاطر جمع میشم. نمی فهمم واسه چی این مدلیه و این مدلی ام. با اینکه می دونم خیلی ها اینجا رو می خونن و چیز هایی که نمیشه یا نمی خوام به کسی بگم رو ممکنه از لا به لای جفنگ نوشت هام بفهمن ولی زمانی که اینجا می نویسم حس می کنم داخل1دفتر خاطرات امن نوشتم. امن نیست ولی من حس سبکی و امنیت می کنم واسه خودم و واسه ناگفتنی هام. ولی خداییش خدایا1کاری کن جفنگیاتم کشف رمز نشن در خیلی موارد من جدی گناهی میشم و واسه خالی نبودن عریضه هم خخخ!
ببینم دیگه چی داخل سرم می چرخه بریزمش این رو؟ آهان!
آهایی طرف که می دونم اینجا رو می خونی! من از دست تو چیکار کنم هان؟ آخه چه مدلی تا کنم باهات هان؟ آخه تو چه سمجی! تو واسه چی مغز داخل جمجمهت نداری هان؟ دستم بهت نمی رسه2تا سیلی سفت بهت بزنم بلکه حواست بیدار بشن آخه! می رسید به خدا می زدمت! تا کی می خوایی این مدلی گیج بزنی هان؟ واسه چی عاقل نمیشی شبیه آدم زندگیت رو پی بگیری هان؟ دست از این خریت کردنت واسه چی بر نمی داری هان؟ خستهم کردی دیوونه بلند شو آدم باش زندگیت رو کن آخه! آدم به سن و سال تو جرأتش به این خریت ها می رسه؟ بس کن دیگه! اطرافت هم ظاهرا1نفر آدمیزاد حسابی نیست به جای من2تا بزنه توی سرت از گیجی در بیایی! عاقل باش بسه دیگه!
خدایا حرصیم این هم شد کار؟ قربون حکمتت با این مخلوقات آنتیکت هیچ مدلی زبون سرشون نمیشه. داخل پرانتز، شبیه خود من! خخخ! خوب واقعیته دیگه! خودم هم زبون سرم نمیشه. خدا نکنه گیر بدم! دست خودم نیست ول کن نیستم خخخ!
اوخ دیرم شد باید بلند شم آماده بشم. بیخیال میرم حالا! کارت که نمی خوام بزنم! ولی خداییش به جای این آسمون ریسمون بافتن ها می شد چند تا برگ بیشتر بپیچم. این هم بیخیال. ولی من دلم واقعا تنگه. این رو نمیشه بگم بیخیال یواشکی حسابی اذیت میشم ازش.
باز هم دلم می خواد بنویسم ولی9شده و من همین الانش هم حسابی دیر می رسم. بیشتر از این نباید دیر کنم. باقیش اگر حسش بود بمونه واسه دفعه بعد. فعلا من رفتم.
سریع و نه چندان فشرده!
سلام بجنبم که دیرم میشه. چیه کلاس دارم باید برم از طرفی حرفم هم میاد باید بزنم بعدش برم دیگه! اصلا تو چی میگی کلاس خودمه حرف خودمه این مدلی جفتشون رو جویده دوست دارم به تو چه! آهایی یکی ممنون از ایمیلت ولی تو همچنان بی تربیتی حتی در لحظه های هم دلی کردن های عمیق. واقعا که! بعدش هم واسه چی گفتی کامنته رو نوشتی ولی نفرستادی؟ بحث آتیش بس هم که نیست یعنی میگی که نیست پس چه دردته؟ یکیه خوبی باش و از سوراخ ایمیل باکس بیا بیرون آفرین! راستی اگر مثبت باشی اینجا تمام ایمیلت رو لایک می کنم. درست میگی هرچند گاهی1خورده سخت میشه. گاه هایی شبیه دیشب. شبیه چند روز دیگه و شبیه… بیخیال.
استاد گلسازی بهم جای شمع یاد داده که باید با برگ لاله و در دبه و شیشه درستش کنم. باید واسه امروز درست می کردم ولی هرچی گشتم داخل خونه در بی ظرف بی مصرف نبود الان تکلیفم چیه آیا؟ این هم بیخیال.
این روز ها مثل لودر انگور می بافم و به نظرم تونستم انگور دراز ها رو ضربه کنم و از پس تسلط بهش بر بیام. مونده انگور گرد ها که سخت تره. گندم ها رو هم همین مدلی لودری درو کردم و به نظرم بدک نشد. عمراً اگر اجازه بدم این نابلدی ضربهم کنه! سنبل بستنم هم ایراد داره که باید درستش کنم. گل هاش رو درست کردم ولی نبستمش امروز می برم در حضور استاد ببندم بهتر بلد بشم. بعدش هم باز ازش برگ ریز می خرم میارم خونه سنبل درست می کنم تا دیگه گیر نداشته باشم.
این2شنبه داخل کلاس این زن ها از بس شلوغ کردن بلند شدم سریع تر در رفتم. خداییش این جنس مؤنث گاهی به مفهوم واقعی شورش رو درمیارن. استاد چند دفعه محترمانه تذکر داد خانم ها لطفا آهسته تر ببینید آروم تر صحبت کنید خیلی شلوغه ولی مگه به گوششون می رفت! پررو پررو می خندیدن و مسخره بازی در می آوردن. استاده صبوره من جاش بودم از جا در می رفتم. واقعا شورش در اومده بود. البته خودشون مشکل نداشتن ولی من و شاید یکی2تای دیگه که اون گوشه تر ساکت نشسته بودیم حسابی… من که نتونستم بمونم زدم بیرون. البته نگفته نمونه که من خودم در مواقع عادی زیاد شلوغم و شورش رو درمیارم ولی2شنبه حالم بد بود. چنان افتضاح بیمار بودم که تمام روز سراغ سیستم و واتساپم نرفتم. میگم1چیزی بگم؟ حالا می فهمم زمان هایی که بقیه از دست شلوغ کردن هام خسته میشن حس و حالشون چه مدلیه. حس مثبتی نیست. نمی فهمم واسه چی1دفعه سفر نجفآبادم به خاطرم اومد. یادش به خیر! نه بابا دستمال نمی خوام گریهم دیگه نمیاد ازش خخخ. داشتم می گفتم. داخل سفر1دفعه وسط ماشین همه زدیم به شلوغ کاری. من کل می کشیدم و حسابی وسط شلوغ کار ها اولی بودم. اون وسط1بنده خدایی بود که این مدلی دلش نمی خواست. ترجیح می داد اطرافش1خورده آروم تر باشه. بهم گفت ببین میشه1خورده یواش تر باشی؟ بهش گفتم نه. شبیه آب خوردن بهش گفتم نه نمیشه. بعدش باز جیغ کشیدم و همراه بقیه و البته بیشتر از بقیه شلوغ کردم. اون بنده خدا رو دیگه ندیدمش. نمی دونم اون شب موند یا رفت. تازه به چندتا از همراه ها هم گفتم این میگه شلوغ نکن من نمی تونم. من شلوغ کردم. اون شب داخل ماشین و در تمام سفر. اون بنده خدا هم نفهمیدم چی شد. ولی کارم اصلا درست نبود. شاید اون شب اون بنده خدا هم شبیه2شنبه خودم تحمل صدا رو نداشت. کار زشتی کردم. باید می فهمیدم. واسه چی گاهی ما اینهمه نمی فهمیم؟ دلم می خواد پیداش کنم و ازش به خاطر اون شب و اون نه که گفتم معذرت بخوام. به نظرم بشه. البته به سختی ولی شاید بتونم گیرش بیارم ولی واقعا الان دیگه چه فایده داره؟ اینهمه گذشته. خیلی زیاد. الان اگر بهش بگم ببین به خاطر اون شبی من معذرت می خوام چی برای اون آدم عوض میشه؟ واسه اون هیچ چی. ولی واسه من عوض شده. من بیشتر از اون شب ها و اون روز ها دارم می فهمم. کاش اون عصر داخل ماشین می فهمیدم و اون نه رو نمی گفتم. یعنی اگر من کمتر جیغ می کشیدم بهم کمتر خوش می گذشت؟ گیریم هم که این مدلی می شد ایرادی نداشت اگر خوش بودن رو با1نفر دیگه که ترجیح می داد اطرافش آروم تر باشه تقسیم می کردم. شاید، … بیخیال داره دیرم میشه حرف هم واسه1کسی شبیه من عین کش می مونه هرچی بکشی کش میاد و من همچنان حرف می زنم و می زنم و می زنم. این یکی رو اما نمیگم بیخیال. کاش اون خانم به خاطر اون نه ی گستاخ و بی هوا و بی تفکر ببخشدم!
شب2شنبه1بنده خدایی که بهم پیام داده بود واسه کار خودم بهم زنگ زد و خداییش این دفعه کاملا جدی و بسیار شدید شرمنده ایشون شدم. خیلی بد شد! خوب آخه من از کجا می دونستم! به خدا حالم بد بود. اون قدر بد که عصر از خیر انجمن شعر گذشتم و صبح هم که رفتم کلاس200تا فحش به خودم دادم که واسه چی از خونه زدم بیرون جونم داشت بالا می اومد جدی تقصیر من نبودش که! اون بنده خدا که چیزی نگفت ولی من جدی جدی ازش شرمنده شدم. اون شب کارم درست شد و من هنوز از ایشون شرمندم. درد و مرض نکبت همون2شنبه باید حالم رو می گرفت! اه! این هم نه خیلی بیخیال ولی دیگه کاریش نمیشه کنم گذشت رفت دیگه!
این1شنبه که گذشت داخل کلاس زبان1بنده خدایی0گرفت. کانون شبیه دبیرستانه خخخ داخلش که میرم حس می کنم وارد قوانین مدرسه شدم. طرف0می گیره و1سری قانون های با مزه دیگه! کانون میاد از من می پرسه واسه امتحانت باید چیکار کنیم؟ گفتم من نمی دونم شما بخونید من جواب بدم. میگن آخه60تا سؤاله با2تاریدینگ نمی دونیم چیکار کنیم. از تهران می پرسیم ببینیم میشه واست بریل کنن یا نه. از چندتا از بچه ها پرسیدم نابینا های پیش از من داخل کانون چیکار می کردن بچه ها نمی دونستن. باید از چندتا دیگه هم بپرسم. هنوز نرفتم سراغ مرحله دوم پرسیدن هام. گاهی حس می کنم این ترم زبان رو می افتم. واقعیتش1کوچولو بلدم ولی به نظرم می رسه جو امتحان و تعداد پرسش ها و بلاتکلیفی که اثرش رو روز امتحان قطعا می ذاره اوضاع رو خراب می کنه و من می افتم. البته تمام این ها به اضافه نابلدی های من و سخت بودن امتحانات کانون که میگن حسابی سخته کمک می کنن که ترم آینده هم این ترم رو تکرار کنم. نمی دونم شاید هم این مدلی نباشه ولی… اطرافم در جواب این دلواپسیم خیلی ساده میگن خوب بی افتی! تو رفتی یاد بگیری. اگر لازم باشه1ترم رو2دفعه بخونی خوب می خونی! فاجعه پیش نمیاد اگر بی افتی خوب بی افت! چند ثانیه ماتم می بره بعدش می خندم. از اون خنده های بلند مسخره نه. خیلی معمولی و مدل آدم عاقل ها می خندم به تمام این ها. ولی با تمام این ها دلم نمی خواد. ترجیح میدم ترم رو پاس کنم. دلم نمی خواد بی افتم. خدایا1کاری کن در برم ازش! لطفا!
سرگیجه هام این روز ها واقعا دردسر شدن. یا گیج میرم یا می خوابم یا… به کسی نگید ولی این زمان ها عجیب دل نازک میشم خخخ! بعدش که حالم جا میاد به خودم فحش میدم و مورد تمسخر خودم واقع میشم ولی حالم که بد باشه دیگه دست خودم نیست. هر دفعه… خخخ ولش کن نمیگم مرض که ندارم اسباب خجسته احوالیت رو فراهم کنم بشینی بهم بخندی! خودم تنهایی به خودم می خندم بسه دیگه!
دیروز عصر1بنده خدایی رو چنان سر کار گذاشتم که تا2ساعت بعدش داخل واتساپ داشت واسم شاخ و شونه می کشید و تهدید می کرد که بذار گیرت بیارم چنین و چنانت می کنم حالا منو مسخره می کنی در عمرم کسی این شکلی مسخرهم نکرد اگر تلافیش رو سرت درنیاوردم چه و چه و چه. من هم از بس می خندیدم نمی تونستم جوابش رو بدم طرف هم فهمیده بود فحشم می داد و می گفت الان از خنده نمی تونی وویس بفرستی و بیشتر حرصی می شد و بیشتر فحش می داد و بیشتر واسه زمانی که به قول خودش گیرم بیاره نقشه می کشید. من درست بشو نیستم!
اوخ 8و30شد اگر همین لحظه هم بلند شم دیر می رسم من هنوز آماده نیستم باقیش باشه واسه بعد من رفتم! فعلا خوش باشید تا برگردم بیام با هم خوش باشیم یعنی من خوش باشم شلوغ کنم اجازه ندم تو خوش باشی! تمامش خودتی من رفتم!