دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه های روانشناسیه اینجا اونجا همه جا کمک!

توضیحات:
این پست رو3شنبه هفته پیش نوشتم ولی نزدمش و امروز یعنی2شنبه18مرداد95که می زنمش اینجا دلم نمی خواد دوباره بخونمش حتی واسه ویرایش و اصلاح تاریخ ها. اگر بخونم دیگه جرأت نمی کنم بزنمش اینجا!
پایان توضیحات.
سلام به همگی.
اوخ اوخ بچه هااا1کسی کمک کنه! به خدا جدی میگم خیلی وحشتناکه تا امروز اینهمه به خاطرش خجالت نکشیده بودم!
بذار اول1نفسی تازه کنم به خدا دارم دیوونه میشم این هم شد کار؟
بچه ها نمی دونم این گفتنش درست باشه یا نه. یعنی نمی دونم اینجا گفتنش درسته یا نه. به جهنم جا بهتر در نظرم نیست بگمش1خورده خاطرم جمع بشه.
بچه ها من1مشکل مسخره ای دارم نمی دونم چه جوری رفعش کنم نمی دونم اسمش چیه نمی دونم چی شد که این طوری شدم وایی خدا نمی دونم فقط می دونم خیلی زشته خیلی هم بد تعبیر میشه ازش حتی شما ها هم شاید الان این رو بخونید1مدل دیگه تصور کنید ولی، …
بچه ها واسه چی من زمان هایی که زیر فشار میرم بی اختیار لبخند می زنم؟ داغ میشم ولی لبخند می زنم، از شرم یا وحشت آب میشم ولی لبخند می زنم، تا حد مرگ خجالت می کشم، می ترسم یا بهم فشار عصبی میاد ولی همچنان لبخند می زنم و هرچی این فشار بیشتر میشه نیشم باز تر میشه و طرف مقابل که این رو نمی دونه خیال می کنه من دارم به مثلا خشمش یا جدیت موضوع می خندم و از حرص اون یا نمی دونم هر کوفتی که پیش خودش خیال می کنه لذت می برم که می خندم و در نتیجه عصبانی تر میشه و فشار بیشتر میشه و من بیشتر لبخند می زنم و اگر ادامه پیدا کنه به خنده می افتم!
خدایا همین الان که دارم می نویسمش حس می کنم آتیش گرفتم از خجالت! بچه ها از بچگی یادمه این مدلی بودم. یادمه1دفعه ای درس بلد نبودم، یعنی اون مدلی که معلم دلش می خواست و ازم انتظار داشت بلد نبودم، گفت واسه تنبیه باید وایستم، من دانشآموز خوبی بودم یعنی شیطون خیلی بودم ولی درسم عالی بود و شیرین هم شاید بودم که معلم ها ازم بدشون نمی اومد و معمولا مواظب می شدم کسی از اولیای مدرسه دعوام نکنه و برام این تنبیه شدن عادی نبود، خدا شاهده رفتم واسه تنبیه وایستادم و نیشم باز شد و هرچی معلم عصبانی تر می شد من لبخندم پهن تر می شد. بنده خدا معلمه خیال می کرد این لبخندم از سر خیره سریه هی کفری تر می شد و می گفت بهم0میده و نمره رو میده دفتر و از این چیز ها که به خیالش من جا برم و بهش نخندم ولی اون هرچی بیشتر می گفت من بیشتر می چسبیدم به دیوار ولی نیشم باز تر می شد و آخرش هم پقی زدم زیر خنده که بنده خدا معلم از شدت حرص درمونده شد. حق هم داشت! به بچه تخسی که در جواب تهدید هات می خنده و هرچی بیشتر تهدیدش کنی بیشتر می خنده و آخرش از لبخند میره روی شبکه خنده آشکار چی میشه گفت؟
بچه ها به خدا دست خودم نبود این خندیدنم از سر تخسیم نبود من کلاس پنجم ابتدایی بودم داشتم از ترس سکته می کردم ولی نمی تونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم نمی فهمیدم واسه چی هنوز هم نمی فهمم!
امروز هم همین طور شد البته نه مدل1بچه کلاس پنجمی.
براتون گفتم که تمرین پیانوم خیلی کم بود. اینجا داخل خونه بد نزدم ولی در حضور استاد خیلی خیلی بد ظاهر شدم و با2تا اشتباه اولی باقیش کامل از دستم در رفت. استاد حسابی عصبانی شد و صاف زد به هدف.
-چه قدر تمرین کردی؟
-من؟ عه!
-مطمئنم که1روز بیشتر تمرین نکردی.
همون حدس اول درست گفت. دروغ فایده نداشت.
-بله. معذرت می خوام.
استاد دادش در اومد و من، آخ خدایا وایی لبخندم اومد روی قیافهم نشست و نرفت. خداجونم از خجالت دارم محو میشم بچه ها استاد این رو می دید و پشت سر هم می گفت این طوری نمیشه دوباره بزن من این مدلی اجازه نمیدم بزنی باید همین درس رو دوباره بگیری یعنی چی1روز تمرین رو من به هیچ عنوان نمی پذیرم و از این چیز ها می گفت بلکه من خجالت بکشم و این لبخند لعنتیم بره ولی لبخنده پهن تر و پهن تر می شد و به خدا هیچ طوری نمی شد جمعش کنم. سرم رو تا جایی که می شد انداخته بودم پایین و زیر توبیخ های به حق استاد به خودم می پیچیدم و همچنان به پهنای قیافهم لبخند می زدم و دیگه صدام در نمی اومد که معذرت هم بخوام.
داشت نفسم می گرفت ولی لبخنده نمی رفت. مسلما این بنده خدا کتکم نمی زد. کاری نمی کرد جز اینکه صداش جدی تر و خشک تر می شد و کلماتش سفت تر به نشونه تأکید به این مطلب که دیگه این مدل کاهلی رو ازت نبینم! پس دلیل نداشت شبیه کلاس پنجم ابتدایی ازش بترسم. فقط تا حد مرگ خجالت می کشیدم از سکوتم، از نابلدیم، از حرص اون و از این لبخند کزاییه خودم که ول کن نبود. من لبخندم وسیع تر می شد و زیر فشار استرس بیشتر اشتباه می زدم و باز هم لبخندم وسیع تر می شد و اون بنده خدا می ذاشت به حساب نمی دونم چی و بیشتر کلافه و عصبانی می شد و آخرش هم جریمهم کرد که هفته دیگه درس2هفته رو از اولش تا آخرش بدون اشتباه میری اشتباه هم ازت نمی بینم مکث هم ازت نمی پذیرم! فقط1روز؟ تو فقط با1روز تمرین می خوایی درست بزنی؟ من این مدل تمرین رو نمی پذیرم واسهم افراد تفاوتی نمی کنن به هیچ کسی اجازه نمیدم این مدلی کار کنه باید دفعه بعد کل این2هفته رو درست بزنی و…
اون حق داشت و خدایا من به چی لبخند می زدم؟ نفرت انگیزه به خدا دارم می ترکم آخه این چه وضعشه؟
شاید استاد آخرش که دستم رو از کلید ها برداشتم و از زیر پیانو به هم فشارشون می دادم شاید شاید دید و فهمید که آروم تر گفت باید برخوردم این باشه فرقی هم نمی کنه طرف کیه چون تو باید بتونی از پسش بر بیایی. تأییدش کردم و گفتم بله ببخشید معذرت می خوام چشم معذرت می خوام درست میگید معذرت می خوام ولی همچنان این لبخند لعنتی!
کلاس تموم شد و استاد مرخصم کرد. اومدم خونه و تا خود خونه این لبخند نفرینی همراهم بود و تازه الان داره کم رنگ میشه.
بچه ها باید چیکار کنم؟ این وحشتناکه! جا های دیگه هم این مدلی می شدم و میشم ولی هیچ زمانی اندازه امروز بهم فشار نیومد! این خیلی زشته خدای من آخه واسه چی من باید زیر فشار بخندم؟ حتی اگر این فشار از پشت گوشی هم باشه باز همین طوری میشم. میمیرم از سنگینیه عامل فشار، استرس یا ترس یا دلواپسی یا هر چیزی ولی اول لبخند می زنم و اگر شدید بشه می خندم. ولی پشت خط کسی نمی بیندم. جا های دیگه هم میشد1طوری کم رنگش کرد. مثلا1جا هایی مجبور میشم در موردی که دلم نمی خواد حرف بزنم. توضیح بدم یا جواب بدم. زمان هایی که سکوت نمی کنم میشه این لبخند زیر نقاب کلمات لعنتی کم رنگ تر بشه. طرف هم شاید1درصدی حواسش به گفته هام بره و این رو کمتر ببینه. ولی زمان هایی شبیه امروز من کاملا بی صدا بودم فقط باید می زدم و اشتباه می کردم و استاد بنده خدا با فاصله کمتر از1وجب ازم داشت تماشام می کرد و از دستم حرص می خورد و من هرچی اون سفت تر و قاطع تر می شد عمیق تر لبخند می زدم!
واقعا از این حال متنفرم! از اون فشاری که بهم میاد، از این لبخند بی موقع نکبت و از خودم که اینهمه مسخرهم.
یادمه1دفعه1بنده خدایی به شدت از دستم حرصی بود می گفت جوابم رو صاف و سریع و صریح میدی همین الان! و من، آخ خدا اولش لبخند زدم و زمانی که طرف منفجر شد من زدم به خنده و زمانی که طرف از حرص دیوانه شد من قهقهه می زدم و خدا خیر بده نفر سومی رو که به موقع رسید و دست اولی رو گرفت کشید عقب که بی مغز مگه نمی بینی این الان میمیره ولش کن بذار جفتتون آروم بشید بعد!
طرف مگه می فهمید؟ حق هم داشت خندیدن هام بد از جا در برده بودش. عربده زد که مگه نمی بینی این مسخره کردتم مسخره خودش داره بهم می خنده! این کلا بیماره از حرص دادن و جنگ اعصاب و درگیر شدن و درگیر کردن لذت می بره. ببین؟ خنده هاش رو ببین؟ این بد1چیزیش میشه و شما ها به من، …
سومی که خدا خیرش بده ماجرا دستش بود و حلش کرد.
-دیوانه تیمارستان لازم خنده هاش رو می بینی باقیش رو هم ببین تماشا کن چیکار کردی نکبت با این عربده زدن هات! آخه چه قدر تو نفهمی! این لذت نمی بره داره میمیره این خنده هاش عصبیه تو هرچی بیشتر داد بزنی این بیشتر می خنده ولش کن بیا برو بیرون از این اتاق تا سکتهش ندادی خودت هم سکته نکردی! واقعا که جفتتون درمون می خوایید! اه!
راست می گفت بنده خدا! من که به نظرم حسابی درمون بخوام.
یادمه1دفعه دیگه همین اواخر حدود های1ماه و نیم پیش شاید بود داشتم به شدت گریه می کردم. از اون گریه ها که تا اینجای سال95زیاد کردم. این وسط1کسی خیلی سعی می کرد با منطق بهم تفهیم کنه که واقعا اینهمه به در و دیوار زدن لازم نیست اصلا همه چیز رو که نمیشه عوضش کرد بذار این مورد اشتباه همین طوری اشتباه بمونه طوری نیست هیچ کجای زندگیِ تو، یعنی من، با اشتباه موندن این اشتباه ویران نمیشه و… ولی من مثل همیشه به سرم حرف حساب نمی رفت و داشتم از شدت هقهق خفه می شدم و فقط می گفتم نباید به خدا اشتباهه نباید به خدا به خدا اشتباهه. طرف می گفت خوب بذار باشه اگر تا الان نتونستی اصلاحش کنی خوب نمیشه! اصلا نشه اعدامت که نمی کنن همه جهان که از هم رضایت ندارن ول کن پریسا! ولی من نمی فهمیدم که نمی فهمیدم. عاقبت طرف از جا در رفت. شونه هام رو گرفت محکم تکونم داد و بلند گفت بسه دیگه! بس کن! واقعا که خجالت داره! تمومش کن دیگه ببین سر هیچ و هیچ با خودت و با خونوادهت چیکار کردی؟ تموم کن دیگه!
گریه هام تموم نشد ولی اول وسط گریه لبخند زدم و بعدش که طرف صداش رفت بالاتر من لبخند هام وسیع تر شدن. یادم نیست تا کجا نیشم باز بود ولی اشک هام رو قشنگ یادمه که توقف نداشتن و خاطرم هست که اون بنده خدا که داد می زد من لبخند می زدم. طرف کامل می شناختم و با1نظر کوتاه فهمید بد نیست صداش رو بیاره پایین و آورد پایین ولی، …
-بیشتر هوار بزن مثل اینکه بدش نمیاد! داره وسط گریه کردن هاش زیر جلدی می خنده هر بار هم که تو داد می زنی خنده زیر جلدیش عمیق تر میشه!
-چرت نگو مگه نشناختیش؟ از روزی که دیدمش همین طوری بود. فشار که می دید لبخند می زد. این خنده رضایت نیست از شدت فشاره و به نظرم1خورده از خجالت های این رو هم شما ها بکشید کمتر مزخرف بگید!
به نظرم دیگه لازم نباشه بیشتر توضیح بدم خودتون تا آخرش رو خوندید و می خونید! وایی خدا وایی واااییی خدای من!
بچه ها محض خاطر خدا من باید چه جوری از این اوضاع مسخره خلاص بشم؟
نمی دونم این پست رو می زنم یا نه. شاید نزنمش. آخه خیلی… خدایا!
چندان حال ویرایش ندارم معذرت.
وایی ببخشید همگی جواب کامنت های پست دیشب رو دیر تر میدم الان حواسم به درد هیچ جواب دادنی نمی خوره!
شاد باشید!