عصر5شنبه. ورد2007و تست.
نمره های جفت امتحاناتم اومد. پایان ترم کانون رو در رفتم. میرم اینتر3و میان ترم کلاس های آیلتس رو هم به نظرم شدم15و نیم. بیشتر از خودم انتظار داشتم خیلی بیشتر. اطرافیانم موافق نیستن. میگن با توجه به گرفتاری هام و موانع موجود خیلی هم مثبته ولی من بیشتر می خوام. باید بیشتر سعی کنم. باید موفق تر باشم. باید این ترم در برم. باید از این پله بلند لعنتی برم بالا. برم1پله بالاتر. برم1ترم بالاتر. باید. باید!
این رو سیوش کردم نمی دونم کجا میره. از ورد قبلی سریع تر شدم ولی به نظرم بشه با وردهای بالاتر سریع تر هم شد. بیخیال فعلا همین بسه.
امروز کم درس خوندم و این مثبت نیست. باید تلافی کنم. میشه امشب نباشه؟ وووییی شکلک خسته شکلک داغون شکلک نمی دونم چه شکلی. نوشتنم میاد ولی حرف حساب بی حرف حساب از همین ها بلدم فقط.
کتاب های ترم بعد کانون رو دیدم. سختن. مکالمه هاش و ریدینگ هاش و لغت هاش بیشتر شدن. دلم می خواد می شد سریع تر از اینتر3می گذشتم می رفتم های به نظرم1جوریه. هرچند کتاب های های1رو هم دیدم و بدجوری سخت بود ولی دلم می خواد بهش برسم. داخل کلاس آیلتس1زبان آموز هست که کانون رو تموم کرده. مثل فشنگ صحبت می کنه. دلم می خواد اون مدلی بتونم حرف بزنم. من وسط اسپیکینگ های کتاب هم گیر می کنم و کلی طولش میدم. استاد این جلسه آخر کلاس گفت اسپیکینگت خوب بود. گفتم افتضاحم. اسپیکینگم افتضاحه من افتضاحم نمی دونم واسه چی. گفت این فکریه که خودت می کنی و اشتباهه. حالا که بهش فکر می کنم از چیزی که گفتم خوشم نمیاد. من باید بهتر باشم. باید. بهتر هم میشم. حتما میشم. وایی فردا بهتر بشم امشب نه خخخ.
کلی چیز داشتم بگم الان خاطرم نیست. شاید هم حسش نیست. دلم می خواد، … نمی دونم چی می خواد. یعنی می دونم ولی بعضی هاشون خیلی خخخ.
ساعت از7شب گذشت. بدک نیست بلند شم1کار حسابی کنم. چیزی شبیه درس خوندن. رادیو تیمتاک روشنه و دارم می نویسم. داشتم کتاب های متنیه داخل سیستمم رو پاکسازی می کردم خسته شدم. بی خودی هاش رو پاک می کنم. بدم میاد از1سری خودنوشت هایی که1دفعه هم زیاده بخونمشون ولی من در زمانی که ظرفیتم بالاتر و زمانم بیشتر بود خوندمشون. هنوز کلی کتاب مونده واسه بررسی ولی من خسته شدم. این آهنگه که داره پخش میشه چه خنکه! کاش بعدیش قشنگ تر باشه! حس این موزیک ها نیست الان من داخل تیمتاک چه غلطی می کنم آخه! دلم می خواد، … گاهی دلم واقعا چیزهای بدی می خواد که خخخ از دست این منه ترسناک که شکر خدا کسی نمی بیندش جز خودم و خدا.
بچه ها داخل تیمتاک از این کانال به اون کانال هی میرن و میان و من داخل اتاق رادیو نشستم و این رفتن و اومدن ها رو تماشا می کنم. با مزه هست واسم.
دلم حرف زدن می خواد و چه قدر هم. ولی نه هر حرفی. دلم بدجوری می خواد با1کسی بشینم اون قدر حرف بزنیم که چونه هامون خواب بره اما حرفی که حرف باشه. راستی اگر الان1کسی بیاد بپرسه حرفی که حرف باشه الان از نظر تو دقیقا چیه من چی باید بگم؟ خخخ چیزه. نمی دونم. نه دروغ مثبت نیست1خورده می دونم ولی، … نمیگم خخخ.
ترم جدید آیلتس حدودهای12دیماه شروع میشه. این یعنی تا اون زمان جفت امتحانات شفاهی و کتبی پایان ترم رو دادیم. خدایا در برم ازش! راستی ترم بعدی استادمون کیه؟ کاش می شد استاد ترم پیشم باشه! کلاس های کانون رو هم باید ببینم کی شروع میشه. هنوز ثبت نامش باز نشده. اوه تا1شنبه. کاش برنامه های این2تا راحت از کنار هم رد بشن و به هم گیر نکنن! حوصله چونه زدن و توضیح و توصیف ندارم.
امروز رفتم کتابخونه واسه ورد2007و اونجا باز بحث اردوی مشهد شد و من در جواب اصرارهایی که می شنیدم آخرش فقط به رسم ادب گفتم اگر بشه که خیلی عالیه ببینم خدا چی می خواد اگر بتونم حتما میام. ولی واقعیت اینه که هیچ طوری نمی تونم و هیچ مدلی نمیرم. امروز باز1کسی بهم می گفت تو واسه چی گوشه نشین شدی و باید داخل جمع بچه ها باشی و واسه چی1دفعه اینهمه عقب کشیدی و، … یادم رفت1کسی نبود2تا بودن. جفتشون از این چیزها می گفتن و من به یکیشون گفتم به خدا درس دارم و به دومی گفتم واسه اینکه ظرفیتم پایینه. به هیچ کدوم دروغ نگفتم ولی به دومی راست تر گفتم. طرف نفهمید و من حس توضیح نداشتم. شاید1زمانی که حسش باشه واسش توضیح بدم. بهش بگم که من اگر مارک رفیق از طرفم بخوره روی1اسمی صاحب اون اسم میره داخل دلم و درنمیاد. من با اون هایی که میرن داخل دلم خاطره می سازم. باهاشون همراه میشم. همدل میشم. هم خاطره میشم. من خاطره هام رو زندگی می کنم. من محبت اون هایی که داخل دلم میرن رو نفس می کشم. به جهنم تعبیرهای عوضی. من بی توجه به جنسیت ها بی توجه به تعبیرها بی توجه به کنایه ها و تردیدهای آدم های بیکار و بی محتوا رفیق هام رو دوست دارم. از بیانش هم پروا نمی کنم. صاف میام به همه و حتی به خود طرف میگم هی! تو رفیقمی. من دوستت دارم. اگر نبینمت دلم واست تنگ میشه. اگر گیر کنی دردم میاد از دردت. اگر شاد باشی حال می کنم از عشق و حالت. هی من دوستت دارم. من اینم. و این چیزیه که نباید باشم. بقیه اطرافم دنیا رو، رفاقت ها رو، خاطره ها رو محبت ها رو شبیه من نمی بینن. اون ها با هم میشینن و پا میشن و1دفتر و1دنیا خاطره می سازن و بعدش با2تا تعبیر متفاوت از1هجای اضافه همه چیز رو خاکستر می کنن و خیالشون هم نیست ولی من دردم میاد از اون باد سرد لعنتی که خاکسترها رو می بره و می پاشه همه جا و محوشون می کنه. اون ها می تونن شونه بالا بندازن و دیگه چیزی خاطرشون نباشه و من نمی تونم. من دردم میاد. من دلتنگ میشم. من گریه می کنم. دلتنگ میشم. افسرده میشم. دلتنگ میشم. داغون میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. من ظرفیتم پایینه. ظرفیت جمع رو ندارم. من بی ظرفیتم. من نمی تونم.
این ها رو نگفتم. حسش نبود. کاش می گفتم. کاش می شد مدلی می گفتم که اون می فهمید! کاش این لحظه لازم نبود بلند شم برم آب بخورم! اه لعنتی! برمی گردم.
اومدم. خیلی خیلی پیش از وسط گیجی های وحشتناک نیمه اول95این جمله رو متعدد با صداهای متعدد بالای سرم می شنیدم.
-با خودت چیکار کردی!
اون زمان جمله ها واسم مفهوم نداشتن. اون زمان هیچ چیزی هیچ مفهومی نداشت. اون زمان همه مفهوم ها شبیه تصویری که پشت پرده اشک بشکنه پشت شکست ادراکم شکسته بودن و نمی فهمیدم. حالا می فهمم. حالا که فقط توصیف پایین بودن ظرفیتم حالم رو اینهمه افتضاح به هم می ریزه می فهمم. خدایا من با خودم چیکار کردم!
نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
پایان تنفس. طول کشید و اصلا هم به خاطرش معذرت نمی خوام. آخ خدا! بیخیال! بحث عوض.
کاش تعیین زمان کلاس های کانون امشب باز می شد! کاش می شد اسم استادها رو شبیه شماره کلاس می نوشتن! کاش این ترم طبقه های پایین تر باشیم پدرم در اومد هر دفعه که می رفتم طبقه سوم نفس نداشتم داخل کلاس5دقیقه ای از شدت کمبود اکسیژن کبود می موندم و سینم رو فشار می دادم خخخ. جدی اگر این ترم بریم طبقه بالاتر چی؟ اصلا بالاتر هم داره؟ ووییی نه نداشته باشه دیگه خخخ!
نباید ایراد بگیرم ولی، … خدایا کاش این ترم با استاد اینتر1نیفتم اون خوبه یعنی همه خوبن ولی من نتونستم با جو کلاسش خیلی فیکس بشم. ولی بیخیال به نظرم این ترم1خورده، … نه. بیشتر از1خورده. به نظرم این ترم خیلی قوی تر شدم. درسم رو نمیگم. هرچند اون هم به نظرم قدم زنان میره به طرف بهتر شدن. هرچند دلم می خواد بدو بدو بره ولی حالا یواش میره خخخ. می گفتم که درسم نه. روحم قوی تر شده. شاید ساده تر بتونم جو کلاس رو پیش ببرم ولی با اینهمه ته داستان ترجیح میدم اگر بشه داخل اون کلاسه نباشم.
امروز دلم می خواست باز به1گیر بدم که بیاد زبان بخونه ولی نگفتم. کاش حسش رو داشت که بیاد و بخونه! هی بیخیال آدم ها شبیه هم نیستن خوب دلش نمی خواد زور که نیست! زنگ گوشیم.
تمام. برادرم بود. شکر خدا هر3تا رو به راهن. خوشم میاد از آرامشی که از رو به راه بودنه عزیزهام حس می کنم. خدایا میشه این رو ازم نگیری؟ خدایا میشه این رو به همه بدی؟ اینکه بدونی تمام تکه های دلت در آرامش دارن زندگیشون رو می کنن حسی از جنس بهشت بهت میده. کلی سبک شدم الان. کاش این نعمت نصیب همه بشه! خدایا امشب این رو بهمه بده. به2هم بده و همسرش رو رو به راه کن تا2تاییشون بدون تهدید این درد لعنتی برگردن سر زندگی عادیشون و با هم حالش رو ببرن! به مادر من هم بده تا اینهمه گیر گرفتاری هاش نباشه و به آرامش خیال برسه! به، … این لحظه واقعا نفر خاص و مشکل خاصی از کسی در نظرم، … ولی هست. همین الان از خاطرم گذشت. خدایا لطفا جسم و روان دشمن عزیز رو از گیر خلاص کن و امشب رو شب ورود به سلامت واسش کن! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دیگه این لحظه واقعا کسی و گیری در نظرم نیست. ولی خدایا لطفا همه اون هایی که باید در نظرم باشن و الان فراموش کردم رو همین امشب به آرامش برسون! خدای مهربونم! لطفا! واسه تو از1پلک زدن بنده هات آسون تره. خدایا لطفا! خیلی می خوام. از ته دل!
هی بسه دیگه من واقعا لازمه برم1خورده درس بخونم امروز شورش رو درآوردم ترم بعدی سخته باید1نگاه حسابی به کتاب هاش کنم و من عوضش اینجا نشستم به پراکنده نویسی. تکلیف های1شنبه هم که مونده. اوخ خداجون چه قدر کار دارم! ساعت8و15دقیقه5شنبه شب و من فعلا رفتم تا بعد. هی راستی! زندگی عشقه! فراموش نکن!
تا بعد.
برچسب: زمان
جمعه شب.
الان عصر میشه یا شب؟ ساعت7و41و تابستون این ساعت می شد عصر.
بازخوانی تکبال امروز صبح تموم شد. حالم1جورهایی، … بلد نیستم توضیحش بدم. حس می کنم باید برگردم داخل هوای جنگل سرو و ماجراهاش. انگار1دفعه وسط این هوای واقعیه غریبه ول شدم. واسه چی هر دفعه می خونمش این مدلی میشم؟ فقط فاصله های بین خط هاش رو گرفتم هنوز به ترکیبش دست نزدم. یعنی باید باز بخونمش؟ می خوام؟ نمی خوام؟ آه خدایا!
چه قدر گفتنی دارم واسه اینجا نوشتن. از خیلی خیلی خیلی چیزها. زمانش نیست خدایا می خوام بنویسم زمانش نیست. فردا امتحان کتبی میان ترم. شفاهی رو دادم از10شدم6ونیم. کاش بیشتر زورم می رسید! نرسید. فردا باید از سر کار غیبت کنم. امتحانه صبحه. امروز بقیه امتحان دادن و من واسه خاطر چشم هام جا موندم. کلاس های کانون شروع شدن. استادم عوض شد. کلاس این ترم برعکس ترم پیش حسابی خلوته. میگن این خانمه خیلی سخت نمره هست ولی من بدم نمیاد. اتفاقا جلسه اول خیلی واسه من خوب گذشت. درس داد و حالا باید تمرین بنویسم و مکالمه حفظ کنم و لغت بنویسم و تمرین های این کلاس و تمرین های اون کلاس و درس بعدی که باید بریل بنویسمش تا سر کلاس کتاب زیر دستم باشه و، … وایی خداجونم!
بهم میگن واسه چی وایی که می نویسم2تا ی آخرش می زنم. آخه ایسپیک این مدلی بهتر می خونه من هم دستم عادتش شده. باید1چیزهایی رو در نوشتن هام عوض کنم و1سری عادت ها که می دونم درست نیستن رو ترک کنم. اولیش هم این وایی. باید بشه وای. ولی خخخ وایی قشنگ تره آخه وای هم شد مدل؟
چندتا دیگه هم هست که فعلا حسش نیست.
خدایا من کلی چیز دارم واسه گفتن اگر بخوام بگم دیر میشه نمی تونم خیلی اینجا بمونم درس دارم.
تولدم هم اومد و رفت. چهل سالم شد. بچه که بودم خیال می کردم در40سالگی آدم پیر میشه. خسته میشه. منتظر می مونه که تموم بشه چون کارهاش توی دنیا تموم میشه. لذت ها، هدف ها، رفتن ها، رسیدن ها، دیگه تموم میشن.
حالا من40ساله شدم و هیچ کدوم از این حس ها رو ندارم. اتفاقا به نظرم از1آستانه ناشناس گذشتم و وارد1جاده جدید شدم. جاده ای که خیلی چیزها واسه دیدن داخلش برای من هست. چیزهایی که شاید در جوونی باید می دیدم و تجربه می کردم ولی ندیدم و نکردم چون زندگیم1جورهایی از مسیر این تجربه کردن ها نگذشت. برام جالبه که اون ها منتظر موندن تا جای دیگه، اینجا، اینجای عمرم، بهشون برسم و کشفشون کنم. اون ها عقبنشینی نکردن. حس های گرد و خاک گرفته و ناشناسی که اصلا نمی دونستم در وجودم وجود دارن به خاطر بدون استفاده موندن از بین نرفتن. ساکت و صبور منتظر موندن و حالا بیدار شدن و خخخ گاهی یواشکی بیچارهم می کنن. ازشون خوشم میاد. از این حال و هوا خوشم میاد. از40سالگی خوشم میاد. واسه من انگار1شروع عجیب و ناشناس دیگه هست. بلد نیستم توضیحش بدم. گاهی حس های20سالگیم رو اینجا تجربه می کنم و خوده20ساله و گیجم از داخل قاب آینه ای که مقابل40سالگیم اون رو به رو کمی دور ولی واضح تماشام می کنه مات و شیطنت آمیز بهم می خنده. حس عجیبیه. دلم می خواد در توصیفش حسابی پر حرفی کنم ولی زمان، …
امسال تولدم من سفر بودم. اصلا انتظار تبریک نداشتم ولی1عالمه گرفتم و حسابی غافلگیر شدم. بیشتر غافلگیر شدم زمانی که از اون هایی تبریک بهم رسید که انتظارش رو نداشتم. مخفی نکردم و نمی کنم که بعد از حیرتم خوشحال شدم. خندیدم. گریه هم کردم ولی یواشکی. دلم، … تنگ شده بود. دلم تنگ میشه. دلم، … از دست این دلم! دلم می خواد باز در موردش وراجی کنم کلی ازش مونده ولی زمان نیست.
دلم می خواد در مورد1بسته فسقلی که به نام1کسی آوردم و به کام1نفر دیگه شد هم بگم. گریهم در اومد و خخخ گفتم واسه پس گرفتنش طرف رو می زنم ولی زورم نرسید و طرف هم هرچی زور زدم حرصیش کنم تا قهرش بیاد و بستهم رو پس بده فقط خندید و گفت که هیچ مدلی تصور نکنم که این شدنیه. بعد هم بازش کرد و همونجا1خورده از محتواش رو به کار گرفت و گفت حالا شد دسته دوم و دیگه نمیشه ازم بگیریش هرچند در هر حال این واسه من بود و بهت پسش نمی دادم. دلم می خواد باز هم بگم ولی زمان نیست.
کلی چیز داخل سفرم بود که دلم می خواد بگم ولی زمان نیست. خوش گذشت و تجربه هام مثبت بودن. دلم می خواد از اون شب بگم که سرم رو به آسمون بود و1فرشته عزیز بهم توضیح داد که امشب آسمون خیلی ستاره داره. دلم می خواد بگم که چشم هام رو بستم و ستاره ها رو تصور کردم و اون قطره های یواشکیه خیس، … و اون صدای آشنای عزیز.
-توی فکر اوزیری؟
دلم می خواد بگم که چه قدر حرف با آهی که نخوردمش فرستادم آسمون. دلم می خواد بگم که دستم رو بدون اینکه ستاره ها رو ببینم اشاره رفتم به آسمون.
-به نظرت داخل کدوم یکیه؟
دلم می خواد آرامش غمگین اون صدای آشنای عزیز رو بگم.
-به نظرم هیچ کدوم. به نظرم بالاتره. خیلی بالاتر.
خدایا یعنی این مدل وحشیانه درس خوندنم انتهایی داره؟ اون قدر دور به نظرم میاد که حس می کنم تا انتهای عمرم طول می کشه. وووییی خداجونم!
اینجا حسابی زلزله ملت رو ترسونده. شدید هم میاد. میگن باز می خواد بیاد و خدا به خیر کنه! خوشم نمیاد ولی ظاهرا از بقیه اطرافم شجاع ترم. البته اگر به کسی نگی فقط ظاهرا خخخ.
هی ابراهیم ممنونم بابت اون پست. ولی نمی شد اجازه بدم بره روی آنتن محله. آخه هر کاربر حق داره1پست تولد داشته باشه و من داخل محله به جای1دونه2تا داشتم. یکیش95بود یکیش96و سومیش واقعا جایز نبود بنا بر این من پشت صحنه خوندمش و با اجازت توقیفش کردم اما خودم حسابی خوندمش و حسابی خندیدم و به خاطر بخش اولش حسابی تلافی می کنم و به خاطر بخش دومش حسابی ممنونم ازت. ممنونم دشمن عزیز.
خدایا بابا زماااان کاش می شد وایستی من باز نوشتن دلم می خواد به خدا می خواد واقعا می خواد من حرف دارم خیلی دارم زیاد دارم زیاااآاااآاااآاااد دارم1خورده چرت بزن دیگه!
ساعت8و12دقیقه جمعه شب. نمیشه بمونم. درس هام صدام می کنن. مهلت نیست از هوای دلم بگم. بد هم نیست بمونه واسه زمانی که هوای دلم بهتر از امشب میشه. الان هم بد نیست فقط1کوچولو، … به نظرم تمامش تقصیر این تکباله. خدا بگم پروازیش کنه که بپره بره آسمون وسط باقی پرنده ها سرش گرم بشه این مدلی افتضاح به هوای من نزنه. نکبت کوفتی نفله چیز و این و اسمش رو نبر … ولش کن دیرم شد من رفتم. باز میام. نمی دونم کی میام کاش بشه زودتر بیام ولی فعلا باید بپرم در برم. وااایییی با1عالمه ییییی دیرم شد من رفتم!
کمی فراتر از پریشانی!
صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.
اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.
صبح3شنبه.
ساعت6و2دقیقه. باید بلند شم. دیرم میشه. دیشب چنان وحشتناک خسته بودم که حدودهای نمی دونم8بودیا9ولو شدم و خوابم برد. به نظرم8بود انگار. بعدش11بیدار شدم و دوباره خوابم برد. بعدش2بعدش4بعدش5و تا الآن که بیدار شدم و دیگه باید بلند شم. به نظرم امروز روز شلوغ اما خوبی باشه. امیدوارم.
طرح انتقال مدیریت محله هنوز اجرایی نشده. آخ جون. ترجیح میدم مدیر یادش بره و این پیش نیاد. بدم نمیاد خودش بمونه. دیگه اندازه دفعه های پیش اصرار نکردم یعنی خوب1خورده کردم ولی خخخ خوب چیه مگه حیفه آخه خخخ اصلا خوب کردم اگر نمی گفتم دلم می ترکید چند دفعه ای نق زدم حالا که این مدلی شد باز می زنم. نه دیگه نمی زنم این عادلانه نیست که از1کسی انتظار داشته باشیم خودش رو برای همیشه درگیر چیزی کنه. حتی اگر اون چیز خیلی ارزش داشته باشه. من واقعا دلم می خواد منصرف بشه ولی اگر هم نشد براش آرزوی موفقیت می کنم. دلم گرفت از تصور آخرش. بیخیال سر صبحی.
چند وقت پیش که خیلی ازش نگذشته1اتفاقی افتاد که من تازه در این مرحله از عمرم معنی پیشآمدهای اتفاقی و حیرت حاصله رو فهمیدم. تا اون زمان هرچی غیره منتظره دیده بودم تمامش باطل شد از بس این یکی عجیب بود. به جان خودم از بس حیرت کرده بودم به وحشت می زد شبیه مزه تند فلفل که گاهی از بس تنده تلخ احساسش می کنی. این حیرته هم از بس اون لحظه زیاد بود انگار ترس شده بود. چسبیدم به دیوار و وا رفتم. بعدش موندم چیکار کنم. کاری نمی شد کنم1دفعه پیش اومد تقصیر من هم نبود خداییش تقصیر من نبود خودش شد و گذشت و خخخ. وایی خدا اصلا قشنگ نبود از شدت نمی دونم چه حسی اشتباهی به جای در بالکن در خروجی رو باز کردم نزدیک بود با لباس خونه بدون کلید بزنم بیرون! شکر خدا پیش از اینکه در پشت سرم بسته بشه و به شدت بی حجاب اون بیرون جام بذاره حواسم جمع شد که این در چوبیه در بالکن آهنیه و اینجا که اومدم کریدر طبقه خودمونه نه بالکن و وایی لباسم به شدت خونگیه و فقط همین به نظرم رسید که باید سریع خیلی سریع برگردم داخل پیش از اینکه در بسته بشه. پریدم داخل. شکر خدا کسی بیرون نبود و ندیدنم. اما، … چند لحظه بعدش کسی وسط خندیدن هاش بهم گفت هیچ اتفاقی بی دلیل نیست. یا1چیزی شبیه این. کلمه هاش رو درست و دقیق خاطرم نیست ولی محتوا دقیقا همین بود. چه انتظاری داری من اون لحظه جای شصت پا و چشمم رو نمی شناختم میگی دقیقا کلمه باید خاطرم باشه؟ برو بابا!
خلاصه اون بنده خدا این رو گفت و کلی هم به نظرم به احوالات مضحکم خندید و رفت. ولی دلیل؟ من خودم به این چیزها یواشکی معتقدم. همیشه هم اینجا گفتم. نشونه ها و دلیل ها و اینکه گاهی باید جدیشون گرفت. ولی به نظرم این شامل هر موردی که1دفعه روی سرت نازل بشه نیست. مواردی شبیه این اصلا خخخ! با تمام این ها دلیل، … این اتفاق دلیلش چی می شد باشه؟ یعنی خدا از اون بالا حوصلهش سر رفته بود خواست1خورده شوخی کنه بخنده؟ من سکته می کردم این چه کاریه؟ من فقط همین دلیل رو واسش می تونم پیدا کنم. که خدا یا تقدیر یا جفتشون شوخیشون گرفت و من هم که در دسترس. گفتن1حالی ببریم و1خورده از جا بپرونیمش بخندیم. خداجونم قربونت برم دفعه دیگه نوبت رو بده به بغلی داشتی منو می کشتی!
این روزها گاهی زیاد ملتهبم. نمیگم ولی این التهابه هست. گاهی شدید میشه گاهی خفیف تر ولی هست. گاهی دلم می خواد برسم به انتهاش و خاطرم جمع بشه گاهی هم دلم پایانش رو نمی خواد و ترجیح میدم همین مدلی ول معطل پایان باشم و باشیم و پایانه نرسه. فقط نرسه. این لحظه، … نمی دونم.
دیروز1سوتیه خیلی خیلی مسخره دادم. خدا رو شکر فهمیدم وگرنه خیلی بد می شد خخخ. کلاس بعد از ظهرم داشت دیر می شد. زنگ زدم آژانس و پریدم سوار شدم و بپیش. کرایه که می دادم1نیم ثانیه به سرم زد این پوله1خورده چیزه. واقعا هیچ توصیفی واسش پیدا نمی کنم خیلی سریع از سرم گذشت و پوله رو دادم و یادم رفت. شاید یکی از اون لحظه های التهابم بود شاید هم فقط خسته بودم و شاید هم، … بیخیال شد دیگه. سریع رفتم سر کلاس و به موقع رسیدم. من همیشه اگر دیر نرسم دقیقه90میشم. این هم بیخیال. کلاسه تموم شد، مادرم خونه منتظر بود، کلید داشت یا نداشت؟ اه باید سریع تر برسم خونه. آژانسی از همون آژانس ظهری بیا که خوب اومدی. دوباره سوار و خونه و پیاده. داخل خونه که رسیدم خستگی در کردن و گوش کردن به اعتراض های مادری از1عالمه چیز که حرصیش کرده بود و و و و و باز و و بیخیال شانس آوردی که دیرم میشه وگرنه، …
مادرم1سری چیز واسم خریده بود که ازش تشکر کردم و گفتم خاطرم باشه بلند شدم پولت رو بدم. یادم رفت و عصر شد. داشت شب می شد. مادرم می خواست بره. حس نداشتم بلند شم. یادم اومد که پولش رو ندادم. اه واسه چی یادم اومدی در که نمی رفتم می دادم الآن حالش رو ندارم بلند شم برم سراغ کیفه! بیخیال تا ابد که نمیشه ولو باشم پوله رو هم باید بدم حساب هام قاطی میشه. بدجوری خسته بودم دیشب. انگار جای خون خواب آور داخل رگ هام می چرخید. به زور بلند شدم رفتم سر کیفم که پول مادر رو بدم. می خواست بره. و1دفعه، … اوه! این اینجا چیکار می کنه؟ مطمئن نبودم پس رفتم سراغ بینایی مادر. اسکناس رو نشونش دادم. گفت5000تومن. یخ زدم. خدایا من این رو کنار گذاشته بودم که داخل تاکسی نگردم دنبالش و بدم به راننده. کدوم راننده؟ من امروز3دفعه آژانس گرفتم این مال کدومه؟ مادرم هم هی پشت سر هم می پرسید چی شده؟ چی شده؟
-محض خاطر خدا مادری1لحظه اجازه بده بلکه بتونم خودم بفهمم چی شده!
سعی کردم فکر یخ زدهم رو جمع و جورش کنم. صبحی که اصلا5000تومنی نداشتم. بهم خورد داد. این از این. عصری هم که باز خورد نداشتم دهی دادم بهم خورد داد. این پنجیه مال اون بنده خدای بعد از ظهریه که از صبح نگهش داشته بودم. ولی من مطمئنم بهش کرایه دادم. خدایا جای اسکناس چی دادم دستش؟ دیگه اینقدر بوق هم نیستم اسکناس رو با کاغذ اشتباه نمی کنم. مطمئنم اسکناس بود. ولی چندی بود؟ خدایا من از این اشتباه ها نمی کنم. خیلی زرنگ نیستم. فقط خونه سر مهلت اسکناس هام رو مرتب می کنم که بیرون وسط شلوغی و تعجیل اوضاع خراب نشه. پس این دفعه چی شد؟ اه لعنت به این بی حواسی های این روزها! آخه1نفر نیست به من بگه بی مغز روان داغون واسه چی هر دقیقه حواست میره به، … ولش کن اسکناسه چی بود من به اون بنده خدا چی پرداختم؟ دهی که نبود همهشون اینجان. خدایا من1دونه هزاری داشتم که الآن نیست. نکنه، … خدایا! شیرجه رفتم روی تلفن.
-الو! خسته نباشید من فلانی هستم از فلان ساختمون1سؤال دارم.
-بفرمایید.
-اون آقایی که بعد از ظهر ساعت2و20دقیقه رسوندنم کلاس تشریف دارن؟
-بله چه طور؟
-آخ خدایا شکرت میشه گوشی رو بردارن با خودشون کار دارم.
صداهای پشت خط.
-خانم فلانیه. فکر کنم فهمید.
و بعد به نظرم خنده بود شاید هم فقط شلوغی بود و من این مدلی خیال کردم.
-الو!
-سلام آقا معذرت می خوام من به نظرم امروز، …
این وسط مادرم هم پیش و بین تلفنه می خواست یادم بده چی بگم که سرم کلاه نره و ای خدا حفظ کنه این بزرگ ترها رو!
-خودم می دونم مادری!
مگه می شد؟ خخخ.
اون بنده خدا اومد پشت خط و هنوز نگفته می خندید. خلاصه اینکه من به جای پنجی1هزاریه کهنه و داغون داده بودم دستش و اون طفلک هم هیچ چی نگفت. وایی خدا چه خجالتی کشیدم اون لحظه. این اشتباه به خاطر نشناختن اسکناس ها نبود. چون همون طور که گفتم، پوله رو جدا گذاشته بودم. این2تا اسکناس با هم نبودن که اشتباهشون کنم. پس واسه چی همچین خطایی کردم؟ دیگه پرسیدن نداره جوابش کف دستمه.
طولش ندم. کله تو رو بیخیال خودم داره دیرم میشه خخخ. از اون بنده خدا تا جایی که جا داشت معذرت خواستم و اون طفلک هم فقط می خندید و می گفت طوری نیست پیش میاد. مادرم داشت می رفت و پوله رو دادم ببره بهش بده. این حل شد ولی من، … من واقعا باید حواس جمع تر از این ها باشم. خودم می دونم چی این مدلی پرتم کرده از مرحله. پس واسه چی اجازه میدم؟ واقعا لازمه؟ زندگی یادم داد چیزی که نمیشه تغییرش بدم رو فقط تماشا کنم. حتی مواردی که صد درصد به خودم مربوطن. و این مورد تقریبا هیچ چیش به خود من مربوط نیست. بود ولی در زمانی پیش از این، که از بس متفاوت و دور شده انگار1عمر باهام فاصله داره. ممکن بود من هرگز اون راننده رو پیداش نکنم. آژانسه بغل خونمونه ولی ممکن بود نباشه. ممکن بود هیچ زمانی نشه درستش کنم. و این خاطره از1نابینا تا ابد داخل ذهن1آدم خوب و بی پیچ و خم می موند که طرف نمی دید. یا اشتباهی پرداخته یا اصلا شاید نداشته. ولش کن گناه داره. لعنت بر ذات هرچی نکبته. خدایا شکرت که به خیر گذشت. که اتفاق دیگه ای نیفتاد. که تونستم حلش کنم. ولی به نظرم تا همین جاش باید عبرت شده باشه واسم. من واقعا زمان هایی که ذهن و روانم درگیر1چیزی میشه از باقیه موارد اطرافم غافل می مونم. این درست نیست. خودم رو شاید نتونم عوض کنم ولی توجهاتم رو باید تغییر بدم. واسه چی باید چنان درگیر1مورد، … باشم که در زندگی روزمرهم همچین خطاهای مسخره ای به وجود بیاد؟ این مورد شاید هفته ها طول بکشه و خدا می دونه اگر من همین مدلی پیش برم دیگه چه سوتی هایی میشه که بدم. شاید مورد بعدی خطرناک باشه. به نظرم باید کمی بس کنم. نه کاملا ولی اندازه2تا قدم کوچولو باید بکشم عقب. یعنی می تونم؟ میشه1درصد کوچولو هم شده به گفتار زبونم نزدیک تر بشم؟ من هر طرف می چرخم و میگم بیخیال. من که خیالم نیست. بابا بیخیال. ولی واقعیت این نیست. واقعیت دیروزه. اینکه از بس حواسم نبود اشتباه کردم. واقعیت اینه که خیالم هست. خیلی هم هست. سعی کردم نباشه ولی هست. به نظرم باید بیشتر سعی کنم. خیلی بیشتر. دیگه نباید از سر بی حواسی های این مدلی اشتباه های از هر مدلی کنم. واقعا لازمه نه عاقل بشم، فقط1جاهایی عاقلانه، یا نه فقط عادلانه حواسم رو تقسیم کنم.
وووییی دیرم شد دیگه نمی تونم بنویسم ویرایش این هم بمونه واسه ظهر که اومدم الآن باید بپرم. ولی پیش از رفتن1چیزی رو می دونی؟ زندگی عالیه. حتی با وجود خریت های من. حتی با داستان هایی از جنس دیروزهام که پیش میان و حسابی حالم رو می گیرن و متفکر و شرمنده و گیج جام می ذارن. زندگی عشقه. باور کن. ازم باور کن! داره7میشه من باید رسما پرواز کنم. آآآآهاااایییییی بابا زمان تو رو خدا فقط1کوچولو نفس تازه کن رسیدم!
امشب، شب دوم اردیبهشت.
شب دوم اردیبهشت. چه روز کرختی بود امروز! بدجوری خستهم این روزها. واسه خاطر کتابم وحشتناک حرصی هستم. حال جسمم هم1خورده چیزه و این مزید بر علت شده. به نظرم چند روز دیگه درصدیش رفع میشه ولی واسه کتاب ها باید1فکر درست درمون کنم این مدلی نمیشه.
کامنت مینا هواییم کرده. دلم می خواد1دفعه دیگه قصه تکبال رو بخونمش. امشب شب دوم اردیبهشته. دلم هوای جنگل سرو رو می خواد. دلم هوای پرواز رو می خواد. دلم شب نوشت های پریسا رو می خواد. دلم می خواد امشب شب نوشت بنویسم. نمی تونم! امشب شب دوم اردیبهشته.
باید یکی از این روزها1سر به پیوندهای اینجا بزنم و، … دلم نمیاد. دلم نمی خواد. امشب شب دوم اردیبهشته. خاک و هوای خاکی اذیتم می کنه. دلم هوای آسمون رو می خواد. همون هوایی که گرد و خاک نداشت و می شد داخلش پرواز کرد و آواز خوند و زندگی رو نفس کشید. اشتباه های شیرینی بودن دیشب های من! یادش به خیر! امشب شب دوم اردیبهشته.
نگین امروز داخل تلگرام پیام بهم داد که فردا بریم بیرون. گفتم کلاسم. راست گفتم فردا کلاسم. گفت3شنبه بریم. گفتم درس دارم. حسش هم نیست. دروغ نگفتم. حسش نیست. هرچی در خودم گشتم دیدم حس این گردش نیست. حسی نیست. حرفی برای گفتن نیست. شوقی واسه شنیدن نیست. هوایی نیست. انتظاری نیست. توانی نیست. هیچ چی نیست. امشب شب دوم اردیبهشته.
این3شنبه نمیرم. نگین خوبه. همه خوبن اما من نمیرم. همکارهام هم گفتن شبیه همیشه و من گفتم نه شبیه همیشه. ابدا حس پریدن باهاشون رو ندارم. شبیه همیشه. با همکارهام نمی خوام بپرم. با نگین و بچه ها نمی خوام برم گردش. گردش دلم می خواد. هوای ساحل و دریا و جنگل و آسمون رو دلم می خواد. هوای هوای جنگل رو. هوای هوای پریدن های بلندی که انگار می رفت که تا خود خورشید ادامه داشته باشه. دلم پرواز می خواد. دلم خندیدن می خواد. دلم اردیبهشت می خواد. دلم فراموش کردن می خواد. امشب شب دوم اردیبهشته.
کامنت مینا بهانه بود. بدجوری هوایی ام این روزها. این شب ها. این شب. تنها نیستم. مشغولم امشب با مادر و شلوغی های زندگی عادی. مشغولم این روزها با زندگی. داخل روزمرگی ها شنا می کنم. هرچی بیشتر. هرچی عمیق تر. دلم می خواد بی زمان سپری کنم این زمان رو. وسط پیچ و خم شلوغی های1نواخت اما بی قاعده عمر خودم رو گم می کنم. پیش میرم. غوطه ور میشم. غرق میشم. اما آخر هر پیچ، آخر هر بنبست، آخر هر خط ناهموار، زمان با صفحه تقویم بازش در انتظارمه و حضورش رو در ضمیرم جا میده. و من باز هم به آگاهی های تلخ و ناخواه می بازم. شبیه امشب. که خسته از1روز تمام جنگ و گریزهای ساکت و کرخت عاقبت این لحظه و اینجا باز باختم. امشب شب دوم اردیبهشته.
دلم بهار می خواد. دلم سبزیه بهار و آبیه آسمون رو می خواد. سبزیه بهاره خودم. آبیه آشنا و مهربونه آسمونه من! بهار زرد رو دوست ندارم. بهاری که رنگ سبز بهش پاشیدن. سبزهای سیری از جنس تقلب. این سبزها سبز نیستن. این بهار، بهار من نیست. این سقف سنگیه رنگی آسمونه من نیست. کجایی آسمونم؟ چه بیگانه شدی باهام آسمونه من! چه بیگانه شدم با هوای بیگانهت آسمونه من! چه بیگانه ای آسمون! چه تاریکه هوای خورشیدت! چه خشکه نگاه بارونت! چه کوتاهه بلندای سقفت، که تا دیروزهای ناپیدا هرچی بالا می رفتیم انتها نداشت! چه کوچیک شده آغوشت که1بهشت پرواز داخلش جا می شد و باز جا داشت واسه بد پروازی های بی انتهای شیرین! چه سرد شده آبیه گرمت! چه تلخ شدی آسمونم! بد هوایی ام امشب. در خط پایان1روز کرخت. دوم اردیبهشت. امشب شب دوم اردیبهشته.
قدم به قدم به نیمه شب نزدیک میشم. بابا زمان بی توقف و1نواخت پیش میره و من و تمام جهان رو روی شونه های غبار گرفته و مهربونش می بره تا انتهای شب. لحظه ها با عبورشون انگار مسیر رو می خراشن. مسیره لحظه ها، روی روح من. لحظه های تاریک. لحظه های امشب. امشب شب دوم اردیبهشته.
خوابم میاد. کاش فردا تعطیل بودم! دلم خواب بدون دلواپسیه صبح فردا رو می خواد. چند شب پیش چه خوابی داشتم می دیدم که اونهمه می ترسیدم از بیداری؟ خاطرم نیست اما مطمئنم که به دیوارهای رؤیا چنگ می زدم تا بیدار نشم و مطمئنم که بعد از بیداری کوتاه ولی عمیق ناله کردم. از درد. درده بیداری. بیداری درد داره. ای کاش می شد گاهی بیدار نشد! ای کاش می شد!
فردا باید زودتر بلند شم برم کلاس کانون تا تکلیف کتاب رو روشن کنم. باید کتابه رو بخرم و اسکن رو امتحان کنم. کاش بشه! فردا نه امشب. امشب شب دوم اردیبهشته.
بی حسم از خستگی. این روزها گاهی چنان به شدت منتظر اتفاقی هستم که یقین دارم پیش نمیاد که نفس هام طعم آتیش می گیرن. این روزها، این شب ها، امشب، امشب شب دوم اردیبهشته.
فردا بهتر میشم. فرداها بهتر میشم. می دونم که میشم. دفعه اولم نیست. دفعه آخر هم، ای کاش می شد دفعه آخر باشه! اما نیست. نه این دفعه. نه الآن. نه امشب.
دلم1پایان خوش می خواد. دلم1خنده بلند از ته دل از جنس آخ خدا باورم نمیشه واقعا تموم شد می خواد. دلم1… دلم1خواب بعد از1توفان بیداری می خواد. کاش می شد!
تلگرام واسم پیام داره. باید بازش کنم ببینم چی میگه. فعلا نه. نمی خوام دستم رو بردارم از روی کلیدها.
این پسره امیرعلی دیگه تقریبا واسم غیر قابل تحمل شده. فشار وضعیت عاطفیش همراه با اهمال خونوادهش در درس و در همه چیز این بچه داره لهم می کنه. نه از جنس تعهد. از جنس خودخواهی. خودم دارم اذیت میشم. نمی تونم تحمل کنم. آزارم میده. به شدتی بی وصف آزارم میده. از تمام آرامشی که در اون لحظه ها موجود نیست متنفر میشم زمانی که باید دستش رو بگیرم بذارم روی خط هایی که از بس تمرینشون نمی کنه دیگه بلدشون نیست بخونه و انگشتش رو روی کلمه ها کلمه به کلمه پیش ببرم و می بینم این به جای اینکه انگشتش روی کلمه ها باشه انگشت من رو2انگشتی چسبیده. اون لحظه دلم می خواد با هرچی زور داخل اون یکی دستم هست بهش سیلی بزنم. نمی تونم. این درست نیست. تقصیر این بچه نیست. دلم می خواد با دست آزادم به خودم سیلی بزنم. نمی تونم. اونجا محل کاره. همکارم داخل کلاسه. شاهد دارم. بروز این چیزها داخل محل کار هیچ مثبت نیست. می خوام به تقدیر سیلی بزنم. می خوام به سرنوشت سیلی بزنم. می خوام به جهان سیلی بزنم. می خوام به اون هایی که مجبور نیستن این فوق کابوس رو تحمل کنن و در کمال بی قیدی و بی دردی به جای اینکه ساکت بمونن شعارهای جفنگ خوش به حال شما ها تحویلم میدن سیلی بزنم. می خوام به اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، … خدایا منو ببخش! نباید! این خارج از محدوده هست! نباید! خدایا منو ببخش! خدایا منو ببخش!
کم درس خوندم امشب. باید بیشتر بخونم. امشب که گذشت فردا باید بخونم. باید فکرم رو پرواز بدم به طرف چیزی که خوشم بیاد منتظرش باشم. پیش از این ها شاید3شنبه خوشحالم می کرد. الآن هیچ حسی بهش نیست. از تصور موفقیت آمیز بودن داستان اسکن و اسکنر خوشم میاد. اگر بشه چه حالی ببرم من! این هیچ درست نیست ولی بدم نمی اومد اسکنر خیلی قدیمیم که به پرینتر از رده خارجم متصله جواب نده و1جدید قشنگش رو بخرم. می دونم نباید این مدلی فکر کنم. منطقی نیست. باید از خدا هم بخوام کارم بدون خرج اضافی راه بی افته ولی، … چه ایرادی داره داخل سرم کمی آرزو پروری های جفنگ باشه؟ باید اون دستگاه نیمه باطله رو باز از بالای کمد بکشم پایین و ببینم با هم به کجا می رسیم.
مادرم صدام می کنه. خوابش میاد. خودم هم همین طور. فردا باید وسط شلوغی های بی قاعده و زیادی شلوغ محل کار لغت های درس سوم رو باز بخونم. از پسش بر میام. می دونم. فردا. الآن خستهم. خیلی خیلی خسته. ذهنم پرواز می کنه. میره و بر می گرده. روی خط سیر موضوعات متفاوت می چرخه و می چرخه و می چرخه و به سرگیجه میندازدم. باید بلند شم. باید برم از این اتاق بیرون. باید بخوابم. باید1چیزی بذارم دم گوشم زمزمه کنه و من بخوابم. باید فردا اسکن رو امتحان کنم. باید، … ذهنم عمود می ایسته. امشب شب دوم اردیبهشته. امشب، شب دوم اردیبهشته!
بفرما قهوه!
هنوز در3شنبه سیر می کنم. شب شده ولی هنوز تا4شنبه راهه. قهوه دم کردم و، … امشب ناپرهیزی های بزرگی داشتم. عجب خوش گذشتن! قهوه واسم خوب نیست یعنی چندان خوب نیست. دم کردم و1قوری کامل خخخ. بعدش با سفارش اینترنتی1جعبه شیرینی مورد علاقه خودم سفارش دادم که تقریبا40دقیقه بعد توی بغلم بود. این یکی اصلا واسم خوب نیست. خیلی هم بده. بدون بحث و تخفیف و نق. واسم خوب نیست. اما خخخ هی بیخیال! گاهی پیش میاد! دردسرت ندم. تا جا داشتم خوردم. معدهم به شدت تهدیدم کرد که امشب رو واسم جهنم می کنه ولی توجه نکردم. می دونم تهدیدش جدی بود و اثراتش رو یواش یواش دارم می بینم ولی ارزشش رو داشت. بدجوری داشت خوش می گذشت و خخخ اصلا پشیمون نیستم. احتمالا حدود1ساعت بعد1خورده پشیمون بشم از شدت بلایی که سرم میاد ولی خخخ لحظه رو عشقه.
خلاصه، قهوه رو خوردم، تمام شیرینی رو هم جز1دونه خوردم. اون1دونه هم بمونه واسه صبح. الان هم روی تخت به جای نیمخیز شدن کامل ولو شدم و سیستم به بغل دارم ستاره های سقف رو می شمارم خخخ. حس ورزش امشب نیست. به شدت احساس سنگینی می کنم و به طرز بی توصیفی تنبلیم میاد که خودم رو از اینجا جدا کنم و بپرم روی تردمیل. نمی تونم تصور کنم که مجبورم انجامش بدم. زورم به خودم نمی رسه پس انجامش نمیدم. ولی این، عالی بود. شیرینی خوردن رو نمیگم. ناپرهیزیه رو میگم. من در کنار تمام مشکلاتم1مشکل خیلی آزار دهنده دارم. همیشه اذیتم کرده و هیچ طوری هم نتونستم رفعش کنم هیچ کسی هم نتونسته رفعش کنه. من با ممنوعه ها مشکل دارم. اگر چیزی واسم ممنوع بشه به شدت جذبش میشم. هرچی این ممنوعیت قوی تر باشه شدید تر جذبش میشم. اون قدر شدید جذبش میشم که گاهی از چشم هام خواهندگیم شعله می کشه و شبیه بیمارهای تبدار دیده میشم. این رو خودم نمیگم اون هایی که در اون حال و هوا می بیننم میگن. این آخری رو چند روز پیش فهمیدم. تا پیش از اون خیال می کردم فقط خسته و بی حال و داغ میشم اما زمانی که چند روز پیش یکی از همکارهام گفت2-3روزه هر لحظه دست بهم زده داغ بودم و انگار از چشم هام تب می باره فهمیدم کارم خیلی خرابه خخخ. واقعیتش اصلا خنده دار نیست فقط واسه تخفیف نکبت ماجرا این خخخ رو نوشتم. همکارم نمی دونست اون2-3روز باز در چه هوای مزخرفی سیر می کردم و خودم می دونستم. احساس کرده بودم خیلی حس و حال ندارم از بس واسه خفه کردن این آتیش بی توصیف لعنتی نفرین شده توی خودم جنگیده بودم ولی زمانی که طرف این رو بهم گفت بی اختیار وا رفتم و تکیه زدم به صندلی پشت چوبیه ناراحتی که جای همیشگیم بود. اون بنده خدا اگر بخوابه خوابش رو نمی بینه که چی توی سرم چرخ می زد و اون شکلیم کرد ولی خودم می دونستم و حسابی، … آخ خدای من! خدایا لطفا دیگه پیش نیاد! لطفا دیگه پیش نیاد لطفا! خداجونم خواهش! تقاضا! نق!
ولش کن نمی خوام باز یادم بیاد و امشبم رو کوفتم کنه. خلاصه که من با ممنوعه ها گیر دارم. ناپرهیزی هم جزو این ممنوعه هاست واسه من. در مورد ناپرهیزی های این مدلی کسی ممنوعم نکرده. شرایطم اجازه نمیده. و من معمولا، البته جز شب هایی شبیه امشب، در این1مورد منطق رو کنار نمی ذارم و خودم رو به دردسر نمیندازم. خخخ امشب باید بره داخل پرانتز. ولی خوب گاهی پیش میاد. پیش میاد که از فشار ممنوعه های بزرگ تر که زورم به کنار زدنشون نمی رسه1ناخنکی به ممنوعه های کوچیک تر بزنم و گاهی از مرزشون رد بشم و خخخ نتیجهش رو هم ببینم و بعد برگردم داخل مرزهای ممنوع و امن تا دفعه های بعد و مرز شکنی های بعد. این هفته، خوب واقعیتش، نمی فهمم گاهی چی میشه که بدجوری این، … لعنت بر ذات سیاه هرچی سیاهیه! خلاصه امشب دلم خواست چندتا ممنوع کوچیک رو بشکنم و برم مرخصی خخخ. به تلافیه دیوار بلندهایی که هیچ طوری هیچ طوری نمیشه ازشون رد بشم. هیچ کجای عمرم. تا آخرش. یعنی این هوای کثیف لعنتی تا آخر عمرم همراهمه؟ ممکنه هیچ زمانی از دستش خلاص نشم؟ یعنی ممکنه تا انتهای عمرم هر از چند گاهی شعله بکشه و حالم رو بگیره و لازم بشه1طوری، 1طورهایی به سبک های این روزها تخفیفش بدم تا موقتا بره و دست از سرم برداره تا دفعه بعد که شدید و سفت برگرده و باز اذیتم کنه و این سیر تمام عمرم تکرار میشه؟ خدایا میشه این مدلی نباشه؟ بدون خخخ و آخ و واخ و مسخره بازی. خدایا میشه این مدلی نباشه؟ جدی از فکرش1لحظه حس کردم تمام جونم یخ زد این وحشتناکه. خدایا میشه خودم و خودت بشینیم حلش کنیم؟ این حتما1راهی داره. تو می تونی می دونم که دلت نمیاد وسط این حالگیری تا آخر عمر جام بذاری. آخرش نجاتم میدی و این نکبت هم رفته رفته حل میشه. من می دونم. مطمئن، … نمی دونم شاید1خورده تردید از جنس ترس ولی حسااابی خوشبینم. به مهربونیت خوشبینم خدای مهربونم! ببین منو! اینجام این پایین. روی لطفت حسابی حساب می کنم. حسابی!
ساعت از9شب گذشت. داره خوابم می گیره. سردم هم شده باید پتوی آشنا رو از زیر سرم بکشم بیرون.
چیه چشم هات زده بیرون! من با هرچی و هرکی دلم بخواد هر جا دلم بخواد حرف می زنم. با در و دیوار و سقف و سیستم و گوشی و گنجشک و بهار که دیر کرده و زمستون که برف کم بهمون داد و بابا زمان که گاهی یواش میره و هوارم رو درمیاره و حالا هم با خدا و اینجا داخل1سایت شخصی که ممکنه چند نفری از اینجا رد بشن و بشنون. خوب بشنون! من اینم. همین که هست. همین مدلی عشقمه که باشم پس واسه من حله. بقیه رو هم از طرف من بیخیالش.
این حرف ها رو ول کن. من هنوز قهوه دارم. کار به قوریه دوم کشید و خخخ بفرما قهوه!
میگم الان میشه عصر شنبه یا شنبه شب؟ ساعت7و30؟ نمی دونم ول کن هرچی میشه بشه.
این کد های امنیتی کانون فارسی بودن عوضی ها وبویسوم نمی خوند. بنده خدا برادرم خخخ! ولی ثبت نامش رو خودم رفتم. از کارتم پرینت هم گرفتم. خوب شد پرینتر رو خریدم! همین جا چه قدر نق زدم که بخرم یا نخرم! کم مونده بود خسیسیم برنده بشه خوب شد بهش گوش نکردم وگرنه امروز باید می رفتم دنبال کافینت که وااایی حسش نبود!
ساعت و روز های کلاسم تغییر کردن. یکیش2شنبه از2و30تا4و15اون یکیش هم5شنبه صبح ساعت8تا9و45و به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که چه قیامتی از جنس نق راه انداختم زمانی که هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و مجبور شدم به این زمان بندی رضایت بدم. تعطیلات آخر هفتهم رو قورت داد. خواب صبح های5شنبه پر. و2شنبه ها هم جهنمی از کلاس های پشت سر هم شد واسه خودش نه بابا واسه من! نق هام رو زدم الان دیگه حسش نیست. بیخیال تا17اسفنده بعدش حل میشه.
نمی دونم این ترم استاد کیه و فضای کلاس چه مدلیه. کاش آروم تر باشه این ترم1سری بچه پررو داشتیم که گاهی واقعا شورش رو در می آوردن. کاش این ترم با هم نباشیم! و کاش استاده شبیه این ترمم باشه نه شبیه ترم پیشم. البته اون یکی هم مثبت بود ولی من این دومیه رو ترجیح میدم. چیکار کنم بهتر بود جرم که نیست اصلا خوب می کنم این بهتر بود خیلی بود زیاد بود بهتر بود بهتر بوووود بهتر بود.
این هفته رو از کلاس زبان آزادم. خدای من ترجمه کردن، … بد جوری یواشم و بد جوری آماتور. یعنی راه می افتم؟ بله که می افتم. من پریسام. این جمله چه آشناست واسه خودم و واسه اون هایی که این اطراف می چرخن. سر مهره بافی و گل سازی این رو گفتم و شد. حالا هم باید بشه. باید بشه باید! باید! باید!
گفتم هنر خاطرم اومد که چه بی معرفتم اینهمه گذشت1زنگ به استادم نزدم. نمی دونم عاقبت استاندارد های فنی حرفه ای رسید یا نرسید. قرار بود امتحان بدم. بیخیال واقعا مهلتش نیست مهارتم که در نمیره امتحان رو تابستون اگر شد میدم. اگر شد چیه باید بشه!
استرس دارم. کمی شاید. نمی دونم واسه چی. هنوز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم. شوک امتحان به نظرم رفته. اثر پایانش هم رفته و من همچنان در1مدل حال و هوا شبیه تفریحات اما بدون تفریحات شنا می کنم. چم شده!
دیروز عصر3زنگ زده بود. کلی مزخرف گفتیم. می گفت بیا مشهد حتما بیا. گفتم مرخصی ندارم. اصرار می کرد که اگر بخوایی میشه. من گفتم نه نمیشه. گفتم نه. خیلی ساده گفتم نه. این روز ها خیلی ساده به خیلی چیز ها میگم نه. هوار نمی زنم. جنگ نمی کنم. لج نمی کنم. فقط سرد و خیلی معمولی میگم نه. از ته دل. هیچ هیجانی واسه فراهم کردن شرایط این سفر ندارم. هیچ حسی بهش ندارم. شاید اگر دقیق بشم1درصد خیلی خیلی خفیف ضربان اما دقیق نمیشم. پیش از این اگر1و2و3می رفتن و من نمی تونستم، به شدت حس می کردم که جا موندم. شاید حالا هم اگر دقیق بشم حس کنم. ولی دقیق نمیشم. حس دقیق شدن نیست. این روز ها انگار به طرز عجیب و بسیار محسوسی در حال1مدل عبورم. چند لحظه پیش داشتم تلفنی به1از چیز هایی که پیش از این برام اهمیت داشتن و الان دلم می خواد با1دکمه کلا از هارد ذهنم و از صفحه کار های روزمره خودم پاکشون کنم می گفتم. واقعا دلم می خواد این کار رو کنم. دلم می خواد1کلید رو بزنم و1سری اسم های آشنا و موارد آشنا و شرایط آشنا رو بدون خشم، بدون نفرت، بدون حتی1خداحافظیه معمولی از روز هام پاک کنم. انگار هرگز جای مخصوصی در هیچ کجای عمرم نداشتن. نسبت به اون شرایط آشنا این لحظه فقط1حس دارم. دلزدگی. خستگی. بی حسی.
هنوز سفر دلم، … نمی دونم می خواد یا نه. به نظرم دلم بخواد ولی، … دیشب آخر شب پشت خط سکوت کرده بودم. گریه نمی کردم. بغض هم نداشتم. مهارت توصیف نبود. حسی بود که تعریف و توصیف نداشت. هنوز هم نداره.
-خوبی پریسا؟
-به نظرم باشم.
-نگران نباش چیزی نیست. شاید پروانه ها زمانی که از پیله هاشون در میان و از ماهیت قبلیشون به1چیز دیگه تبدیل میشن همین حس رو داشته باشن که تو الان داری.
-به نظرت واسه من داشتن این مدل حس1خورده دیر نیست؟ اینکه گفتی مال ورود1نوجوون به دنیای جوونی یا ورود1کودک به جهان نوجوونیه.
-اشتباه می کنی. در هر سنی که باشی، تا زمانی که زنده ای فرصت تبدیل هست.
-نمی دونم شاید باشه ولی من، … سفر، … من سفر های دیگه ای می خوام. خیالی نیست اگر کوتاه باشن و پر از استرس اما، …
و اینجا بود که حس کردم1چیزی از جنس آه متراکم راه ادامه رو بست.
-پریسا! به من گوش میدی؟ ما باز هم میریم سفر. کوتاه و پر از استرس. ولی میریم. بهت قول میدم. از طرف خودم و از طرف همه بی نام ها و حتی از طرف خود نق نقوت.
خندم گرفت. نه به سبکباری خنده های پیش از توفانم ولی خندیدم. خیلی سبک تر از دیروز. و با اینهمه من همچنان دلم می خواد اون1سری موارد رو با1کلید از روز هام و از ذهنم و از زندگیم پاک کنم بره. از اینهمه پیچ و تاب خوردن های نمایشی و بی خود خسته شدم. حس می کنم به تمام اجزای زندگی خودم، تمام اون اجزایی که صد درصد به زندگی خودم مربوطه، حتی به منفی هاش تعلق خاطر دارم. حس می کنم این آخر هفته زندگیم نامحسوس از مدار خارج شد. حس می کنم مدت هاست که زندگیم نامحسوس از مدار خارج بود و من نمی فهمیدم و دقیقا مقصر این بی فرمون رفتن هم خودم بودم. حس می کنم می خوام به فرمون عادی برم. صبح ها برم سر کار. همون کاری که اصلا بهش علاقه ای ندارم. داخل اون اتاق شلوغ لعنتی سر و کله بزنم. خسته بشم. واسه تموم شدنش ثانیه بشمارم. بعدش خسته و داغون برگردم خونه. بی افتم1گوشه و نق بزنم. بعدش برم کلاس. از جنس نارضایتی1نفس نق بزنم و بزنم و باز بزنم. درس بخونم. دلواپس تکلیف های زبانم باشم. لغت حفظ کنم و سؤال و تمرین حل کنم. ترجمه های ناقص و کند انجام بدم و با خستگی و استرس1زندگی معمولی و1سری کار و کلاس بی پایان و بی توقف درگیر بشم. مسخره هست اما حس می کنم دلم تمام این ها رو می خواد. تمامشون رو. حتی خستگی های بی توصیف و آزار دهنده محل کارم رو می خوام. دلم نمی خواد دیگه بپرسم چم شده! نمی خوام بهش فکر کنم. هرچی که هست من دوستش دارم.
در زدن رفتم باز کردم. مادرم بود. از دکتر قلب اومده. دکتر گفت قلبش سالمه. باید هفته آینده واسه این درد خفیف پهلوش بره دکتر ببینه داستان چیه. مادرم سر حال بود. رفت خونه خودش. کاش این درد خفیف اما مداوم و ناشناس هم کشف و حل بشه! فعلا حالش و روحیش از پریروز و از دیروز بهتره. یا من این مدلی تصور کردم. حس خوبی دارم. حس1مدل کرختی با1خورده گزگز از جنس استرس خفیف زیر جلدی که داره کمتر و کمتر میشه. نمی تونم وارد قفسه خودم در محله بشم. لینک های پست سارا مونده روی دستم. قفسه ها بسته شدن یا من گیر کردم؟ واقعیتش ترجیح میدم تا فردا شب منتظر بشم بلکه خودش رفع بشه. کاش حل بشه دلم نمی خواد در موردش بپرسم. دلم، … دلم از اون بیرون رفتن های عصرگاهی می خواد وسط تمام شلوغی های زندگیم که اون بالا شمردم. ولی الان، این زمان از شب، دلم استراحت می خواد همراه با درصدی خیال پردازی های دلچسب و خوش منظره و خوشمزه، در کنار1خورده درس پیشاپیش ترم آینده و1بغل لبخند به زندگی معمولی و آشنای خودم با تمام منفی ها و مثبت هاش. فردا باید برم جواب غیبت امروزم رو بدم. خدا به خیر کنه! احتمالا از حقوقم کسر میشه و توبیخکی هم شاید. دلم واسه این تنش ها هم ضعف میره. تمامش رو می خوام. خداجونم چه قدر دوستت دارم. ممنونم که این زندگیه منه. ممنونم که پریسای این زندگی هستم. ممنونم که قلب مادرم چیزیش نیست. ممنونم که امروز تونستم حفظ کلاس کنم و از کارتم پرینت هم بگیرم. ممنونم که همه چیز امشب اینهمه آرومه. ممنونم به خاطر این سرمای دلچسب و این پتوی مهربون و این حال و هوای کرخت و عزیز. به خاطر سقف بالای سرم، به خاطر4دیواریه انفرادیه امن و فوق العاده امنم، به خاطر این سکوت عزیز که با صدا های خفیف از بیرون از اطراف نقش کاری میشه و به من لذتی از جنس شب های آرام و رؤیایی میده. خدایا ممنونم که خدای عزیز من هستی!
برم1خورده تفریح بدون تفریحات کنم. هی شب! بابا زمان! می خوام مهمون اختصاصیه مهمونیتون باشم. راهم میدید مگه نه؟ مطمئنم که راهم میدید. پس بزن بریم!