دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

اوخ جان ترم تموم شد. بعد از امتحان و اون حس آشنای تولدی دیگر و داستان های تکراری ولی دوست داشتنیش واسه من! آخ جون! ولی این وسط1چیزی درست نیست. به نظرم اتصالات مغزم روشون چسب ریخته و جرقه می زنن نمی فهمم چی شدم زمان هایی که کتاب دستم نمی گیرم1جای کارم گیره انگار. کتاب ترم بعدی رو گرفتم و نمی تونم بازش نکنم. بازش می کنم و داخلش چرخ می زنم و می خونمش و تمرینش می کنم و … چی خورده توی سرم من که این طوری نبودم! شکلک تعجب. همین الان هم خیر سرم ولو شدم بعد از کار استراحت کنم نمی تونم دلم می خواد بلند شم کتابه رو بردارم باقیه لغت های درس اول رو حفظ کنم. گرامرش رو دوباره بخونم. ریدینگ و متنش رو بخونم و پرسش ها رو دید بزنم و جواب بدم. خداجونم من چمه؟ بیماریم خطرناکه آیا؟ نکنه دیوونگیم اون قدر اود کرده که قراره منفجر بشم بمیرم؟ آخه من با چماق سر درس بند می شدم هنوز هم میشم واسه چی این مدلی شدم این روزها؟
باید بلند شم1خورده تمیزکاری کنم الان رئیس مادر میاد و من حسابی جا موندم ولی خخخ وایی خستهم آخه!
امروز سر کار واسه آش4شنبه سوری پول جمع می کردن من زدم به نشنیدن. طرف پررو پررو اومد گفت شما چی؟ گفتم چی؟ گفت واسه آش4شنبه پول میدید یا چیزی میارید؟ من هم پرروتر پرروتر گفتم من آش دوست ندارم. بعدش هم از اون لبخندهای پررویانه زدم و برگشتم سر کار بچه ها. دروغ که نگفتم دوست ندارم دیگه. اینهمه سال این ها آش پختن هم خوردن هم اگر دلشون خواست بردن خیلی هم دوست دارن من نه خوردم نه آوردم خونه. خداییش خیلی بهم اصرار کردن که یا بخور یا ببر. مگه میشه آش4شنبه رو نخوری و نبری؟ اصلا براشون عجیبه. ولی من هر دفعه گفتم نه. خوشم نمیاد. خوب راست گفتم خوشم نمیاد. حالا هم واسه برنامه ای که هیچ طوری داخلش نیستم پول ندارم بدم. شکلک بسیااار خسیس. آره دقیقا درسته من خیلی خسیسم و به این سادگی پول از مشتم بیرون نمیادش. هرچی هم سن و سالم بیشتر میشه خسیس تر میشم. خوب می کنم. اصلا از این خسیس بودنم بدم نمیاد عاشقش هم هستم. و در انتهای امر، خخخ. این خخخ هم واسه حسن ختام این بخش. ادامه اخبار.
همکارها توی خودشون چونه می زنن که یعنی چی همه جا هفته بعد تعطیلن ما واسه چی باید بیاییم سر کار؟ مثل هر سال. همیشه این بحث ها هست و همیشه هم به جایی نمی رسه. با1تفاوت. امسال من سکوت کردم. نه معترض میشم نه تقاضای مرخصی آخر سال می کنم. بحث هم نمی کنم. حتی اون هایی که میگن چرا3روز آخر سال مرخصمون نمی کنن رو تعیید هم نمی کنم. تکذیب هم نمی کنم. اصلا انگار نیستم. امسال برخلاف سال های پیش حس می کنم، … خدایا ببخش ولی حس می کنم کسرم میشه از این بحث های بی نتیجه داشته باشم. این جدل ها رو در شأن خودم نمی بینم پس خودم رو باهاش کثیف نمی کنم. تا هر زمان گفتن بیا میرم زمانی هم که مرخصم کردن بای بای می کنم میام خونه. امسال به طرز محسوسی در محل کار ساکت تر و بی تفاوت تر دیده میشم. حس می کنم این مدل چونه زدن ها زیادی پایینه. خوشم نمیاد تا اون حد بیام پایین واسه خاطر چند ساعت زودتر آزاد شدن. این چند روز هم روی باقیه سال. این هم از این.
امروز باید برم ببینم3تا کتاب1ترمم رو صحافی واسم یکی می کنه یا نه. یعنی که چی کتابه3تیکه هست خوشم نمیاد!
گاهی1چیزهایی میشه که آدم حاضره پول بده1جایی گیر بیاره سرش رو بکوبه به اونجا. از تهران کتاب های ترم بعدم اومده، بعد از1عالمه تأخیر، حالا بازش می کنم می بینم صفحه بینایی نداره. خداییش این عزیزهای مسؤول چاپ کتاب های بریل رودکی چی توی سرشون بوده همچین ابتکار جالبی زدن؟ استاد سر کلاس به بیناها میگه صفحه مثلا45رو بیارید. ترم های پیش صفحه بینایی روی کتابم بود سریع پیدا می کردم این ترم باید چه خاکی سر مبتکر این خلاقیت آشغالی کنم آخه! خداییش الان من چی بگم! یکی2تا هم نیست آدم بگه بیخیالش. پول1کتاب تست رو ازم گرفتن ولی کتابه پر! به بقیه هم میگی میگن بیخیال مگه چه قدر پولش بوده؟ یعنی واقعا این اطراف تا مساحت400000کیلومتری1کسی نیست بگیره من چی میگم آیا؟ ای خدای من! بیخیالش! آخرش هم رسیدم به این کلمه کلید. بیخیالش! ولی نه. نه بیخیالش این رو نمیشه بیخیالش بشم باید1فکری کنم این طوری نمیشه.
باز هم هست. بگم؟ نه ولش کن دیر میشه چرت که نزدم بلند شم کارهای اطرافم شبیه1کلاف نخی پیچیده به هم سرش رو بگیرم رو به راهشون کنم.
راستی! چند وقته نگفتم. زندگی قشنگه! ازش غافل نشید! عشقه زندگی! عشقه!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجب قشنگه! روز، هوا، زندگی!

سلام بر شنبه. به جان خودم امروز دیگه درس می خونم. اوخ دیشب1کتاب متنیه خیلی قشنگ از اینترنت پیدا کردم اگر الان شروعش کنم زبان بی زبان پس فعلا بیخیالش. بخونم اگر مشکل ویرایشی نداشت ببرم بزنمش داخل محله!
هنوز درگیر زبانم. خدایا من انگلیسی روون حرف زدنم میاد1کاری کن که بشه!
امروز صبح زود واتساپم رو چک می کردم داخل پیام های شرکت نماد1کسی در مورد عینک هایی صحبت کرده بود که واسه نابینا های مطلق کمک هستن. البته با جراحی و عینک و خلاصه می گفتن میشه با1سری بند و بساط دید. من تصور می کنم دیدن با این عینک ها شبیه دیدن آدم بینا ها نباشه ولی تا همین جا هم عالیه. چه قدر دلم می خواد بیشتر در موردش بدونم! البته گفتن هزینهش خیلی زیاده و درضمن نمی دونم این راه حل به مشکلات شبکیه هم جواب میده یا نه! خدایا چه قدر دلم می خواد بیشتر بدونم چه قدر دلم می خواد نمی دونم با چه عنوانی سرچ بزنمش! خدایا نمی تونم اینجا بشینم من اطلاعات می خوام!
اه این چه وضعشه شبیه بچه ها شدم زمانی که بهشون میگن هفته دیگه می بریمت پارک بازی و بستنی و بعدش هم1اسباب بازیه بزرگ از هر مدلی که دلت بخواد! خدایا! خدایا کمکم کن! لطفا کمکم کن!
اینترنت من احتمالا به خاطر تعطیلات و سنگین شدن ترافیک باندش به هقهق افتاده و هم کند شده هم قطع و وصل شدید داره. حسابی حرصیم کرده و زورم بهش نمی رسه که به حسابش برسم.
پریشب1بنده خدایی1عالمه باهام حرف می زد. از همه چیز گفتیم یعنی من چرت می گفتم اون حرف حساب می زد و من می شنیدم. برام1سری توضیحات داد و در جواب اعتراض ساکتم که نفهمیدم از کجا فهمیدش با منطق و دلیل بهم می گفت چیز های مسخره ای که از سر گذروندم تقصیر خودم بود. می گفت سکوتم رو در جایی که باید می شکستم حفظش کردم و نباید می کردم. سعی کردم براش توضیح بدم که حفظ سکوتم دلیل داشت و دلیلش رو هم1خورده گفتم. اون می گفت دسته کم باید امتحان می کردم. باید اقدام می کردم. باید1حرکتی می کردم و من نکردم. هیچ حرکتی نکردم جز اشتباه. جز حفظ سکوتم در جایی که می شد حرف بزنم و نزدم، و بعدش، … اون بنده خدا چند دفعه پیش از این هم این ها رو بهم گفت. تقریبا1سال. ولی من تازه دیشب بهش فکر کردم. شبیه کسی که در حال رفتن یواشکی برگرده پشت سرش رو از روی شونه و از گوشه چشم نیم نگاه کنه دیشب داستان رو از نظر گذروندمش. درست می گفت. تقصیر خودم بود باید حرف می زدم. ولی آخه چه جوری باید حرف می زدم در حالی که این یقین بهم داده شده بود که اگر سکوتم بشکنه نتیجهش1انفجار کامله و کل این ویرانی تقصیر کسی نیست جز من که سکوت نکردم و، … این رو دلم نمی خواست. نه اون ویرانی رو نه اون تقصیر رو. صدام رو خوردم و عوضش بدترین کاری که می شد رو کردم. از سنگینیه فشار بریدم و فرار کردم و خودم رو صاف پرت کردم وسط آتیش. هیچ زمانی هیچ زمانی اون شب تلخ رو یادم نمیره. شبی که فشار چنان شدید بود که تحملم تموم شد. مثل فشنگ از جا پریدم و گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم همین الان میرم این گوشیه وامونده رو بر می دارم زنگ می زنم به…. تمام این داستان عوضی رو بهش میگم به خدا امشب بهش میگم به خدا امشب بهش میگم! و یقین! اون یقینه وحشتناک به انفجار. به ویرانی! به ویرانیه چیزی که اون زمان بت من بود! و یقین به این واقعیت ترسناک که تمام این ویرانی اگر پیش می اومد تقصیر من بود. تقصیر من! خدایا چه شب بدی بود! هیچ زمانی اون شب تلخ رو یادم نمیره! من در عمرم شب های تلخ زیاد داشتم خیلی زیاد. گریه هم زیاد کردم خیلی زیاد. ولی گریه اون شبم جزو تلخ ترین هاش بود. فشار استخون های زخمی از گذشته هام رو له می کرد. شکستن سکوت جایز نبود. اگر هوار می زدم ویرانییه مطلق و تمامش روی شونه های من! … هیچ زمان تلخیه اون شب رو، اون گریه هام رو و اون درموندگیه وحشتناک رو یادم نمیره. اون شب، برای اولین دفعه بعد از جهنمه سال91، از ته دل دعا کردم که بمیرم. تحمل نداشتم به خدا دیگه تحمل نداشتم و کسی هیچ کسی نمی فهمید. انگار مروت از تمام جهان اطرافم رفته بود فقط فشار بود فقط فشار بود فقط، … اون شب تلخ رو، اون شب های تلخ رو نمی تونم فراموش کنم. دلم می خواد یادم بره. دلم می خواد دیگه از تصورش گریه نکنم. دلم می خواد دیگه هیچ کجای خاطرم نباشن. واسه خیلی ها ساده هست که بگن چیزی نبود سخت گرفتی بیخیال. اون ها نمی دونن. اون ها ندیدن. اون ها که من نیستن! کاش یادم بره! کاش پاک بشه از خاطرم! کاش هرگز به خاطرم نیاد! کاش می شد شبیه1فایل ناقص از خاطراتم حذفش کنم این داستان رو! اون شب رو! اون شب هارو! خدایا کمکم کن!
وقفه!
طول کشید ولی اومدم! دست خودم نیست واقعا نیست. مثل اینکه نمیشه شبیه آدم در موردش حرف بزنم و حالم افتضاح نشه! پس من کی درست میشم؟ یعنی این واسه همیشه همراهم باقی می مونه؟ خدا نکنه واقعا دلم نمی خواد! بیخیال به نظرم الان دیگه نباید حرفش رو بزنم مثل اینکه نمی تونم!
دلم همچنان سفر می خواد. تفریح و خنده و عشق و حال هم می خواد. بعد از ظهر5شنبه رفتم و رفتیم. باز هم دلم می خواد خخخ! امسال تابستون سفر نرفتیم. من نق زدم که بریم ولی نشد. وضعیت هوا و شرایط سفر1خورده یعنی من خوب اینجا داخل خونه و شرایط کنترل شده درصد امنیتش، … طفلک خونوادم! گناهی شدن کلا این بنده های خدا گناهی شدن به خاطر من! همه چیزشون رو به هم ریختم! خداجونم آخه یعنی چی اینکه دیگه تقصیر من نیستش آخه!
خلاصه کلافهشون کردم از بس نق سفر رفتن زدم تا زمانی که فهمیدم واسه چی نمیریم بعدش وجدان درد گرفتم و دیگه نق نزدم خخخ! الان که فکرش رو می کنم می بینم کل ارکان منطق داشتن هوار می زدن که من باید امسال شبیه بچه مثبت ها خونه می موندم واسه چی نفهمیدم این رو؟ من20دقیقه زیر هوای آتیشیه بیرون دوام نمی آوردم. اگر چند لحظه بیرون وسط آتیش بار خورشید وایمیستادم افقی می رسیدم خونه و باید2روز ولو می شدم تا حالم جا بیاد. از4تا پله که میرم بالا باید نرده رو بغل کنم تا جای پا هام و کلهم عوض نشه! سفر هزارتا بالا پایین داره. راه طولانیه. هوا متغیره. شرایط غیر قابل پیشبینیه. سفر حال و هوای خودش رو داره هرچی هم امن و راحت بری باز شبیه خونه نیست! واقعا واسه چی این ها رو من نفهمیدم آیا؟ تحلیلم عقلم کلا خواب بود انگار! این حتی تحلیل هم لازم نداره شبیه آب خوردنه! و من بوق اصلا در هوای تصورش نبودم! طفلکی جیگیلک! به جای من هم باید بفهمه و روشنم کنه اون هم1مدل جیگیلکانه که خیلی گناهی نشم خخخ! هی جیگیلکو من دوستت دارم بچه! به خدا1جور بدی من میمیرم واسه این بچه! خدایا این رو حسابی حفظش کن خیلی می خوامش!
خلاصه که امسال سفر بی سفر و من هم شکلک نق یواشکی فقط در اینجا فقط در همینجا!
از بیرون بوی هوای پیش از بارون میاد. این بو رو دوست دارم و چه قدر دلم می خواست می شد بدون تصور پاییز و ملزوماتش از این هوا لذت ببرم! خدایا این لحظه من جز این1دونه واقعا هیچ مشکلی حس نمی کنم. نمیشه1کاری کنی یا عوض بشه یا من بیشتر بخوامش و ازش لذت اگر نمی برم دسته کم اینهمه شدید منزجر نباشم آیا؟ خدایا ناشکریه ولی به اسم خودت قسم که دست خودم نیست کمکم کن!
داره8میشه. بلند شم تا دیر نشده به روز برسم که اگر بره دیگه حس و حال پریدن ندارم و جا می مونم تا فردا!
راستی باز داشت یادم می رفت! زندگی همچنان قشنگه. خیلی هم قشنگه و خیلی خواستنی! باور کن راست میگم! امتحان کن! بیا اینجا بغلدست من وایستا از این زاویه ببین به حرفم می رسی!
خوب دیگه من رفتم.
تا پراکنده های بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها زندگی قشنگه! عاشقشم! می خوامش!

بچه ها سلام سلاااام احوال شما؟ من حرف ندارم. بیستم بیست! مدت ها بود اینهمه20نبودم. الان هستم. سبکم مثل پر. سریعم مثل باد. پروازیم پرواااااز کردم پرواااااز عشقهههههه شکلک دیوونه!
خخخ!
هیچی نشده هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده البته جز1سری پیچ و تاب های مزخرف که من توی هوای پیچوندن و کشیدنش نیستم و تمامش بیخیال هیچ معجزه ای هم ندیدم، … ولی چرا دیدم. چه معجزه ای بالاتر از زندگی؟ واااییی زندگی قشنگه خیلی قشنگه خیلیییی عشقه!
این مدلی هم نگاه نکن من دلم می خواد زندگیم قشنگ باشه پس قشنگه. تو نمی خوایی بگو زشته. اصلا کریهه. من نمیگم. اتفاقا هر روز قشنگ تر میشه. هر روز که من مثبت تر و سبک تر و سبک بار تر میشم زندگی قشنگ تر میشه. فقط می ترسم1مدت دیگه از شدت خجالت این روز هایی که رد کردم بی افتم بمیرم. شکلک عرق پیشونیم رو پاک می کنم و گوش هام داغ میشه.
خوب الان چیه؟ دارید دنبال اتفاق می گردید؟ ندارم بابا به خدا ندارم. چیزی نشده همین طوری بی خودی من دارم از زندگی عشق می کنم و حالش رو می برم. دوست دارم این حس و حال رو.
امروز توی محل کار گیج می خوردم ولی می خندیدم. من بلند می خندیدم و بقیه هم به وضوح راحت تر بودن باهام. صبح ها توی دفتر دسته جمعی قرآن می خونیم و من همیشه دیر می رسم. امروز1دفعه مثل فشنگ رفتم و یادم رفت در ممکنه بسته باشه و مثل توپ خوردم به در بسته و دلنگ صدا کردم بعدش هم بازش کردم و مثل نوجوون های هیجان زده پریدم داخل و گفتم وایی سلااام صبح به خیر مثل بمب نم دیده خوردم به در. بقیه هم که بعد از2روز می دیدنم سلام سلامشون رفت بالا و خلاصه حال و هوای روحانیه اول صبح رو داقونش کردم رفت. خدا ببخشدم نمی دونستم دارن قرآن می خونن وگرنه آهسته تر وارد می شدم. بقیه1خورده بعد مشغول خوندن و من مثل همیشه مشغول گوش دادن شدم.
زنگ خورد. امروز2شنبه بود. مهدی مریض بود. من بودم و امیرعلی. به نظرم بهش خوش گذشت. ظهر امروز از بس حرف زد من سردرد شده بودم ولی ناراضی نبودم. هنوز هر چند لحظه1بار میگم آآآخخخ و هنوز1دفعه وسط رفتن هام باید بشینم تا از شدت سرگیجه ولو نشم زمین ولی خوبم. عالی. 20. 20!
من خوبم و بهتر هم میشم. زندگی قشنگه و قشنگ تر هم میشه. دست خودمه. تمامش دست خودمه. باید مثبت تماشا کنم تا مثبت باشه. همه چیز. حتی منفی ها. حتی این بیماریه نکبت که2روز از عمرم رو خورد و هنوز هم دست از سرم بر نداشته. ولی بر می داره و میره. باید بره. بچه ها این بینا ها خیلی جالبن. زنگ های تفریح مروارید که می بافم این بنده های خدا چنان قشنگ تعجب می کنن که دلم می خواد بغلشون کنم بخندم. امروز یکی از اون2تا همکاری که با هم تاریک بودیم کنارم نشسته بود. سلام و خسته نباشید جفتمون به هم بلند بود. انگار هر جفتمون1دفعه از حمل این بار تاریک خسته شده بودیم. اون بنده خدا که خیلی پیش سعی کرده بود حلش کنه و من یخم باز نمی شد ولی، … متنفرم از تاریکی های این شکلی. به هم سلام کردیم و خسته نباشید گفتیم. اون از حالم توی این2روز که غیبت داشتم پرسید و من بهش گفتم در حال مذاکره با ازرائیل بودم. اون گفت مثل عید من که باهاش صحبت داشتم. گفتم با کی؟ خندید و گفت با ازرائیل دیگه. هر2تا زدیم زیر خنده. این خنده شروعِ پایانِ تاریکیه بینِ ما بود.
عشقن این مدل پایان ها. وایی یادم نبود همین بنده خدا ازم چندتا توپ مرواریدی واسه نمونه خواست و من تا الان اصلا به یادش نبودم. الان هم که حالش نیست که! شکلک تنبلی. جدی بلند شم برم ببافم بد قولی خوب نیست.
خوب اومدم شلوغ کردم هیچ چیز به درد خوری هم نگفتم و دارم میرم. شکلک دلم می خواد. سایت خودمه. خخخ.
راستی1چیز به درد خور یادم اومد که بگم. بچه ها! زندگی قشنگه! عااااااشقشم! مییییی خوامش!
ایام همگی به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی موضوع و پراکنده فقط چون دلم خواست

سلام به همگی.
اوضاع چطوره؟ واسه من شکر خدا بد نیست. در مجموع خوشم میاد. توی تعطیلات آخر هفته هستم، کاهش وزنم که توی عید کند شده بود دوباره داره سرعت می گیره و البته از نظر خیلی ها1خورده زیادی سریعه اون هم بدون تردمیل ولی من بدم نمیاد، امروز1قوری کامل بافتم و دست هام الان فقط1کوچولو درد و سنگینی دارن، این یعنی مچ ها و انگشت های زنگ زدهم دارن تعمیر میشن و این محسوسه، مو های اون2تا عروسک های آشنا که معرف حضورتون هستن دوباره براق و مرتب شدن، البته پوشش یکیشون حسابی تعمیر می خواد و شاید لازم باشه1لباس دیگه براش گیر بیارم ولی قیافهش دوباره عالیه، سردرد نکبتم که از اوایل این هفته تا دیروز و دیشب باهام بود و داشت کار دستم می داد الان دیگه نیست، امروز بعد از ظهر با1دوست بسیار عزیز بعد از مدت ها1گفتگوی تلفنی بدون مزاحم داشتم، بهش گفتم دلم براش تنگ شده بود و1سری صحبت های دیگه با هم کردیم که بینشون من براش توضیح دادم که این روز ها خودم رو زیاد تحلیل می کنم که مطمئن بشم ایراد ها تمامش از خودم هست یا نیست و اون تصدیق کرد که1جا هایی ایراد از جایی جز خودمه و من تقصیرکار مطلق نیستم و کلی خوشحالم کرد، با کمکش به این توضیح رسیدم که اون و باقی بچه هامون رو، یعنی جمع کوچولومون رو، این2-3تایی که از کابوس های91نجاتم داده بودن رو همچنان دوستشون دارم و اگر می شد و1سفر پیش می اومد برخلاف ظاهر این اواخر کفریم حتما همراهشون می رفتم و از بین چندتا دسته که حرفشون شد باز هم انتخابم این نجات دهنده های آشنا بودن، و اون هم برام گفت که اون ها هم دوستم دارن و این تصورم که حس من1طرفه هست اشتباهه، و خلاصه اون بنده خدا رو1ساعتی بعد از تعطیلیش توی محل کارش نگه داشتم و گناهی شد ولی به من پشت خط خوش گذشت چون چندتا چیز عالی فهمیدم. یکیش اینکه من کامل شبیه ایراد و اشتباه نیستم و1جا هایی حق با خودمه، یکی دیگهش اینکه هوا به هوا پریدن هام گاهی تقصیر هوا هاست که تاریکن نه تقصیر خودم و دیگرانی جز خودم هستن که با این بینش موافقن، بعدیش اینکه همراه های91من شبیه خودم دوستم دارن و دلشون برام تنگ میشه و برخلاف تصورم این شکلی نیست که فقط تحملم کنن، یکی2تا چیز دیگه هم فهمیدم که الان یادم نیست. خوب یعنی چیزه. خوب چیزه. شکلک کله می چرخونم این ور اون ور و زور می زنم بخندم نمیشه. شکلک بچه تخسی که مچش توی ظرف شیرینی گیر رفت. شکلک پاکباخته گرفتار که چیزی واسه از دست دادن نداره طلبکار میشه چپ نگاه می کنه دست پیش می گیره پس نره. شکلک خوب که چی اصلا! چیز ها توی کله خودمه نمی خوام بگم! شکلک از زیر اخم زیر چشمی دنبال راه فرار می گردم.
خلاصه بهم بد نمی گذره.
بچه ها این روز ها که مروارید می بافم از مشق بینایی غافل شدم. باید1سری مدل از کار هایی که بلدم داشته باشم که اگر مربی خواست نشونش بدم و دستم خیلی هم خالی نباشه. به خاطر دست هام خیلی خوشحالم خیلی. یعنی میشه دوباره بتونم کیبورد بزنم بدون اینکه دست هام از مچ به پایین بی حس بشن و اون گزگز نکبت رو داخلشون حس کنم؟ باورم نمیشه که بشه ولی امید همیشه هست. دلم واسه زدن هام خیلی تنگ شده. الان تمامش رو فراموش کردم. به قول اون بنده خدایی که آهنگ یادم می داد، الان انگشت هام خراب شدن ولی شاید بشه دوباره درست بشن. شاید بشه دست هام یادشون بیاد که1زمانی می تونستن ساعت ها مروارید ببافن و طولانی کیبورد بزنن بدون اینکه دردشون بیاد و بی حس بشن. آخ خدایا یعنی میشه من1کوچولو به ارتفاعات گذشته هام نزدیک تر بشم؟ می دونم که شدنی نیست کاملا بهش برسم. می دونم که امکان نداره همه چیز مثل اولش بشه. ولی1خورده شبیه تر که میشه باشه. نمیشه؟ من دیگه هرگز1جوون20ساله که توی آسمون ها سیر می کرد نمیشم. خیلی چیز ها عوض شدن خیلی. ولی ویرانی ها رو میشه تعمیر کرد. شکسته ها رو میشه بند زد. شکاف ها رو میشه رفو کرد. مثل اولشون نمیشن ولی میشه که دیگه ویران و شکسته و شکافته نباشن. یعنی نمیشه؟ من به شدت امیدوارم. خیلی زیاد. می دونم که میشه. چون تنها نیستم. چون1پارتی قوی دارم. خدایی هست که دستش رو از روی شونه هام بر نمی داره. زمانی که خودم بودنم رو انکار می کردم بود. زمانی که خاکش باهام بیگانگی می کرد بود. زمانی که زندگی از خاطرش پاکم می کرد بود. زمانی که زنده زنده می پوسیدم بود. دستم رو گرفت. هوام رو داشت. نجاتم داد. حالا من هستم. 1خورده دیوونهم ولی خدا خیالش نیست. می دونم که نیست. می دونم که می خوادم. با تمام دیوونگیم. خدایی که خیلی می خوامش خیلی. خدایی که اون زمان های تاریک ولم نکرده بعد از این هم ولم نمی کنه. باز هم هست. باز هم هوام رو داره و باز هم دستش روی شونه هامه. این رو حس می کنم. با وجود1همچین پارتی نمیشه امیدوار نباشم. به آبادی، به بهار، به رسیدن صبح!
حرف و ماجرای خاصی نداشتم فقط دلم خواست حرف بزنم اومدم اینجا حرف زدم دیگه! چیه دنبال داستان می گردید؟ خوب ندارم بابا نیست. به من چه که واسهم هیچ اتفاق مثبت و منفی نیفتاد؟ عجب گیری کردم ها! یکی! بیا جواب بده! اصلا تمامش تقصیر یکیه! نمی دونم چی تقصیر یکیه ولی مطمئنم تمامش تقصیر یکیه. آخ جون همین طوری عشقی خخخ!
بچه ها این وسط من1مشکلی دارم. دلم به شدت تفریحات می خواد. چه جوری بگم؟ دلم شلوغ کردن می خواد. پدرم در اومد از بس مثبت و ساکت و سنگین نشستم سر جام. بابا! من شلوغ کردنم میاد!
زیادی جفنگ ردیف کردم برم1مدل دیگه رو شروع کنم ببافم و این چندتا که بافتم رو1جایی جاشون بدم که سرشون جمع باشه. بعدش هم چندتا فیلم و نمایش دانلود کنم و بشینم گوش بدم و دیگه ببینم چیکار دارم! آهان از خونه اینترنتیم بزنم بیرون بچرخم1خورده اینترنت گردی کنم ببینم بقیه اهل جهان اینترنتی دارن چیکار می کنن و اگر بشه چندتا مکان جدید کشف کنم. من عاشق کشفیاتم. اگر این کشفیاتم شلوغ باشن و امکان شلوغ کاری هم بهم بدن که واااااییییی آخ جون!. جدی این پست از دسته همون بی محتوا ها بود و فقط زدمش چون دلم می خواست که بزنمش. 1خورده هم از حرص یکی زدمش که همهش میگه بیا پست بزن حالا1خورده اباطیل بخونه سر کار باشه من بخندم بهش.
شکلک نگاه یواشکی و دلواپس به اطراف برای اطمینان از نبودن یکی. شکلک آماده در رفتن. میگم چیزه بچه ها من برم دیگه.
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. بهار عالیه. صبح ستودنیه چون چه آفتابی باشه چه بارونی، صبح1شروع دوباره هست و میشه با شروع صبح بلند شد و گفت صبح رسید. شب رفت. همه چیز از اول!
شاد باشید همیشه شاااد!