دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یواشکی.

صبح4شنبه. باید آماده بشم برم کلاس. میشم حالا. با موهای خیس نشستم اینجا به بهانه اینکه1خورده خشک تر بشه بلند میشم دارم تنبلی می کنم.
ریدینگه رو بلد نشدم آخرش. کاش دیالوگ ازم بپرسه!
دیشب تیمتاک بودم. بیشتر از زمان های دیگه در این روزها. بخش دوم مسابقه موزیک. حسابی شلوغ بود و آخجون امشب نیمه نهایی و5شنبه هم اصل برنامه زنده تیمتاکی خدایا هیچ چی نشه من بتونم برم گوش کنم برنامش با حاله حیفه از دستم در بره!
تقریبا خودم رو کشیدم به حاشیه اینترنت این روزها. خوب1خورده وجدان درد شدم وسط این گیرواگیر اگر اون وسط ازم بر می اومد باید می موندم ولی، … نتونستم. نمی تونم. نمی تونم این روزها. این دفعه. این برنامه. این هفته. این هفته و هفته آینده بره بلکه من1کوچولو نفس بکشم. البته یواشکی. تمام این روزها، تمام این هفته، تمام هفته آینده تا، … از شدت دلواپسی یواشکی نفسم تنگ میشه. اگر اون وسط بودم مطمئنم وا می دادم. این رو نمی شد یواشکی نگهش دارم وسط صحنه در مقابل چشم و گوش همه وا می دادم. نباید. اومدم کنار. حالا اگر وا هم بدم خیالی نیست. یواشکی دست هام مشت میشن. یواشکی نفس هام سریع میشن. یواشکی مغزم تیر می کشه. یواشکی تند شدن جریان خون داخل رگ هام رو حس می کنم. یواشکی دعا می کنم. یواشکی گریه می کنم. یواشکی منتظرم. منتظرم! یواشکی. آخرش هم، … آخرش چی میشه؟ خدایا! زده به سرم. این روزها یواشکی زده به سرم. اه بسه دیگه اول صبحی نمیشه این چیزها داخل سرم نباشه؟ کتابم کو!
دیشب1کسی داخل تیمتاک اومده بود اینجا رو دیده بود به این کتابم کو می خندید. نمی دونست این واقعیه. این روزها سر خیلی چیزها با خودم درگیر میشم و واسه خلاصی از تمامشون ناخودآگاه دستم رو می برم اطرافم و حواسم که جمع میشه می بینم داخل سرم یا بیشتر به زبون دارم میگم کتابم کو؟
این هفته هم میره. و هفته بعد. مطمئنم که بعد از این یواشکی ها هم باز من درگیر و دلواپس خواهم بود. این روزها خیلی خیلی چیز دارم واسه درگیری و دلواپسی. اون ها خیلی هاشون یواشکی نیستن. واضحن و واقعی. کاملا واقعی. به حقیقت کتابی که لمسش می کنم. ولی این، … این هفته، … این، … خدایا به خیر کن من واقعا، … باشه باشه می دونم اشتباهه ولی دست خودمه مگه؟ من از انتهای این قصه چیزی نمی خوام فقط، … فقط بدونم که اون ستون ها همچنان عمودی باقی می مونن. خیالم نیست از دور تماشا کنم فقط نیفته! یکی ایمیل بعدیت رو باز نمی کنم می تونم تصور کنم چه کلمات مهرآمیزی داخلش می فرستی واسم. هی به خدا تقصیر من نیست دست من هم نیست تازه چیزی که نمیشه من دارم زندگیم رو می کنم آرزو کردن که ایراد نداره!
داره8میشه. باید بلند شم. سر8و30باید کلاس باشم. استاد این جلسه گرامر و دیالوگ و ریدینگ درس نمیده. فقط لغت و تمرین و پرسش و از این مزخرف ها. گفته اگر می خواییم غیبت کنیم روزهای این مدلی غیبت کنیم. من نمی خوام. غیبت کردنم نمیاد خخخ. من باید اونجا باشم. باید!
4شهریور کلاس های آیلتس شروع میشن. همه میگن وحشتناک سخته. من جزوه ندارم. بهم میدن ولی بیناییه. باید اسکن کنم. بریل کردنش رو بگو. اه لعنت! داخل این استان نکبت به این بزرگی1جایی نیست بشه مراجعه کنم بهش این لعنتی رو بریلش کنم. واقعا که خجالتآوره. پای ادعا که میاد سقف آسمون رو جر میدیم که فلان مؤسسه چنینه و فلان مرکز چنانه و از این فوق اراجیف. پای عمل که میاد تا نوک گوش های خرکی میریم پایین. من1چاپگر بریل می خوام که واسم این نکبت ها رو بریل کنه آخه چه مدلی این ها رو بخونم بدون اینکه زیر دستم باشن؟ خدایا کاش من ایران نبودم! یعنی اینهمه جا وسط زمینت هست ملتش دارن حالش رو می برن باید از آسمونت مینداختیم اینجا اون هم با نقص بینایی که واسه خوندن1جزوه کزایی اینهمه بچرخم؟ آخه عدلت رو شکر این درسته؟ الآن من چه غلطی کنم آخه؟
باز من حرصی شدم. خدایا من چاپگر بریل می خوام اینهمه رو که نمیشه دستی بنویسم آخه! هر کسی ندونه تو که می دونی دست های من، … بعد از صدمه هایی که دست هام و همه جونم خوردن، … من دیگه هرگز نتونستم کیبورد بزنم. اگر طولانی کاری رو کنم از درد بیچاره میشم. اگر مجبور بشم این جزوه ها رو دستی بنویسم باید فاتحه دستم رو بخونم. حتی واسه خاطر تایپ طولانی با صفحه کلید هم اگر مواظب نباشم دستم اذیتم می کنه. خدایا واسه تو که نباید ثابتش کنم لازمه آیا؟ من باید این ها رو بریل کنم. اینجا چاپگر لعنتیه بریل نیست. بیا پایین بگو من الآن چیکار کنم؟ بقیه با چشم می خونن مال من رو تو زدی نفله کردی باید با دست بخونم امکاناتش اطرافم نیست بیا واسم حلش کن. بیا واسم بنویسش. بیا واسم بخونش. بیا دیگه!
امروز صبح از دنده عوضی پا شدم برم پیش از کلاس دنده رو تعمیرش کنم این شکلی روزم شروع بشه هم خودم دیوونه میشم هم ملت رو خل می کنم. جدی من، … معذرت دست خودم نیست1خورده دلم، … دلم، … گرفته. تنگ شده. دلم می خواد می شد1خورده چند کلمه حتی اندازه1پیام متنی فسقلی، … خدایا نباید بگم. خدایا نباید باشه. خدایا نباید! معذرت می خوام. خدایا معذرت می خوام!
بسه دیگه8شد با این نوشتن ها الآن درست نمیشم فقط دیرم میشه. من رفتم. اوه گوشیم صدام زد تلگرام کی پیام زده بهم؟ خخخ من رفتم لباس و کلاس و پیام و هی بابا زمان جان لحظه هات وایستا جا موندم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی ای کاش از جنس دلتنگی!

صبح3شنبه.
دیروز و امروز سر کار نرفتم.
دیروز کلاس زبان استادمون عوض بود. این بنده خدا چند وقته گلوش اذیتش می کنه و با صدای فوق گرفته میاد سر کلاس. اون هفته می گفت صحبت کردن واسم خطرناکه و خیلی آروم حرف می زد. دیروز هم اصلا نیومد کلاس و1نفر دیگه جاش اومده بود. من اولش خیال می کردم گلو دردش مال سرماخوردگی باشه ولی خیلی طول کشیده. واقعیتش، یواشکی1خورده دلواپسم واسش. چیزی نباشه! این روزها هم که درد و مرض های عجیب غریب مد شده. خدایا طوریش نشه گناه داره! باید تا5شنبه منتظر بمونیم یعنی بمونم ببینم میاد یا نه اگر باز هم نیومد، … خوب نمی دونم. دلواپسشم. کاش چیزیش نباشه!
ایمیل بی معرفت پوشه داستان هام رو واسه آقای آگاهی نفرستاد و کفرم رو درآورد. نای فحش دادن ندارم. عجیب بی حالم امروز. از اون بی حالی های کرخت که نه جاییت درد می کنه نه حالت به هم می خوره نه گرسنه ای نه تشنه ای نه گرمته نه سردته و با تمام این ها1چیزیت هست. از اون1چیزی هایی که هیچ دکتری در هیچ کجای جسمت نمی تونه گیرش بیاره و درستش کنه. جاش امنه و درمون های این مدلی دستشون نمی رسه بهش. دلم نمی خواد بزنم بیرون. از سرگیجه ها می ترسم. دلم هم نمی خواد خونه بمونم. انگار جایی پناه نمیده بهم. دلم می خواد با1کسی حرف بزنم. ولی زمانی که1کسی میاد میگه چت شده پریسا میگم هیچ چی. انگار هیچ کسی اون1کسی که دلم می خواد باشه نیست. خوب واقعا نیست. دلم واسه کسی تنگ شده که نیست. خیلی لازم دارم1چیزهایی رو بهش بگم و اون، … خوب اگر اینجا بود با1حالت انزجار از ته دلی می گفت خاک بر سرت که تا این درجه از خریت رفتی و از این چیزها. ولی بعدش با حوصله ای که به هیچ عنوان نمی شد ازش تصور کرد، دستم رو می گرفت و می گفت بیا بریم1خورده مال خودمون باشیم. می رفتیم. سواره یا پیاده. داخل ماشین به قول جوون ها توی دور یا جایی ساکن می شدیم. فرقی نمی کرد. فقط می رفتیم. مال خودمون می شدیم. فقط خودمون2تا. و اون دیگه نمی گفت خاک بر سرت. باهام حرف می زد. در مورد موضوع مسخره ای که بهش نشون داده بود تا چه درجه ای از خریت رفتم صبور و با حوصله باهام حرف می زد. حرف می زدیم. توضیح می دادیم. توجیه می کردیم. دلیل به هم می دادیم. قانع می شدم. دست خودم نیست جمله خطرناکیه. می رسیدم بهش. و بود. دستی که به شدت تکونم می داد تا بیدار بشم و بیدار بمونم بود. کمک می کرد تا دست خودم باشه. تا دیگه شبیه این لحظه و الآن نباشم. تا این حس نفرین شده یواشکی لعنتی نتونه یواشکی روانم رو شبیه پارچه های پوسیده پاره پاره کنه از شدت فشار. دلم تنگ شده واسه حضوری که مدت هاست دیگه نیست. ولی کجاست؟ من خیلی جاهارو واسه احساسش گشتم. با خیلی وسایل گشتم. از خیلی راه ها گشتم. مگه میشه1کسی دیگه هیچ کجا نباشه؟ مگه میشه کامل از هستی ناپدید شد؟ مگه نه اینکه زنده ها روح دارن و روح باقیه؟ مگه نه اینکه ما هرگز نیست نمیشیم؟ پس چه جوری میشه1نفر نیست شده باشه؟ واسه چی من پیداش نمی کنم؟ اگر نیست شده پس من سال گذشته در یکی از ترسناک ترین مراحل عمرم چه جوری دیدمش؟ سراب ندیدم. دیوونه نشدم. اشتباه نکردم. به خدا بود. خدایا1کسی حرفم رو باور کنه! هرچند من به هیچ کسی نگفتم. ترسیدم خیال کنن زده به سرم. این چیزها واسه من عزیزتر از اون هستن که با ناباوری ها کثیفشون کنم. پس نگفتم. اما بود خدایا تو که باور می کنی مگه نه؟ خواب نمی دیدم. بیدار بودم اون لحظه ها! بیدارتر از هر زمان دیگه ای در تمام عمرم. اون لحظه ها نمی شد خواب بود. اون لحظه ها رو نمیشه فراموش کرد. تا عمر دارم اون وحشت تلخ و نافذ از خاطرم پاک نمیشه. و بعد، … من صدای قدم هاش رو می شنیدم. عطرش رو می فهمیدم. دستش رو حس کردم. واضح بود حتی واضح تر از زمان هایی که همیشه در دسترسمون داشتیمش. صداش رو می شنیدم. کاملا واضح می شنیدم. پس واسه چی حالا که اون لحظه ها گذشتن، پیش از اون لحظه ها که اونهمه گشتم، بعد از اون لحظه ها که اینهمه مشتاقم، واسه چی پیداش نمی کنم؟ واسه چی هیچ کجا نیست؟ من واسه چی باز این طوری شدم؟ سر صبحی واسه چی اینهمه دلم تنگه؟ من چم شده؟ الآن من دقیقا چمه؟

دلم تنگ شده واسش. یعنی می خونه اینجا رو؟ دلم تنگ شده واست. کاش پیشم بودی! گاهی بد جوری تاریکه. دلم حضور خورشید رو می خواد. دلم خورشید رو می خواد. خورشیدی که از جایی گرما طلب نمی کرد و نمی گرفت و باز می تابید. فقط می تابید. فقط می تابید! دلم تنگ شده واسش! دلم تنگ شده واست! اگر اینجا رو از هر جا که هستی، اگر هستی، می خونی، دلم تنگ شده واست! خورشید آشنای ناشناس!
درست بعد از13امسال بود که عمیقا باورم شد1چیزهایی رو هیچ تغییری نمی تونه عوض کنه. حتی قویترین تکان دهنده ها که عمیق ترین خواب ها رو می شکنن. حتی خاک! گاهی1چیزهایی، گاهی1خواب هایی به هیچ ندایی بیدار نمیشن. همیشه می دونستم1جاهایی واقعا هیچ راهی نیست ولی همیشه سعی می کردم راهی باز بشه. با تحمل، با تلاش، با دعا! گاهی واقعا باز می شد. گاهی عوض می شد. گاهی می شکست. گاهی، … ولی1چیزهایی مثل خاک بی تغییر باقی می مونن. نمی تونی عوضشون کنی حتی با1پایان از جنس خاک. حتی مرگ هم نمی تونه بعضی از، … این نوشتن ها فایده ندارن. بیخیال.
گاهی بعضی چیزها به هیچ عامل تغییری عوض نمیشن. شبیه خاک. شبیه خاکی که با وجود تمام دردهایی که روی سینهش می باریم، همچنان سنگین، همچنان سرد، روی گور عزیزهای از دست رفته خوابه و حتی گرم هم نمیشه از اینهمه محبت های خیس و شکسته ای که از دل ها و چشم ها بهش می بارن و می بارن و باز می بارن. گاهی بعضی دردها هیچ طوری درمون ندارن. شبیه این دلتنگ شدن های من. خیلی گذشته. اینهمه سال! اینهمه روز این همه شب اینهمه ماه! و من، و ما، همراه شدیم با جریان بی توقف زندگی، و ظاهرا باور کردیم پایان ها رو. اما هنوز این دفتر در ناخودآگاهم، در ناخودآگاه خسته و تاریکم، انگار1جایی باز مونده. بسته نشده دفتر حضوری که دیگه نیست! گاهی حس می کنم واسه بقیه قهرمان های قصه هم همین مدلیه. نه شبیه من. هر کسی شبیه خودش. اندازه خودش. واسه خودش. دفترهای باز مونده خیلی مثبت نیستن. اونجا داخل ضمیرت باز موندن و هر از چند گاهی ورق که می خورن، تیزی های لبه صفحاتشون روحت رو از داخل خراش میده. چه دردی داره این خراش ها. خراش هایی از جنس خالص دلتنگی. و من خودخواه زمان هایی شبیه صبح امروز که توی خودم گیر کردم، بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگ میشم. واسه گفتن چیزهایی که به هیچ کسی نمیشه بگم. واسه اون توبیخ های آشنا که بعدش، چند دقیقه بعدش، نیم ساعت بعدش، می رفتیم تا1خورده مال خودمون باشیم. واسه اون لحظه های تلخ اما شیرین. خدایا چه قدر دیر فهمیدم! کاش1جاهایی از زندگی تکرار داشت. کاش می شد باز هم باشی! کاش پیشم بودی! کاش پیشم بودی!
زیادی سیاه شد. معذرت. باید بلند شم. امروز حتی اینجا نوشتن هم خیلی کمک نکرده. ساعت9شده. روز قشنگیه و فقط من وحشتناک دلم، … کاش می شد من، … بیخیال بلند شم درس بخونم5شنبه کانون رو تعطیلش نکردن. عجیبه که برخلاف همیشه که تشنه تعطیلات بودم و هستم، این دفعه در این1مورد مشتاقش نیستم. یعنی بدم نمی اومد تعطیل بشه ولی فقط بدم نمی اومد. دیروز گفتن تعطیلی بی تعطیلی و من دیدم از این هم هیچ بدم نیومد. انگار حتی یواشکی1خورده خاطر جمع هم شدم. اگر تعطیل بشیم نظم به هم می ریزه. الآن31خرداد این ترم تموم میشه و اگر1روز این وسط تعطیل بشه یا باید جبرانی بذارن که مشخص نیست چه روزی باشه، یا از31خرداد میره اون طرف تر که نمی دونم چه دردمه که خوشم نمیاد. شکلک دیوونه که البته چیز جدیدی نیست خخخ! دیروز نصف درس چهارم رو گرفتیم پس حالا می تونم به تمرین هاش ناخنک بزنم و خیلی از کلاس جلو نباشم. آخ جون. بسه دیگه ساعت از9گذشت بابا زمان داره میره من هم امروز حال ندارم دنبالش پرواز کنم. آهایی بابا زمان منو ببر!
شاد باشید!