سلام آشنای، … ناشناس؟ تو که ناشناس نبودی. بیگانه ای که ناشناس نبود. بود! نبود! نمی دونم. نمی دونم!
سلام آشنای آشنایی که شبیه هیچ کس نبود. حالت در چه حاله؟ خوبی؟ چه خبر از هوای هوات؟ چه خبر از هوای آسمون؟ چه خبر از بهشت؟
قرض از مزاحمت، عرض دلتنگی بود که احتمالا حوصلهش رو نداری. نمی دونم. هنوز شونه بالا میندازی در جواب دیدن یا شنیدن این مدل احساسات یا نه. خاطرت هست چه حرصم می گرفت یواشکی؟ خاطرت هست می فهمیدی حرصی شدن هام رو؟ خاطرت هست1دفعه داستان که تموم شد من حرصم تموم نمی شد؟ خاطرت هست از کنارم رد که می شدی بی حرف زدی روی شونهم و چنان گونهم رو کشیدی که آخم رفت هوا و گذشتی؟
داشتم می گفتم. قرض عرض دلتنگی بود. دلم تنگ شده واست. نمی فهمم مردادها بعد از تو واسه چی اینهمه سرد شدن. نمی فهمم چه حکمتیه که وسط اون هوای آتیشی خیس عرق میشم و باز می لرزم. نمی فهمم چه طور زیر سنگینیه خودش له نمیشه مرداد!
چند شب پیش1خواب عجیبی می دیدم. بچه که بودم1قصه گوش کردم که داخلش ستاره های خوشه پروین6تا بودن. بعدش1برادر و خواهر بودن روی زمین. برادره از1پا و خواهره از جفت چشم هاش معلول بودن. برادره رفت آسمون تا عرابه سرنوشت رو پیدا کنه، سرنوشت خواهرش رو عوض کنه و بینایی خواهره رو پس بگیره. اما در جنگ با عرابه ران تبدیل به ستاره شد. بعدش خواهره رفت آسمون تا برادرش رو پیدا کنه و اون هم ستاره شد. آخر قصه خاکی ها از روی زمین ستاره های خوشه پروین رو می دیدن که2تا ستاره بهشون اضافه شده بود. حس می کنم پیش از این هم این رو گفتم. کجا گفتم؟ به کی گفتم؟ تو که نبودی بودی؟
چند شب پیش خواب می دیدم ستاره شدم. وسط ستاره های خوشه پروین. حس می کنم این هم دفعه اول نبود. انگار پیش از این هم دیدمش. انگار1دفعه دیگه خوابش رو تا ستاره ها رفتم. خاطرم نیست کی بود ولی بود. اما این دفعه، خیلی واقعی می زد! خیلی!
ولش کن. از خودت بگو. از جهانت. مکانت. از خودِ خودت.
راسته اونجا حصارها حذف میشن؟ راسته که یارانِ عزیز آن طرف بیشترند؟ راسته که دیگه حالا تو و تمام تکه های روح چند پارهت تا ابد بدون هیچ پایانی با هم هستید؟
راستی اونجا که تو هستی مرداد هم دارید؟ مردادهای اونجا هم شبیه اینجا تاریکن؟ اونجا1دل هست که یواشکی تمام مرداد رو گرفته باشه؟ که تنگ بشه؟ که گاهی از درد بخواد بیخیال تپش هاش بشه؟ اونجا که تو هستی خواب هم هست؟ کابوس چی؟ کابوس1شب تاریک مهتابی که قیامت روی خاک بود؟ که آسمون و زمین جفت شده بودن و آتیش جفتشون رو بغل گرفته بود؟ که تمام هستی آتیش بود و فریاد بود و خون و جهنم؟ به نظرم این چیزها رو شماها ندارید. به نظرم اونجا که تو هستی4فصل بهار باشه و بیداری و نور و1عالمه پرستو. خوش به حال پرستوها! مطمئنم سر نشستن روی شونه هات دعواشون میشه. مطمئنم لای موهات لونه می کنن. مطمئنم دست هات گهواره جوجه هاشونه. خوش به حال پرستوها!
میگم از اونجا اگر بخوایی ببینی این پایین هم پیداست؟ میشه خاک خدا رو دیدش؟ زمین از اون بالا چه قدریه؟ ما هم هستیم؟ دیده میشیم؟ از اون بی نهایت فاصله میشه نقطه های ریز دائم سرگردونه این کره خاک گرفته رو تشخیص داد؟ از اون فاصله میشه دید که1کسی1دم غروب5شنبه میمیره واسه1نشونه به نشانِ انتهای تو؟ میشه تاریکیه انتظار2تا چشم بی نگاه خسته رو دید که5شنبه جمعه ها بین زمین و آسمون ول معطله؟
میشه التهاب حسرت زده2تا دست بی حس رو تشخیص داد که رضایت داده به سرمای1سنگ سفت و بی روح که بشه رفت بغلش کرد؟ فشارش داد؟ خاکش رو گرفت و اسم هک شده وسطش رو عطر بارون کرد؟ بلکه هوای این دل توفانی1خورده وا بده؟ از اون فاصله میشه دید که1دل داره می ترکه واسه حتی1اسم بالای1سنگ بلکه قانع بشه؟ بلکه باور کنه اون پایانِ مهتابی رو؟
از اونجا که تو هستی میشه اشک های نباریده رو دید؟ میشه ضربان دلتنگی رو شنید؟ میشه آه رو فهمید؟
از خاکِ خدا اگر بخوایی، … می دونم که نمی خوایی پس بیخیال. از حال و هوای خودم هم اگر بخوایی، … می خوایی؟ بگم؟ نمی دونی؟
راستی اونجا که تو هستی ماجرا هم هست؟ جنگ و دردسر چی؟ دلواپسیِ راه های نرفته. سؤال های بی جواب. قصه های ناتموم. پریدن های ناکام. انتقام های نگرفته. این ها اونجا که نیست. هست؟ راستی اونجا شب هم هست؟ یادش به خیر چی؟ دیواری هست که بشه سر بهش تکیه داد و یواشکی وسط بغل شب یادش به خیر هارو بارید؟ راستی اونجا که تو هستی قاصدک هم داره؟ قاصدک های اونجا کجا میرن زمانی که روی شونه های نسیم شاد و سرخوش با1بغل خبر پرواز می کنن؟ راستی تو زبون ستاره ها رو، زبون پرستوها رو، زبون فرشته ها رو بلد شدی؟ راستی اونجا هم لالایی هست؟ آهنگ هست؟ آواز هست؟ از اون آهنگ آشنات سخت تره یاد گرفتنش؟ همونی که مهلت نشد من بلدش بشم؟ چه قدر دلم شنیدنش رو می خواد! می تونی تصور کنی حاضرم چی بپردازم1دفعه دیگه بشنومش؟ می دونی چه قدر فکر کردم به چه عنوانی داخل اینترنت سرچش کنم ولی چیزی به ذهنم نرسید؟ می دونی هنوز قهرم با مرداد؟ می دونی سنگینی می کنن شب های مهتابی روی روحم؟ هرچند نمی بینمشون؟ می دونی اون درخت هنوز هم بار نمیده؟ می دونی بحثش بود که قطعش کنن ولی نکردن؟ می دونی هیچ کسی نمی گفت ولی همه منتظر بودن تبر رو1نفر دیگه ببره بالا؟ می دونی هر کسی به سبک خودش کشید عقب از این کشتن؟ می دونی چندتا دل تنگ شده واست؟ می دونید چندتا دل تنگ شده واستون؟ می دونی1دفعه چندتا از دخترهای بینام ها یواشکی رفتن طلسم خواب گرفتن که بیایی به خوابشون؟ بعدش هم که داستان لو رفت بقیه هایی که بهشون خندیده بودن هر کدوم در خلوت خودشون یواشکی دلتنگیشون رو تنهایی ریختن بیرون؟ می دونی مچ چندتاشون رو خودم گرفتم؟ می دونی حتی گریه هم بود؟ می دونی هنوز به اون هایی که تمام دلتنگیشون رو تونستن ببارن حسودیم میشه؟ می دونی سعی کردن که سعی کنم ولی نشد؟ می دونی هر جا هر زمان چمدون نوزاد ببینم نفسم تنگ میشه؟ می دونی بچه ها واسم نمادهای عزیزی شدن که نمی خوام نزدیکم باشن؟ می دونی چه حس تلخیه مهر و بی مهریه هم زمان با هم؟ می دونی ذوق زدگی های پدرهای در انتظار بچه های هنوز متولد نشده حالم رو افتضاح می کنه؟ می دونی هر جا به هر مناسبتی اگر صدای دف رو بشنوم نمی تونم هقهقم رو مهار کنم؟ می دونی اگر کسی در حضورم دف بزنه بی اختیار از شدت باریدن نفسم می گیره؟ می دونی دف تا آخر عمرم برام نمادی از معصومیت های ناکام باقی می مونه؟ می دونی اون هایی که از آخر قصه واسه عصرهای5شنبه سنگی به یادگاری دارن گاهی که جرأت می کنن پوشیده و گاهی مستقیم دلداریم میدن؟ می دونی1دفعه بچه ها نفهمیدم واسه خاطر من یا واسه خاطر خودشون پیشنهاد1قبر نمادین پر از یادگاری ها رو به رأی گذاشتن؟ می دونی یکی از ناموافق ها من بودم؟ می دونی درخته لونه چندتا پرستو شده؟ می دونی چه دردیه نبودنت؟ می دونید چه دردیه نبودنتون؟ می دونی چه قدر لازم دارم که باشی؟ می دونید چه قدر لازم داریم که باشید؟ می دونی چه وحشتناک دلم تنگ شده واست؟ می دونید چه وحشتناک دل هامون تنگ شده واستون؟ می دونی الآن آتیش گرفتم ولی نمی تونم ببارم؟ می دونی هنوز کابوس خط پایان رو می بینم؟ می دونی همیشه عین هم تکرار و تموم میشه؟ می دونی چه قدر چه قدر دلم می خواست می شد برگردیم عقب تا بیشتر تلاش کنم واسه منصرف کردنت؟ می دونی این حس تقصیر عاقبت نفلهم می کنه؟ می دونی شب های کابوس با اینکه دیگه حفظم که خوابه چه زوری می زنم که متوقفش متوقفت کنم؟ می دونی هر دفعه واسه من انگار واقعا1دفعه دیگه تکرار میشیم؟ می دونی این شب ها از اون جهنم که پرت میشم بیرون دیگه کسی باهام نیست؟ می دونی واسه چی؟ می دونی اینجا اگر بخوایی آدم باشی نه عروسک مجرمی؟ می دونی این شب ها من زیر جلدی مجرمم؟ می دونی چه قدر مطمئنم که اگر اینجا بودی طرفم رو می گرفتی و چه قدر دلم می خواست این بودن رو حتی بدون هواخواهیت؟ می دونی این روزها به چه قیمتی دارم آجر به آجر پیش می برم و گاهی یواشکی توی خودم به شدت حس می کنم که پیش نمیره؟ می دونی واسه اینکه تمسخرهای شوخی و اتهامات جدی رو نشنوم داخل گوش هام سیمان فرو کردم و از سنگینیِ سرم منگم؟ می دونی چه قدر تشویقم می کردی اگر اینجا بودی؟ می دونی چه قدر خودمم و خودم این روزها؟ می دونی چه قدر می خوام باشی؟ می دونی چه قدر دلم تنگ شده واست؟ می دونی چه قدر می خوام باشی؟ می دونی چه قدر چه قدر می خوام باشی؟
این از حال و هوای من. باز هم هست بگم؟ می دونی چه قدر دلم می خواد بگم؟ می دونی دارم می ترکم از گفتنی های نگفته؟ از دلواپسی های یواشکی؟ از فشار آخ هایی که مجاز به نالیدنشون نیستم؟ می دونی چه قدر دلم گفتن می خواد؟ می دونی چه لبریزم از اینهمه؟
می بینی؟ هنوز نق می زنم. لحظه هایی که زمان گیرم بیاد، در لحظه های کوتاه نفس گرفتن وسط دویدن هام. یا زمان هایی شبیه دیشب، شبیه امشب، شبیه دیشب، آخ دیشب! آخ از دیشب! ای خدا! آخ خدای من!
این روزها هرچی پیش تر میرم، بیشتر حس می کنم چه قدر سخته تو بودن. حتی خوابش رو هم نمی بینم که1روزی بتونم. من1قدم از سربالایی هات رو هم نرفتم و نمیرم اما اینهمه سخته. فقط خودم بودنم اینهمه جهنمیه تو چه مدلی سپری می کردی؟ زمان هایی که بهش فکر می کنم، چیزی از جنس1حیرت تلخ، از جنس بغض های سنگی، از جنس ناکامی های تلخ چه زود دیر شد، خلاصه کنم، از جنس درد، 2دستی چنگ می زنه به دلم. انگار ضربان قلبم1لحظه میره به دستانداز. بعدش تایم توقف تموم میشه و باید بلند شم. دیر کردم. خیلی. باید بجنبم بلکه1خورده جبرانش کنم. سخته. این روزها سخت می گذرن. سخت تر اینکه می دونم سخت ترهاش توی راهه. یواشکی بهت بگم؟ به کسی نگی! می ترسم. خیلی زیاد. کاش اینجا بودی!
گاهی دلم می خواد کلمه ها نامحدود می شدن. هرچی دلت می خواست کلمه بود که بگی. هرچی قوی تر. هرچی عمیق تر. ولی نیست. جواب نمیدن این چندتا حرف و هجا. بیشتر می خوام. عمیق ترهاش رو لازم دارم بلکه بشه خودم رو ترجمه کنم واست. نیست. کلمه نیست.
دلم تنگ شده واست. واسه همه چیزت. حتی واسه لحظه های سنگیت، که حس می کردم جهانی له میشه زیرشون. راست میگم. دلم تنگ شده واست! از ته دل! از ته ته دل! کاش پیشم بودی!
دیشب1دفعه دیگه اومد و رفت. اگر نجنبم امشب هم میره. لحظه ها گرون حساب میشن باهام این روزها. باید بجنبم. تایم توقفم تموم شد. باید بلند شم. چه قدر دلم، … بیخیال. دیر میشه. تو هم خسته شدی از خوندنم اگر خونده باشی. راستی می خونی؟ منو می خونی؟ چه قدر دلم می خواست می شد این رو بدونم! بیخیال. این هم بالای تمام ندونستن هام.
اگر منو خوندی، اگر زمان داشتی و حس و حالش بود و از اونجا منو دیدی؟ اگر زمانی وسط جشن ابدیِ نور و فرشته1گوشه خاطر عزیزت از یاد حضورم گرد و خاکی شد، واسم1دعایی اون گوشه های دلت بفرست. به خدا خیلی لازم دارم خیلی. دعات رو. شونه هات رو. صدات رو. خیلی لازمت دارم خیلی. کاش بودی!
باشه باشه الآن تموم میشه. فقط1خدانگهدار که می دونم آخرش نمیگم، چون هیچ نشونی از پایانت روی خاک واسه من، واسه ما نیست، نه سنگی، نه اسمی، نه اثری، هیچ چی نیست! فقط1جای خالیِ تاریک، که با هیچ هیچ حضوری نمیشه پرش کرد. نه پر میشه، نه فراموش میشه، نه کهنه میشه! چه تلخه اینهمه بی نشون و بی نشونه نبودنت!
می گفتم. فقط1خدانگهدار که می دونم این دفعه هم نمیگم، و1آسمون قطره های شفاف آتیشی که هرچی می کنم نمیشه ببارمشون، و1بهشت قاصدک های رنگی از جنس1عالمه بوس های یواشکی، از همون ها که چندین دفعه در اون روزهای وحشتناک که خیلی بد مسموم و بیمار بودی روی پیشونی داغت می زدم و چه خوب که تو نمی فهمیدی! نفهمیدی مگه نه؟
می بینی؟ این دفعه هم خدانگهداره رو نگفتم. می دونم که باز هم نمیگم. اما باقیش بذار بمونه واسه خودم. باقیش نوشتنی نیست. گفتنیِ. باریدنیِ. روی شونه ها یواشکی کشیدنیِ. دیگه زمانم ته کشید. خوش به حالت! حرفی، … هست. حرف که زیاده اما، … شماها اونجا چی میگید؟ هیچ چی. شماها که خداحافظی ندارید. تمامش سلامه و حضور و، … ما ولی همچنان میگیم حرفی نیست جز، … جز1عالمه حرف. جز1جهان حسرت. جز1آسمون دلتنگی برای تو!
دلم تنگ شده واست! کاش بودی!
به امید دفعه آینده و نوشتن های آینده.
نشانی، آسمان، بهشت، بی نشان ترین ستاره شب، برسد به دست های آشنای تو!
پایان.
15-7-1397.
برچسب: سلام
سلام97خوش اومدی.
سلام97خوش اومدی!
باید دیشب می اومدم شبیه این سال های آخری اینجا پست شب عید می زدم ولی نیومدم و نزدم. واقعیتش1متن پر و پیمون هم نوشته بودم ولی، … امسال به همه تبریک کلامی فرستادم. بدون متن. فقط کلمه های معمولی. فقط حس های دلم. ساده و روون و معمولی. به نظرم این مدلی دلی تره. در نتیجه متن بی متن. فقط کلمه های معمولی.
خلاصه اینکه سلام97رسیدنت به خیر خوش اومدی!
اومدنت رو تبریک میگم. به تویی که اومدی1دور4فصل قشنگ همراهم دور خورشید بزنی و به جفتمون خوش بگذره. به خودم که دست به دستت دادم تا جفتی1دفتر خاطرات4فصل قشنگ درست کنیم. و به تمام اون هایی که منتظر اومدنت بودن و از اومدنت خوشحالن.
چه سوغاتی قشنگی برام آوردی از راهت! دفتر سفید و رنگیه خاطراتی که بهم دادی خیلی خوشگله. از جنس زمانه. از جنس لبخندهای مهربون بابا زمان. با هم ترتیبش رو دادید مگه نه؟ بابا زمان شیطون چیزی رو لو نداد. دلم می خواد قشنگ ترین و صمیمی ترین خاطره های تا اینجای عمرم رو داخلش بنویسم. نمی دونم میشه یا نه. ولی سعی که میشه کنم مگه نه؟
خوشحالم که باهامی97خیلی خوشحالم. سال96روی هم رفته واسه من دوست خوبی بود. داخل دفتری که بهم داده بود برگه های مشکی هم2-3تایی بود و شاید واسه خاطر همون2-3تا امسال اومدنت رو کمی بارونی تماشا کردم. مطمئنم تو هم برام دوست خوبی هستی. باید بیشتر سعی کنم تا خودم هم برات مسافر خوبی باشم. میگی می تونم؟ به نظرم، … به نظرم بله. خخخ از موجود تخسی شبیه من1خورده بعیده ولی به نظرم بتونم. تو هم بهم کمک کن. شبیه96باهام مهربون باش. واسه نوشتن دفترم بهم رنگ های روشن و شاد بده.
سفر تو و من به دور خورشید شروع شده. دارم حسش می کنم. بدون1لحظه کند شدن این چرخش داره پیش میره و باید سفت دستت رو بچسبم که جا نمونم. دست های تو و دست های مهربون بابا زمان. چه خوشی بگذره3تایی!
کمی ملتهبم. کمی نگران، خیلی شاد، و کمی، … دلتنگ. بارونی. غمگین. واسه اون هایی که گردش96رو همراهم داخل این گردونه بزرگ شروع کردن ولی همراه96رفتن و جاهای خالیشون رو برای چشم های یواشکی بارونیم یادگاری گذاشتن. واسه4که در غیبت من رفت و امسال نیست تا براش تبریک عید بفرستم. واسه اون هم محلیه مجازیِ آشنا که رفت. همراه96رفت و من رو برای ابد بدهکار و منگ جا گذاشت. واسه قهرمان کوچولوی بزرگی که آغوش کوچیک و روح بزرگش همه سرشار بود از زندگی. زندگی ای وسیع تر از این نفس کشیدن های خاکی که ما زندگی تصورش می کنیم. کسی که کمتر از1هفته باهام بود و بهم اندازه1عمر درس مهربان بودن، دوست داشتن، پیروز شدن، پذیرفتن و زندگی کردن داد. کسی که نشونم داد زندگی از خاکی که بهش چسبیدم خیلی خیلی بزرگ تره، و میشه در1جسم کوچیک7ساله از تمام زندگی بزرگ تر بود. دلم تنگه از دیدن جاهای خالی در لحظه ورودت.
دلم تنگه از درد اون هایی که امسال رو از پشت پرده خیس از جنس یادش به خیرها شروع کردن. دلم تنگه به خاطر دعاهایی که از دل بیشتر از نصف عزیزهای این خاک میره به آسمون و همگی همدلانه و با تمام وجود در انتظار اجابتشون یواشکی می باریم. اما با تمام این ها، تو از راه اومدی. به من1دفتر رنگی از جنس زمان کادو دادی و دستم رو گرفتی تا1دور4فصل با هم دور خورشید بچرخیم. آخ جون گردش! سفر! اون هم به مدت1سال! عالیه! می خوام عالی بگذره. می خوام امسال دفترم اگر قشنگ ترین دفتر دنیا نشد، یکی از قشنگ ها باشه. لازم نیست کسی تحسینش کنه. همین اندازه که خودم باور داشته باشم برام کافیه. حضورت قشنگ شروع شده برام97و اگر خدا بخواد قشنگ هم ادامه پیدا می کنه. امیدوارم که این طور باشه. برای من، برای اطرافیانم، برای تمام دل های آشنا و نا آشنا که با1عالمه دعا شروعت رو تماشا کردن و هم زمان وارد این گردونه شدن. امیدوارم به همگیمون این دور حسابی خوش بگذره.
دیگه باید بلند شم. باید قاطی بقیه رسیدنت رو جشن بگیرم. باید تبریک ها بگم و به تبریک ها جواب بدم. باید لحظه های آغازت رو زندگی کنم چون می دونم این گردونه به هیچ قیمتی عقب گرد نداره و اگر نجنبم1سری ماجرا و1سری لحظه و1سری زندگی کردن رو از دست میدم. زمان ندارم ویرایشش کنم و بهتر بنویسم. ببخش. دارن صدام می کنن. باید برم.
سال نو به من، به تو، به هر کسی که از اینجا رد میشه و تبریکم رو می خونه مبارک!