دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نمی دانستم!

دیده از حادثه تر بود و نمی دانستم!،
شبِ اعدامِ سحر بود و نمی دانستم!.

قصه ها از گل و بلبل به بَرَم می خواندند،
شرحِ این قصه دگر بود و نمی دانستم!.

آن درخشنده که ماهش به غلط می دیدم،
تیغِ بُرّانِ تبر بود و نمی دانستم!.

آن سفر کرده که صد قافله دل با او بود،
زین معما به حذر بود و نمی دانستم!.

شبِ توفانی و ویرانی و تردید و سراب،
گاهِ من گاهِ سفر بود و نمی دانستم!.

آسمان شعله به شب می زد و پرپر می شد،
خاک سرشارِ شرر بود و نمی دانستم!.

اندر این وادیِ ویران که بهشتش دیدم،
خشم و خسران و خطر بود و نمی دانستم!.

شبِ غربت، من و خلوت، اشک و دیوار و جنون،
خصم زین پرده به در بود و نمی دانستم!.

شرحِ خاموشِ تسلای من ای وای به من!،
آخرش خونِ جگر بود و نمی دانستم!.

عشق بر هیچ! چه بی هوده و باطل افسوس!
عشق ما را چه ثمر بود! نمی دانستم!.

ناصحان پند بگفتند و ملامت کردند،
گوشِ من زین همه کر بود و نمی دانستم!.

تکیه بر باد زدم خاک به فرقم بنشست!،
خاکم از خویش به سر بود و نمی دانستم!.

خبر از حیلَتِ اغیار نبودم به خطا،
ای دریغا چه خبر بود و نمی دانستم!.

دیگر این بارِ گران بر دگران باز نَهَم،
چرخِ دون را چه هنر بود و نمی دانستم!

شرحِ این یادِ فراموش به جان می سپرم،
که جفا سهمِ بشر بود و نمی دانستم!.

گام در راهِ شب این قصه بخوانم به سکوت،
-دیده از حادثه تر بود و نمی دانستم!………

………..