دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا خیلی دلم می خواد یعنی هیچ راهی نداره؟

سلام به همگی.
بچه ها اگر بدونید چه هوایی شده هوای اینجا! صبح اومده و یعنی صبحش آی صبحه! از اون هوا ها که فقط هوای پروازه و سفر و…
آخ سفر باز یادم افتاد بچه ها کم مونده گریه کنم.
این روز ها پشت سر هم موقعیت سفر برام پیش میاد و من پشت سر هم باید بگم نه چون کل خونواده محترم من میگن نه! اون هم کجا! مشهد! تو رو خدا دلم پرواز می کنه بره! مخصوصا این آخرین موقعیت رو که همین دیشب ازش مطلع شدم.
1دوست عزیز بهم گفت با دوست های عزیز دیگه میرن و گفت اگر می تونم بهشون اونجا ملحق بشم. خدایا کاش می شد ازت بخوام درستش کنی. جواب رو می دونستم ولی باید می پرسیدم.
-باز هم تو شروع کردی دختر جان؟ نمی خوایی بس کنی؟
-مادری! ببین از این موقعیت ها چند تا واسهم پیش اومد و ردش کردم؟ یعنی کردی؟ این یکی رو اجازهش رو بده دیگه!
-نه! این یکی رو هم میگم نه!
-ولی من این1مورد رو واقعا می خوام. دوست هایی رو اونجا می بینم که حسابی دلم دیدنشون رو می خواد.
-همون هایی نیستن که وقتی حالت بد بود اسم هاشون رو می بردی؟ اون ها هستن عزیز های تو که می خوایی ببینی؟
سعی کردم اجازه ندم یخ کردنم رو بفهمه. نمی دونم موفق شدم یا نه چون اگر هم فهمید به روی من نیآورد.
-ای بابا مادری خخخ! اسم؟ کدوم اسم؟ من اسم کی ها رو بردم؟ عجب حرفی!
-خیال می کنی1 دستی می زنم؟ برو از برادرزادهت بپرس اسم ها رو بهت بگه. نشون به اون نشون که2تا بودن. یعنی بیشتر بودن ولی این2تا رو خیلی می گفتی. جفتشون هم…
خواستم بگم اگر راست میگی اسم ها رو بگو لازم نشد. خودش گفت و توضیح داد اگر از جیگیلک کوچولوم هم بپرسم همین2تا رو تحویلم میده. بچه ها خدا نصیب کافر نکنه اگر بدونید چه حالی شده بودم خخخ! خدا ضایع نکنه هیچ بنده ای رو! جدی چی باید می گفتم داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم داخل زمین اصلا تصور نمی کردم اوضاع اینهمه خیت باشه خخخ شکلک آتیش از شدت فشار این ضایع شدنه که توصیفش رو بلد نیستم.
سعی کردم از تک و تا نیفتم.
-اون ها که اسم بردی رو نمیرم ببینم این ها اون ها نیستن. به جان خودم. اجازه بده برم مادری!
-چه فرقی می کنه دختر جان! اون2تا نیستن2تای دیگه هستن که دفعه بعد می افتی روی دست من و اسم این ها رو می بری. نه نمی خواد تو جایی بری آخر تابستونی مشهد هم شلوغه تو هم که شب و روزت مشخص نیست چه جوریه اونجا حالت سر و ته بشه ما دستمون بهت نمی رسه تا برگردی من دیوونه میشم.
-به خدا من طوریم نیست مادری رو به راهم چیزی نمیشه ببین امام رضا چند دفعه دعوتم کرد و تو ردش کردی من باید برم اجازه بده برم!
-تو دیگه بچه نیستی که بخوام با قهر و دعوا مانعت بشم. اگر دلت می خواد بری برو. ولی من موافق نیستم. دیگه با خودت.
دیگه بحث بی فایده بود. مادرم با جمله آخرش تیر آخر رو زد و خلاص. می خوایی بری برو ولی من موافق نیستم. دیگه نمی شد کاریش کرد. اگر هم می شد من بلد نبودم و نیستم. بدون موافقت مادرم رفتنی نیستم. همیشه همین طور بودم هنوز هم هستم. خیلی ها بهم شدیدا ایراد گرفتن که پریسا با این سن و سالت هنوز از مامانت اجازه می گیری؟ مایه خنده خیلی ها شدم که این رو باش اگر تو بچه داشتی الان باید پسره رو سربازی می فرستادی دختره رو هم یادش می دادی واسه خواستگار هاش چایی ببره اون وقت هنوز میگی اجازه مامان من آب بخورم یا کوفت بخورم! و…
خیلی گفتن و خیلی هم میگن ولی من عوض نشدم و راستش درست هم نمی دونم عوض بشم. به نظرم مادر ها ارزشش رو دارن که تمام عمرمون ازشون اجازه بگیریم. داخل1روایتی شنیده بودم امر مادر امر خداست. بچه بودم که این رو شنیدم. هنوز در خاطرم مونده و هر جا که مادرم رو دور می زنم و یواشکی1کاری که موافقش نیست رو انجام میدم و بلا سرم میاد با خودم میگم امر خدا رو نبردم نتیجهش شد این!
بچه ها خیلی دلم گرفت من واقعا دلم رفتن به این سفر رو می خوادش. مخصوصا این مورد دیشبی رو. یعنی واقعا باید بیخیالش بشم؟ شاید واقعا به صلاحم نباشه نمی دونم. من واقعا نمی دونم پس سپردم به خدا.
خدایا اگر مصلحته خودت درستش کن اگر هم نیست که نیست دیگه چی بگم! درسته که به بنده هات عقل دادی خودشون گیر هاشون رو حل کنن ولی من واقعا گیر کردم. نه می تونم نه می دونم اصرارم درسته یا نادرسته.
از حال خودم در ماه هایی که گذشت آگاه بودم ولی تازه دیشب از صحبت های مادرم فهمیدم که واقعا بد بودم. به نظرم با توجه به چیز هایی که ازم دیدن حق دارن بترسن از سفر رفتن هام. تمام این ها درسته ولی… بچه ها! این سفر رو دلم می خوادش باید چه مدلی قانعش کنم که نخوادش؟
مغزم کلید کرده بچه ها نمی دونم واقعا دیگه حرف برای توضیح و توصیف خاطرم نیست بنویسم. مادرم زنگ زده که نمیرم پیشش آیا؟ گفتم باشه. گفت میره بازار میادش اینجا با هم بریم. گفتم باشه. گفت زنگ می زنه آماده باشم. گفتم باشه. نمی دونم سیستمم رو هم ببرم یا فقط1بسته مروارید بردارم اونجا ببافم. می خوام واسه2تا دوست عزیز چند تا یادگاری ببافم. نمی دونم کی و کجا روی خاک خدا می بینمشون ولی من می بافم اگر هم رو دیدیم میدم بهشون اگر هم خدا نخواست پست می کنم برسه دستشون. ولی میگم که! چیزه! این سفر! کاش می شد!
بسه دیگه نمی خوام بنویسم دیگه حسش نیست.
شاد باشید و شبیه من گیر نکنید!