دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خواب می دیدم

شب داشت روی دقیقه های عمرم قدم می زد. آروم. بی صدا. نامحسوس. وسط کاغذ و کتاب هام داشتم شنا می کردم. سرم از خستگی سنگین بود. دلم ضعف می رفت واسه رفع تشنگی و، … چند ماه شده که فشار درس مهلت پرواز به جهان بی خودی رو ازم گرفته؟ چندتا شب اینهمه تشنه سپری شد واسه من؟ بیخیال. این هفته2تا امتحان دارم. بعدا هم میشه پرید.
شب رفته رفته سنگینیش رو می داد به شونه هام. به سرم. به پلک هام. خسته بودم. خوابم می اومد. چه قدر خوابم میاد! ولی درس! آخ که چه قدر خوابم میاد. آخه درس دارم. آخ که چه عالیه پلک هام بسته باشن و بشه که بخوابم. ولی آخه درس هام! آخ که چه قدر خوابم میاد! چه قدر! چه قدر!
خواب.
نفهمیدم کی از مرز بین خواب و بیداری گذشتم.
جایی بودم شبیه ایستگاه قطار. شلوغ. پر رفت و آمد. پر از هوای سفر. من بودم و همه. همه اون هایی که دیگه نیستن. هیچ کجای جاده من نیستن. هیچ کجای جاده اون ها نیستم. قطارها می اومدن و می رفتن. ما منتظر بودیم. قطارمون باید می رسید. هنوز نرسیده بود. هوای سفر موج می زد. چه فصلی بود! بهار! پاییز! از اون پاییزهای گرم! زمستون!
بقیه رفتن و غیبشون زد. دلم نمی خواست. نمی دونم واسه چی ولی دلم نمی خواست غیبتشون طولانی بشه. تحمل نکردم. تو اونجا بودی. خندیدی به بی تحملی هام.
-رفتن واسه بلیط ها. میان الان.
شاید داد کشیدم.
-بلیط ها رو که گرفتیم. مال من دستمه. عه! بلیطه کو؟ بلیطم رو گم کردم. حالا، …
شاید نخندیدی. شاید به هوای خیلی دور گذشته هایی بودی و بودیم که چیزی ازش باقی نیست. خاطرم رو جمع می کردی.
-گم نشده بردن تعییدش کنن2دقیقه این زبون رو نگهش دار میان الان.
هوای سفر موج می زد. روی1نیمکت فلزی زیر1سقف سایه بون دار ولو شدم. دلواپس بودم. داشتی می خندیدی به دلواپس بودنم.
-نترس بابا بلیطت سر جاشه. جا بده بشینم.
نیمکت انگار کوچیک شده بود. جا نمی شدیم انگار. نق زدم که جا نیست له میشیم. دست چپم رو گرفتی بردی بالا و گفتی این رو بردار جا میشیم.
قطار رسید. نشسته بودیم منتظر بقیه. دست چپم هنوز دستت بود. نمی دونم به چیم زدی زیر خنده که حرصم گرفت. خواستم دستی که توی مشتم بود رو سفت فشار بدم آخت دربیاد به تلافیه خندیدنت دلم نیومد. فشار هم دادم ولی نه از مدل حرص که آخ بگی. فهمیدی شاید. فقط می خندیدی. بعدش حرف می زدیم. خاطرم نیست از چی. جدی بود انگار ولی بحث نبود. تو می خندیدی و من، … خاطرم نیست. هست. نیست!
گفتم میشه بلند شی جدی له شدم اینجا جا نیست جفتمون پرس نشستیم.
گفتی خوب باشیم چی میشه مگه؟
گفتم اذیتت نیست این مدلی کنسرو نشستیم اینجا؟
گفتی نه نیست نشستیم دیگه الان بقیه میان بلند میشیم میریم توی قطار دسته جمعی کنسرو میشیم.
زدم زیر خنده. هوا به بهار می زد انگار. دست چپم گرم بود. گرفتمش بالا. بالاتر. فقط1خورده بالاتر. به ارتفاع سینم. تا زیر چونم. تا رو به روی پیشونیم. گفتی هی می خوایی مشت بزنی با دست خودت بزن دست منو قاطیه ماجرا نکن. زدی زیر خنده. من نخندیدم. پیشونیم رو گذاشتم روی دست چپم. روی دست راستت. روی مشتی که بی نیت و بیخیال بسته بود و محض هیچ چی باز نشد.
گفتی بقیه هم رسیدن. از کجا می دونستی؟ نپرسیدم. باید منتظر می شدیم. تا حرکتمون هنوز زمان باقی بود. هوای سفر موج می زد. قطاری سوت کشید و اومد. رفت. نمی دونم. زمین می لرزید. ترسی مبهم برم داشته بود. دلم نمی خواست اعتراف کنم. دستی که توی دستم بود تنها چیز مطمئنی بود که نمی لرزید. زمین می لرزید. نیمکت می لرزید. هوا می لرزید. قطار نزدیک تر می شد. هستی داشت می لرزید. صداها و تصویرها قاطی می شدن. یکی می شدن. لرزش تمام جهان رو به1هیچ واحد تبدیل می کرد و من دستی که داخل مشتم بود رو به پیشونیم فشار می دادم.
-گوش بده. به من گوش بده. گوش بده!
-هان بگو. دارم گوش میدم بابا زده به سرت؟ بگو دیگه.
-گوش بده. به من گوش بده. به من گوش بده!
-روانی دارم گوش میدم حرف بزن.
-گوش بده. به خاطر خدا به من گوش بده! به من گوش بده! به من، …
مشتم رو با تمام توانی که نبود فشار می دادم که بسته بمونه. باید این تنها نقطه اتصال رو نگهش می داشتم.
-گوش بده. به من گوش بده. به من گوش بده. گوش بده!
کی بود داشت پشت سر هم ور می زد؟ عین پخش صوت فقط می گفت گوش بده گوش بده. زهرمار. خفه شو! می خوام بخوابم! صدا اما واضحتر می شد. بلندتر می شد. خسته تر می شد. دست چپم از فشار مشتم تیر کشید. شب شونه هام رو تکون می داد.
بیداری.
نیمه شب بود. دنیا خواب بود. روی مبل آشنا خوابم برده بود. همه جا زیر پوشش تاریک نیمه شب محو بود. صداها نبودن. سکوت خوابشون کرده بود. قطار رفته بود. با همه اون هایی که دیگه هیچ کجای جاده من نیستن. همه اون هایی که من هیچ کجای جاده شون نیستم. قطار رفته بود و اون ها رفته بودن و من وسط شب جا مونده بودم. بغضم بزرگ شد و بزرگ تر شد و بدون صدا شکست. دست چپم از حرارت تبدار دردناک می سوخت. گونه هام هم می سوخت. قطره های اشک گونه هام رو می سوزوند. دست چپم هنوز مشت بود. مشتم رو بردم بالا. تا ارتفاع پیشونیم. اشک های داغ شبیه1عالمه جرقه آتیش می پاشیدن. مشتم رو گذاشتم روی پیشونیم. کسی توی دلم نالید.
-گوش بده. به من گوش بده.
صدایی نبود. فقط اشک بود و1آه از همون جنس همیشه.
-تقصیر من نبود. تقصیر من نبود. تقصیر من نبود.
شب همچنان روی خط عمرم قدم می زد. سکوت همچنان در قلمرو بیداری فاتح بود. واقعیت سرد و بی تغییر تماشا می کرد. و من بی حرف و بی هقهق روی مشتی که هنوز بسته باقی مونده بود بغضی از جنس آتیش و از جنس دلتنگی های ممنوعم رو می باریدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و درس و زندگی و همه چیز.

صبح3شنبه.
ساعت9صبح. جرأت نمی کنم اینجا بنویسم. می ترسم اگر شروع کنم تا آخر شب بنویسم. چه قدر حرف دارم واسه گفتن! واسه نوشتن! چه قدر زیاد! از مرداد. از تمام مرداد. مرداده همیشه آتیشی، همیشه روشن، همیشه تاریک!
از این روزهام. از حال و هوای به طرز خطرناکی آرومم در برابر اتفاق های تا انتها هرگزی که برخلاف انتظار خودم و همه و شاید حتی خدا پیش اومدن و اومدن و اومدن و زمانش رسید و من حاضر بودم و خیلی آروم و بی هیچ تشنج درونی و بیرونی سپری شد و سپری شدم و شدیم و گذشت. از لحظه های بعدش. از ورودم به خونه. از حس بی توصیفم. عجیب، آروم، بی توصیف. بی توصیف! از دلواپسی های اطرافم که نکنه این آرامش پیش از خطرناک ترین انفجار عمرم باشه و1کاری دست1کسی مثلا خودم بده. از دیروز آرام. از دیشب عجیب. از شبی آروم. شاید بعد از مدت ها، شاید هم در تمام عمرم تا اینجا، اولین شب آرامش.
چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر کلمه دارم واسه نوشتن. نمی خوام شروعش کنم. اگر شروع کنم تموم نمیشه. من زمان ندارم. باید برم درس بخونم. قبلش دوش لازمم. نمی خوام بنویسم. نمی خوام سکوت آروم زندگی رو بشکنم. این سکوت از اون هاییه که حرمت دارن. حیفه بشکنن. دیروز و تمام دیشب حتی با صدای آهسته حرف می زدم. حس می کردم چیزی که درش شناورم از جنس1مدل شیشه رنگی خیلی قشنگ و خیلی نازکه که اگر بلند صحبت کنم می شکنه. هنوز هم ساکتم. هنوز هم هیچ حسی ندارم. هنوز حس می کنم تمام موجودیتم در1جور بی حسی شبیه تزریق بی حس کننده، شبیه حال و هوای بعد از به هوش اومدن های بعد از جراحی، شبیه بیداری بعد از کما، … می ترسم بنویسم. می ترسم بیدار بشن تمام حس هایی که خوابن. می ترسم اگر به توضیح آنچه گذشت اصرار کنم بفهمم چی شد. می ترسم گریه کنم. می ترسم. از تمرکز، از گفتن، از گریه کردن می ترسم. این گریه اگر شروع بشه هوار میشه. جیغ میشه. عربده میشه و آتیشم می زنه. خودم رو. تمام جهان اطرافم رو آتیش می زنه. می دونم. مطمئنم. ترجیح میدم سکوت رو حفظ کنم. ترجیح میدم منتظر بشم تا این روزها سپری بشن، تا بابا زمان کارش رو کنه، تا اون گرد و غبار طلایی رو هرچی بیشتر بپاشه، بعد آهسته حس هام رو بیدار کنم تا بتونم، … بتونم چی؟ بیخیال. بیخیال! بحث عوض.
دیروز رفتم امتحان تعیین سطح آیلتس. باید8ترم بخونیم. من افتادم ترم سوم. یعنی باید6ترم بخونم. اولش حرصم گرفت که بالاتر نرفتم. ولی حالا حس می کنم اگر دست خودم بود اصلا امتحان نمی دادم می گفتم بفرستنم ترم اول تا از پایه شروع کنم. ولی بیخیال لازم نیست من دارم کانون هم میرم و کتاب های آزاد هم می خونم. اونجا هم1خورده بیشتر از1خورده پدرم درمیاد و خلاصه می رسم. باید گوش هام رو قوی کنم و همچنین دایره لغت هام رو. حس می کنم این2تا که قوی بشن نصف بیشتر راه رو رفتم.
این دکتر جکیل هم کلی خل بوده. کتابش داخل استیج4آکسفورد هست. دیشب و امروز فرصت نکردم ادامهش رو بخونم. امشب مهمون میاد. جیگیلک و بقیه. عزیز دلم. خدایا این موجود رو خیلی بد دوست دارم. خدایا کاش می تونستم بهش نشون بدم. چی سرم اومده که نمی تونم محبتم رو شبیه آدم به طرف محبتم ابراز کنم؟ حتی1زنگ نمی زنم. به خدا اگر بزنم نمی دونم اصلا چی باید بگم. دست خودم نیست. بلد نیستم. بنده های خدا اگر نمی دونن، که نمی دونن، خدا می دونه که من در زندگیم تا اینجا خیلی اضافه تر از اونی که اکثرا می بینن پتک آهنگری زندگی خورده وسط ملاج روانم. حس می کنم شبیه زغال سنگ زیادی سفت شدم. اون قدر سفت و نچسب شدم که نمی تونم شبیه آدم به کسی ابراز محبت کنم. سکوت می کنم، گوش بهش می کنم، لمسش می کنم، یا کنارش می مونم تا جسمم جسمش رو لمس کنه، حتی در حد لمس مثلا پنجه های پاهامون که زیر میزه، یا شونه به شونه، در هر حال لمس جسم، یا اینکه، … خدایا! آخ خدایا! حرصی میشم و سرش، … از این آخری متنفرم. واسه چی گاهی میشه من با عزیز هام اینهمه بد تا می کنم؟ نمی فهمم به خدا چم میشه. خودم رو درک نمی کنم. با مادرم. بیچاره مادرم. البته این زمان ها فقط سکوت می کنم. اخم می کنم. مادرم چیزی نمیگه. من هم نمیگم. فقط هستم و هست. بعدش که به خودم میام هم چیزی نمیگیم. مادرم. خدایا مادرم! دلواپسشم.
این آخری رو هرگز سر جیگیلکم در نیاوردم. اوه خدا هرگز! این عشقمه. این بهشتمه این این این موجود تمام دلم تمام عشقمه من واسش میمیرم بی اغراق واقعا میمیرم اگر لازم بشه. خودش نمی دونه. کاش هرگز ندونه! کاش هیچ زمانی این مدل دوست داشتن تجربهش نشه! همه میگن شبیه من شده. همه چیزش. یا خدا1کاری کن این مدلی نشه بهش که فکر می کنم از ترس می خوام یقهم رو جر بدم بزنم بیابون. خداجونم خودت می دونی چی میگم1طوری خودت حلش کن. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اوخ من9باید می رفتم دوش و بعدش درس باز اومدم اینجا و زمان از دستم در رفت.
کلاس های آیلتس از4شهریور شروع میشن. این ترم کانون21شهریور تموم میشه. خدایا نیفتم!
جزوه های کلاس آیلتس رو قرار بود بهم بدن ندادن. گفتن اگر ترم1می افتادی آماده بود ولی ترم تو داره عوض میشه باید صبر کنی تا همون زمان. براشون توضیح دادم من باید بریلش کنم. گفتن آماده نیست. به نظرم راست می گفتن. آخرش گفتن ببین پس مرحله به مرحله که آماده شد بهت میدیمش. کاش زودتر آماده بشه! جزوه ها که بیاد کلاس شروع میشه و کی اسکنشون کنم و خدایا کاش بشه تهران واسم بریلش کنه تازه اگر هم کنه کلاسم شروع شده و تا برسه دستم، … اه لعنت! هیچ مثبت نیست! اما مثبت هاش رو ببینم بهتره. من2ترم جلو افتادم، هم زمان هم هزینه، آخجون، کلاس ها تمرین حل کردنی داره ولی ریدینگ ها رو لازم نیست از رو بخونیم و فقط باید به قول این ها سامری یا همون خلاصه ارائه بدیم، این نمی دونم خوبه یا بد ولی واسه خاطر جمعی و تقویت روحیه این هم آخ جون، و از همه بهتر اینکه ریدینگ ها سی دی دارن و واسه خاطر لسنینگ صوتیه جزوه ها رو هم میدن بهمون و این دیگه بی برو برگرد آخ جون داره پس آخ جون!
درس های فردا رو پراکنده خوندم. باید بجنبم. امشب نمی تونم درس بخونم. می خواستم امروز برم کتابخونه نشد. درس. به فرداها امیدوارم. شب ها ازشون می ترسم و روزها میگم بیخیال چیزی نمیشه. مانع بلند هر لحظه به نظرم نزدیک تر میاد و به تشویق کننده هام برادرم هم اضافه شده. مادرم دیروز عصر باهاش حرف زد و اون حسابی داستان رو جدی گرفت و حسابی تشویقم کرد و هم صدا با مادرم گفت بهش بگو بجنبه ما پشت سرش هستیم و هواش رو داریم فقط بجنبه و بپره ساپورتش با ما. دیگه چیزی نگفتم. دیگه این روزها چیزی نمیگم. نه از بلندی و دور بودنش نق می زنم، نه واسه توضیح دادن اینکه چه قدر سخته واسه من این تمرین کردن و این پریدن زمان و زور صرف می کنم، نه منکر عملی شدن این پایان که این ها میگن میشم، فقط سکوت می کنم. درس می خونم. لبخند هم می زنم. و می ترسم. در خودم. آروم. بی صدا. بی حرف. می ترسم. دیواری که باید ارتفاع بگیرم و ازش رد بشم بلنده و دور، با1ردیف بلند تیر های تیز صف کشیده روی لبه هاش. من باید خیلی مرتفع بپرم تا بتونم به اون طرفش برسم. بال های20سالهم جواب می دادن و خدایا من سرم به کدوم جهنمی گرم بود که غافل شدم؟ باز هم اینجا! باز هم رسیدم اینجا! لعنتی! بال های40ساله من کمی از تصور اینهمه بالا پریدن می لرزن. خدایا اگر شروع کنم دیگه نمیشه متوقفش کرد نکنه کم بیارم و بزنم به تیرهای اون بالا؟ له میشم خدایا من جدی می ترسم کمکم کن. خدایا کمکم کن!
مادرم سفت میگه من باید بتونم و این شدنیه. برادرم میگه ما هستیم. بقیه، … بقیه در خیلی موارد دیگه خیلی چیزها دارن که بگن به این نمی رسه. و1میگه فرض کن سال آینده مدرکت رو هم گرفتی خوب بعدش چی؟ حالا می خوایی چیکار کنی؟ خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم هیچ چی. گفت پس مریضی این مدلی می خوایی این طوری فشار بیاری؟ خوب کانونت رو داری میری5سال دیگه زبانت قوی بشه چی میشه مگه؟ عین کلمه ها خاطرم نیست محتوا این بود. بیشتر خندم گرفت و شاید هم خندیده باشم خاطرم نیست. گفتم این بخشش کار منه پس انجامش میدم و باید عالی انجامش بدم باقیش دیگه کار من نیست. مال من نیست. اصلا مربوط به من نیست. من کاری نمی کنم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من فقط درس می خونم. فقط آیلتس می گیرم. بعدش هم، … خوب کتاب می خونم. ترجمه می کنم. اون زمان دیگه بدون تردید و دلواپسی میرم1دار الترجمه پیدا می کنم و اوخجان شغل خونگی! ولی اون زمانش رو من نمی بینم. الآن فقط درس می خونم. این ها رو گفتم ولی، … خدایا نمی تونم نبینم. نمی تونم با چشم های تنگ شده واسه دیدن دورتر، خیلی دورتر، به اون طرف آزمون نهایی متمرکز نشم. دست خودم نیست. من واقعا، … ای کاش این روزها، … بیخیال. دفعه اولم نیست که وسط توفان بدون قطبنما گیر می کنم. تو که هستی پس باقی رو بیخیال. همچنان باش! همچنان خدای من باش! با وجود تمام منفی های یواشکیم، که فقط خودم می دونمش و خودت می بینیش، باز هم خدای مهربون من باش! بذار شونه هام شونه هات رو در کنارم لمس کنن. من باید عزیز هام رو لمس کنم. همین طور مایه های آرامشم رو. هر کسی ندونه، هر کسی باورش نشه، تو که می دونی. تو که باورت میشه. تو که هیچ زمانی هیچ … خدایا کمکم کن!
9و46دقیقه صبح3شنبه. واقعا دیر کردم. چه قدر قهوه دلم می خواد. سر صبحی1دونه خوردم نمیشه الآن1دونه دیگه بخورم؟ فقط1دونه! شاید عصر نشه نمیشه سهم عصر رو الآن بخورم؟ زنگ گوشیم.
اومدم. مادرم بود. دیشب انجمن شعری ها واسش زنگ زدن. چند وقت پیش هم واسه خودم زنگ زدن. گفتم میرم و نرفتم. هر هفته میگم هفته بعد. دیروز هم نرفتم. دلم تنگ شده واسشون. اصلا تصور نمی کردم دلتنگشون بشم. دیشب زنگ زدن به مادر. اون مجلسه، که خیلی پیش حرفش رو زده بودم، واسه من، … خدایا نمی خوام.
قرار شد هفته آینده برم. هم حضور و هم، … شاید خداحافظی. البته قراره موقتی باشه ولی، … می دونم که دیگه، … خدایا دلم تنگ میشه. اینهمه داستان این روزها بالای سرم گرد و خاک کرده من گریه نکردم اصلا گریهم نیومده الآن بحث خداحافظی که شد چه سوخت پشت پلک هام. از خداحافظی متنفرم. اون جمع رو دوست دارم. از زمستون که ترم زبانم افتاد عصر2شنبه دیگه نرفتم ولی الآن که حس می کنم شاید هفته دیگه آخریش باشه، … وایی اشک. جدی! عجب!
از خداحافظی ها بدم میاد. شاید واسه همینه که داستان های این روزها بارونیم نکردن. چون خداحافظی داخلش نبود. رأی تمام عوامل داستان، از جمله خودم، این بود و هست که ما همچنان دوستیم. دوست های بی خشم. دوست های خوب! این اشک بی موقع هم عجب داستانیه! هنوز که چیزی نشده! پس من کی اصلاح میشم آخه؟
خدایا9و56دقیقه. من واقعا دیر کردم دیگه اصلا مهلت نیست این رو باید بزنم اینجا حتی ویرایشش باید بمونه واسه بعد. کاش ویرایش نخواد! خیلی دیرم شد. من رفتم.
ایام همیشه به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، امروز!

سلام به همگی. بچه ها اوضاع احوال چطوره؟
این هفته هم رفت. واسه من خیلی سبک تر از هفته پیشش گذشت. خدایا شکرت. شکرت!
امیدوارم واسه شما ها هم سبک و سفید گذشته باشه!
امروز1عالمه کار ریز و درشت ریخته بود سرم و من هم حس جنبیدنم نمی اومد پس یواش جنبیدم و بیشتر از نصفش موند. عوضش1جعبه جواهر بزرگ رو تا نصفه های درش بافتم. تنه کامل تموم شد و الان دارم درش رو میرم ولی خسته شدم و فعلا ولش کردم پریدم اومدم اینجا.
راستی امروز1اتفاق مثبت دیگه هم داشتم که البته واسه شما ها به شدت معمولی و خنده داره ولی برای من که… اصلا بذارید بگم بیخیال بخندید.
امروز من تونستم1عالمه ساعت از روز رو در سکوت سپری کنم. سکوت کامل. نه صدای سیستم، نه اسپیکر و موزیک، نه کتاب صوتی10000بار خونده ای که واسه خاطر صداش زده باشم تا دوباره بخونه بره، نه رادیو و نه هیچ صدایی. من بودم و صدای خودم که گاهی در می اومد و سکوت خونه که چه چسبید!
می دونم مسخره هست ولی شما ها نمی دونید. من سال ها بود که حتی1لحظه در تنهایی سکوت نداشتم. نمی تونستم. حتی زمان هایی که می خواستم بخوابم باید حتما1چیزی بالای سرم می خوند. موزیک یا رادیو یا سیستمم. زیاد فرقی نداشت چی باشه البته اگر از محتواش خوشم می اومد بهتر بود ولی معمولا زیاد سخت نمی گرفتم که چه مدل چیزی گوش میدم فقط اینکه صدا باشه و سکوت حاکم نشه کافی بود. توی بیداری، توی خواب، همیشه و همیشه. از لحظه ای که از سر کار می اومدم، به محض اینکه پا می ذاشتم توی خونه، اول سیستمم روشن میشد تا صدا باشه. توضیح ندارم براش. ترس نیست. نمی ترسم از تنهایی. فقط سکوت می بردم به جا های نباید. سکوت واسه شونه های روان خسته من زیاد سنگین بود. سنگین و سیاه و تاریک. خیلی تاریک.
من سال ها بود که سکوت نداشتم. نمی تونستم. باور کنید یا نکنید این سال ها برای من این طوری گذشت. و امروز صبح مثل آدم های عادی دلم خواست که صدا های دستگاهی نباشن. من باشم و سکوت معمولی4دیواری1آدم معمولی.
صبح تا ظهر این مدلی واسه خودم مروارید بافتم. بعدش1چیزی خوردم و خسته از بافتن و لباس شستن و پهن کردن و دستمال کشیدن و1سری تمیز کاری اعصاب خورد کن کوچیک و چندتا خورده کاری دیگه، رفتم ولو شدم روی تخت. البته دیگه سیستمم روشن بود ولی بعد از بیدار شدن دوباره خاموش شد و باز هم من بودم و سکوت عصر جمعه آروم وسط4دیواری آشنا و دوست داشتنی خودم. خوش گذشت. خیلی خوش گذشت.
الان پشت سیستم نشستم دارم می نویسم و مطمئنا امشب هم پیش از خواب خاموشش نمی کنم ولی امروز1شروع بود برای آشتی با سکوت های زمان بیداری و بعدش سکوت های دلپذیر پیش از خواب. شروعی که کمک می کنه یادم بیاد سکوت ها همیشه تاریک نیستن. سکوت هم می تونه مثبت باشه. میشه که دست های سکوت همیشه ویران گر و خشن نباشن. میشه که سکوت مهربون و آهسته، مثل نسیم دست های بابا زمان، مثل آرامش1شب شکلاتی، مثل1خواب بدون رویا و آروم، بیاد و با لطافتی از جنس آرامش که فقط توی بغل سکوت میشه پیداش کرد، یواش یواش اعصاب کشیده شده از صدا های جهان بیرون رو نوازش کنه تا نبض تند و بیمارشون از زدن کند تر بشه و بین دست های لطیف و نوازش گرش به آرامش برسن.
نمی دونم چه مدت طول می کشه تا روان وحشیه من با سکوت های مثبت دوباره آشتی کنه. ولی حالا دیگه مطمئنم که این شدنیه و کلی به خاطرش خوشحالم.
خوب، این از این. حالا بعدیش.
میگم تا به حال شده حس کنید1دردسر حساااابی تا بیییخ رفته داخل آستینتون؟ واسه من شده اتفاقا خیلی هم بد رفت و درنمیاد و باید از خیر آستینم بگذرم و برم دردسره رو حلش کنم! شکلک ویران از خستگی ناشی از تفکرات منفی ولی واقعی.
وایی بچه ها گناه دارم حسابی!
5شنبه صبح رفته بودم کتابخونه واسه1سری نرم افزار و کتاب و آموزش و همه چیز. اونجا1رشته حرف پیش اومد و رسید به اینترنت و سایت و من و اینجا.
عادل گفت بذار ببینم آن سوی شب توی گوگل هست یا نه. زد و بود. عادل گفت پس این شکلی پیدا میشی! ولی زیاد خوب پیدا نمیشی.
گفتم خوب نشم.
عادل گفت بازدید کننده ها پیدات نمی کنن. گفتم خوب نکنن. من خیالم به آمار بازدید هام نیست. ادا در نمیارم اگر زیاد باشن خوشحال میشم ولی اگر کم باشن خیالم نیست حتی اگر1روزی بازدید هام0هم بشه باز هم خیالم نیست چون من فقط واسه خاطر دل خودم اونجا می نویسم. خیالم نیست اگر حتی1نفر هم نخونه من می نویسم چون دوست دارم اونجا رو حفظ کنم و داخلش پست بذارم. برای رضایت دل خودم.
عادل موافق نبود. یعنی چندان موافق نبود.
-ببین این درسته. واسه خاطر دلت پست اونجا می زنی. ولی وقتی تو پست معرفی1نرم افزار رو می ذاری اونجا باید1کاریش کنی که4نفر بیان ببینن و ازش استفاده کنن. مثلا همون نرم افزار ایرانسل. یا این اتصال گوشی به سیستم بدون سیم. اینکه متن و داستان هات نیست که بخوایی واسه خاطر دل خودت بزنی اونجا.
دیدم درست میگه. خوب حرف درست رو هم باید گوش داد دیگه!
-خوب چیکار کنم نمی بیننش اینکه دست من نیست.
عادل باز هم چندان موافق نبود.
-چرا هست. تو پست هات نه دسته بندی داره نه برچسب. خوب درستشون کن. برچسب رو بزن تا هر کسی توی گوگل می چرخه1نشونی از پست های این مدلیت پیدا کنه. وگرنه از کجا باید بدونن دنبال چی بگردن و پیداش کنن؟ برچسب کلید واژه های پیدا کردن1مطلبه و پست های تو اصلا کلید واژه به جوینده هاشون نمیدن.
از تصور اینکه باید اینهمه پست رو ویرایش کنم مورمورم شد.
-وایی! برچسب! چیزه. سخته.
-بابا برچسب زدن که کاری نداره.
-می دونم. بلدم. توی انتشار پست های گوش کن… یادش گرفتم و…
عادل مکث نکرد تا سکوت کش بیاد.
-خوب حالا. برچسب ها رو بنویس1ویرگول هم بذار تا جدا بشن.
-با اینتر هم میشه توی محله بلد شدم.
-خوب همون اینتر بزن فقط پست هات رو برچسب روشون بذار. حالا ببین باز رفت واسه خودش.
-نه نرفتم اینجام بگو.
زیاد طول نکشید. اتاق1دفعه ترکید. در باز شد و علیرضا از بچه های قدیم و نوجوون های امروز با دوستش مهدی وارد شدن و ظرف چند ثانیه چنان سر و صدایی راه افتاد که دیگه اسم خودم رو هم یادم رفت.
به خونه که رسیدم، حسابی توی سرم پر بود از صدا و توی خاطرم پر بود از خنده. خلاصه اینکه1سایت تکونی حسابی افتاده روی دوشم و من به شدت حالش رو ندارم. وایی خدااا برچسب اینهمه از کجا بیارم کی حالش رو دارهههه شکلک داقون شکلک درمونده شکلک گناه دارم شکلک چیز!
وای خدا امشب که نه ولی دیر یا زود باید شروعش کنم و یادم باشه همین که دارم می نویسم رو برچسب بزنم. چی بزنم آخه؟
بچه ها این طوری نمیشه من میرم1خورده واسه خودم نق بزنم تا خسته بشم.
میگم، زندگی قشنگه. خیلی زیاد.
ایام به کام.