دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این روز ها مدلم اینه!

سلام به همگی.
بچه ها هوا اینجا داره یواشی یواشی میره رنگ پاییز بشه. به نظرم موافق نباشم ولی بابا زمان توقف نداره. هرچی التماسش کردم1خورده یواش تر برو فقط خندید و دستم رو گرفت و گفت بیا باباجون جا می مونی بیا بریم جلو از پاییز رد بشیم بریم طرف1بهار دیگه! چی می شد بهش بگم آیا؟
این روز ها داخل خیال های در همم انگار سمساری راه افتاده. همه چیز پیدا میشه خخخ! از خیال های منفی و مثبت بی سر و ته بگیر تا افکار دردسر سازی از مدل اسمش رو نبر که نه اینجا میشه بگم نه هیچ کجای دیگه که گرفتارم می کنه!
از بس حرف واسه گفتن دارم بزنم موندم اول به چی گیر بدم و این تراکم باعث میشه کلا سری موضوعات توی نظرم رو بیخیال بشم. من همیشه همین مدل دیوونه بودم هنوز هم هستم. مثلا کتاب خوندن دوست دارم ولی اگر1دفعه1دسته کتاب گیرم بیاد هیچ کدوم رو نمی تونم بخونم و می بینی6ماه گذشت من اصلا پوشه کتاب ها رو باز نکردم آخرش هم حذفش می کنم بدون اینکه خاطرم بیاد چی داخلش بود و حذف شد ولی اگر همون کتاب ها تکی تکی برسه دستم مثل بچه آدم میرم می خونمش و واسه کتاب بعدی نق می زنم. شکلک بسیار دیوونه با ابعاد متعدد از دیوونگی های معمول و غیر معمول.
در همه موارد همین مدلی هستم. فیلم ها و کارتون هایی که دوستشون دارم، وظایفی که باید انجامشون بدم و حتی کار هایی که عشق می کنم از انجام دادنشون.
واسه همین هم میرم به سایت آقای عباسی می گردم1سری کتاب که دلم می خواد بخونم پیدا می کنم فقط1دونهش رو دانلود می کنم می خونم بعدش میرم1دونه دیگه دانلود می کنم و همین طور تا آخر.
مادرم حسابی سرما خورد و رسما داغون شد. به نظرم عاقبت ازش دریافت کنم این جناب ویروس رو که امیدوارم خدا نسلش رو ببره1جای دیگه. هنوز که نگرفتم ببینم کی ویروسه خاطرش میاد به من گیر بده!
امروز زده بود به سرم رفتم تقویم برداشتم تمام تعطیلات خودم از مهر تا آخر اسفند رو شمردم57روز شد. هرچی گشتم3روز دیگه پیدا کنم بشه60تا رند در بیاد نشد. شکلک دیوونه بسیار نامتعارف.
این گوشی هم هر2دقیقه1دفعه نق می زنه از جنس اعلام پیام های واتساپی و میره که حرصم رو از اعماق انجماد بکشه به سطح ولی هنوز موفق نشده. به توضیح رفیق وفادارم جناب ایسپیک گوشیم که خدا ازم نگیردش، فعلا از جایی یا کسی که لازم باشه پیامش رو باز کنم بخونم چیزی نیست پس لازم نیست بلند شم ببینم حرف حسابش چیه. حس واتساپ باز کردن که اومد مکالمات باز نشده رو هر کدوم1دفعه باز می کنم دوباره می بندم خوانده نشده ها از آک بودن در میان و میشن جزو خوانده شده ها و حله. سر جمع5دقیقه هم زمان نمی خواد پس نق های گوشیم رو بیخیال اون پیام ها هم بذار جمع بشن تا همه رو1جا باطلشون کنم خیالی نیست.
شکلک شونه بالا انداختم یعنی به جهنمِ تاریک که از نظرت نامتعارفم. این مدلی دلم می خواد باشم درست همین مدلی.
دیروز در آرامشی از جنس بی حسیه هرچی شد به جهنم، واسه مادرم جریان اون خرید آخریم رو گفتم. بنده خدا مونده بود چی بگه. موافق نبود موافق هم نیست ولی قبلش در مورد منطق و حریم و1سری مزخرفات دیگه اون قدر گفتیم و گفتیم که اگر بهم معترض می شد زیر تمام تأیید های این چند روز اخیرش می زد درضمن من هم کار خودم رو کرده بودم پس دیگه حرفی واسه گفتن نبود ولی ایشون در عین حال گفت که شخصا با این مدل ماجرا ها موافق نیست و نیست و نیست و این چیز ها کلا درست نیست و نیست و نیست و آرامشی که این مدلی کسب بشه تلقینیه و واقعی نیست و اصلا آرامش نیست و درست نیست و…
عادل1دفعه وسط ماجرا زنگ زد و بحث قطع شد ولی حالا مادرم می دونه و من هم نمی فهمم واسه چی عجیب دلم گرفته از اینهمه بد بودن خودم در حق مادرم. همیشه گفتم که برادرم فرزند بهتری واسهش بود کاش من هم می شد شبیه برادرم می شدم برای مادرم. برای خونوادم و برای خدا. اون دلش هم از مال من پاک تره. به نظرم خدا بنده هایی از مدل برادرم رو به بد جوهر های پدرسوخته ای شبیه من ترجیح بده. کاش می شد من هم شفاف و سر به راه بودم! کاش می شد!
از بچگیم که خاطرم میاد همیشه پدرسوختگی داخل خونم می چرخید و گاهی چنان ناکسی هایی به سرم و در عملم ظهور می کرد که خداییش از هیچ بچه ای نمی شد تصورش کرد.
مثلا نمی دونم واسهتون گفتم یا نه که1دفعه همه بزرگ تر های فامیل از خاله ها گرفته تا زن دایی و خلاصه همه خونه مادر بزرگه جمع بودن ما بچه ها هم بودیم نمی دونم چه مراسمی بود داشتن لوبیا و سبزی و از این چیز ها پاک می کردن و خمیر رشته درست می کردن و از این تشکیلات واسه به نظرم آش پختن داخل1مراسم و ما بچه ها هم طبق معمول مشغول شیطنت و اذیت کردن بودیم و با لولیدن زیر دست و پای بزرگ تر ها پدرشون رو در می آوردیم. این وسط من زد به سرم که تلافیه خاطرم نیست چه دردی رو سر یکی از پسر دایی هام در بیارم. شاید هم اصلا تلافی در کار نبود و فقط شیطون به جلدم رفته بود که اذیتش کنم و1تفریحی کنم که در جریانش چند نفر در1زمان اذیت بشن و من به چند تا چیز1جا بخندم.
به بچه ها گفتم بیایید از این3تا پله که می خوره به حیاط بپریم پایین هر کسی بلند تر پرید برنده. اون طفلکی ها هم قبول کردن و هرچی مادر هامون گفتن نکنید من بچه ها رو پر می کردم و بچه ها هم از خدا خواسته همراهم زدن به دل خطر. به اون پسر داییه طفلکیم که واسه پیاده کردنه هدف منفیم در نظرش گرفته بودم گفتم مجتبی تو کم می پری داداش هات و پسر خاله ازت می برن بیا من کمک کنم زیاد بپری. نوبتت که شد لب پله ها وایستا من میام پشت سرت1چیزی بلدم کمکت می کنه از همه بیشتر بپری. اون طفل معصوم هم باورش شد کلی هم ذوق کرد و گفت باشه.
خلاصه نوبتش شد و رفت لب سکو که بپره وسط حیاط من هم رفتم پشت سرش گفتم حالا من می شمارم هر زمان گفتم3تو با تمام زورت بپر. بچه ها نفس ها رو حبس کرده بودن1نفرشون هم تردید نکرد که تو می خوایی چه غلطی کنی! بچه های معصوم که شبیه من نبودن. شفاف بودن و فرشته.
زن دایی وسط حیاط نشسته بود روی حصیر1مجمعه خیلی گنده گذاشته بود جلوش پا هاش رو دراز کرده بود2طرف مجمعه داشت1عالمه حبوبات پاک می کرد حسابی هم خسته شده بود. حبوبات زیاد بود و مجمعه بزرگ بود و این بنده خدا نفهمیدم واسه چی ظرف جدا نگرفته بود و داخل همون مجمعه حبوبات پاک شده رو می فرستاد1طرف و سنگ ریزه ها رو جدا می کرد می ذاشت1گوشه دیگه مجمعه و حبوبات پاک نشده رو هم داخل همون مجمعه کوه کرده بود و خلاصه تمام کارش داشت داخل همون1مجمعه پیش می رفت. خیلی طول کشیده بود ولی داشت پیش می رفت.
خلاصه! من پشت سر مجتبی ایستادم و اون آماده پریدن و مطمئن از برنده شدنش داشت از هیجان دیوونه می شد. طوری که خودش حس نکنه دست گذاشتم پشت لباسش و شمردم. 1، 2، 3. و درست زمانی که اون پرید من هولش دادم پایین!
مجتبی نپرید. پرواز کرد. خداییش خیلی بیشتر از پرش بقیه رفت ولی به جای اینکه عمودی روی پا هاش بیاد پایین افقی اومد پایین و صاف هم ولو شد وسط مجمعه مادرش و تمام زحمت های از صبح تا اون لحظه مادرش در1ثانیه به باد رفت و حبوبات داخل مجمعه اعم از پاک شده و پاک نشده و البته سنگ ریزه ها و آشغال های استخراج شده همه1سره شد و این اتفاق چنان سریع پیش اومد که مادرش1لحظه شوکه به داخل مجمعه خیره مونده بود که1دفعه از نتیجه کارش کاملا پاک شده و بچهش وسط ویرانه های داخل مجمعه ظاهر شده بود.
زن داییه بیچاره من اولین و ساده ترین راه رو واسه تخلیه حرص و خستگی های بی نتیجهش رفت. نفهمیدم اول گریه مجتبی بود که بر اثر سقوط رفت هوا یا اول کتک مادرش بود که نوازشش کرد. به نظرم جفتشون هم زمان اتفاق افتادن. مجتبی هم زمین خورد هم کتک. بچه ها تا چند دقیقه بعدش هنوز مونده بودن چی شد. بزرگ تر ها مشغول آروم کردن مادر و بچه بودن. حبوبات باید دوباره پاک می شد و کار حسابی عقب افتاد به طوری که همه باید خیلی سریع تر می جنبیدن بلکه کار سر موقع انجام بشه و دسته جمعی برن کمک زن دایی و بشینن پای پاک کردن حبوباتی که1دفعه پاک شده بود و دوباره باید از اول پاک می شد. مادر ها بچه ها رو حسابی دعوا کردن که پدرسوخته ها مگه نگفتیم این طوری بازی نکنید! بچه ها گناهی شدن مادر ها هم همین طور و کلا ماجرا واسه همه حسابی سخت شد. واسه همه جز من. وسط این گیر و دار کسی تردیدش به من نرفت و محض خاطر خدا1نفر از بین اونهمه شاهد هم سن و سال خودم به سرش نزد که واسه بزرگ تر ها بگه بابا واسه چی ما رو متهم می کنید تقصیر این بودش که همچین افتضاحی بالا آورد!
من بعد از1دل سیر تماشا، رفتم داخل دستشویی و اون قدر خندیدم که کم مونده بود خفه بشم.
اعتراف می کنم همین حالا هم که دارم این رو می نویسم وسطش بار ها و بار ها از شدت خنده متوقف شدم تا بتونم ادامه بدم.
1دفعه هم نصفه شب پسر خاله کوچیکم رو چنان ترسوندم که با تمام وجودش ترسید و با تمام زورش جیغ بلند و کشداری کشید اون هم درست بیخ گوش مادر بزرگ و پدر بزرگم که جفتشون به شدت از خواب پریدن و بچه بیچاره از ترس داشت روانی می شد و مادر بزرگم مجبور شد سریع برسوندش دستشویی و بچه چنان ترسیده بود که مادر بزرگه مجبور بود بره داخل دستشوویی دست بذاره پشت کمر بچه تا این طفلک بتونه بدون ترس بشینه خودش رو تخلیه کنه. پدر بزرگم حسابی حرصی شد و بچه رو حسابی دعواش کرد، مادر بزرگم حسابی از جیغ بچه ترسید و کم مونده بود سکته کنه، بچه بیچاره از ترس از خودش بی خود شده بود و من خودم رو زده بودم به خواب و زیر پتو داشتم از ته دل می خندیدم و پدر بزرگم با اعتقاد کامل به مثبت بودن من و فتنه بودن پسر خاله من رو با تمام قوای کلامش می زد توی سر اون و چه خوشی می گذشت به من!
1دفعه دیگه هم… به نظرم باقیش بهتره بمونه واسه دفعه های بعد.
خلاصه اینکه من از بچگی جوهرم جوهر نبود نکبت بود هنوز هم هست. بچه ها واسه چی این طوریه آیا؟ مگه نه اینکه خدا تمام بنده هاش رو پاک آفریده و پاک می فرسته به دنیا؟ پس واسه چی من اینهمه نکبت بودم و هنوز هم گاهی1جا هایی اون چنان بدجنسی هایی به سرم می زنه که به نظرم خود ابلیس هم فحشم میده که در اختراع شرارت روی دستش زدم؟ این آخریش هم خیلی جدیده کاش از سرم بپره اگر انجامش بدم وااااییی!
نکنه منتظری جزئیاتش رو اینجا بنویسم! اگر این طوره پس تو هم خیلی از خودم عاقل تر نیستی خخخ!
معذرت حس خوش زبونی این روز ها نیست. نمی دونم فعلا مدلم اینه. خیال هم ندارم سعی کنم عوض بشه. بذار همین مدلی باشه تا خودش بره. خدایا کمکم کن!
باز هم نق دارم بزنم ولی خسته شدم می خوام برم باقیش باشه بعد. این رو ویرایش کنم ببینم چند درصدش می مونه واسه انتشار.
من فعلا رفتم.
شاد باشید!