سلام. حس مقدمه نیست. اینجا حس رعایت هیچ چی نیست.
عشق چیه! چه مدلی میشه تعبیرش کرد! آیا این درسته که هر نکبتی در هر گوشه دل پیش میاد اسمش رو بذاریم عشق؟ بیچاره عشق!
ولی جدی در تفسیرش وا موندم. مدت ها بود به این فلسفه ها نوک نمی زدم. حالا هم نمی زدم اگر، …
به حس1طرفه ای که1آدم بالغ رو به جایی از جنون می رسونه که دست به خودکشی بزنه میشه گفت عشق؟ من نمی دونم. واقعا نمی دونم. طرف رو تا جایی که از شدت خواهندگی خودش رو به در و دیوار بزنه درکش می کنم. ولی اینکه از شدت خواهندگی بخواد با ارزش ترین داراییش رو، یعنی جونش رو ببازه و راستی راستی واسه این باختن اقدام کنه رو نمی فهمم. نه تقبیحش می کنم نه تشویقش می کنم فقط واقعا نمی فهممش. در سنین نوجوانی این حس رو شاید درک می کردم. الان هم اینکه1نوجوون دست به همچین عمل وحشتناکی بزنه رو شاید بتونم بفهمم. جهان از نگاه نوجوون1مدل دیگه هست. شبیه نگاه خودم در نوجوونی. شبیه نگاه تمام نوجوون ها در دوران نوجوونیشون. ولی اینکه1فرد بالغ همچین اقدامی کنه و توجیهش هم این باشه که از عشق1آدم دیگه اون هم در حالی که می دونه این حس2طرفه نیست دیگه نمی خواد زنده باشه برام غیر قابل درکه. امروز در این سن و این جایگاه از عمرم برام غیر قابل فهمه.
در تب و تاب زنده موندن طرف جای این حرف ها نبود. ماتم برده بود به ناکجا و مونده بودم چی شده. بی نهایت آدم آروم و سر به راهی بود. همه اطرافیان می دونستن خاطر خواهیش شدیده و همه هم می دونستن این حس2طرفه نیست. کسی حرفی نمی زد. جای گفتن هیچ حرفی نبود. تمام این داستان فاش بود و دیگه نقطه تاریک نداشت که بشه در موردش حرف زد. همه انگار داستان رو همون طوری که بود پذیرفته بودن. فاش، سرگشاده و بی پایان.
و1دفعه خبر اقدام عجیب این بنده خدا مثل بمب داخل تصورات آشنا ها ترکید. به نظرم همه کم و بیش شبیه من مات شدن. البته من معاف بودم از هر چیزی ولی بقیه باید1کار هایی می کردن. باید1حرف هایی می زدن. باید1هم دلی هایی می کردن. باید1ابراز آمادگی واسه کمک اگر کمکی بود می کردن. باید اعلام حضور می دادن. و من معاف از اینهمه ماتم برده بود. حتی زمانی که خواهر طرف می خواست جهنم خدا رو روی سر معشوق بی حس و بی عشق و حال نازل کنه من از دژ حیرتم در نیومدم چیزی بگم. بعد از من مقام دوم حیرت مال طرف مقابل این عشقه بود. بنده خدا وا رفته بود. خواهر طرف مشت بارونش کرد و این هیچ چی نمی گفت. به گفته بینا ها دست های خودش رو بغل زده بود و مات مونده بود به رو به رو و تکیه به دیوار وا رفته بود و در جواب آتیش خشم خواهره شبیه مجسمه مونده بود و آخر کار بعد از متهم شدن و فحش خوردن داشت مشت می خورد که کمک از جایی که انتظارش نمی رفت رسید و1دشمن خونیه دیرین از بین حیرت بقیه واسه نجاتش اقدام کرد.
-عه عه چیکار می کنی ولش کن دیوونه این ضربه ها رو باید پیش از این توی سر خواهرت می زدی که خریت نکنه نه حالا. این رو کردی کیسه بکس حرصت که چی؟ برو1جایی تخلیه شو بیا اینجا بیمارستانه!
حواس ها تازه بعدش جمع شد. و من همچنان در حیرت این ماجرا بودم. واقعیتش هنوز هم در حیرتم. آخه چه طور ممکنه؟ مگه نه اینکه آدمیزاد در وجودش قدرت تعقل و تفکر هست؟ پس این تعقل کجا غیب میشه زمانی که1آدم بالغ به همچین دلیلی مرتکب همچین اقدامی میشه؟ من نفهمیدم. شاید هرگز هم نفهمم. در حال حاضر که نمیشه از کسی این ها رو بپرسم. نمی تونم هم در خودم نگه دارم پس اومدم اینجا نوشتم بلکه کمی از حیرت و فشار میلم به درک کردن و فشار حاصل از ناکامیه ندونستن هام کم بشه.
من فقط تماشا کردم بدون اینکه بفهمم. حیرت ها رو. تشویش ها رو. ناباوری ها رو و خشم رو و التهاب و درد رو. این وسط سکوت عجیب طرف مقابل رو هم نمی فهمیدم. دلم می خواست سر در بیارم از حس و حالش. چش بود؟ پریشون بود؟ پشیمون بود؟ عذاب وجدان داشت؟ از چی؟ از اینکه عشقی به طرف نداشت؟ گناه کرده بود آیا؟ یعنی تقصیر داشته؟ چه تقصیری؟ اون بار ها با طرف صحبت کرد. خیلی عاقلانه و منطقی باهاش حرف زد و حرف زد و حرف زد. همه می دونستن. همه تأییدش می کردن. حتی1قدم کج نرفت که بگیم طرف رو بسته خودش کرده که اذیتش کنه. پس تقصیرش کجا بود؟ خواهره واسه چی به این شدت و اونهمه اطمینان متهمش می کرد؟ اون واسه چی سکوت کرد؟ تمام داستان رو از اول در سکوت طی کرد. هر دفعه که خواهره منفجر می شد سکوت می کرد. کلا بی صدا ماجرا رو همراه ما طی کرد. بعد از مشت هایی که روی سینهش نشست از دردش آخ نگفت. زمانی که هدف جیغ و هوار و فحش و اتهام بود1کلمه هم واسه اعتراض و حتی واسه دفاع از خودش حرف نزد. لحظه ای که دشمنِ در اون لحظه نجات دهندهش از خشم ضارب خلاصش کرد از نجاتش نه شاد بود نه غمگین. از دست خواهره حرصی نبود. از اینکه دشمن خونیش از له شدن نجاتش داده بود خاطر جمع و متحیر نبود. از اینکه بقیه بهش می گفتن کسی مقصر نمی بیندش خاطر جمع نبود. کلا انگار نبود. حرفی نمی زد و این سکوتش ادامه داشت تا زمانی که نجات دهنده اون لحظهش بین تشویش همه زد روی شونهش و دستش رو آهسته کشید که از دیوار جداش کنه. توی سر همه و همه1چیز می چرخید.
-الانه که این1چیزی بهش بگه اون هم تلافیه کل داستان های تلخ عمرش رو بپاشه به این و این2تا منفجر بشن و این دفعه1نفرشون اون یکی رو می کشه.
واسه خاطر همین تصور هم بود که من نفهمیدم چه مدلی از جام کنده شدم و به خودم که اومدم با تمام زورم آماده جدا کردنشون بودم تا ضرب ماجرا رو با نفله شدن خودم بگیرم. ولی این طوری نشد. سکوت شکست و چه متفاوت با تصور همه.
-بیا از اینجا بریم بیرون. اطراف این خراب شده همیشه جا واسه نشستن داره. بجنب!
سکوت. سکون. سنگین و تلخ و تاریک.
-نشنیدی؟ بهت گفتم بجنب!
بدون اینکه بخوام و اصلا بدونم چیکار می کنم و اگر اتفاقی پیش بیاد اصلا به چه دردی می خورم دست انتقال دهنده رو گرفتم و همراهشون راه افتادم. طول کشید تا به خودم اومدم و فهمیدم اون هم دستم رو چسبیده و لازم نیست من حواسم رو جمع کنم که ازشون جا نمونم. و نفهمیدم که بقیه هم دلواپس و منگ چند تا رو فرستادن که در صورت بروز انفجار دسته کم بتونن اطلاع بدن.
1جای آروم واسه نشستن. زیر سقف. داخل فضای بسته و امن1بوفه شاید. خوشبختانه راحت پیدا شد. سکوت. سکون. همچنان تلخ. از جنس مرگ.
-هی تو! انتظار که نداری لیوانت رو من واست بالا ببرم! بگیر دستت دیگه!
همچنان سکوت! داشتم، داشتیم نگران می شدیم.
-ببین! تحمل روانکاوی کردنت رو ندارم اینجا هم جاش نیست چیزی به زور به خوردت بدم پس به حوصله من رحم کن مثل آدم لیوانت رو بگیر دستت و محتویاتش رو قورت بده تا اینجا نقش موزاییک ها نشدی.
سکوت، صدا ها، هوا، شب، شیر کاکائوی داخل لیوان، همه تلخ بودن. بوی تلخ درد و شب و انتها. دلم می خواست از خواب بپرم. بیدار بودم و چه واقعیت تلخی بود این بیدار بودنم!
-جایی نرو. اینجا هستیم تا دست1نفر بسپرمت2تایی از اینجا برید. دلیل نداره تو اینجا باشی. برو خونه و اونجا هیچ کاری نکن. فقط بخواب. حضور تو اینجا نه واسه خودت فایده داره نه واسه اون ها. خواهره رو که دیدی.
سکوت عاقبت ترک برداشت.
-لازم نیست بهم بگی حقم بود. خواهره گفته باز هم میگه.
-من نمیگم. واسه اینکه موافق نیستم. خواهره بی خود میگه. این اصلا تقصیر تو نبود.
درصد حیرت زیادی بالا بود. اندازه به شدت از جا پریدن من و حبس نفس شنونده از شدت حیرت. من که ندیدم احتمالا چشم هاش هم گشاد شدن. خوب به هر حال همگی بیدار شدیم.
-واقعا؟ این طور خیال می کنی؟
-نه خیال نمی کنم. مطمئنم. این اتفاق نباید می افتاد ولی حالا که افتاد تو در پیش اومدنش تقصیر نداشتی. اون آدم هم همون اندازه عقل و مغز داشت که همه آدم های سالم. خواهره هم می دونه فقط الان حالش خوش نیست. باید اضافه ظرفیت اعصابش رو1جایی تخلیه کنه. باید1متهم دم دستش باشه. بعدا می فهمه.
آهی که انگار بعد از مدت ها آزاد شد.
-و این احتمال هم میره که هرگز نفهمه.
-در اون صورت مشکل خودشه و باید باهاش کنار بیاد. اگر هم نخواد بفهمه مقصرش تو نیستی. هیچ قانونی نمی تونه متهمت کنه که به دلیل ازدواج نکردن با عاشقی که بهش حسی نداشتی فرستادیش طرف خودکشی. همون طور که این اتفاق اگر برعکس پیش می اومد کسی نمی تونست دختره رو سرزنش کنه که واسه چی اجازه دادی1دیوانه به خاطرت خودش رو از زندگی بندازه. خواهره هم اگر نخواد بفهمه مشکل خودشه.
-اینهمه نامهربان نباش! اون درد داره!
-بله درد داره ولی درد داشتن عذر موجهی نیست واسه اینکه بخواییم بقیه رو زیر غلتک دردمون له کنیم. اتفاق خیلی بدی بود من واقعا متأسفم. ولی تو بی تقصیری. تو هم اندازه من و بقیه واسه خاطر چیزی که پیش اومد متأسف باش ولی بدون حس تقصیر. الان هم بلند شو همراهم بیا از این جهنم بریم بیرون تا همراه برادرت بفرستمت بری خونت.
-اگر بخوام برم خودم می تونم.
-نه نمی تونی. الان پشت فرمون نشستنت1جنازه میده دست من و اگر چیزیت بشه من صد درصد مقصرم.
-نمی فهمم. تو چی میگی؟
ولی من داشتم می فهمیدم.
صدایی که داشت خش بر می داشت همراه حضرت تجربه بهم می فهموند داستان چیه. شاید طرف هم داشت می فهمید.
-آخ لعنتی! چی به خوردم دادی؟
-دلم می خواد زهرمار به خوردت می دادم ولی نه الان. الان فقط خوابی. پاشو!
-من بیدارم.
-مطمئن باش خیلی بیدار نمی مونی. ببین اگر اینجا خوابت ببره میگم فوت شدی بیان ببرنت سردخونه. بجنب! ابدا دلم نمی خواد بغلت کنم ببرمت.
-من نمی تونم خونه باشم.
-اینجا هم نمی تونی باشی. اون هم الان. تو20دقیقه بعد کاملا خوابی تفاوتی هم نمی کنه کجا باشی. پاشو!
-میشه1خورده دست از سرم برداری؟
-دلت می خواد روی زمین بکشمت؟ گفتم بجنب!
جای حرف نبود. وسط این گیرواگیر خندم گرفت. خنده ای که نیومده اشک رو آزاد کرد. اشکی که انگار یادش رفته بود سدش رو بشکنه و بزنه بیرون. بعد از من خیلی ها یادشون اومد که اشکی هم واسه آزاد کردن دارن که به شدت منتظره فوران کردنه. اشک ها آزاد شدن. باریدن ها شدید شدن. و بعد نوبت صدا ها بود. صدا هایی که آهسته آهسته سد سکوت ها رو می شکستن و از مهار در می رفتن و سخت می شد پایین نگهشون داشت. شب مزخرفی بود. از باقیش جز در پرده مه چندان چیزی خاطرم نیست. ترتیب اتفاق ها و حرف ها و اشک ها و صدا ها رو خاطرم هست ولی در هم و پریشون شبیه انعکاس های نامنظم و پوشیده در طنین. فقط خاطرم هست که شب مزخرفی بود.
بعدش هم1سری اتفاق مسخره افتاد که به شدت دلم می خواد اینجا بنویسمشون. دلم می خواد اینجا بنویسمشون و بعد این پست رو رمزدار کنم ولی نمیشه. می ترسم بعد ها رمزش رو بردارم و باز بذارمش. دلم می خواست می تونستم این ها رو اینجا ننویسم. دلم می خواست ظرفیتم بالاتر از این ها بود. اینجا اون اندازه که من دلم می خواست مخفی باقی نموند. الان افرادی هستن که میان اینجا و می خونن. دلم می خواست اینجا مخفی باقی می موند تا بتونم راحت و بیخیال بخش های تاریکِ ورودِ بقیه ممنوع رو بنویسم. آخه من حرف خودم توی دلم جا نمیشه. عجیبه و جفنگ. راز از هر کسی نگه می دارم فقط کافیه بهم بگن به کسی نگو. نمیگم. ولی حرف خودم رو اگر نگه دارم انگار1چیزیم هست. یا باید به1کسی بگم یا باید1جایی بنویسم و خلاصه باید1کاریش کنم. همین اندازه رو هم نباید می نوشتم ولی نشد. واقعا نشد. دلم می خواد بیشتر بنویسم. دلم می خواد اینجا داد بزنم. دلم می خواد هوار بزنم که واسه چی عدالت بنده های خدا به من که می رسه ته می کشه! دلم می خواد اینجا معترض بشم عربده بزنم از ته دل عربده بزنم که تقصیر اون آدم نبود که عاشق عاشق خودش نشد. تقصیر کسی هم نبود که اون معشوق عاشق نبود. آخه واسه چی طاوان1طرفه بودن این عشق کزایی رو1نفر سومی باید بپردازه؟ آخه خدا بیا تقصیر این سومیه رو بهش بگو بلکه بفهمه که آهان اینجا غلط اضافی کردم مقصر شدم پس تقصیر داشتم. آخ لعنتی! آخ خدایا لعنتی!
بیخیال جفنگ میگم حال جسمم1خورده زیادی خوش نیست. قفسه سینم این هفته زیادی سنگین بالا پایین می شد الان خیلی بهتره. حرف زیاد دارم ولی از رمز گذاری بدم میاد به شدت بدم میاد و… دلم می خواد بیشتر بنویسم ولی نمیشه. مچ دست راستم رو با مچ بند بستم و نوشتن واسم1خورده سخته. نتونستم دردش رو از مادرم مخفی کنم. دید و فهمید. در جواب دلواپسی هاش براش توضیح دادم که واسه خاطر استفاده زیاد از مچ دستم حالا1خورده درد دارم و… مادرم شدتش رو فهمید. نتونستم کاریش کنم. مثبتش اینه که مجبور نیستم واسه مخفی موندنش از مچ داغونم کار بکشم و اگر درد گرفت آخ گفتنم رو قورتش بدم. حالا آشکارا دستم رو بستم و راحت میگم آخ! خدایا من تا کی باید بگم آخ؟ آره خسته شدم خسته شدم حرفیه؟ حرفیه؟ من خسته شدم از آخ گفتن ها حرفیه؟ اه لعنت!
بیخیال. احتمالا این رو پاکش کنم. اگر هم بفرستمش فردا پشیمون میشم. خدایا کمکم کن!
دستهها