دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حسابی شلوغ اما نه چندان بد!

صبح4شنبه.
درس و درس و درس و امتحانات. پایان ترم کانون. میان ترم شفاهی کلاس های آیلتس. کانون صبح امروز. آیلتس عصر شنبه.
و در امتداد امتحانات، همچنان کلاس های همزمان. صبح کانون. عصر آیلتس. امروز. جمعه جبرانیه آیلتس به جای4شنبه آینده. و1شنبه عصر در زمان خودش. صبح دیروز محل کار و فرم ارزشیابی. صبح1شنبه جلسه شورای آموزگاران به نشانه اعلام شروع سال تحصیلی. و در لا به لای این رفتن ها درس های2تا کلاس. خدای من! خخخ.
تمرین های امروز عصر رو باید کامل کنم. هنوز1خوردش مونده. باید بجنبم. جزوه های آیلتس رسما داستانی هستن. درس به درس نوشتمشون تا7و این در حالی بود که نصف مطالبش رو جاز واسم نمی خوند. پریروز کتاب های ترم بعد کانونم اومد کتابخونه رفتم گرفتمش. اونجا1و یکی دیگه از بچه ها بودن. گفتن جزوه هات رو ببینیم شاید بشه1خورده بهتر خوندشون. بحثش پیش از پریروز شروع شده بود حس و زمانش نیست توضیحش بدم و خلاصه پریروز جزوه ها باهام اومدن کتابخونه. اونجا بچه ها1خورده باهاشون مذاکره کردن و در نهایت دیروز صبح بعد از اینکه از محل کار و ارزشیابی برگشتم وسط درس هام نتیجه مذاکرات رو ایمیل کردن واسم. حالا اون نصفه هایی که جاز نمی خوند رو هم به زبون صفحه خوان دارمشون. آخ جون! این هم1مثبت گنده واسه من. جزوه های من قدم به قدم در راه دسترس پذیر شدن باهام پیش میان نه1دفعه خخخ. خوب مرحله بعدی چیه؟
از استاد آیلتس پرسیدم نمره مرزی چنده؟ از چند به پایین می افتم؟ گفت مگه تو می افتی؟ گفتم خوب امکانش، … گفت امکانش نیست. تو نمی افتی. البته نمره کامل رو که معمولا کسی به این سادگی نمی گیره ولی تو افتادنی نیستی. گفتم ولی من، … گفت برو خانم تو نمی افتی برو.
این مؤسسه رو دوست دارم. افرادش تا اینجا واقعا بهم کمک کردن ولی کمکی از جنس درست. اون ها باهام راه میان ولی از راه درستش. از همون مدل که من دلم می خواد. اون ها کمک می کنن تا ندیدنم رو دور بزنم و راه های متفاوت برای رسیدن به یادگیری رو پیدا کنم. شبیه بقیه که آخرش به یادگیری می رسن. من شبیه بقیه تکلیف تحویل میدم، شبیه بقیه درس جواب میدم و تمرین حل می کنم، و شبیه بقیه اشتباهاتم رو داخل گوشیم دریافت می کنم و موظفم به اصلاحشون. نمی دونم قراره چه مدلی امتحان بدم ولی تا بهش نرسیم مشخص نمیشه. این بنده های خدا از گیرهای من چیزی نمی دونستن ولی همشون سعی کردن و دارن سعی می کنن هر مدلی که میشه در دور زدن گیرها کمکم کنن. از استاد گرفته تا باقیه کارکنان اونجا. من یواش یواش داره هوای اونجا و کلاس هاش دستم میاد. هنوز تجربه امتحاناتش رو نداشتم که شنبه عصر حاصل میشه خخخ. و به نظرم اون بنده های خدا هم هوای داستان های من داره دستشون میاد و هرچی پیشتر میریم به نظرم بیشتر فیکس میشیم. واقعا دستشون درد نکنه. کمتر جایی بوده که این مدلی ببینمش. اینجا و آدم هاش رو دوست دارم. اون ها این اطراف نیستن هرگز هم نخواهند بود ولی میگن و نمی دونم چه قدر این درسته، که حال و هوای خوب شبیه موج مثبت توی فضا پخش میشه و جای درستش رو پیدا می کنه و بدون اینکه گیرنده بدونه از کجا گرفته چیزی که باید بهش برسه بهش می رسه. شاید این درست باشه و خدا قوت امروز صبح من به افراد مؤسسه آیلتس مازندران برسه. کاش درست باشه و کاش برسه. پیرو این نظریه که نمی دونم چه قدر میشه درست باشه، من به کارکنان مؤسسه آیلتس خدا قوت های از ته دل میگم و اینکه چه قدر ازشون ممنونم. یعنی ترم های بعدی هم اوضاع این شکلی می مونه؟ کاش بمونه!
مصرف قهوه هام این روزها بدجوری رفته بالا. باید مواظب تر باشم. مخصوصا شب.
اگر خدا بخواد هفته آینده عازم سفرم. به عجیبیه سفر96نیست و بسیار دلم می خواد که به شیرینیه سفر97باشه. ناشناسه و1خورده شاید غریب و خخخ جیگیلک که نظرش مثبته و مادر من و اون دلواپسن اما من فقط دوست دارم مطمئن باشم که سفر شیرینی خواهد بود. عمری اگر باشه شنبه بعدش در خانه هستم. و بعد1شنبه و اول مهر. خدایا کمکم کن جدا از هر مدل نق و داستانی من امسال زمان و توانم رو بدجوری واسه درس خوندن لازم دارم خداجونم1کاری کن1جوری از فضای کلاس دورتر باشم واقعا با نصف شدن زمان و صرف توانم درس خوندنم سخت میشه. و من هرگز از راهی که شروعش کردم بر نمی گردم. این راه رو تا انتها باید برم حتی اگر لازم باشه به جای دویدن بخزم. من که ول کنش نیستم خدایا کمکم کن کمتر سخت باشه. خدایا لطفا!
حالا نمی خوام خیلی بهش فکر کنم. امروز حسابی گرفتارم. کلاس آیلتس، پایان ترم کانون و دلواپسیه نتیجهش، تمرین ها و خوندنی های ناتموم کلاس امروز، زنگ به شرکت بهنوین که دیروز داخل اینترنت دوباره بعد از سال ها پیداش کردم و حسابی خوش حال شدم، داستانش طولانیه الان زمانش نیست به خدا دیرم شد باشه واسه بعد، بستن چمدون پاشیده ای که هنوز دست بهش نزدم و اگر امروز نجنبم و1خوردش رو نبندم بعدا کار واقعا سخت میشه، و وایی تماشا کن نشستم دارم می شمرم دیییییرم شد! باید برم ولی قهوه. هی بابا زمان من باید لیوان قهوهم رو داشته باشم وگرنه روزم واسه شروع شدن قیژ قیژ می کنه اندازه1لیوان قهوه فوری وایستاااا!