عصر جمعه.
تعطیلات رسمی تموم شد. به نظرم آخ جون. بدجنسیه ولی دلم می خواد همه چیز در جریان باشه فقط من تعطیل باشم. این روز ها بد نبودن ولی انگار دنیا از حرکت وایستاده بود. به من بد نگذشت. درس و تیمتاک و1خورده بیشتر از1خورده یواشکی های موندگار که خدا هرگز فاششون نکنه خخخ! ولی فردا که همه جا باز میشه رو1جورهایی دوست دارم انگار. خاطرم جمع میشه انگار. بلد نیستم بگم1جوریه.
باید فردا به مدرسه زنگ بزنم سر کارنامه. پیش از تعطیلی باید می زدم عقب انداختمش. اشتباه می کنم می دونم. کاش یا رفتنم لازم نباشه یا مثلا بی افته واسه مثلا4شنبه. خودمونیم این داره واسم1مشکل مسخره میشه. من واقعا باید واسه این نارضایتیه عمیق شغلیم1فکری کنم این واسم دردسر میشه خدایا چه مدلی حلش کنم آخه!
مادرم برگشته پایین. اما احتمالا فردا دوباره میره. خاله رو از تهران آوردن خونهش مادرم میره دیدنش. من نمیرم. بعد از ظهر2شنبه کلاس دارم. نتیجه اینکه بساط یواشکی های دنیای اون طرف دیوارم همچنان به راهه خخخ. کجا بود خونده یا شنیده بودم هر کسی3تا دنیا داره؟ اولیش رو مردم عادی می بینن. دومیش رو خود طرف و اگر پیش بیاد چندتا محدود خیلی نزدیک. و سومیش فقط خودشه و خودش. من به نظرم کل داستان3تا دنیام با همه3تایی های دیگه فرق می کنه. گاهی حس می کنم2نفر موازی هستم با2تا سرنوشت. با2تا گذشته. با2تا حال و2تا آینده و2تا زندگی. و گاهی که خیلی بهش عمیق میشم، در کمال حیرت و گاهی تأسف، با2تا روح. پیش تر ها به سرم زده بود نکنه شبیه این داستان های روانشناسی دچار2شخصیتی شده باشم ولی خخخ شواهد و مدارک موجود بهم فرمودن که شخصیته1دونه بیشتر نیست من2تا زندگی می کنم. دقیقا2تا زندگی در موازات و همزمان با هم. دنیای سومم در هر2طرف مال1نفره. حس بچه ناقصی بهم دست میده که2تا سر داره. قلبش یکیه. نبضش1ضربان داره. حیاتش با1دستگاه حیاتی تأمین میشه ولی، … لعنتی! گاهی به شدت متنفر میشم از این. گاهی هم بهش می خندم. گاهی هم به خودم میگم چشمت کور دندت نرم خودت پختی خودت هم کوفتش کن تا، … نمی دونم تا کی. گاهی هم خیالم نیست. یعنی میگم که نیست و بعد بیخیال فکر کردن بهش میشم. ولی این هست. وجود داره و من مدت هاست که فقط شونه هام رو در مواجهه باهاش می پرونم بالا. و با توجه به تجربیات جفنگی که داشتم فقط تمام زورم رو می زنم که دیوار بین این2تا زندگی موازی ترک برنداره و هیچ چیزی هیچ چیزی از2تا دنیا به اون طرف دیوار نشت نکنه. دلم نمی خواد این تلاقی ها رو. نتیجه هاش از بد بدتر خواهد بود و این واقعا چیزی نیست که من دلم بخواد هیچ زمانی در ادامه عمرم دوباره ببینم.
چه شجاع شدم! به سادگیه آب خوردن دارم در مورد این2تا موازی ها اینجا می نویسم. پیش از این حتی در خلوت خودم حاضر نبودم حرفش رو بزنم و الآن دارم اینجا می نویسم. در جایی که هیچ تضمینی به پوشیده موندن مطلبی که می فرستی نیست. اینترنت. معلومه که نیست. چیزی که اینترنتی میشه رمز هم نداره چه مدلی می تونه پوشیده بمونه؟ این ها رو می دونم و باز می نویسم. در مورد چیزی می نویسم که تا پیش از این اگر حرفش می شد به شدت می زدم زیرش و از معرکه در می رفتم. با اعصابی داغون و استرسی که شدتش از کنترل درم می برد. و حالا چه ساده در موردش منبر رفتم! شاید به این خاطر باشه که اینجا مخاطب مستقیم ندارم. می نویسم و رد میشم. این ها بی خوده من واقعا نمی شد حرفش رو بزنم و الآن دارم می نویسمش. نمی دونم این خوبه یا بد. نمی دونم باید این رو بخوامش یا نه. نمی دونم باید مدیون کی باشمش. فقط می دونم که نوشتمش. فقط می دونم که دارم می نویسمش. فقط می دونم که میخوام بنویسم، که چه قدر گاهی دلم می خواست شبیه بقیه فقط1سر داشتم. خودم بودم تمام قد. فقط خودم. فقط1دونه. جام وسط دنیای معمولی خودم بود نه روی دیوار بین2تا حیات. گاهی در عمرت1لحظه1اتوبان رو عوضی میری و این1لحظه چه فرداهایی که پشت سر خودش نداره! کاش اتوبان زندگی1طرفه نبود. گاهی اگر می شد عقبگرد کرد بد نبود. الآن واقعا هیچ چیز نکبتی نیست. برای من در هر2طرف دیوار فعلا همه چیز امن و تا اندازه ای که شدنی باشه آرومه. همه چیز آرومه، سر تمام نخ ها دستمه، در2طرف دیوار توازن و امنیت برقراره، هیچ کدوم از2طرف دیوار بینشون رو به طرف مقابل کج نکردن، هیچ خطر بزرگی در هیچ طرفی نیست، افسار دست خودمه، تکلیف ها مشخصه، همه جا امنه، همه چیز آرومه، اما، … من به شدت ترجیح می دادم، یعنی میدم، که1نفر باشم نه2تا. خسته میشم گاهی. خسته شدم1خورده. بیخیال. چی میشه بگم؟ بیخیال.
چندتا کار هست باید انجامش بدم و عقب می افتن. باید واسه ادامه کلاس آوازم زنگ بزنم و از تیرماه شروعش کنم. باید بیشتر درس بخونم. باید سریع تر ترجمه کنم. جرأت رفتن دنبال دار الترجمه رو ندارم. حالا که به زمان عمل رسیدم می ترسم. حس می کنم در ترجمه هنوز ضعیف تر از اونم که بخوام همچین کاری کنم. باید برم واسه عوض کردن، … گاهی1چیز هایی بدون اینکه واقعا خیلی مهم باشن به شدتی بی توصیف اذیتم می کنن. اینجا1دفعه گفتمش الآن دلم می خواد حرف تکراری بزنم. دوست دارم68دفعه دیگه بگم سایت خودمه.
کلید. بعضی موارد1جور هایی کلیدن. کلید های به شدت منفی که تا حد جنون از جا درم می برن. یکی از تلاش هام همیشه این بوده که کسی این کلید ها رو نشناسه چون بدجوری باهاشون میشه اذیتم کنن و اشخاص عوضی در گوشه کنار جاده ها کم نیستن. هیچ خوشم نمیاد1سایه کج و کوله سر هیچ چی بتونه حالم رو اونهمه شدید و اونهمه آسون بگیره و حالش رو ببره. امسال نیت کردم چندتا از این کلید ها رو دستکاری کنم. قفل هاشون رو تعمیر کنم و در نتیجه کلید ها عوض بشن. مادرم هیچ موافق نیست. میگه چه معنی داره آخه این هم شد کار؟ مگه تو بچه ای؟ آخرش هم گفت هنوز بزرگ نشدی که اصلا به این چیز ها فکر می کنی. ولی من بهش فکر نمی کنم. اذیت میشم. خیلی بیشتر از تصور مادرم ازش اذیت میشم و اون نمی تونه این رو حس کنه. تقصیری هم نداره. اگر خودم درگیرش نبودم شاید واقعا نمی تونستم حسش کنم. مادرم این روز ها کمتر عوالم من رو حس می کنه. حق هم داره. حالا دیگه نوبت منه که حسش کنم. که درکش کنم. که مواظب عوالمش، احساساتش، بالا پایین شدن درجه هوای دلش باشم. مادرم نمی تونه. دیگه خیلی دیره که بخوام ازش انتظار داشته باشم بتونه. دلم گرفت از نوشتن این. دلم می خواست می شد کوچیک بشم. اون قدر کوچیک که جا بشم وسط بغلش و نق بزنم که مامان من از فلان مورد بدم میاد. داره خیلی اذیتم می کنه. زمانی رو دلم می خواد که مادرم هنوز می تونست حسم کنه. برام از مدلی که من بفهمم دلیل می آورد تا قانع بشم. یا کمک می کرد حلش کنم و خلاص بشم. حالا دیگه خیلی گذشته خیلی. مادرم میگه تفکر به این بی خودیه. من ازش کمک نمی خوام و اون با نفس عمل موافق نیست. و این وسط1مشکلی هست. زمانی که من به حرف تلخ مادرم گوش نمی کنم1دردسری پیش میاد. این مورد کاملا شخصیه ولی دلواپسم که وسط کار به خودم بگم لعنت بر ذات کسی که حرف گوش نکرد اینهمه سخت بود و من نفهمیدم آخه این چی بود واردش شدم؟ شبیه شناگری هستم که می خواد شیرجه بزنه داخل آبی که نمی دونه عمقش و فشارش چه قدره. بهش میگن نرو ارزش نداره ولی شناگره حس می کنه باید باید باید بره و در عین حال می ترسه وسط راه کم بیاره و دیگه نشه کاریش کنه. خوشم نمیاد بیشتر از این واسه مادرم دردسر بشم. درضمن، اگر به کسی نگی، از لفظ دیدی گفتم هم به شدت بدم میاد. و باز هم اگر به کسی نگی، کمی تا قسمتی جرأت نمی کنم قدم اول رو بردارم. کاش1کسی مطمئنم می کرد! واقعا دلواپسم اما، … واقعا نمیشه اجازه بدم همین مدلی نکبت که هست بمونه؟ آخه واسه چی من نمی تونم کنار بیام با این؟ خدایا من واسه چی اینهمه چیزم؟
مادرم همراه برادرم رفتن1تعمیرگاه باز پیدا کنن. ماشینش پنچر شد. رفتن زاپاس رو بردن تا درستش کنن. شاید هم لازم بشه طرف رو بیارنش اینجا. تعمیرگاه باز. امروز. کیمیا. کاش پیدا کنن!
این روز ها زیاد تیمتاک میرم و زیاد شلوغ می کنم. به نظرم باید کمترش کنم. تیمتاک و شلوغی رو جفتی. امروز1بنده خدایی از بچه های تیمتاک بهم گفت فلان تاریخ میاد این طرف ها کار داره زمان بذاریم هم رو ببینیم. گفتم نه. طرف گفت من که نمی خواستم بیام خونت گفتم هم رو ببینیم. گفتم نه. وسط شلوغی ها مهلت نشد بیشتر توضیح بدم. در اولین فرصتی که داخل اینترنت ببینمش براش میگم. که من نمی خوام هیچ کسی از بچه های اینترنت منو ببینن. نمی خوام خودم هم هیچ کسی از بچه های اینترنت رو ببینم. دلم نمی خواد به هیچ جمعی از اینترنت بسته بشم. نمی خوام هیچ کسی هیچ جمعی از اینترنت رو بیشتر از1دسته صدای اینترنتی دوستشون داشته باشم. نمی خوام داستان های آخریم بخش دومی داشته باشن.
مادرم اومد کاسه کوزه تمرکزم رو به هم ریخت و رفت خخخ. این بنده خدا کلا از استرس انگار ساختنش. اومد دور خودش چرخید به1کارواش باز زنگ زد و پرید رفت. بعدش هم دوباره زنگ زد اومد گفت کیفش با گواهینامهش رو جا گذاشته بدم ببره و دوباره رفت. خدا برام حفظش کنه این و آرامش کلا با هم قهرن آشتی دادنشون هم شدنی نیست که نیست خخخ.
راستی ابراهیم شیرینیه رو عاقبت خوردم. لازم هم نشد حضوری برم مغازه. از داخل اون نرم افزار کزایی مشخصات و آدرس ها رو در آوردم شماره ها رو از روی آدرس ها گرفتم و حالا مستقیم زنگ می زنم به هر جا دلم بخواد و نق می زنم که من مشتری اینترنتیتون بودم حالا نرم افزاره مشکل پیدا کرده شما ساپورتم کنید لطفا. و نشون به اون نشونی که1کیلو شیرینی تر رو ظرف1شبانه روز خوردم و فعلا از هرچی خامه هست بدم میاد. اگر1خورده بیشتر می خوردم شیرینی تر هم واسم به سرنوشت آب قند دچار می شد. ایش آب قند! و تا اطلاع ثانوی، ایش شیرینی تر! خخخ.
از تمام این خط ها فقط همین آخری هاش رو عشقه. عصر جمعه هست که باشه! هیچ دلم نمی خواد امروز خاکستری باشم. هرچند اگر وا بدم دلیل واسه خاکستری بودنم کم نیست ولی، … هی بیخیال. امروز روز آرومی بود و من حالم خوبه. فردا هم1هفته جدیده و من باز حالم خوبه. کتابخونه و1و چندتا دوست که اونجا هم رو می بینیم و کلی می خندیم هر روز هفته که بخوام به راهه و من همچنان حالم خوبه. و1عالمه چیز دیگه که از خاکستری ها خیلی بیشترن و از برکتشون من حالم خوبه. ایول! آخ جون! اوه این سر و صداها چیه از بیرون میاد؟ باز همسایه ها دارن شیرین کاری می کنن. بیخیال حالش رو ببرن. من هم برم1خورده درس بخونم و بدم نمیاد1خورده هم حالش رو ببرم. بر می گردم.
حالش رو ببر.