دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اندر توصیفات احوالات من و عصر شنبه و الباقیه ماجرا.

بعد از ظهر شنبه. امتحانه خیلی زمانه تموم شد و خیلی زمانه رسیدم خونه. بعدش1حس وحشتناک از خستگی فوق شدید. همه خستگی ها با هم و بعدش خواب.
الان بیدارم. مادر داره میاد. باید منتظر بمونم تا نمره ها برسه. شاید فردا. دلم نمی خواد این رو بگم ولی از خودم خیلی بالاتر توقع دارم و نمی دونم واسه چی نمیشه. اندازه میان ترم پیش طولش ندادم ولی به اون اندازه که دلم می خواست مثبت باشم نبودم. شاید هم بودم نمی دونم ولی من دلم بیشتر می خواد. خیلی بیشتر. از1چیزی مطمئنم. بدجوری داره سریع سخت میشه. فایل های شنیداری این دفعه با دفعه پیش و با میان ترم و حتی پایان ترم پیش اصلا قابل مقایسه نبودن. به شدت سخت بودن و خدایا من واقعا سعی می کنم ولی نتیجه واقعا سخت به دست میاد. هی این چیه من کجا دارم می نویسم؟ وایی خدا وایستا این صفحه رو ببندم ببینم کجا میره. از دست این ورد دیوونه! اگر صفحه رو پیدا کنم باز میام.
اومدم. صفحه رو پیدا کردم ولی نمی دونم این فرمت چیچیه. میگه ورده ولی خخخ1جوریه نمی دونم این خخخ من که نفهمیدم بیخیالش.
محله همچنان در گیره. این بچه شیطون دیگه بزرگ شده و ظاهرا خیلی اهل آرامش نیست. شاید هم معترضه. شاید هم، … هی من نمی دونم به من که نمیگه. ازش هم نپرسیدم که بگه. بیخیال من بلد نیستم اون هایی که زبونش رو بلدن از اون بالا میارنش پایین.
هی مگس دیوونه قسم می خورم اگر دستم بهت برسه بندازمت داخل قوری تا روی سماور روشن دم بکشی کلافه شدم از دستت!
ببخشید این موجود مسخره روانم رو درو کرد. بیرون هم نمیره. اَییی نه قسمم رو پس گرفتم داخل قوری نه تازه چایی سبز دم کردم حیفه. میگن خاصیت داره. مادرم طرفدارشه. من هم می خورم ولی قهوه رو ترجیح میدم. آخ که چه قدر دلم می خواد1لیوان قهوه! کاش یادم بره این2روز بگذره! فقط همینم مونده الان. آخ باز یادم اومد که حالم بده. جدی بدجوری این دفعه نفله شدم. این هم شد کار؟
بدک نیست به جای این خرچنگی ها بلند شم برم سراغ درسم. تکلیف های فردا رو هنوز کامل ننوشتم. خوندنی هام مونده. نوشتنی هام هم1بخش بزرگش مونده. ایمیل هم واسه استاد نفرستادم. کاش این ترم به سلامت در برم! کاش بلد بشم بیشتر بخونم. میگن بخون. گوش کن. حرف بزن. کتابه رو که می خونم. گوش باید بیشتر کنم. آخه در کدوم زمان! به خدا زمان نیست. حرف هم که با کی بزنم! حالا اگر باز بگم میگی نق می زنی. خدایا جدی حالم رو به راه نیست. جسمم حالش زیاد بده. دلم می خواد فقط بی افتم چشم هام بره روی هم تااااا هر زمان که، …. تا3روز لازم نشه باز بشه. تمام جونم رو انگار از سرب ساختن. به خدا راست میگم حالم مثبت نیست. این مدل زمان ها نمی دونم واسه چی دلم می خواد شبیه بچه ها یواشکی داخل بالشتم، … دلم نازک میشه انگار. روزهایی شبیه دیروز صبح و اون سردرد کزایی و این لحظه که اینهمه شدید بی حال و گیجم و تمام استخون هام دارن واسه خاطر اینکه حرکتشون میدم فحش بارونم می کنن. حس می کنم زیر پوستم1مدل سرمای مزخرفی چرخ می زنه و ول کن نیست. زیر پتو مچاله میشم ولی درست نمیشه. جنسش با سرمای ماه آخر پاییز متفاوته. جنسش از جنس خالص سرماست. از جنس خستگی. از جنس1مدل غربت یخ زده تلخ. اگر به هوای گذشته بودم حتما گریه می کردم. شبیه کوچولوها درد رو بهانه می کردم و می زدم زیر گریه. بعدش هم اگر کیف بهم نمی داد1آهنگ تلخ هم می زدم تنگش که حسابی سبک بشم. ولی حالا، … نه تایم گریه هست نه حالش. فقط دلم می خواد بخوابم. فقط بخوابم. تا3روز. تا3هفته. تا3ماه. تا، …
خدایا امروز صبحی گفتم یعنی نوشتم که پشیمون نیستم. معذرت می خوام خداجون ولی هنوز هم نیستم. فقط کاش می شد در کنار تمام خریت هایی که ازشون پشیمون نیستم1خورده هم حرف گوش می کردم و از مهلت هام بیشتر بهره می گرفتم و این درس لعنتی رو همون سال ها می خوندم. امکانش بود. نفراتش هم بودن که کمک بهم بدن. راه باز بود و فقط من بوق اون قدر مخ داخل سرم نبود که امروزها رو ببینم و1خورده بجنبم. لعنت بر هرچی غفلته دارم از خستگی میمیرم این راه تا تموم بشه من تموم میشم و کلی مونده به آخرش خاکسترم می پاشه زمین.
جیگیلک5شنبه شب با خونواده اینجا بود. داره زبان می خونه. ترم های کودک رو می گذرونه. شب5شنبه می گفت امتحان تأیین سطح ازش گرفتن و9ترم رفته جلو. از بالای دوره نوجوون ها پرواز کرده و رسیده به لبه شروع ترم های بزرگ سالان. خدایا9ترم! وایی ایول9ترم! یعنی بیشتر از2سال پیشه! ایول خدایا شکرت! اون شب ثانیه های اول نفهمیدم چی گفت و بیخیال از اون لبخندهای گیج زدم. ولی1دفعه فهمیدم چی شد و از جا پریدم و واسه اینکه مطمئن بشم ازش پرسیدم. خوب شد که پرسیدم. از خوشی جیغ کشیدم. عزیز دلم! بهشت کوچولوی من! شبیه پری از وسط راهش پر زد1عالمه رفت جلو و لبه مرحله جدید نشست و منتظره شروع بشه تا پیش بره با قدم های سفت کوچولوش. تا خود دیشب یادم که می اومد از خوشی پر می شدم. هنوز هم میشم. خوبه که این بچه از خودم عاقل تره. همه میگن خیلی شبیهمه و من همیشه می ترسیدم که نکنه شبیه من اشتباه کنه. حالا که می بینم در1چیزهایی از جمله این از خودم عاقل تره چنان حس آرامش می کنم که بغض نفسم رو فشار میده. نمی دونم واسه چی ولی بدجوری باریدنم میاد زمانی که تصور می کنم چه قدر عالیه که این بچه از این نظرها شبیه من نیست. هی جیگیلکم! تو اینجا رو نمی خونی ولی من دلم می خواد اینجا بنویسم. اینجا و هر جای دیگه بنویسم. که چه قدر بی توصیف و بی مرز دوستت دارم. که چه قدر دلواپسم برات. که چه قدر خاطر موفق شدن هات رو می خوام. اون قدر که اگر خودم بچه داشتم تقریبا مطمئنم اینهمه عزیز نمی شد من دوستت دارم. توضیح نداره. فقط اینکه من دوستت دارم. تو هرگز نمی فهمی ولی خیالی نیست همین قدر کافیه که تو باشی. فقط باشی و من بتونم بی دردسر دوستت داشته باشم. بدون اینکه هیچ داستانی سر راهم باشه. بدون اینکه دلواپس هیچ ماجرایی و هیچ امروز و فردایی باشم. بدون اینکه از اعتراف به دوست داشتنت دلواپس هیچ بعد و بعدهایی باشم. من دوستت دارم بچه. نمی دونی چه قدر. نمی تونی اندازه بگیری که چه قدر دوستت دارم. به اندازه تمام عشقی که داخل تمام دنیا هست من دوستت دارم بچه! حسابی موفق باش! حسابی بالا بپر ولی نه از مدل بالا پریدن های من. با بال های خودت بپر. اگر کوتاه بودن اندازه خودت بپر. در نوع خودت هرچی می تونی بالاتر بپر و مرز پرواز نوع خودت رو فتح کن. با تمام روحم تشویقت می کنم بچه. هی! من دوستت دارم. بدجوری دوستت دارم. خیلی زیاد دوستت دارم. تا آخر عشق دوستت دارم بچه!
ساعت داره به سرعت میره طرف3و من هنوز نرفتم سر درس. فردا صبح دیگه باید برم مدرسه و بعد از ظهر هم کلاس و دوباره و دوباره و، … خدایا1لحظه بابا زمان رو سر1چیزی معطل کن نگهش دار وایسته از شدت خستگی دارم نفس می برم. فایده نداره. باید بجنبم. دیر کردم. باید بگردم1راه واسه بیشتر شنیدن و بیشتر حرف زدن و واردتر و سریع تر شدن پیدا کنم. همون طور که چند ترم پیش داخل کانون1راهی واسه لغت حفظ کردن پیدا کردم. فعلا حال رجز خوندن که من راهش رو پیدا می کنم رو ندارم. خداییش خیلی مریضم شاید امشب شاید هم فردا یا پس فردا رجز بخونم ولی حالا فقط خودم رو بکشم تکلیف های فردام روی دستم نمونه. آخ خدا درمون می خوام یعنی درمون که نه یعنی چیزه یعنی اینه یعنی میگم که خوب چیزه… ای بابا چیه شدی چشم و گوش گیریم که من1چیز یواشکی از خدا می خوام صداش زدم در گوشش بگم بکش عقب دیگه حتما باید جیغم رو دربیاری؟ ای بابا!
اوخ1ربع مونده به3به جان خودم دیگه جدی رفتم آخه تا بشینم سر تکلیف مادرم می رسه نه اینکه تنبلیم بیادها فقط منتظرم مادرم بیاد و چایی و خلاصه می خوام از وسط نوشتن بلند نشم. آره ارواح ورم دماغم. خوب بابا از دست این وجدان نق نقو که اعصابم رو نقاشی می کنه. رفتم بابا رفتم. زندگی نذاشتن واسمون. اه.
هی راستی1چیزی! با وجود تمام این خاکستری های پنهان و آشکار این لحظه هام، زندگی اندازه1000تا باغ معجزه قشنگه. هیچ کسی نمیتونه واسه همیشه نگهش داره. من و تو هم نمی تونیم. اما میشه خیلی مفت از دستش ندیم.
موفق باشی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امروز شنبه و امتحان میان ترم و، …

صبح شنبه. می دونم بابا باید سر کار باشم ولی اینجام. نمیرم. امتحان دارم. امروز ساعت9باید سر امتحان باشم. میان ترم کلاس های آیلتس. بقیه دیروز امتحان دادن و من باید می موندم واسه امروز تا1کسی باشه واسم بخونه. اه لعنتی! بدم میاد از این لعنتی! هی بیخیال.
خداییش این ترم میان ترم خیلی بهتر از ترم پیش خوندم. کاش نتیجه بهتر باشه. میان ترم پیش واقعا واسم سخت بود. جون کندم تا امتحانه رو دادم. کاش این دفعه ساده سپری بشه و زود تموم بشه! دیروز حسابی بیمار بودم. سردرد از مدل وحشتناکش و1سری اوضاع مزخرف دیگه که نگران کننده نیست و کاملا عادیه ولی بدم نمیاد ضرب سردرد حاصله رو1خورده کم کنم هر دفعه هم میگم واسه دفعه دیگه قرص کنار می ذارم و هر دفعه قرصه یادم میره و این عوضی سر بزنگاه گیرم میاره و من قرص ندارم و دیروز که کلا جمعه بود و مادر هم نبود و یکی بود3تا نبود جز خودم هیچ کسی نبود یعنی بود ولی برادره خونه خودش بود مادره هم خونه خاله بود اصلا داخل شهر نبود خودم هم که داغون بود یعنی بودم داروخونه هم که نمی دونم باز بود یا بسته بود1کتاب پر و پیمون هم شبیه اسمش رو نبر اینجا آماده خونده شدن واسه امتحان امروز بود و خلاصه آآآآخخخخ سرم خدااا سرم! بابا من معترضم این چه اوضاعیه یعنی داخل این هیکل بی سر و ته نباید اندازه کافی خون باشه که این سردرده هر دفعه به ریش نداشته من نخنده؟ این چه وضعشه آخه؟ به چیچیه من میاد کم خون باشم واسه چی هستم آخه؟ یعنی چی آخه؟ پدرم در اومد آخه! وووییی ساعت چنده؟
مونده هنوز. میگم1دور دیگه بخونم؟ نخونم؟ اه الان مخم می ترکه خدایا بسه دیگه!
هی من ورد می خوام. الان دارم با چی می نویسم؟ ورده یا نت؟ سرعتم بدک نیست چه عجیب! بذار ببینم کاما سر جاشه؟ ولش کن فعلا که لازم نیست هر زمان لازم شد می بینم. ظاهرا زمان هایی که پ میره بالای اینتر می شینه اوضاع نباید خیلی بدک باشه. ولی جدی این داره باهام فیکس میشه. خیالم نیست بخند اما هنوز تصور می کنم این ها هم سرشون میشه. تصور می کنم هر چیز بی جونی مدل خودش سرش میشه و ادامه حیات میده و، … هی آخجون کاما ایناهاش! کاش سرعتم همین مدلی بمونه! اون مدل کند نوشتن روانم رو چرخ می کنه. به جان خودم واردش که ميشم1حرف مي نويسم فردا صبح مي خونه. با سرعت نوشتن من اصلا جور درنمياد. من1زماني داخل شب نشيني هاي محله هر شبي333دفعه اخطار سرعت غير مجاز مي گرفتم از بس سريع مي نوشتم حالا اگر بخوام با ورد بنويسم بايد به جناب حلزون بگم قهرمان ماراتون! وووييي نه! خوشم نمياد! بايد1طوري حلش کنم وگرنههههههه شکلک خشم. ول کن1فکري واسش مي کنم.
محله! واسه چی باز دیروز گیر کرد؟ عاقبت هم نتونستم5شنبه شب برم جشن تولد شب روشن! امتحان چیز! امتحان اسمش رو نبر! امتحان های2قلوی اسمشون رو نبر. امتحان های همون کلمه که همیشه جای فحش میگم و تخلیه روانی میشم! آخیش1خورده بهتر شد!
آخ خدا من واقعا باید این توصیه های قرص آهن و از این مزخرفات رو جدی بگیرم تمام استخون هام شبیه آنفلوآنزایی ها درد می کنه جدی دیگه شورش در اومد من این مدلی باید برم سر جلسه این امتحانه! با این وضعیت مسخره اگر امتحان هم نداشتم موندم چه مدلی باید سر کارم حاضر می شدم. خدایا حال جسمم خوش نیست لطفا هوام رو داشته باش امروز سر امتحان خیلی گاف ندم.
هي باز پ رفت بالاي کيبورد. جدي اين واسه چي اين مدليه خخخ! به نظرم1چیزهایی داره به کشفم میاد مطمئن نیستم هر زمان مطمئن شدم میام اینجا کشفیاتم رو اعلام می کنم و حالش رو می برم.
ساعت8و4دقیقه شد. یواش یواش باید بلند شم و با توجه به سرعت مورچه ایه امروزم در آماده شدن بد نیست1خورده زودتر بجنبم.
فرار فايده نداره. بحث هاي جدي شبيه1مشت شبپره که ولشون کرده باشي1جايي داخل سرم پرواز مي کنن و مي خورن به ديوارهاي ذهن نه چندان, نه چندان چي؟ هرچي هم داغون باشه ذهن خودمه. اي بابا بحث هاي جدي. چي بودن؟ اينکه این هفته که اومده هفته امتحاناتمه. پايان ترم کانون و ميان ترم کتبي اون يکي کلاسم. کمتر از1ساعت دیگه باید رو به روی برگه امتحان باشم. بدجوري دلواپسم اگر بهش فکر کنم. دفعه پيش شرايط متفاوت بود و با اينهمه ميان ترم اونجا اونهمه سخت بود خدا اين دفعه رو حسابي کمک کنه! هي واسه چي ايسپيک بعضي علامت ها رو نمي خونه؟ اينکه روي غ نشسته با شيفت مي زنم چيه؟ داخل ورد اون يکي سيستمم اين به نظرم کاما بودش اونجا هم نمي خوند اينجا اين رو انگار تا پيش از اين نداشتمش واسه چي الان هست؟ به جان خودم ايناهاش ديوونه هم خودتي. نه تو نيستي خودمم. حيف نيست صفت به اين مثبتي رو ببخشم به کسي؟ ديوونه بودن عاليه. خداييش حرف نداره. چند روز پیش نمی دونم چه روزی بود داشتم با1تلفني حرف مي زدم1عالمه گفتيم و گفتيم و من حسابي توضيح دادم که از راه هاي کاملا صاف و عابرهاي اين راه ها حسابي خسته ميشم. اين آدم هايي که کامل مثبت و خوب و همه چيز تکميلن؛ اين ها که در زندگي هميشه راه درست رفتن؛ نقطه تاريک نداشتن؛ خطا و اشتباه نکردن؛ از خط منطق اون طرف تر نرفتن؛ کتاب هاي عاقل ها رو مي خونن و زندگي عاقل ها رو مي کنن و راه عاقل ها رو ميرن؛ اين ها واسه من به شدت غير قابل درک و اگر دلگير نشي دافعن. اصلا نمي تونم تصور کنم که شبيهشون باشم و اصلا نميشه که تصور کنم مدت طولاني بتونم باهاشون همنشين بمونم. از اين مدل زندگي ها حس رضايت نمي کنم. البته به اون بنده های خدا هم حق میدم که نتونن منو تحمل کنن با این جوهر خل و ناخالصم. اون ها محترم هستن و نمیگن ولی مطمئنم اون ها هم نظرشون در مورد شبیه های من این مدلیه. و من. من در زندگيم تا اينجا اشتباه زياد رفتم. نتيجه هاي وحشتناکي هم ديدم. خيلي پيش اومده که از1سري هاشون به شدت دردم بياد و بگم کاش اين غلط رو نکرده بودم که حالا نتيجه اين مدلي افتضاح نمي شد. بارها گفتم اگر مي شد برگردم1راه هايي رو ابدا ديگه نمي رفتم. ولي مي دوني؟ در مجموع حس مي کنم از کل زندگيم، از راهي که رفتم، از داستان هايي که گرد و خاکشون رو به دفتر عمرم پاشيدم، تا اونجايي که کسي از دستم و از داستان هام آزار نديد چندان هم پشيمون نيستم. اگر به کسي نگي هيچ تضميني نيست که در صورت تکرار نوار زندگيم1بخش هاي بزرگيش رو دوباره تکرار نکنم. اين از سر خيره سري نيست واقعا حس مي کنم زندگي صاف و کارنامه سراسر سفيد چيزي نيست که در40سالگي تماشا کردنش روحم رو ارضا کنه. من هيچ زماني آدم آرومي نبودم. چه در کودکي که شبيه دخترهاي ديگه به خاله بازي و عروسک بازي هاي عادي رضايت نمي دادم و هرگز نشد که نقش1مادر معمولي رو واسه عروسک ها يا بچه هاي ديگه پذيرا بشم و ترجيح مي دادم باهاشون هم بازي نشم مگر اينکه اون ها به دنياي بازي هاي غريب من سر مي کشيدن؛ چه در نوجواني که در هر موردي که خاطرم مياد1قانون شکن درست و حسابي بودم؛ و چه در جواني که…
بچه که بودم خاطرم هست بقيه مي گفتن بزرگ بشه درست ميشه. نوجوون که شدم مي گفتن از اين سن و سال رد بشه درست ميشه. درست نشدم. جوون که شدم1ست کامل از شعله هاي از همه رنگ زدم به دنياي خودم و تمام خونواده بيچاره خودم و حالا در سني که همه مي گفتن سن اعتلاي انسانه ايستادم و دارم در1وبسايت شخصي اينترنتي اعتراف مي کنم که اگر کارنامه عمرم از اشتباه هام پاک بود روحم از تماشا کردنش ارضا نمي شد. اگر در اين مرحله درست نشدم ديگه هرگز عوض نميشم. و من درست نشدم. من زندگیم پر از ماجراست. تمام صفحه های دفترش تا اینجا پره از لکه هایی که آرامش رو از نگاه خواننده های عاقل و معقول می گیره ولی، … من هنوز هم از دیدن سفیدی مطلق روی برگه های تمیز و خوش خط نگاهم چرتش می بره. هنوز هم آرامش رو در ناخودآگاهم پس می زنم و با وجود تمام تلاشی که واسه منطقی بودن و عاقلانه زندگی کردن انجام میدم، اما این لحظه با مراجعه به خودم می بینم همچنان همون بی فرمون دیوانه ای هستم که در20سالگی بودم. فقط حالا سبکم1خورده عوض شده و مدل موج سواری هام فرق کرده. گاهی ظاهرش عاقلانه میشه و گاهی مهارتم در دیده نشدن بیشتره و گاهی هم بیخیال گفتن هام بلندتر و قوی تر میشه و، … از خودم حیرت می کنم. نکنه در80سالگی هم همین مدلی باقی بمونم؟ آخ جون! یعنی تا اون زمان زنده ام؟ با این مدل جنگی رفتن هام تا اونجا می رسم؟
هی8و16شد من واقعا باید بپرم. آهایی بابا زمان جون هر کسی دوست نداری1خورده وایستا اومدم!
هی من دارم میرم امتحان بدم. کاش نتیجه عالی باشه! بقیه اش باشه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، همه ی خاکِ خدا مالِ منه!

عصر5شنبه. دقیقا6ونیم به سیستم من. دلم نمی خاد باور کنم اون بیرون داره شب میشه. حس می کنم هنوز روزه شبیه اول تابستون. کوتاه شدن روز رو امسال اصلا نفهمیدم. از گذر زمان غافلم امسال و به نظرم این مثبته.
نتیجه ترم کانون اومد. قبول شدم. ترم تموم شد. میرم اینتر2هرچند از ترکیب نمره ای که گرفتم اصلا خوشم نیومد. پایین بود اما نیفتادم. واقعا حس می کنم تقصیر من نبود. شاید هم خودم رو تبرئه می کنم ولی، … یکی از بدترین ترم هایی بود که تا الان در کانون گذروندم. خدایا شکرت که تموم شد! کاش تکرار نشه! بیخیال. خودم که می دونم چه قدر مرد میدونم باقی رو بیخیال. در رفتم! آخ جون!
دیروز آخر کلاس آیلتس از استاد شرایط امتحان شنبه رو پرسیدم. استرسم رو دید. گفتم بدجوری دلواپسم. گفت واقعا لازم نیست. تو واقعا خوبی. اصلا احتیاج نیست این طور نگران باشی. فقط درس بخون. برو بخون. بیشتر بخون. اما نگران نباش اصلا بد نیستی. تعریف این بنده خدا رو می تونم باور کنم. نه واسه اینکه ازم تعریف کرده. واسه اینکه همون جلسه اول نشونم داد که قرار نیست بیشتر از معلوماتم امتیاز از این کلاس بگیرم و خدا می دونه چه قدر خاطرم جمع شد از بابت این موضوع. روی همین حساب زمانی که میگه بد نیستم میشه امیدوار باشم که واقعا بد نیستم و آخ جون خخخ. با اینهمه، من اینجا امتحان اولم هست و دفعه اولم هست و به نظرم ممتحن استادم نیست و بچه ها امروز می گفتن ممکنه فلانی باشه که تند صحبت می کنه و لهجه داره و نمیشه فهمید چی میگه و و و و و و آخ آیی استرسم رفت بالا آیی آیی خخخ.
خدایا از پایان موفق این ترم کانونم خیلی خوشحالم. انگار سبک شدم. داشتم یواش یواش یواشکی می بریدم. خدایا لطفا ترم بعدی شرایط این مدلی نباشه گناه دارم. خداجونم لطفا!
امشب زمان نیست و احتمالا فردا هم زمان نباشه ولی باید زمان جور کنم1نگاهی به کتاب های ترم آینده بندازم. خدا کنه داستان داخل ریدینگ هاش پیدا بشه! داستان دوست دارم خخخ.
فردا جبرانی آیلتس. ساعت10صبح. شنبه هم میان ترم شفاهیش. ساعت6عصر. و1شنبه هم کلاس اصلیش سر ساعت اصلیش. ساعت3و1شنبه شب حرکت.
درس های فردا هنوز تموم نشدن و من بی حساب خستم. کمی تا قسمتی جسمم چیزه یعنی جیزه یعنی، … دلم می خواد1چیز خوشمزه سفارش بدم در حالی که گرسنهم نیست و می دونم این کار درست نیست و، … دلم می خواد این هیجان تیز ناشناس رو ترجمه کنم واسه خودم ولی بلدش نیستم. شیرین نیست تلخ هم نیست1جوریه. اعصابم رو خورد می کنه. شاید واسه خاطر همون1خورده چیزه جیزه باشه نمی دونم ولی، … من چمه؟ دلم، … نمی دونم دلم چی می خواد. اجازه نمیده آروم1جا بشینم شبیه آدم به درس هام برسم. از جا می پرونه و دور اتاق چرخم میده. نمی فهممش. چیزیه شبیه1مدل، … همون هیجان. گاهی شاد، چند لحظه بعد نگران، کمی بعد غمگین، و دوباره شاد، خدایا این دیگه چه مدلشه؟
این هفته1ناخنکی به داستان تکبال می زدم. تا صفحه سیصد و هفتاد و خاطرم نیست چند رو خوندم و خط های نصفه رو کشیدم پشت سر هم. چندتا غلط رو داخلش گرفتم و، … حالم رو به هم می زنه این کبوتر احمق که هر لحظه نوکش بازه به عر زدن. باورم نمیشه اینهمه گریه داخل سرگذشتش باشه. دارم حساس میشم. مگه میشه1زنده اینهمه اسمش رو نبر باشه؟ یعنی واقعا به جای اینهمه گریه کردن هیچ غلط دیگه ای واسش نبود که کنه؟ اه لعنتی کاش می شد داستانه رو دستکاریش کنم! واقعا دلم می خواد ولی نمیشه. واقعا نمیشه. آخه تکبال این بود. موجود بی پرواز داغونی که واسه خاطر پرواز خواهیه بی نهایت و بی حسابش خودش رو گرفتار کرد و اون قدر ضعیف و نفله بود که یا پناه می گرفت یا عر می زد. من نمی تونم مدل دیگه ای بنویسمش. به شدت دلم می خواست می تونستم ولی، … اگر این ماجرا بخش دومی داشت، یعنی نوشتنش، امکان نداشت این مدلی باشه. تصور نمی کنم هرگز خیال ادامهش به سرم بزنه ولی اگر می زد، که نمی زنه، اون پرداره عر عرو دسته کم کمتر عر زدن داخل ماجراهاش هست.
ساعت از8شب گذشته. باید بجنبم. وایستا1خورده دیگه باشم اینجا!
سال ها سال ها پیش من در محل کار قبلیم با1چاپگر بریل سر و کار داشتم. همون زمانش هم قدیمی بود. به نظرم بیشتر از10سال پیش بود. بعدش دیگه منتقل شدم و دستم به هیچ چاپگر بریلی نخورد. الان هیچ چیش رو خاطرم نیست. فقط شنیده بودم دستگاهه رو در شرایط مطلوب نگهش نداشتن. شنیدم و نمی دونم چند درصد درست بود. پیگیر هم نشدم. به من چه؟ و پریروز که واسه پر کردن فرم ارزشیابی رفتم، گفتن دستگاهه اومده اینجا. و کسی وارد نیست راهش بندازه. اون چاپگر پیر انبار خورده و اگر اشتباه نکنم داغون اومده اینجا. در محل کار من. درست کنار دست من. و اگر بتونم راهش بندازم، زیر دستم. پریروز نرفتم ندیدمش. دیر شده بود باید بر می گشتم سر درس هام. اصلا نمی دونم در چه شرایطیه. هیچ چی ازش خاطرم نیست. چنان دلم می خواد بتونم باهاش کار کنم که فقط خدا می دونه چه قدر. اگر بتونم، اگر بشه، خدایا! کمک کن بلدش باشم. بذار از کلاس بیام بیرون! خداجونم! خواهش می کنم. هم خستم، هم زمان می خوام و توان می خوام که بیشتر درس بخونم. خدایا می دونی چند ساله کلاسم؟ اون هم این مدل کلاس؟ به نظرت مجازاتم تموم نشد؟ میشه تخفیف بدی؟ بنده هات هم گاهی داخل زندون عفو می خورن و1خورده از زمان مجازاتشون بخشیده میشه. تو خدایی. میشه عفو بدی باقیش رو نگیری؟ من نه زورم می رسه امضات رو عوض کنم نه می خوام. هرچی تو بخوایی ولی باور کن دیگه بریدم میشه امسال رضایت بدی و چیزی رو بخوایی که دل و روان من هم می خواد؟ خدایا لطفا! خدایا از ته دل! خدای مهربونم! اگر مصلحت می بینی کمک کن که بشه و اگر نمی بینی تحملم رو ببر بالا. خیلی خستم خداجونم خیلی. می دونی که! کلی دلم درددل می خواد ولی نه حسش هست نه زمانش. تو که از ناگفته هام آگاهی پس بذار نگم تا اون سد که هنوز پا برجاست همچنان بمونه. امشب، این شب ها، زمان شکستنش نیست. تو می دونی من چی می خوام. اگر بهم دادیش از ته دل شکرت. اگر هم بهم ندادیش باز هم از ته دل شکرت. از ته دل!
دیروز در مورد فرداهای بعد از آیلتس صحبت بود. من خندیدم و گفتم به اون بخش بعدی واقعیتش امیدوار نیستم چون هر راهی از نگاه و تحقیقات من بسته هست ولی بهش هم فکر نمی کنم. به نظرم میاد چیزی که شدنی نیست فقط فکر آدم رو بی خودی پر می کنه پس بیخیالش. فقط به درسم فکر می کنم. و به مدرکی که سال آینده باید به فکر چه مدلی گرفتنش باشم. مادرم موافق نبود. گفت تا حالا جز چشم های تو هرچی گفتم باید کنم رو کردم. این رو هم خاطر جمع باش من گفتم باید بشه و میشه. گفتم مادری تو نمی دونی من داخل اینترنت هیچ دلیلی واسه این اطمینانت پیدا نکردم از جای دیگه هم نکردم و خلاصه هیچ چی نیست. مادرم مطمئن گفت هست. من هست هایی رو از دل نیست ها کشیدم بیرون که هیچ کسی نتونست پیداشون کنه. این رو هم می خوام پس باید بشه. دیگه حرفی نزدم. فقط درس خوندم. فقط درس می خونم. امشب دلم، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
دنیام داره به سرعت و به شدت با اطرافیانم متفاوت میشه. زیاد شدن فاصله ها رو به وضوح حس می کنم. امروز از جا در رفتم و فقط می خواستم گوشی رو قطع کنم. قطع که شد حس کردم دیگه دلم نمی خواد زنگ بزنم. نزدم. نمی زنم. دارم خیلی خیلی آهسته ولی برای خودم کاملا محسوس دور میشم. می دونم جنسش چیه ولی معترض نیستم. حسش نیست. دلم گاهی می خواد که1کسی شبیه خودم دیوونه باشه بشینیم1عالمه حرف بزنیم ولی، … اطرافم همه عاقلن. فاصله هام از عاقل های اطرافم داره بیشتر میشه. خیلی زیاد شده و زیادتر هم میشه. و من معترض نیستم. اصلا شاید این مدلی درست تر باشه. شاید.
امسال روزها داخل ذهنم شمرده نشدن. یادم میره چیزی به اول مهر نمونده. گاهی یادم میاد ولی باز میره. می دونم که میاد ولی بهش متمرکز نمیشم. زمان ندارم واسش. حیرت می کنم که تابستون کی رفت و بعدش باز یادم میره و من هستم و کتاب هام. خدایا کمک کن این چاپگر و من با هم کنار بیاییم. اگر بتونم بیدارش کنم دوست های خوبی میشیم. می دونم که میشیم. شبیه من و سیستمم. شبیه من و فلش هام. شبیه من و دستگاه های کوچیک و بزرگ این خونه امن.
حسابی سیرم و حسابی خوردنی دلم می خواد. هی از سفر که برگشتم دوباره میرم روی شبکه پرهیزات میشه فعلا خوش باشم؟ ولی آخه سیرم. آخ که پاستای چیچی بود کربونآرا اگر درست خاطرم مونده باشه اسمش همراه سالاد سزار چه کیفی داره! بشینم پشت سیستم درس بخونم و این بغل دستم باشه هی بخورم هی بخونم. وووییی ابلیس برو برووو خخخ.
این دندون بی معرفت عاقبت زیر فشارهای ناخودآگاهم شکست و حسابی کار دستم داد. امروز صبح با بساط درس و مشقم همراه برادرم رفتم به محل تعمیرات دندون و خخخ با قورت دادن1فروند آمپول و دریافت1سری مواد پر کردنی دندونه تعمیر و من به خانه عودت داده شدم. هی راستی عودت یا اودت؟ خداییش بدجوری حسش نیست متمرکز بشم ببینم کدومه. اصلا فکرم جواب نمیده الان. به نظرم اون1خورده چیزه جیزه داره کارش رو می کنه. خوبه که این دفعه با اعصاب خوردی و آخ و واخ و گریه ناله همراه نیست وگرنه امشب حسابی گناه داشتم.
دلم می خواد باز حرف بنویسم ولی دیگه داره خیلی دیر میشه واقعا باید بجنبم. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام. فعلا من رفتم. تو هم حالش رو ببر. حسابی هم ببر. هی زندگی! بدجوری می خوامت!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مستقیم از ذهن به کیبورد!

سلام شنبه خوبی؟ البته که خوبی. واسه چی باید بد باشی؟
در انتظار نمره آنتیکم هستم. زنگ زدم کلی زور زدم اول کسی جواب نمی داد باید صبر می کردم که البته نکردم و اون قدر زدم تا1کسی جواب داد و گفت نیم ساعت منتظر بمونم بعد وارد بشم. که باز هم البته من منتظر نموندم و پشت سر هم دارم وارد میشم. دست خودم نیست خخخ. منطقیش اینه که الآن بلند شم برم به کارهای دیگه برسم، درس بخونم، ترجمه کنم، لغت بنویسم یا دوش بگیرم. منطق واسه خودش میگه من کجا منطقی بودم که اینجا باشم؟ این وسط با گوشیم هم آزمایش کردم وارد سایت کانون زبان شدم و این واسه چی با لهجه نیمه عربی واسم خوند؟ پرداخت ها از دیروز باز شدن و من تا نمره نیاد چیزی نمی پردازم. ولی این کد، کد امنیتی، این کوفتی رو وبویسوم نمی خونه. دلم هم نمی خواد به کسی بگم واسم انجامش بده. باید چیکار کنم؟ جدی این کوچولو کوچولو ها که واسه حلشون باید دم1بینا رو ببینم اعصابم رو خورد می کنن باید1چیزی باشه که بتونه این رو واسم بخونه. این نیم ساعت واسه چی نمیشه؟ اگر باز هم نمره داخل سایت نباشه باید زنگ بزنم. سخت جواب میدن یا اشغاله یا کسی بر نمی داره. اگر این مدلی بشه بلند میشم حضوری میرم اونجا نق های حضوری می زنم. خخخ این بنده های خدا نباید همچین چیزی رو بخوان. گناه دارن. میگم نیم ساعت نشده که نشده برم1سر بزنم آیا؟ واسه امتحان نشانک گذاری صفحه در گوشیم برم و خخخ با1تیر2تا هدف بزنم هم آزمایش کردم هم رفتم به سایت سر زدم البته هنوز نرفتم الآن میرم.
رفتم نبود نرو نیست. کی حال داره باز زنگ بزنه بوق اشغال گوش کنه! حالا1خورده مونده هنوز.
امروز این استاد آوازه اگر در مورد سبک ها و گوشه ها و دستگاه ها ازم بپرسه اندازه1دونه شن خاطرم نیست. گوشه و سبک و مقام و دستگاه سیری چند من فقط صدام رو لازم دارم که پرورش بگیره و هرچی دلم می خواد رو هواااآااآاااآاااهاهاهاهاهاهاهاهار بزنم. خدایا چه قدر از انتظار بدم میاد! حیف که نمره رو لازمش دارم وگرنه بیخیال انتظار و بیخیال کل موجودیت ماجرا می شدم می رفتم پی کارم. از همون شونه بالا پروندن ها البته در این مورد بدون خمیاااااازه. گوشیم نق می زنه که باتری ضعیف است. ترکید از بس خورد. دم به دقیقه شارژش می کنم باز باتریش ضعیف است. همهش تقصیر این کلیده که واسه باز کردن تلگرام لازمش دارم و باتری گوشیم رو مشت مشت قورت میده. این هم شد کار؟ برم سایت الآن میام.
نیومد. الآن باید بلند شم زنگ بزنم. بذار10دقیقه دیگه می زنم.
فروشگاه اینترنتی قهوه جات پیدا کردم. آخ جون. ببینم احوالات سفارش پستی هاش چه مدلیه مشتری بشم. خاطرم نیست چند وقته1بازار درست درمون نرفتم. حسش نیست. یا سفارش میدم یا پیش از اینکه خیلی لازم بشه اقدام کنم1خدا خیر داده ای واسم می خره میاره پولش رو میدم و خلاص. در همه موارد این داره صدق می کنه و من عجب تنبلی شدم که خیالم نیست.
این لوله کش خیر دیده عاقبت نیومد تکلیفم رو با زوایای اینجا مشخص کنه. من وان می خوام. البته خودم هم این اواخر گیر بودم و یادم رفت نق بزنم بکشونمش اینجا. شاید هم چون هزینه می بره و من1کوچولو بیشتر از1خورده باید مواظب خرج کردن هام باشم. دلم1پول فوق حسابی می خواد که چاه های مادیم رو باهاش پر کنم. پرداخت بدهی ها و1سری خرید ها و1سری تغییرات و، … پول می خوام! این گوشیه دیوونه الآن باتری تموم می کنه باید بزنمش به شارژ.
زدم الآن داره می خوره بعدش پر میشه بعدش2ساعت نشده نق می زنه. برم سایت الآن میام.
رفتم نبود. دیشب تا آخر شب عین اسمش رو نبر هرچی میوه داخل جامیوه ای روی این میزه بود رو خوردم الآن حس می کنم از بالای سرم شاخ و برگ در اومده. از نیم ساعت گذشت باید برم زنگ بزنم. آخ خدا بوق اشغالش رو بگو. وایستا1خورده دیگه طولش بدم1دفعه دیگه برم ببینم بلکه اومده باشه. جدی این قدر به گرفتن نمره فکر کردم که یادم رفت تصور کنم اگر این ترم بی افتم چی میشه. اصلا خوشم نمیاد. شاگرد اول کلاس نبودم ولی به نظرم اندازه1قبولی لب مرزی بلد بودم دیگه. دیگه صبر کردنم نمیاد1دفعه دیگه برم سایت اگر نبود میرم واسه زنگ.
زنگ زدم. این بنده های خدا دنبال نخودسیا می چرخن. استاد رفته تعطیلات و این ها دنبال خخخ. حس توضیح نیست فقط اینکه بلد نشدم توجیهشون کنم باید وایستم بچرخن و نیابن و دوباره زنگ بزنم بلکه خدا کنه و1کسی که در جریان جای بسته نخود ها هست سر برسه و حلش کنه. این وسط من واسه خودم ول معطلم. این گوشی چیمیگه هی واتساپ خارج شد واتساپ وارد شد. این واتساپ رو واسه داستان محله دوباره نصبش کردم ولی جز واسه داستان محله واردش نمیشم. به محض اینکه داستان محله تموم بشه هم پاکش می کنم بره. تلگرام رو عشقه حتی با کلیدش خخخ. یعنی باز برم داخل سایت؟ فایده نداره باید منتظر بشم ولی حالا1دفعه دیگه برم ببینم بلکه حل شده باشه. الآن میام.
نبود. خداییش من واسه چی اینجا ولو موندم؟ مگه این مدلی نمره میاد؟ کار دارم برم انجامشون بدم واسه چی نمیرم؟ تلفن. کیه؟
این هم از تلفن. پشت خطیم تازه فهمید درگیر نمره هستم و حرصی شد که واسه چی نگفتم. البته نه اینکه بخواد یا بشه کاریش کنه فقط اینکه پیش از این تا خرمگس دم گوشم سرفه می کرد می رفتم بهش نق می زدم و این دفعه نزدم بهش حس منفی داد. راستی واسه چی؟ نق نشنیدن مگه بده؟ این رو بهش گفتم بیشتر حرصی شد. بعدش دید سر نمره حس نق شنیدن ندارم فقط خودم باید نق بزنم بیخیال شد گفت بعدا به حسابم می رسه. من هم بیخیال گفتم غلط می کنه. اون هم خندید. و من نق زدم که آهش گرفتدم. اون بیشتر خندید و گفت من عاقل بشو نیستم. خوب راست گفت. نیستم. واسه چی باید بخوام که عاقل بشم؟ این خیلی مسخره هست. تصورش رو کن1دنیا پر از عاقل. اه چه بی مزه! خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد!
از این داستان نمره بدم میاد. تقصیر من نبود که مدلم متفاوت شده و امتحانم داستان داشت. امتحان های من همیشه داستان داشتن به استادم هم گفتم واسه چی قبول نکرد الآن همه چیز تموم شده بود دیگه! اه! میگم زوده الآن باز برم سراغ سایت؟ به نظرم زود باشه. اه باز تلفن.
هی من1گوشی نو می خوام. تلفنه هم همون اولیه بود می خواست بهم خاطر جمعی بده که هرچی بشه خیلی مهم نیست و نباید خیالم باشه. شکلک1خورده عذاب وجدان یواشکی. هنوز3روز نشده که این طفلک رو وحشتناک اذیتش کردم اگر خودم جاش بودم دسته کم تا2هفته دیگه هرچی سر طرف مقابلم می اومد آشکارا دلم خنک می شد. به خودش نگفتم. متأسفانه میاد اینجا رو می خونه. این چه مرض مزخرفیه من گرفتم؟ واسه چی هرچی دستم نه سرم می رسه رو می نویسم اینجا؟ بیخیال دلم می خواد. گفت باز زنگ می زنه بهم. الآن گیر1خخخ داستان مسخره بود و من واقعا نباید بهش می خندیدم. پشت خط نخندیدم ولی خخخ به جان خودم خخخ وایی خداجونم خخخ!
اینترنت ضعیف تر شده یا من نمی تونم برم داخل این سایته؟ باید هل بدمش با جاز کی اسکیپ. هل دادم نرفت گیر کرده نمیره. کلا دیگه نمیره داخل استان من. حالا چی؟ حالا هیچ چی.
آخ پام جدی واسه چی اینهمه درد می کنه؟ خاطرم نیست کجا چیکارش کردم. جفتشون درد می کردن یکیش بهتره اون یکیش ولی هنوز درد می کنه. ولی واسه چی؟ کاریش نکردم پس چشه؟ تلگرام. از همون گروه5تاییه که اون دفعه حرفش رو زدم. گوشیم رو میز داره شارژ میشه دستم نمی رسه بهش. شکلک تنبلی. شاید کمکی نکنه ولی دلم می خواد یعنی دلم نمی خواد حس می کنم خاطرم جمع تره اگر بلند شم برم کانون. تا11وایستم بعدش هم آخه حضوری؟ واقعا فایده داره؟ استاد خدا بگم خیرت بده! حالا واقعا رفته مسافرت و گوشیش خاموشه؟ من که باورم نمیشه. خوب به من شماره ندن خودشون زنگ بزنن. کاش بزنن! اه تلفن. به نظرم دیگه نشه بمونم. من رفتم. ویرایش و ثبتش باشه واسه بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همین الان، من، …

شنبه و، … نه ماجرا در کار نیست امروز سر کار جلسه بود و کف و جیغ و هورا و نق البته نه از طرف من و خلاصه اینکه آخر سر قرار شد من فردا2ساعتی اونجا حاضر بشم بعدش بیام خونه تا بعد از13و خخخ آخ جون.
دیشب رفتم داستان کوتاه جدیدم رو بنویسم نتونستم. امروز وسط جلسه داشتم داخل ذهنم تنظیمش می کردم گریهم گرفت مونده بودم با اون قیافه مسخرهم چه معامله ای کنم.
وقفه.
رفتم پشت صحنه محله رو دید زدم پست در انتظار نباشه. خودم از انتظار بدم میاد تا جایی که از دستم بر بیاد دلم نمی خواد کسی در انتظار بمونه. فایرفاکسم، اینترنت اکسپلوررم، کلا ویندوزم بیچارهم کرده الان با فایرفاکس پرتابل میرم داخل محله درست هم نمیشه هرچی باهاش گفتگو می کنم. ولی تا زمانی که میشه از1روزنه هرچند فسقلی کار رو پیش برد من از رو رفتنی نیستم خخخ. الان که کلاس ها موقتا تموم شده و تا توفان بعدی دستم باز تره باید بیشتر پشت صحنه محله چرخ بزنم. این سایت این محله این هرچی میشه اسمش باشه رو من دوست دارمش. باید مواظب تر باشم و خاطرم باشه بعد شروع مجدد کلاس ها و داستان های زندگی عادی بعد از تعطیلات هم درصد نظمم رو ببرم بالا تا واسه همه درها زمان زنگ زدن و در رفتن داشته باشم خخخ.
خلاصه اینکه همه چیز آرومه. زندگی قشنگه. اینجا هنوز برقراره و من می تونم جفنگ پرانی هام رو بپاشم داخلش و همچنان آخ جون.
فردا این ساعت در تعطیلاتم. ایول. الان هم وسط ترجمه کردن هام اومدم اینجا چرخ بزنم برم سر درس. اگر خدا بخواد هفته دیگه فردا شب حرکت و شروع سفر. درصدی استرس. دلم شیرینی خامه ای می خواد. مادرم اینجاست. در حال مکالمه تلفنی با برادر و بحث های همیشگی و با مزه بین این2تا. اختلاف نظر دارن شدید. الان درصدش کمتر شده. داره کمتر هم میشه. و حالا بحث به نفع مادر در حال تغییره. بله گل برای مادر. سر بحث در دست مادر. بله. بله! مادر بحث رو تقریبا برد. در حال تعیید نهایی. ایول قطعیت برد مادر تعیید شد. بله ثبت شد! و حالا مشاهده می کنیم. مادر برنده شد! برنده قطعی این دفعه هم شبیه همیشه، رأیس کل، مادر! حله. بله حله! ایول! سوت پایان بازی نه چیز یعنی ببخشید سوت پایان بحث! همون نتیجه همیشگی. تحلیل هم بی تحلیل خخخ تمام.
داور کاملا بی طرف که من باشم پایان مکالمه تلفنی رو اعلام می کنم. این از این.
اینترنت اینجا1دفعه وحشتناک ضعیف شد اجازه نداد دوباره برم محله.
باید ترجمه1داستان سطح1دیگه رو شروع کنم. کاش زودتر تموم بشه برم سطح2ببینم داستان هاش چه مدلیه.
دلم می خواست می شد داستانم رو زودتر می نوشتم و عید97آماده می شد ولی نشد. هم گرفتارم، هم فکرم گرفتاره، هم تا میرم بنویسمش خیلی زیاد، … قهرمانش1کوچولوی بی نهایت، … خدایا! خدایا! خدایا! …
هوا اون بیرون سرده. بارون میاد. دلم می خواد دستم در ترجمه کردن خیلی تند باشه. نیست. دلم می خواد شبیه جت ترجمه کنم و عالی باشم. نیستم. دلم می خواد زبانم حرف نداشته باشه. داره. دیر جنبیدم. در خیلی چیزها دیر جنبیدم. برادرم همیشه از من آروم تر بود و البته سر به راه تر. در بحث ها همیشه شبیه امشب مادرم قانعش می کرد و نتیجه هم مثبت می شد. من متفاوت بودم. متقاعد نمی شدم. فرمان نمی گرفتم. سر به راه نبودم. این شد که حسابی دیر جنبیدم. واسه فهمیدن خیلی خیلی چیزها دیر جنبیدم. کاش1درصدی شبیه برادرم حرف می شنیدم تا در1سری موارد اینهمه، … به نظرم دیروز بود یا پریروز که این رو به مادرم اعتراف کردم. گفت حالا هم خیلی دیر نیست. نه اونقدر که دیگه نشه هیچ طوری جبرانش کرد. شاید این دفعه هم درست بگه. شبیه همیشه که من نشنیدم. باید تمرین کنم بیشتر ازش حرف بشنوم. شاید بیشتر از این دیرم نشه. شاید! ای کاش!
نمی تونم وارد هیچ سایتی بشم نمی دونم واسه چی. باید بلند شم ببینم چی شده. احتمالا لازمه1گفتگوی متمدنانه با مدمم داشته باشم. فعلا برم درس بخونم تا بعد.