صبح4شنبه.
درس و درس و درس و امتحانات. پایان ترم کانون. میان ترم شفاهی کلاس های آیلتس. کانون صبح امروز. آیلتس عصر شنبه.
و در امتداد امتحانات، همچنان کلاس های همزمان. صبح کانون. عصر آیلتس. امروز. جمعه جبرانیه آیلتس به جای4شنبه آینده. و1شنبه عصر در زمان خودش. صبح دیروز محل کار و فرم ارزشیابی. صبح1شنبه جلسه شورای آموزگاران به نشانه اعلام شروع سال تحصیلی. و در لا به لای این رفتن ها درس های2تا کلاس. خدای من! خخخ.
تمرین های امروز عصر رو باید کامل کنم. هنوز1خوردش مونده. باید بجنبم. جزوه های آیلتس رسما داستانی هستن. درس به درس نوشتمشون تا7و این در حالی بود که نصف مطالبش رو جاز واسم نمی خوند. پریروز کتاب های ترم بعد کانونم اومد کتابخونه رفتم گرفتمش. اونجا1و یکی دیگه از بچه ها بودن. گفتن جزوه هات رو ببینیم شاید بشه1خورده بهتر خوندشون. بحثش پیش از پریروز شروع شده بود حس و زمانش نیست توضیحش بدم و خلاصه پریروز جزوه ها باهام اومدن کتابخونه. اونجا بچه ها1خورده باهاشون مذاکره کردن و در نهایت دیروز صبح بعد از اینکه از محل کار و ارزشیابی برگشتم وسط درس هام نتیجه مذاکرات رو ایمیل کردن واسم. حالا اون نصفه هایی که جاز نمی خوند رو هم به زبون صفحه خوان دارمشون. آخ جون! این هم1مثبت گنده واسه من. جزوه های من قدم به قدم در راه دسترس پذیر شدن باهام پیش میان نه1دفعه خخخ. خوب مرحله بعدی چیه؟
از استاد آیلتس پرسیدم نمره مرزی چنده؟ از چند به پایین می افتم؟ گفت مگه تو می افتی؟ گفتم خوب امکانش، … گفت امکانش نیست. تو نمی افتی. البته نمره کامل رو که معمولا کسی به این سادگی نمی گیره ولی تو افتادنی نیستی. گفتم ولی من، … گفت برو خانم تو نمی افتی برو.
این مؤسسه رو دوست دارم. افرادش تا اینجا واقعا بهم کمک کردن ولی کمکی از جنس درست. اون ها باهام راه میان ولی از راه درستش. از همون مدل که من دلم می خواد. اون ها کمک می کنن تا ندیدنم رو دور بزنم و راه های متفاوت برای رسیدن به یادگیری رو پیدا کنم. شبیه بقیه که آخرش به یادگیری می رسن. من شبیه بقیه تکلیف تحویل میدم، شبیه بقیه درس جواب میدم و تمرین حل می کنم، و شبیه بقیه اشتباهاتم رو داخل گوشیم دریافت می کنم و موظفم به اصلاحشون. نمی دونم قراره چه مدلی امتحان بدم ولی تا بهش نرسیم مشخص نمیشه. این بنده های خدا از گیرهای من چیزی نمی دونستن ولی همشون سعی کردن و دارن سعی می کنن هر مدلی که میشه در دور زدن گیرها کمکم کنن. از استاد گرفته تا باقیه کارکنان اونجا. من یواش یواش داره هوای اونجا و کلاس هاش دستم میاد. هنوز تجربه امتحاناتش رو نداشتم که شنبه عصر حاصل میشه خخخ. و به نظرم اون بنده های خدا هم هوای داستان های من داره دستشون میاد و هرچی پیشتر میریم به نظرم بیشتر فیکس میشیم. واقعا دستشون درد نکنه. کمتر جایی بوده که این مدلی ببینمش. اینجا و آدم هاش رو دوست دارم. اون ها این اطراف نیستن هرگز هم نخواهند بود ولی میگن و نمی دونم چه قدر این درسته، که حال و هوای خوب شبیه موج مثبت توی فضا پخش میشه و جای درستش رو پیدا می کنه و بدون اینکه گیرنده بدونه از کجا گرفته چیزی که باید بهش برسه بهش می رسه. شاید این درست باشه و خدا قوت امروز صبح من به افراد مؤسسه آیلتس مازندران برسه. کاش درست باشه و کاش برسه. پیرو این نظریه که نمی دونم چه قدر میشه درست باشه، من به کارکنان مؤسسه آیلتس خدا قوت های از ته دل میگم و اینکه چه قدر ازشون ممنونم. یعنی ترم های بعدی هم اوضاع این شکلی می مونه؟ کاش بمونه!
مصرف قهوه هام این روزها بدجوری رفته بالا. باید مواظب تر باشم. مخصوصا شب.
اگر خدا بخواد هفته آینده عازم سفرم. به عجیبیه سفر96نیست و بسیار دلم می خواد که به شیرینیه سفر97باشه. ناشناسه و1خورده شاید غریب و خخخ جیگیلک که نظرش مثبته و مادر من و اون دلواپسن اما من فقط دوست دارم مطمئن باشم که سفر شیرینی خواهد بود. عمری اگر باشه شنبه بعدش در خانه هستم. و بعد1شنبه و اول مهر. خدایا کمکم کن جدا از هر مدل نق و داستانی من امسال زمان و توانم رو بدجوری واسه درس خوندن لازم دارم خداجونم1کاری کن1جوری از فضای کلاس دورتر باشم واقعا با نصف شدن زمان و صرف توانم درس خوندنم سخت میشه. و من هرگز از راهی که شروعش کردم بر نمی گردم. این راه رو تا انتها باید برم حتی اگر لازم باشه به جای دویدن بخزم. من که ول کنش نیستم خدایا کمکم کن کمتر سخت باشه. خدایا لطفا!
حالا نمی خوام خیلی بهش فکر کنم. امروز حسابی گرفتارم. کلاس آیلتس، پایان ترم کانون و دلواپسیه نتیجهش، تمرین ها و خوندنی های ناتموم کلاس امروز، زنگ به شرکت بهنوین که دیروز داخل اینترنت دوباره بعد از سال ها پیداش کردم و حسابی خوش حال شدم، داستانش طولانیه الان زمانش نیست به خدا دیرم شد باشه واسه بعد، بستن چمدون پاشیده ای که هنوز دست بهش نزدم و اگر امروز نجنبم و1خوردش رو نبندم بعدا کار واقعا سخت میشه، و وایی تماشا کن نشستم دارم می شمرم دیییییرم شد! باید برم ولی قهوه. هی بابا زمان من باید لیوان قهوهم رو داشته باشم وگرنه روزم واسه شروع شدن قیژ قیژ می کنه اندازه1لیوان قهوه فوری وایستاااا!
برچسب: صبح
صبحت به خیر!
4شنبه صبح.
به طرز وحشتناکی با بیرون اومدن از زیر پتو مشکل دارم امروز. باید پاشم. فردا کلاس دارم. دیروز نخوندم. صبح تا بعد از ظهر کتابخونه و بعدش هم شیطنت و کتاب و، …
دیروز وارد1دسته تلگرامی5تایی شدم. با خودم5تاییم. دیشب که در جواب سؤال پشت خطی1کسی دیروزم رو توضیحش می دادم، به توضیح این که رسیدم سعی کردم مکث نکنم ولی کردم. خیلی کوتاه. اندازه نیم ثانیه. سعی کردم مشخص نشه ولی شد. طرف پشت خط مکثم رو گرفت. سعی کردم ولش کنه ولی نکرد.
-این افراد اینترنتی هستن؟
-نه واقعی هستن. تمامشون رو دیدم. یکی2تا رو از خیلی پیش می شناسم. از زمان پیش از اینترنتی شدنم.
-همه خیلی صمیمی هستید؟
-نه به نظرم نه خیلی. درجه هاش متفاوته.
-درجه های چی؟
-درجه های نزدیک بودنمون.
-تمام خاطره هایی که بیرون از این گروه با هم دارید همه شیرینن؟ شبیه عکس میوه های بی لک و آبدار و بی نقصی که داخل تصویرها هست؟
-نه. نه اصلا. خخخ1جاهایی سابقه کتک کاری و گاز گرفتن داریم. گاهی هم یکی2تامون به هم اخم می کنیم ولی گاز نمی گیریم. توضیحش، … توضیحات من، …
-خوب بسه. توضیح لازم نیست کامل شد. گرفتم. این درسته.
-چی؟ چی درسته؟
-گروهی که واردش شدی. این1جمع استاندارده.
-چی میگی؟
-میگم در هر موردی، و بعد از آن همه چیز عالی بود و همه به خوبی و خوشی در کنار هم روزگار رو سپری کردن حتی در قصه ها هم مسخره و آبکیه. زندگی که همش خنده نیست. حتی صمیمی ترین دوستی ها هم باید گاهی اخم داخلش باشه که قدر لبخند های بعدی رو بدونیم. و هست. در نزدیک ترین دوستی ها هم گاهی رعد و برق هست. این ها لازمه های رسیدن به اون رنگین کمان بعد از بارونن. داخل همین گروه5نفره به آدم های اطرافت نگاه کن! این واقعیته. واقعیتی که شاید اندازه هیچ رؤیایی برق نزنه اما ملموسه. اما قشنگه. چون هست. می تونی ببینیش. بشنویش. لمسش کنی. درست در دسترس دست هات. در دیدرس نگاهت. در صدارس صدات.
-من نمی فهمم.
-سعی کن بفهمی. این ها چیزهایی نیستن که بشه من واست توضیح بدم. یعنی میشه ولی این ها رو باید بفهمی نه اینکه فقط بشنوی و باور کنی. این طور فهمیدن ها هم با توضیح شنیدن حاصل نمیشن. بهش فکر کن. داری گوش میدی؟ پریسا؟
گوش می دادم اما نمی شد حرف بزنم. می فهمیدم ولی نمی شد حرف بزنم. حالا، اینجا، در این نقطه عمرم، در این نقطه از زمان، در این نقطه از جاده، می فهمیدم. اگر دیروزها بود حتی زمان صرفش نمی کردم که بفهمم. فقط رد می کردمش و با1نه ی بلند و مطمئن و مسخره می گذشتم. ولی حالا اینجا می فهمیدم. خیلی هم خوب می فهمیدم. اما فقط می فهمیدم. نمی شد حرف بزنم. نمی شد! دیدی گاهی بهشتت اون لحظه ایه که کسی بدون اینکه مجبور باشی زور بزنی صدا از حلقت دربیاد دقیقا می خونه چی داخل سرته و از گفتن معافت می کنه؟
-پریسا! دهه90واسه تو فقط1نیمه داره که می تونی روش حساب کنی. نیمه دومش که درش هستی. میشه روش کار کنی. میشه روش حساب کنی. میشه نه کاملا، اما تا حدی که اختیار با خودته و امکانش رو داری به نفع خودت بچرخونیش. نیمه اولش تموم شد رفت. این رو درک کن و اینقدر به پشت سرت نگاه نکن. از این گروه هم2روز بعد لفت نده نرو داخل اون سایتت ننویس که نتونستم. حالا هم بلند شو1پارچ آب سرد بریز روی سرت تا نصفت خیس بشه و هوا از سرت بپره.
خندم گرفته بود ولی نمی شد بخندم. نمی شد!
-پریسا! باور کن دنیا پر از حقیقت هاییه که به قشنگیه سراب ها نیستن ولی همشون هم اونهمه سیمانی و زمخت نیستن. دنیای اطراف ما، دنیای اطراف تو، پره از رنگ های شاد.
با صدایی که صدا نبود از ته نجوا زمزمه کردم.
-رنگ های شاد.
زمزمه هام تأیید می شدن.
-و اتفاق های قشنگ.
-بله. اتفاق های قشنگ.
-و همین طور دوست های خوب.
-دوست های خوب.
از اینجا به بعد دیگه زمزمه هم نمی کردم. نمی شد! از طرف من هیچ صدایی نبود. هیچ صدایی جز سکوتی که شبیه کاغذی که زیر بارون گرفته باشیش آهسته آهسته نمناک می شد. مچاله می شد اما وا نمی داد. از اون طرف خط اما1صدای عزیز شیرین پیچیده بود داخل گوشی. صدای وق و نق1فسقلی آشنا که هنوز هیچ چی نشده عشقش گوشیه و هنوز صدا که از داخل گوشی می شنوه دور و برش دنبال صاحبش می گرده. صدام رو پیدا کردم.
-سلام پدرسوخته ی کوچک.
این بچه هنوز آرتریه. و من از تلفظ یگانه کوچک برانابوس خوشم می اومد. این فسقلی از اون پدرسوخته های یگانه هست که دومی نداره. دسته کم در اطراف من نداره. خلاصه اینکه خوشم میاد این مدلی صداش کنم و به نظرم اون هم عادت کرده و خخخ جواب میده.
داخل گوشی پر از صدای جیغ های از جنس ابراز احساسات شد و من خواه ناخواه در محاصره این حقیقت ملموس و شلوغ از نخ بادبادک بارون خورده خاطرات جا موندم و بعدش تلگرام و بچه ها و، … خواب. امروز صبح که پا شدم، از پیام های داخل گروه فهمیدم که1گیری واسه یکی از بچه ها پیش اومده که هیچ واسش خوشآیند نیست. هنوز باهاش همدردی و حتی همدلی نکردم. این طور که فهمیدم اگر در گفتن هامون احتیاط نکنیم1خورده واسش دردسر بشه. پس سکوت کردم تا ببینم و ببینیم خدا چی می خواد و سرنوشت چه برگی از داخل آستینش رو می کنه و چه مدلی میشه باهاش طرف شد.
چیزی به8نمونده. بلند شم که امروز نمیشه به بیخیالی های روزهای پیش باشم. راستی! اینجا داره بارون میاد و هوا سر صبح1دفعه چنان سردی شد که پریدم در بالکن و پنجره آشپزخونه رو بستم. باز هم راستی! از اون بیرون داره صدای چندتا گنجشک میادش. این فسقلی های شلوغ رو1جور بی وصفی دوست دارم. این ها1جوری هستن خخخ. خوب دیگه من رفتم.
راستی! صبحت هر مدلی که شروع شده، چه آفتابی، چه بارونی شبیه صبح اینجا، به خیر!
جمعهانه.
صبح جمعه. ارور اینترنت. اجازه نمیده وارد بشم. باید منتظر بمونم. نمی دونم تا کی طول می کشه. آخ آخ سرم. دیشب، … آب زرشک، … یعنی چیزه… هوا چه خوبه. اه بابا این چه وضعشه آخ سرم ای بابا!
بدجوری دلم1وان اندازه قد و قوارهم می خواد ولو بشم داخلش بلکه مفصل های نافرمانم به فرمون بشن. دیشب، … فعلا حسش نیست حرفش رو بزنم. شاید1خورده دیگه حسش بیاد ولی این ثانیه حسش نیست. دیشب رو نمی خوام بنویسمش. لعنتی! بیخیال.
مادرم رفته ارتفاعات. چه خوب که مجبور نشدم همراهیش کنم. همه عاشق اونجان و خودم هم دوستش دارم اما نمی فهمم واسه چی اونجا که میرم دلم می خواد پر دربیارم پرواز کنم بیام پایین. داخل این شهر شلوغ و این خونه از همه طرف صداگیر که شب و روزش از شلوغی تقریبا شبیهن.
هفته دیگه کلاس بی کلاس. جفت جلسه هاش تعطیله. این یعنی من5روز کامل آزادم. از هر کلاس و هر گیری آزادم. مادرم اگر بدونه میگه بیا بریم ارتفاعات. اگر تنها بخواد بره و مجبور باشم همراهیش کنم می کنم ولی مایل نیستم. اصلا نیستم. رجوع شود به چند خط بالاتر.
اون هفته که در ارتفاعات گیر کرده بودم یکی از بچه ها داخل تلگرام گفته بود این5روز رو1سفر حتی نزدیک بریم. بد نمی شد اما یکی2تا دردسر انگشت شمار اما بزرگ سر راهه که من بلد نیستم برشون دارم. سفر. اوه من سفر دلم می خواد به شدت دلم می خواد. از مدل سفرهای خل و چلانه ای که خودم موافقشونم دلم می خواد نه از این سفر های عاقلانه مثبتانه نمی دونم چیچیانه. تا این لحظه که نشونه ای ازش نیست به نظرم قرار هم نیست نشونه ای از هیچ سفری در این5روز باشه. مگر اینکه1اتفاق از مدل به شدت غیر منتظرش پیش بیاد و1جوری به1جایی سفری بشم. اگر به احتمال منفیه1درصد این پیش بیاد میشه هم ردیف معجزه ها به حسابش آورد چون واقعا هیچ چی این اطراف نیست که بهش دلالت کنه. معجزه که می دونی چیه! همونی که همه میگن شنیدیم اتفاق افتاده! همونی که هیچ کسی نمیگه دیدم و همه میگن شنیدم! تقریبا همیشه هم اگر سر این نخ رو بگیری بری تا ببینی اونی که اولی بود و دید کی بوده به جایی نمی رسی جز1مزرعه نخود سیاه! این هم بیخیال.
اینترنت همچنان با1فروند ارور ورودم رو بسته. کاش رفع بشه! نشد هم نشد. آخرش که باز میشه! بیخیال.
سرم به طرز اعصاب خورد کنی سنگینه. بدم میاد از این ضربان داخلش. کاش متوقف بشه!
این کیبورد سیستمم عجب اوضاعی درست کرده واسم! سیستم بیچاره! تاریخش دستم نیست چند ساله داره بدون اینکه آخ بگه واسم کار می کنه و پا به پای شب و روز هام میادش و حالا دیگه زمانش رسیده بگه آخ! و گفت. و این آخ گفتنش پدرم رو درآورده خخخ! عه مثل اینکه هنوز جای خخخ گفتن هست. پس هنوز میشه بخندم. پس هنوز میشه خندید. راست میگن خنده درمونه. خداییش فقط بهش فکر کردم انگار همه چیز نیم درصد قشنگ تر شد. باید بلند شم1خورده بخندم. دیشب به شدت1کسی رو دلداریش می دادم که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. بعدش10دقیقه نشد که1نفر دیگه لازم دید به شدت خودم رو دلداری بده که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. منه بوق هم حرصی بودم و رفتم ضربان پمپاژ کردم داخل این کله بی مغزم که الآن داره روانم رو پاک می کنه. اه لعنت! بس کن دیگه حالم بد میشه نفله!
دیشب نسبتا زود از تیمتاک زدم بیرون. دیوانه وار می خندیدم ولی، … امروز صبحی هم نرفتم. نمی دونم شاید1سر بزنم. واسه چی بزنم؟ حسش نیست. تا ببینم چی پیش میاد. بیخیال.
درس7زبان این ترمم تموم شد. باید تمرین هاش رو حل کنم. بیخیال این هفته کلاس بی کلاس حلش می کنم. ولی کاش عاقل باشم امروز به جای ول گشتن1کار حسابی کنم. زیاد دارم ولی کم انجامشون میدم.
همچنان دلم وان می خواد. با دوش هم بد نمیشه ولی حسش نیست دلم می خواد وان باشه وسطش ولو بشم و، … و چی؟ آخ حتی تصورش هم اعصابم رو نوازش می کنه. خدایا با اینهمه مثبت نمی فهمم واسه چی من نمی تونم2درجه از حماقت جفنگم کسر کنم تا هر داستان قلابی پایان تحریفی آشغالی نتونه این جوری مضحک به هم بریزدم که برم طرف تفریحات و نتیجهش بشه این ضربان کوفتی؟ آخ خداجونم لطفا این قطع بشه دیگه مثبت میشم قلابی های پایان تحریفی های آشغالی رو بیخیال میشم به جان خودم یعنی چیزه به نظرم میشم خوب یعنی سعی می کنم که بشم. چیزه. میگم که بیخیال.
راستی دیشب وسط شبه خواب هام خواب1عروسک بزرگ دیدم. حسابی گنده بود و حسابی ذوق کردم. در جریان جمع کردن عروسک هام از قفسه خیال می کردم دیگه به عروسک جدید تمایل ندارم اما مثل اینکه دارم خخخ. از اون بزرگ بزرگ بزرگ هاش. با مژه های بلند و مو های لخت و پر و صورت قشنگ و، هی بسه دیگه از اون مدل عروسک ها به نظرم الآن دیگه نیست اگر هم هست من نه جاش رو دارم نه پولش رو نه زمان بازیش رو. ولی اون عروسکه، خوب چیه مگه؟ خواب دیدم الآن هم خوابه خاطرم هست. جنایت که نکردم!
هنوز8نشده. اینترنت همچنان ورودیم رو باز نکرده. به جهنم که نکرده. باید تمومش کنم دیگه حس نوشتن نیست. من رفتم.
صبحت به خیر!
صبح5شنبه ساعت5و30صبح.
چند ساعت دیگه باید سر کلاسی باشم که حتی1کلمه از درسش رو نخوندم. تمام دیروز داخل تیمتاک بالا پایین پریدم. دیوانه و شلوغ همراه چندتا عاقل تر از خودم تیمتاک رو ترکوندیم. نمی فهمم این روزهای آخری چه دردم شده. انگار بخوام جای تمام حضورهای بعد از اینم باشم این روزها. شبیه خواننده ای هستم که بهش میگن در جراحی قریب الوقوعی که در پیش داری واسه همیشه صدات رو از دست میدی. تا عمل چیزی نمونده. و بعد صحنه و آواز و صدایی که خواه ناخواه از دست خواهد رفت. با تمام روحش تحریر هارو میره.
اون بیرون گنجشک ها بیدار شدن. چه شلوغی کردن! من هم بیدارم. به خودم گفته بودم صبح زود بلند شم1دور بخونم و چندتا تمرین نوشتنی رو حل کنم. الآن بیدارم و به جای حل تمرین دارم اینجا می نویسم. خوابم میاد. دیشب خیلی دیر از تیمتاک رفتم. بعدش هم تا چشم هام بسته شدن کابوس های درجه3از مدل جفنگ این، … خدایا خودم که می دونم اینهمه جفنگه پس واسه چی می تونن این مدلی بهم وحشت بدن؟ حتی در طبقه بندی کابوس های شخصیم هم این مدلش درجه3به حساب میاد. خوب من که می دونم پس الآن دقیقا چمه؟ واسه چی اونهمه شدید وحشت می کنم و اونهمه شدید می پرم و الآن اینهمه شدید ترسیدم ازش؟ یعنی خاک، … خخخ. دست خودم نیست عاقل نیستم که!
ولی خودمونیم اگر عامل این حال و هوای درجه3از دیشب تا الآنم تقلبی بوده باشه حقشه که1تلافیه حسابی سر منبع اصلی که دیشب باعث شد این داستان سر من دربیاد کنم. به جان خودم به حسابش می رسم من پدرم در اومد از دیشب تا الآن اگر درست نباشه1زمان1جایی به حد جیغ کشیدن اون بنده خدای سرچشمه رو از جا می پرونمش.
5و39صبح5شنبه. نمی خوام ببینم چندم خرداد. دلم نمی خواد بدونم. به خاطر خدا هم شده باید برم چندتا تمرین بنویسم امروز این پرسش های کوفتی رو می خوادش. کاش سر کلاس توانم ته نکشه تا برسم خونه!
حسش نیست از خرابی سیستمم در این هفته بگم. همین طور از صحبتی که دیشب آخر شب در تیمتاک داشتیم. حتی حسش نیست توضیح بدم که دیروز صبح در لحظه های آخر انتقال خاله بیمارم به اتاق عمل چه حال و هوایی حاکم بود به خونه و به من که درست دم ورودش به اتاق عمل بهش زنگ زدم و، … واقعا حسش نیست فعلا بیخیالش. نمی دونم واسه چی اینجام واقعا حس هیچ حرفی نیست. دلم می خواد فقط باشم بدون حرف. دیوونه بازی های این اواخرم همراه با کابوس های درجه3دیشبی نفسم رو گرفتن به خدا کم مونده جونم بالا بیاد.
دیشب زده بود به سرم رفته بودم پست های خودم داخل محله رو پیدا می کردم هر کدومشون که اون لحظه دلم می خواستش رو باز می کردم می خوندم. روی اسمم هم نمی زدم فقط پست های خودم بیاد صفحه به صفحه می رفتم عقبی و، … بعدش هم تیمتاک و، … دیروز بدجوری اونجا شلوغ بودم. من در حال و هوای التهاب لبخند می زنم. هرچی این التهاب و استرس شدید تر باشه لبخندم بزرگ تره. اگر فشار بهم بیاد، از جنس التهاب، از جنس دلواپسی، از جنس ترس، می خندم. حتی بلند می خندم. بقیه رو هم گاهی می خندونم. و اکثرا این مواقع بهم میگن ایول چه پر انرژی چه موج مثبتی چه با روحیه چه، … چند نفر پیدا میشن که جنس اون مدل دیوونه بازی ها رو تشخیص بدن؟ به نظرم خیلی نیستن. شاید این مدلی بهتر باشه. شاید. خدایا کمکم کن! فقط کمکم کن!
کامنت اینجاست که جواب ندادم. تقصیر سیستم پدرسوختهم بود که داغون شد و ناکارم کرد و الآن هم نمی دونم می تونم جواب بدم یا نه. به نظرم باید سعی کنم بتونم خیلی تأخیر کردم این مثبت نیست.
داره6میشه. باید بجنبم. شاید با رسیدن صبح این هوای فوق منفی بپره از سرم. هنوز که نپریده. خدایا سپردم به خودت. خودم رو. و هرچند مایل نیستم، ولی جز خودم1چیز های دیگه رو هم سپردم به خودت. به من مربوط نیست ولی، … نمی تونم. دست خودم نیست. دلم، … خدایا با خودت!
5دقیقه به6و ایول1پرنده شلوغ اومده درست پشت شیشه بالکن شلوغ کرد و الآن پرید رفت. اگر خواب هم بودم با این دیوونه بازی که درآورد بیدار می شدم. به فال نیک می گیرم این رو. ولی دیگه واقعا دیره من باید بجنبم. اگر عمری باشه باز هم میام. راستی! زندگی قشنگه. حتی با این حال و هوای ملتهب و مزخرف من که توصیفش اگر مجبور باشم که خوشبختانه نیستم مایه خجالته. زندگی عشقه. عاشقشم!
ایام به کام.
صبح4شنبه.
خواااآاااآااابم میاد. دیشب اسکنر رو گرفتم. فروشنده و نصاب هیچ چی از دنیای ندیدن های ما نمی دونستن. یعنی هیچ چی ها! آدم های خوبی هستن ولی روی کمک های این مدلیشون هیچ حسابی نمیشه کنم. طرف اول خیال می کرد واسه محل کار می خوام و گفت همکارهاتون کارهاش رو بلدن؟ گفتم همکار کجا بود واسه خودم می خوام. بعد هم داستان های معمول بین من و بیناها البته1خورده خفیف تر خخخ. بنده های خدا می گفتن واسمون جالب شده چیزهای جدید یاد می گیریم. این هم از این. دستگاهه اومد خونه الآن بغل دستمه ولی من تا مسلط شدن بهش1خورده راه دارم هنوز. دیشب کتابم رو تا جایی که امکان داشت در جهت برعکس باز شدن جلدهاش تا زدم تا نازک بشه و بذارمش اون داخل ولی بیچاره کتابم! آیی آیی کتاب نو و بی لک و تای بیچارهم! اعصابم خراب شد آخه یعنی که چی؟ باید1فکری واسش کنم که دردسرش کمتر باشه. این بنده های خدا نتونستن خیلی در پیدا کردن راه های میانبر واسه دسترس پذیر شدن امکانات نرم افزاریش کمک کنن باید1فکری کنم واسش مگه میشه دستم به امکانات نرم افزاریش نرسه؟ یا باید راه میانبری باشه یا باید به جناب کرزویل بزرگ متوصل بشم. خدایا این رو بلد نیستم من جازی هستم این چه داستانیه آخهههههه! بیخیال حل میشه. ولی کلی از مواردش رو یاد گرفتم. حیف که الآن باید برم سر کار وگرنه باقیش رو هم، … اوخ فردا5شنبه هست درس های فردا رو نخوندم ولش کن باقیش رو فعلا بیخیال هم امروز صبح در زمان های آزاد هم عصر داخل خونه کلی درس دارم! خوب شد یادم اومد!
ابراهیم خدا بگم چیکارت کنه برات اس فرستادم تأیید ارسال واسم نیومد. داخل تلگرام هم فرستادم ولی تو نیستی. خداییش بیا چندتا بطری بزنم بهت حالم جا بیاد دیگه!
واسه خرخر اسپیکر سیستمم هیچ کاری نمیشه کنم. طرف دیروز گفت این واسه چی سر و صدا می کنه؟ گفتم خستهم کرده باید تعمیرش کنم به نظرم باید بیام خدمت شما! گفت اگر بخوایی من بازش می کنم ولی نکن. خرجش می کنی1جاش درست میشه10جای دیگهش به هم می ریزه. همین مدلی استفاده کن. دلم می خواست جیغ بکشم. این صدا بیچارهم کرده. گفتم با این صداهه چیکار کنم جرجر می کنه روی اعصابم راه میره. طرف گفت به جای اینکه بهم پول تعمیر اسپیکر بدی بیا من بهت1دونه اسپیکر بلوتوثی بدم که هم صداش بلند تره هم از این به قول خودت جرجر خلاصت کنه. گفتم باشه. اسپیکره رو باز کرد سر آزمایش سیستمم و این اسپیکر جدیده با هم کنار نیومدن. خخخ دوست نشدن با هم. گفتم بیخیال اگر نمیشه نمی خوام. حس کردم دارم سیستمم رو مجبور می کنم با چیزی که نمی خواد بپذیره همنشین بشه. از این جبر خوشم نیومد. شکلک فوق دیوونه. به جهنم اینکه عجیب نیست من عاقل نیستم. خلاصه بدم اومد از اصرار و گفتم بیخیال اسپیکر نمی خوام. فروشنده اسپیکر رو چپ و راست کرد و گفت این که شارژ نداره معلومه صداش در نمیاد! بعدش هم دادش به نصابش گفت ببر خونه با لپتاب خودت تستش کن ببین اگر سالمه فردا رو به راهش کنیم. پول اسکنرم رو هم ازم نگرفت گفت فردا که واسه روشن شدن تکلیف اسپیکره اومدی همه رو1جا بده. هرچی اصرارش کردم پوله رو نگرفت. واسه چی؟ این بنده خدا الآن هیچ مدرکی ازم نداره. دستگاه پیش منه و ایشون چیزی واسه اثبات دستش نیست. عجیبه! این مدل افراد در این مدل اجتماع واسم عجیبن. واسم عجیبه که هنوز چنین افرادی هم وجود دارن. که اینهمه ساده اعتماد می کنن و، … من پولش رو می پردازم ولی اگر کسی اهل پدرسوختگی های این مدلی باشه به نظرم الآن راحت بتونه. و اون فروشنده هم حتما می دونه. عجیبه! در بستر اجتماع گرگی که داخلش به موجوداتی بر می خوری که در هیچ لحظه ای از عمرشون راست نمیگن، وجود این مدل افراد واسه من عجیبه. تعجب نکن در مورد بعضی آدم ها واقعا تصورم اینه. که هیچ ثانیه ای از24ساعت شبانه روزشون راست نیستن. پیش نیومده به خودشون بگم و امیدوارم هرگز پیش نیاد. دلم نمی خواد پیش بیاد. دلم نمی خواد دیگه هرگز هرگز پیش بیاد. دلم می خواد همین جا درست همین جا تمامش تموم بشه بره. فقط بره. فقط بسته بشه بره! ولی در خاطرم می مونه که1سری از آفریده های پروردگار تا چه اندازه میشه که، … بیخیال اصلا به من چه! خیلی اگر معترضم می تونم پر و بالم رو جمع کنم بهشون نگیره. اطرافم راست میگن اگر بلد باشم چه مدلی رد بشم قرار هم نیست بگیره. خیلی هم اگر از پیچ و خم بدم میاد هنر کنم خودم داخل زندگی بیشتر راست باشم. کمتر پیچ بزنم، کمتر کلک باشم، راست هایی که میگم بیشتر باشه، دل و زبونم به هم نزدیک تر بشن، و خلاصه اینکه اگر اون مدلی به نظرم بد میاد زور بزنم خودم آدم بهتری باشم. بقیه هم حتما اینقدر سرشون میشه که کدوم طرفی دارن میرن! امیدوارم که سرشون بشه! حتما میشه دیگه! خدایا اه خدایا!
بیخیال!
باز داره دیرم میشه خخخ. بدجوری دلم می خواد می شد خونه می موندم و خوش می گذشت ولی نمیشه و ای خدا دیروز همکارها می گفتن اخبار گفته اول خرداد تعطیلات شروع میشه ولی کسی جز همون همکارم نشنید. من که اصلا نشنیدم چون اخبار گوش نمیدم. خندم گرفت. گفتم هر جا هم تعطیل بشه ما هستیم. مگه خاطرتون نیست اون روزی که ناحیه2تعطیل بود و صبحش ما کشیده شدیم اینجا؟ پس بیخیال شو تا13در خدمتیم. اعتراض ها ترکیدن که یعنی چی راست میگه این چه وضعشه مسخرهش در اومده این ظلمه و و و و و و و و و1عالمه و و خلاصه من نق رو زدم و کشیدم عقب باقیش رو خودشون هوار کشیدن و من سرم داخل کتابم بود. خیلی دلم می خواد این شایعه درست باشه. خیلی خیلی زیاد. خدایا یعنی میشه امسال تموم بشه؟ خدایا یعنی میشه سال آینده سال کاری بهتری باشه؟ امسال که از بد بدتر بود خداجونم1لطفی کن 1دستی به سر سال دیگه بکش خخخ!
امروز نمی خوام خیلی دیر کنم. همکارم سر کلاس نیست و من تکی هستم و اگر نجنبم بچه ها تنها می مونن و این مثبت نیست. پس دیگه یواش یواش بجنبم. باز میام. وووییی چه هوا کار دارم! واسه فردا درس دارم، لغت های درس5رو حفظ نکردم؟ لغت های درس6رو ننوشتم، واسه تعطیلات کار دارم، باید اسکنره رو یادش بگیرم، باید کتاب ها رو اسکن کنم، باید کرزویل رو گیر بیارم، باید آموزشش رو بگیرم گوش کنم، باید یادش بگیرم، باید درس بخونم، باید درس های گذشته رو دوره کنم، شکلک آآآآآآآآآخ مخم. ولی الآن فقط زمان رفتنه. باید برم. تمام این کارها باید منتظر بمونن هرچند دلم این رو نمی خواد. فعلا من رفتم. عمری اگر باشه باز میام.
صبحش عالیه. تو هم پاشو! حیفه جا بمونی.
ایام به کامت.
انگار هستم هنوز.
صبح5شنبه. بعد از کلاس. نمردم انگار. به خدا دیشب خیلی بد بود. یعنی دیشب بد نبود من بد بودم. شب و روزهای خدا که بد نیستن. ما رنگشون می کنیم. سیاه یا سفید.
از کلاس اومدم و نفس تازه کردم. می خوام دوباره برم بیرون. کتاب های ترم بعدم رو هنوز نگرفتم می خوام برم بگیرم. امروز صبح1بی اطلاع از دیشب بهم زنگ زد. گفتم حالم خوش نیست. اول نفهمید چی شده بعدش که حرف پیش رفت مطلب اومد دستش. بنده خدا! باهام حرف می زد در حالی که نه من زمان داشتم نه اون. گاهی حضورها و فقط حضورها می تونن کمک کنن. اولین دفعه ای نبود که1در زمان های از خود بی خود شدن هام کنارم بود. اون لحظه در صبح امروز تمام دفعات پیش به خاطرم اومدن و تونستم اون اندازه به این حس بی مهار لعنتی مسلط بشم که افسارش رو شاید موقت اما بگیرم دستم و بپرم سوار شم. هنوز شبیه سرمازده ها می لرزیدم ولی تونستم1دونه پیام داخل تلگرام بفرستم و بلند شم برم سر کلاس. الآن حس می کنم بی حسم از اثرات تهوع های دیشبی. بی حس اما الآن شب نیست. روزه و روز اوضاع بهتره. درضمن ساعت های اولیه هم سپری شدن و حالا1خورده درست تر میشه خودم رو جمع کنم. هرچند هنوز گیجم و هرچند این، … بیخیال. عاقبت تموم میشه. به نظرم1درست میگه اگر1خورده بتونم آروم تر سپریش کنم امن و بی دردسر پیش میرم و سلامت می رسم اون طرفش. خوب واسه من1خورده سخته. زمان هایی که شبیه دیشب اوضاع1دفعه چیز میشه نمی تونم آروم و بیخیال رد بشم. دست خودم نیست واقعا سخته واسم. ولی، …
این کلید بیچاره داره زور می زنه تلگرامم رو وصل کنه و نمیشه. به نظرم باید فکر1دونه کلید دیگه باشم. اگر پیامی بیاد من نمی بینمش چون تلگرامم بسته هست واتساپ هم ندارم و خلاصه خخخ گوشیم از جهان اینترنتی جداست و، … میگم بد هم نیست ها! بیام1خورده کلا اینترنت گوشیم رو ببندم و بازش نکنم. مثلا1روز. نه کمه1هفته. الآن که بهش فکر می کنم می بینم بد نیست خخخ. مدیونی خیال کنی واسه خاطر اینکه جلوی فیلتر کلیدم کم نیارم این مدلی میگم خخخ.
به نظرم مدل اسکنرم رو پیدا کردم. حرف ها زده شده و باید صبر کنم تا هفته آینده سفارشم برسه و برم واسه خریدش و آموزشش و نصبش و و و و و ولش کن حس اذیت نیست به خدا همه جونم رو انگار داخل کاور فرو کردن1جور مزخرفی هستم.
فوق جفنگ های دیشب رو بر نمی دارم. خواستم بر دارمش ولی کامنت گرفته و کامنت ها برای من با ارزشن. چون نشونه های حضور و محبت آشناهای اینجاست و دلم نمی خواد از دست بره. زمانی که وبلاگ داشتم رو قدیمی ترها خاطرشون هست. فقط واسه نگه داشتن کامنت های اونجا تا مدت ها منتقل نمی شدم. تا زمانی که تونستم کامنت های اونجا رو با کپی پیست حفظ کنم و اومدم اینجا و خخخ چه خوب شد که اومدم.
یکی از همسایه های طبقه بالا، نمی دونم کدوم طرفی، شاید هم طبقه پایین ولی احتمالش ضعیفه، داره دریل کاری می کنه. وووییی اعصابم! الآن میرم بیرون. امروز دلم تفریح می خواد. بد نیست خونه بخوابم ولی اگر قرار باشه با استراحت کردن فکرم آزاد بشه و بره به اماکن دیشبی همون بهتر که برم وسط ناپرهیزی بلکه امن تر باشه.
این دیوونه ها دارن آشغال های دریل کاریشون رو می ریزن بیرون. می خوره به نرده های بالکنم. کاش نریزه روی سکو که هیچ خوشم نمیاد!
داره12میشه باید برم. دلم می خواد امروز ناپرهیزی کنم. یعنی به دلدرد و آخ و واخ بعدش می ارزه؟ شاید خخخ شاید بی ارزه.
تعطیلات که شروع بشه باید ورزش کردن هام رو مرتب کنم. این چه وضعشه؟
درس5زبان رو گرفتیم. تموم نشده ولی گرامرش رو به نظرم بیشترش رو گفت. می تونم بخونمش و تمرین هاش رو خخخ. خوب چیه مگه وسط هفته زمان تمرین نوشتنه؟ نیست دیگه! ولی امروز نه. باشه فردا. یا امشب یا فردا.
این کتاب دروغ های صمیمانه داره زیادی عذابآور میشه. دیگه هیچ چی از این خانم نویسنده نمی خونم. بدجوری شبیه خانم های ایرانی می نویسه. نوشته ایشون منو یاد خودنوشت هایی میندازه که، … آخ خدای من! جدی از قهرمان زن این قصه بدم میاد. باقیشون هم جذاب نیستن. خیلی خیلی، … آقای عاشق زیادی ماست و ذلیله و خانمه هر غلطی دلش خواست کرد و باز طلبکاره. از اون دسته اشخاص مزخرفیه که اگر دست من بود دسته کم1سیلی از اون جانانه هاش خرجش می کردم و بعدش می گفتم سریع بدون ادا میگی می خوایی چه غلطی کنی! اگر می خوایی بمیری بری جهنم فقط بگو و مطمئن باش ازت می پذیرم و می کشم کنار تا هر غلطی دلت خواست کنی. ولی آقای عاشق این کار رو نمی کنه. در جواب لوس بازی های لوث شده خانم که جون خودش و3تای دیگه رو انداخته توی هچل، بر می گرده طرف رو می بوسه. اَییی! وووییی خداجونم! اَََیییی! خیلی کم از کتابه مونده وگرنه دیگه نمی خوندمش. به نظرم3تا یا4تا لبه از نوار. ولی نمی دونم. قابل پیشبینی نیست اگر حوصلهش بیشتر از این سر بره کلا بیخیال پایانش میشم و خدایی ولش می کنم دیگه شورش در اومده. تا دماغ پاک کردن طرف رو می نویسه. به خدا راست میگم. توضیح میده که زنک چه جوری دماغش رو پاک کرد. دوباره هم با پشت دست پاک کرد و مردک دستش رو گرفت و بوسید و از این چرندیات. خدایا این افتضاحه. خیال می کردم داستان های خارجی به این حد از نفرت نمی رسوننم.
شارژ گوشیم کامل شد ولی کلیدم تلگرام رو باز نکرد. بیخیال اصلا بهتر. بلند شم دیگه12شد. اول این رو بچسبونم اینجا و بعدش برم.
آخجون اسکنر! کاش بشه هرچی کتاب دلم می خواد رو باهاش اسکن کنم بخونم. کاش ترجمه کردنم سرعتش بیشتر بشه تا سریع تر بخونم! کاش، … ولش کن دیرم میشه. من رفتم.
ایام به کامتون.
صبح جمعه. عجب صبح بهشتی. خداییش در بالکن رو که باز کردم انگار خود بهشت همراه هوای صبح وارد شد. خدایا شکرت!
دیروز صبح ترم جدیدم شروع شد. جلسه اول کلاسم هم اومد و رفت. استاد ترم پیش استاد این ترممونه. به نظرم این مثبت باشه. کلا به نظرم شروع مثبتی بود. هرچند اونجا فهمیدم دیزی پلیر بی معرفتم که شارژش کرده بودم با اینکه بیشتر از1هفته خاموش بود اما شارژ خورده و در نتیجه جلسه اول کلاس رو نتونستم ضبطش کنم. هرچند فضای کلاس عجیب آروم و هوای کلاس عجیب سرد بود و هرچند من به زور متمرکز باقی می موندم. به طرز آزار دهنده ای خوابم می اومد. الان هم حسابی خوابم میاد. میمیرم دوباره برم زیر پتو و آخجون. باید1کاری کنم تا این خوابآلودگی های گاه و بی گاه نکبت دست از سرم بردارن. یکی از رهآوردهای سفر عیدم چندتا بسته شکلاته که پدرم در اومد واسه آوردنشون ولی خخخ ارزشش رو داشت بدجوری هم داشت اگر عمری باشه و سال آینده باز رفتم کاش بتونم از این ها بیشتر بیارم. خلاصه که این فسقلی ها معجزه های فسقلی بلدن. خستگی و بی حالی از این رنگی های کوچولو به شدت می ترسه. اگر می دونستم سر کلاس اونهمه خوابم می گیره پیش از رفتن1دونه می خوردم. هرچند شکلات سر صبح، … نه خوشم نمیاد.
دیشب یکی از اون شب هایی بود که در موردش نوشتنم میاد. شاید شب خوبی بود. شاید هم فقط متفاوت بود. نمی دونم.
اون جشن تولد کزایی حسابی ماجرا درست کرد واسم ولی به خیر گذشت. واقعیتش من1تبریک تکلیفی گفته بودم و دعوت طرف رو هم تکلیفی حساب کردم ولی داستان تموم نشد. ظاهرا حرف ها زده شد که نتیجهش فراتر از انتظار من یکی بود.
-اومدنی ها پریسا رو هم با خودتون بیارید.
-مگه می دونه؟
-دعوتش کردم. با خودتون برش دارید.
-بهش گفتی؟ اگر بخواد بیاد چی؟
-اتفاقا می خوام که بیاد. اگر نمی خواستم نمی گفتم. اون نمی دونست من جشن دارم انتظار هم نداشت بهش بگم پس می شد نگم ولی گفتم چون دعوت من برخلاف تبریک اون از سر تکلیف نبود.
-ولی احتمالا پریسا نمیاد.
-من منتظرم که اینجا ببینمش. اگر اومد یعنی عملش با گفتارش یکیه و واقعا موافقه که جفتمون تغییر کنیم و این قصه رنگی هایی که این اواخر مدعی شده بهشون معتقده در نظرش قصه نیستن و واقعا بهشون معتقده و خواهان اتفاق های مثبت. اگر نیومد یعنی جز جمله پردازی و سرگرمی هدفی نداشته و تمام این کلمه قشنگ ها هیچ چی جز شعار نیستن. این ها رو بهش نگفتم لطفا شما ها هم بهش نگید. من دعوتش کردم بیاد جشن تولدم و سر ساعت6منتظرشم. به قول خودش از ته دل. دیگه با خودش. اگر اومدنی شد با خودتون برش دارید.
واقعا فراتر از انتظارم بود. مطمئن بودم اینهمه جدی نیست. البته کسی بهم نگفت. نه راست میگم واقعا کسی بهم نگفت یعنی تا بعد از ماجرا کسی چیزی بهم نگفت. حالا می فهمم اون اصرارهای زیر جلدی داستانش چی بود. خیال رفتن نداشتم و بقیه بدون اینکه اصرارهاشون شدید بشه سعی می کردن1جورهایی توجیهم کنن که مهمونی رفتن کلا چیز خوبیه خخخ. آهایی ابراهیم اینجایی؟ کامنتت تیر خلاص بود که با گوشی خوندمش. واقعا هنوز نفهمیدم چه حسی بود که1دفعه دقیقه90نظرم رو عوض کرد. باید می جنبیدم. دیر می شد. از خواب پریدم. پیش به سوی1دوش سریع و1تماس فوری.
-ببین! گوش بده!
-علیک سلام. چته پریسا!
-محض خاطر خدا حرف نزن گوش بده. من1کادو لازم دارم الان هم نمیشه کاریش کنم. هیچ ایده ای هم ندارم. ساعت6باید اونجا باشم یعنی باشیم و الان2هست و آخ تو رو خدا به دادم برس.
-پس جشن تولده رو هستی. ایول بهت. خاطر جمع باش. چه جور کادویی می خوایی؟
-نمی دونم. کلا سپرده به سلیقه و نظر و نگاه خودت. تمامش با خودت.
-حسابش هم با خودم دیگه.
-میدم بهت.
-نمی خواد. خودم هر طور دلم بخواد بعد با خودت حساب می کنم. می دونی که اجازه نمیدم بدهکارم بمونی.
-می دونم. عجله کن.
-خوبی پریسا؟
نفهمیدم از کی داشتم اونهمه شدید می لرزیدم.
-سردمه.
-بجنب دیوونه. سر5و30هم بسته توی بغلته هم خودت آماده رفتنی هم خودم می بینمت.
سر5و30من داشتم واسه آخرین خط و خال های ظاهرم حرص می خوردم و1بسته توی بغلم بود. مهلت نشد بپرسم داخل بسته چیه. نفهمیدم بقیه واسه چی اینهمه سبک بودن و از اینکه همراهشون می رفتم نفس های راحت می کشیدن. سر ساعت6مهمونی شروع می شد. می تونستیم دیرتر بریم ولی، … این حس عجیب که بهم نهیب می زد سر6اونجا باشم. اون لحظه هیچ چی نمی فهمیدم و حالا که همه چیز تموم شده و داستان رو برام گفتن معنی تمام اون حال و هوا رو می فهمم.
سر6اونجا بودیم. در عمرم واسه رسیدن به هیچ مهمونی ای اینهمه وقت شناس نبودم. پیش از اینکه به خودم بیام،
-سلام پریسا. پس اومدی.
-مثل اینکه آره.
-خوب کردی. خیلی هم خوب. انگار اشتباه می کردم. میشه باورت کنم.
-چی میگی؟
-هیچ چی. بیا بریم بشینیم1جایی که سر گل خوراکی ها برسه به خودمون.
باز نفهمیدم. لحن و صدا و جمله هامون اول شبیه شن بیابون خشک بودن. دست های هم رو که گرفتیم جفتشون سرد بودن. بعدش آهسته آهسته گرم شدن. اول دست هامون، بعدش صداهامون، بعدش کلمه هامون، بعدش خنده هامون، بعدش دل هامون. جای همگیتون خالی. خوش گذشت. اصلا یادم رفته بود در مورد محتوای داخل بسته بپرسم و زمان باز کردن کادوها یادم اومد.
-وایی خدا الان من خودم نمی دونم داخل بسته ای که دادم بهش چیه کاش ضایع نشه.
ضایع نشد. زمانی که توی بغل طرف فشرده می شدم و اون جیغ تیز:
-وایی مرسی من عاشق هنر سرامیکم تو دوست خیلی خوبی هستی پریسا.
و البته این نظریه خیلی دووم نداشت و زمانی که من از ترس ریختن1لیوان بزرگ شیر کاکائو که نفهمیدیم چه مدلی کج شد و ریخت خودم رو به شدت کشیدم عقب و طرف رو با صورت فرستادم وسط میز پر از شیرینی خامه ای عوض شد:
-وایی خدا ببین چی شد! وایی بیچاره شدم! تو دشمن خیلی بدی هستی پریسا!
این جیغ با قیافه خامه ایه صاحبش ترکیب شد و همه رو از خنده منفجر کرد و من جرأت نداشتم بخندم.
-به خدا عمدی نبود. معذرت می خوام. واقعا نمی خواستم. من معذرت می خوام این، … این لیوان عوضی رو کی ولو کرد؟ من فقط ازش کشیدم کنار و، … وایی من معذرت می خوام…
صاحب صورت خامه ای وسط خنده هاش جیغ می کشید و وسط جیغ هاش می خندید و اصرار داشت قصاصم کنه.
-این روانی رو بگیریدش من باید فرو کنمش وسط خامه ها. به خدا باید امشب این قصاص انجام بشه زود باشید بیاریدش اینجا.
صحنه ای بود که البته به همت دوربین های بینام ها جاودانی شد و دردسرتون ندم عاقبت حدودهای8و30در حالی که از خنده بی حس شده بودیم آماده شدیم تا هر کسی بره خونه خودش. خامه ها خورده و از صورت ها پاک شده بودن و اوضاع تمیز و آروم بود. دم رفتن2تا دست بغلم کردن و1بوس که نشست روی گونه های نمی دونم واسه چی داغم و زمزمه ای که زیر گوشم آهسته خوند.
-چه قدر خوب کردی امروز اومدی. حالا باورم شد. من هم دنیا رو اون جوری که تو میگی بیشتر دوست دارم. خوشگل تره.
و نفهمیدم. واقعا نفهمیدم واسه چی اول چشم هام، بعدش گونه هام، بعدش تمام صورتم بدون صدا، بدون هقهق، بدون هیچ تغییر دیگه ای خیس شد. به خدا گریه نمی کردم. حتی خندیدم. با صدا خندیدم ولی، … شاید چند نفری اون وسط می دونستن. چند نفری که پیش از مطرح شدن هر سؤالی با سر و صدا و خنده و لودگی های شلوغ بردنم تا صورت خیسم رو ظاهرا از آرایش های پخش شده و در واقع از اون بارون بی موقع و بی توقف پاک کنم.
به خونه که رسیدم سبک بودم و سنگین. حس نداشتم این حس2گانه رو تحلیل کنم. واقعیتش رو بگم، مهلتش رو هم نداشتم. الان هم ندارم. سیستم رو بغل کردم و مواظبم صداش در نیاد. نمی شد صبر کنم دیرتر بنویسم. نمی شد. نمیشه. نوشتنم میاد.
دلم خواست این ها رو1جایی بگم. دیشب پیش از رفتن واسه1زنگ زدم. جواب نداد. دلم می خواست با1آشنای بی طرف که از هیچ کدوم این ماجراها آگاه نبود حرف هایی خارج از این ماجراها بزنم و حتی واسه2دقیقه هم شده از فشار اون حس ناشناس خلاص بشم. البته1پشت خطش نبود و الان حس می کنم زنگ زدنم بهش خودخواهانه بوده. باید حواسم باشه کمتر خودخواه باشم.
به نظرم دیروز و دیشب چیزی بود که بشه در موردش گفت روز خوبی بود. خوش گذشت.
بدجوری خستهم. حس می کنم هیچ کجام مال خودم نیست. توصیف هم بی توصیف خستهم دیگه. واقعا سختمه دلم حسابی خواب می خواد. بیخیال جمعه هست برم1خورده دیگه مهمون پتو بشم.
ایام به کام همگی.
خوابی از جنس خدا.
1شنبه شب و شروع تعطیلات15روزه. آخ جون. فوق آخ جون. سوپر آخ جون. واقعا خوشحالم از شروعش. بهش احتیاج داشتم. به شدت.
کتاب می خونم. حس توصیف امروز و داستان های کوچیک و1نواخت محل کار نیست. باید از امشب کمی از درصد تنبلیم می کاستم که کمی نکاستم. از فردا بیشتر ازش می کاهم. به جان خودم می کاهم.
این حرف ها رو ول کن. این روزها هوای عجیبی دارم. نوعی پریشونی ناشناس. نباید در موردش حرف بزنم ولی، … من باید در موردش حرف بزنم. با کسی نمیشه حرف بزنم. چون اون کسی هر کسی باشه طبیعتا وسطش چیزهایی می پرسه که نمی خوام یا نمیشه جواب بدم. ولی اینجا، در قلمرو کیبورد و کلیدها و خط ها، فقط حرف می زنم بدون اینکه در و دیوارهای این دنیای سراسر صدا اما ساکت، ازم چیزی بپرسن. آخ جون.
این روزها حس می کنم خدا بهم نزدیک تره. حس می کنم1روز صبح خیلی زود که خاطرم نیست سر چی1دفعه خیلی زودتر از زمانش از خواب پریدم، دیدم که خدا از بالای عرشش کمی خم شده، دستش رو گذاشته روی شونه هام و در حالی که خیلی آروم تکونم میده بهم میگه ببین! منو ببین! من هستم. درست همینجا. درست بالای سرت. درست کنارت. می بینمت. می شنومت. می خونمت. بیدارم، دقیقم، حواس جمعم، و آگاه. کاملا آگاه. من هستم. مطمئن باش.
هرچی پیشتر میرم، روز به روز، ساعت به ساعت، لحظه به لحظه، به حضورش معتقدتر میشم. و به اینکه من چه بنده ی بدی هستم و اون چه خدای خوبیه. ای کاش می شد کمی بیشتر بنده ی خوبی باشم! دیر زمانی نیست که در برابر عظمت بی بحث بارگا خداییش فهمیدم هنوز تا انسان شدن راه خیلی زیادی در پیش دارم. لحظه ای که این رو فهمیدم جز خودم و خودش کسی نبود. ازش خجالت کشیدم. اما از واقعیت نمیشه در رفت. من هنوز خیلی مونده انسان باشم. حالا فقط آدمم. آدمی سرشار از منفی های ناگفتنی که هیچ دلم نمی خواد در وجودم باشن. اون قدر دلم نمی خواد که در لحظه ی کشف واقعیت حضورشون از شدت شرم سوختم. ولی خدا به روی من نیاورد. سعی کردم خودم هم به روی خودم نیارم اما، …
صبح زود بود. خیلی زودتر از اینکه بشه گفت صبح شده. چیزی، ضربه ای، جرقه ای، چرتم رو کامل پروند. تا اون لحظه وسط خواب و بیداری همین طوری واسه خودم ول معطل بودم که1دفعه، …
-خدای من! وایی خدای من!
بیشتر از هر حسی حیرت کردم. حیرتی که اول از جنس خالص حیرت، بعد از جنس وحشت، و بعد از جنس چیزی شبیه، … نمی دونم چی بود. همون حیرت که با1جور حس بیگانه قاطی شده بود. دست های خدا رو داشتم روی شونه هام حس می کردم. اشک هایی که دیگه نمی باریدن. و خدا آهسته پاکشون می کرد.
-بهت نگفتن؟ بهت نگفتن قلم خدا هرگز خطا نمی زنه؟
-گفتن. خیلی ها خیلی گفتن. ولی، …
-خودت هم که خیلی دیدی. ندیدی؟
-خودم دیدم. هم پاداش و هم جزا رو. در هیچ کدوم از این2تا دستت خطا نزد. خدای پرستیدنیه من!
-و از این به بعد هم خطا نخواهد زد. بنده ی غافلم!
-دارم می بینم.
داشتم می دیدم. داشتم می لرزیدم. همه خواب بودن. من بیدار در لحظه های پیش از صبح زیر پتو مچاله شده بودم و از عظمت دفتر بی خط و خطای پروردگار به خودم می لرزیدم و، … صدای اذان، دور و ملایم، اما واقعی، اذان صبح، شبیه نفس روح که1وجود یخ زده رو زنده می کنه، آخ که چه قدر اون لحظه ها آسمونی بودن! نه شاد بودم نه غمگین. نه گریه می کردم نه می خندیدم. نه شجاع تر شده بودم نه بیشتر می ترسیدم. فقط1حس حیرت و، … سبکی. سبکیه حاصل از یقینی که از طرف خدا، با دست های خدا، صاف و مستقیم، بدون واسطه، بدون هیچ واسطه ای، وسط دست های از مدت ها پیش منتظرم جا گرفت و من فقط تماشاگر دوباره و دوباره ی دلیل دیگه ای بر این یقینم بودم. یقین به اینکه:
-من خدایی دارم که سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد.
این یقین رو دوست داشتم. شادم نکرده بود. غمگینم هم نکرده بود. فقط آرامش بود. آرامشی از جنس1نقطه پایان. متقاعد شده بودم انگار. آروم شده بودم انگار. بعد از مدت ها در خودم قانع شده بودم انگار. سبک شده بودم از احساسش و همراه صدای دور و ملایم اما واقعیه اذان صبح، به سبکیه نسیم صبحگاهی، سوار اون موج صدای دور، آهسته به همه جا می رفتم و می رفتم و باز می رفتم. تا اون بالا. تا آسمون. تا قلب آسمون. تا ماه قشنگی که هرچند نمی دیدمش، اما می دونستم هست و یواش یواش باید می رفت تا جاش رو به طلوع سپیده ی صبح بده. من شاهد بی نگاه طلوع سپیده ی صبح بودم. بعد از ماه ها باز صبح رو فتح می کردم. بعد از ماه ها، ماه ها تاریکی، من1دفعه دیگه فاتح هرچند این دفعه بی نگاه صبح بودم. بی نگاه، بی صدا، آرام، سبکبار. به سبکباریه خود آرامش. آرامشی خالی از شادی، خالی از غم، فقط آرامش ناب و خالص. آرامشی شفاف. آرامشی از جنس یقین.
دستم رو دراز کردم تا دست های خدا رو لمس کنم. اون قدر بالا رفته بودم که این کار در نظرم ساده بود. خدا به کوچکیه بال های خیالم مهربون خندید.
-لازم نیست این بالا دنبالم بگردی. من اون پایینم. درست در وجود خاکیه تو، زمانی که از شادی، از غم، از سر خستگی یا عجز یا هر حس دیگه ای اسمم رو صدا می زنی. من درست همون لحظه در کنارتم. اگر درست گوش کنی می شنوی که دارم بهت جواب میدم. فقط فراموش نکن. بسپار به خودم. خودت رو، همراه تمام و تمام خودت، تمامش، همه رو بسپار به خودم. بعد چشم هات رو ببند و سوار بال های یقین به راهت در جاده ی زندگی ادامه بده.
صدای اذان صبح هنوز با همون طنین دور و ملایم، اما واقعی در گوشم، در سرم، در وجودم می پیچید. خدا رو نفس می کشیدم انگار. لحظه های بی توصیفی بودن اون لحظه های آبیِ من!
مادرم معترض و نیمه بیدار گفت:
-نصفه شبی با اون گوشی داری چیکار می کنی؟ ولش کن آخرش1بلایی سرت میاد.
بعد دوباره خوابش برد. آهسته خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. بعد چشم هام رو بستم و خودم رو سپردم به اون صدای ملایم و دور اما واقعی. به حضور سیال سپیده ی صبح. به لحظه ی با شکوه جایگزینیه ماه و خورشید. به خدا.
نفهمیدم کی خوابم برد. بعد از ماه ها، ماه ها تاریکی، این شیرین ترین و آرام ترین خوابی بود که در آغوشش شناور می شدم. خوابی از جنس صدای ملایم و دور اما واقعیه اذان صبح. خوابی از جنس آسمون در تلاقیه صبح و شب. خوابی از جنس خدا!.
چه صبح براقی!
امروز20اسفند96و صبح شروع شده. خوابم میاد ولی نه اون اندازه که بتونم آروم ولو بشم و چشم بذارم روی هم. نمی فهمم چمه. انگار1حس شیطون توی وجودم نخودی می خنده و قلقلکم میده که بلند شم و1کار دوست داشتنی کنم یا هیچ کاری نکنم فقط ول بگردم و حالش رو ببرم. البته نمیشه ول بگردم باید برم سر کار اما، … تا جایی که می دونم فعلا قرار نیست اتفاق با حالی پیش بیاد. یعنی چند روز مونده. تعطیلی و از این چیزها دیگه. اما من امروز چمه!
وسط خونه تکونی هایی که مادر رسما پدرم رو در آورد، اشتباه نشه جسمی نبود. این بنده خدا توجیهم کرد هرچی از گذشته داخل هر سوراخ سنبه ای مخفی کرده بودم دربیاریم و بندازیمش دور. گاهی چنان سخت می شد که پیشونیم عرق می کرد ولی مادر من این طور زمان ها بیخیال نمیشه. لحظه ای که دستم از حرکت می موند و چیزی نمی موند رسما بِبُرَم شروع می کرد و این قدر می گفت و می گفت و می گفت که یادم می رفت داخل سرم چی می چرخید و علامت ها و پالس های خاطرات قاطی می شدن و دیگه نمی شد چیزی رو راحت تشخیص داد و در نتیجه ادامه کار. اما واقعا سخت بود واقعا سخت بود!.
چی داشتم می گفتم؟ آهان وسط کوه دور ریختنی های هفته پیش1چیزی پیدا کردم که کم مونده بود قاطیه باقی چیزها بندازمش دور. مادرم دیدش و گرفتش زیر تمرکز و نگاه های تحسین. به زبون معمولی، به نظرش قشنگ رسید و خوشش اومد. چیزی شبیه1ردیف سنگ های رنگی مختلف که با نظم خاص چیده شدن و به وسیله1حلقه نازک زنجیر به هم چسبیدن. حتی قلاب هم داشت که من در بررسی های سطحیم ندیده بودم. چیزی شبیه پابند بود. خواستم روی مچ پا امتحانش کنم که نشد. موندم چیکارش کنم. قشنگ بود و حیف بود بره بازیافت. از طرفی قرار نبود هیچ چیز زایدی رو استثنا کنم و هرچی زاید بود باید می رفت. مادرم می گفت واقعا قشنگه. من مونده بودم این از کجا اومده. مادرم گفت روی پا نمیشه ببندش به دستت. قیافهم کج شد. پابند به دستم ببندم؟ نه نمی خوام. مادرم گفت اصلا بد نمیشه امتحان کن. امتحان کردم. نتیجه عالی شد. نشون به اون نشون که از اون روز نشد کسی این چیز رو به دستم ببینه و ازش خوشش نیاد. این وسط1با حوصله هم نشست رنگ هاش رو واسم توصیف کرد. خیلی خوشگله خخخ! خوب شد دورش ننداختم. اما، … وایی خداجون اگر کلاس بدل سازی می رفتم می تونستم عینش رو درست کنم. مهر اومد و کار و کلاس زبان و درس و … من کلاس بدل سازی دلم می خواد. از تابستون نق این رو می زدم ولی خودمونیم خوب شد حرف گوش کردم و در سال تحصیلی نرفتم. این پدرم رو در می آورد همین طوریش با این کلاس ها و کارم و داستان هاش چنان خسته میشم که دنیا موج بر می داره. ولی این کلاسه رو نمیشه بیخیال بشم اگر خدا بخواد تابستون خیلی دلم می خوادش. اگر زبان اجازه بده.
این هم از توضیح حاشیه.
خلاصه همه چیز رو به راه بود جز حس فضولیه من که نمی تونست آروم بگیره. هرچی فکر می کردم همچین چیزی از کجا اومده وسط زایدات خونه من چیزی به خاطرم نمی رسید. مادرم هم همین طور. دیگه بیخیالش شده بودم. یعنی بیخیاله بیخیال که نه ولی چیکار می شد کنم من واقعا نمی دونستم این از کجا اومده. این بود تا دیشب که خخخ ظاهرا این رنگیه فسقلی خیلی برای پیدا شدن در انتظار مونده و باید پیش از این ها پیدا می شد که نشد و بعدش هم کلا فراموش شد و بودنش به من اطلاع داده نشد و رفت به بایگانی فراموشی و بعدش هم نمی دونم چه مدلی سر از ته انبار بلا استفاده ها در آورد و اون هفته کشف شد. خوشم میاد. از این چیزه خوشم میاد. از پیدا شدنش خوشم میاد و … خخخ از همه چیزش خوشم میاد.
دیروز کتاب ترم بعدم رو بردم صحافی3تاش رو یکی کردم. با1شیرازه خیلی کلفت. حالا کتابه به1غول کاغذی تبدیل شده که دیشب بغلش کرده بودم و داشتم تمرین هاش رو حل می کردم. به نظرم1کوچولو بلدم. آخ جون. حالا این حجم رو چه مدلی ببرم سر کار؟ خدایا! می خوام کتابه رو عید امسال با خودم ببرمش سفر. دیدی این بچه ها عاشق عروسک های خاصشون میشن همه جا می برنشون؟ حالا من این مدلی شدم می خوام کتابه رو ببرم سفر دلش باز بشه. خخخ شوخی کردم. می برم اونجا بخونمش که ترم آینده بوق کلاس نباشم. راستی میگم من واقعا در سفر درس هم می خونم آیا؟ زمانش هست آیا؟ شاید باشه. واقعا نمی دونم ولی اگر کتابه همراهم نباشه و امکان و زمان مطالعه پیش بیاد حسابی دلم می سوزه. پس در نتیجه، سفر من و کتابم!
اوه خدا آخه واسه چی باید به این زودی6و45شده باشه؟ من هنوز آمادگی بیدار شدن یعنی بلند شدن رو ندارم. بابا زمان ناجنس گولم زد. خوب چاره ای نیست باید پاشم. بابا زمان رو اگر بیخیالش بشم شوخی هاش خطرناک میشه. مثلا فشنگی ساعت میره روی7و نیم و بیچاره من! من رفتم ولی زندگی خیلی خوشگله. خیلی خیلی زیاد. به این صبح با حال که مشخص نیست چی این مدلی برق برقیش کرده قسم می خورم.
خوب تا دیرم نشده بپرم برم که عصای بابا زمان داره قلقلکم میده. من رفتم. تا بعد.
ساعت7و….
ساعت7و6دقیقه صبح 5شنبه.
در حال شنا کردن داخل فیلم لیست سیاهم. بسه دیگه باید بلند شم. واسه1شنبه و واسه امتحانی که قراره برسه1خروار درس دارم و هنوز نخوندمش. استاندارد های فنی حرفه ای داره میاد. می تونم مدرک گل سازی رو بگیرم. استاد با فنی حرفه ای وضعیتم رو مطرح کرده. دردسر ندیدنم رو میشه واسه این آزمون دورش زد. ای کاش کانون زبانی ها هم نصف این خانمه سرشون می شد!
دیروز رفتم بیرون واسه خودم کادو خریدم. چندتا پازل فسقلی و عجیب هم گیر آوردم خریدم که از بس کوچولو بودن خیال کردم باید باز نکرده بندازمشون داخل سطل بازیافت تا بره. اندازه کف دست تقریبا. ولی گفتم اول1دور بازی کنم بعد. اما تمام دیروز و دیشب فقط2تاشون رو تونستم درست کنم و سومیش با1عالمه سوراخ و1سری دونه های ریزه چسبیده به هم همچنان حل نشده مونده. هورا! من باز هم از این ها می خوام. هنوز جا هایی هست که سر نزدم باید برم واسه خودم اسباب بازی و پازل گیر بیارم بخرم.
دیروز1دونه کادو هم واسه لیمو خریدم ولی داخل خونه کاغذش رو پاره کردم، از داخل جعبه درش آوردم و نشستم روی این مبله و تا دلم خواست باهاش بازی کردم. اون1صفحه گردونه که داخلش1عالمه ماهی هست. با زدن دکمه کنارش روشن میشه و صفحه موزیکال شروع می کنه به چرخیدن و ماهی هاش بالا پایین میرن و دهن هاشون باز و بسته میشه. باید در زمانی که دهن ماهیه باز شد با قلاب بگیریش و امتیاز بیاری. من چندتایی گرفتم. بدون چشم خیلی سخته. واسه بیناهای کوچولو درست شده. و من دیروز1عالمه زمان باهاش بازی کردم. به جهنم جنونم! به جهنم!
آهان دیروز و کادوی من. خیلی بزرگه و موندم از دست مادرم کجا مخفیش کنم. الان نیست. ییلاقه و حس ندارم بهش توضیح بدم. دیروز وسط خیابون زنگ زده بود از بس چیز پرسید که کجام و مواظب باشم و کجا میرم و چه و چه کلافهم کرد و کم مونده بود جیغ بکشم. خداییش این بلا رو هر جنبنده ای جز مادرم سرم در بیاره آنچنان بد تا می کنم که دیگه دلش نخواد اسمم رو ببره. زورم به مادرم نمی رسه در عوض از خودم متنفر میشم.
دلم می خواد برم اون بسته کادوپیچه غول رو بازش کنم. شاید نکنم. بذارمش واسه روز تولدم. من تا2سال پیش گاهی به خودم از این جایزه های کوچیک می دادم ولی بعدش متوقف شد. آهسته آهسته تمام اجزای زنده بودنم داشت متوقف می شد و نشد. به نظرم اگر دهه90رو زنده رد کنم قهرمان بزرگی هستم واسه خودم. اول91بعدش94و95وخدا می دونه بعدیش کی باشه. دارم سعی می کنم پیش نیاد. خیلی خیلی دارم سعی می کنم. چند شب پیش1دوست بهم گفت اگر دلم بخواد واسه قوی تر شدن زبانم می تونم وارد گروه واتساپ بشم که چند نفر درش انگلیسی صحبت می کنن. گفتم نه. اون بنده خدا اینجا رو خونده بود که نوشته بودم می خوام زبانم قوی تر بشه. گفتم نه. گفتم دیگه دلم نمی خواد وارد هیچ گروه واتساپی بشم. به هر هدفی و با هر اعضایی. دیگه دلم نمی خواد! ناسپاسم ولی واسه تغییرش هیچ تمایل ندارم کاری کنم.
چند روز پیش هم1بنده خدای دیگه در1تماس تلفنی سعی کرد ظرفیت داغون شدهم رو تعمیرش کنه که صاف بهش گفتم ببین واقعیتش تمام این ها بهانه هستن. مادرم رو می تونم رو به راهش کنم همون طور که پیش از این انجامش دادم. واقعیت خودمم. من دیگه نمی خوام. اصلا نمی خوام. ابدا نمی خوام. من ظرفیتش رو ندارم. جنبهم پایینه. بهتره وارد این بازی های کاغذ کادو زرورقی نشم. البته این آخریش رو نگفتم. فقط گفتم من بی ظرفیتم اذیت میشم. اون گفت درست میشه و من فقط خندیدم. از جنس خنده هایی که این اواخر زیاد به1سری افراد تحویل میدم. خاطرم نیست چی گفتم. شاید گفتم هر زمان درست شد باشه و شاید هم نگفتم. ولی از1چیز مطمئنم. اینکه دیگه هرگز حاضر نیستم حماقت هام رو تکرار کنم. حالا به تشویق و توصیه هر کسی می خواد باشه. تکرار نمی کنم. فراموش هم نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنم!
دیشب حس کردم از تمام تمامیت باور هام متنفر شدم. اتفاقی پیش نیومد فقط… خیالی نیست شاید این مدلی بهتر هم شد. این هم از اون آگاهی هاییه که نباید فراموش کنم. و نمی کنم. تا جایی هم که بتونم حرفش رو نمی زنم. به شرط اینکه کسی به خیالم انگولک نکنه.
دیشب عالی گذشت و الان از شدت کرختی، نه خستگی، فقط1مدل بی حسیه بی توصیف، شبیه کوفتگیه بعد از شنا، شبیه بی حسیه بعد از1عالمه پریدن در هوای مه سفید، البته بدون سردرد، شبیه خستگیه بعد از پرواز، دارم می افتم. صدای این سیستم طفلی رو آوردم پایین و گرفتمش بغلم و می نویسم. دلم کلاس بدل سازی می خواد. ثبت نام نکردم. باید آوازم رو تمرین کنم. تمرینش نکردم.
7و27دقیقه صبح5شنبه.
بعد از اینکه از اینجا بلند شدم و1نوشیدنی واسه خودم درست کردم و خوردم باید حتما1دوش بگیرم. به نظرم حس و حالم رو تعمیرش می کنه. اما پیش از هر جفت این2تا باید1سر به محله بزنم. شاید لازم باشه! داخل1صفحه محله2تا هستم. باید پست های جدید بیاد تا برم پایین تر. دلم نخواست صبر کنم پست اولیم بره صفحه بعد و پست بزنم. من حرفم که بیاد باید حرف بزنم. شبیه اینجا. البته نه کاملا شبیه. اینجا هر حرفی دلم بخواد می زنم. هر چیزی. ولی اون طرف فقط حرف های شاید1درصد به درد خور رو می زنم. باقیش رو نگه می دارم واسه اینجا. اینجا خودمم. کاملا خودم.
دلم می خواد دیگه اینترنتی ها بهم نگن چه قدر خوبم و از این چیز ها. آخه چه جوری میشه از روی نوشته به مثبت بودن شخصیت کسی رأی مثبت داد؟ من اینجا ولو شدم و دارم می نویسم. نوشته ناخن کوچیکه عمل هم نیست. نوشته رو میشه ویرایش کرد. دیگه چند دفعه و به چه زبونی به این بنده های خدا بگم که من شبیه نوشته هام نیستم! اینهمه از روی نوشته هام قضاوت و تصورم نکنید! دسته کم صداقت اعتراف رو دارم. ولی پس واسه چی باور نمی کنن! خسته شدم از بس این رو تکرار کردم. دلم می خواد دیگه نگم. دلم می خواد اون ها هم اشتباه نکنن.
7و32دقیقه صبح5شنبه. سرم رو تکون میدم تا زمان ازش بره بیرون. دلم نمی خواد روز ها داخل ذهنم شمرده بشن. ازش خوشم نمیاد. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. ولی گاهی که ازم بر میاد، یا گاهی که کار بهتری ندارم واسه انجام دادن، در موردش خیال می پردازم. مثلا اینکه بهم گفته بشه فرستاده شدم1بخش متفاوت که آرومه به شدت آرومه و ازش حس رضایت می کنم. دلم می خواد با دستگاه سر و کار داشته باشم نه با آدم هایی که اطرافم وول می خورن و بلند حرف های آنتیک می زنن و به موارد بی محتوای جفنگ بلند و با رضایت می خندن و در مواردی که نمیشه اینجا نوشت واسه تفریح بلند بلند حرف می زنن و ازش به شدت می خندن و تفریح می کنن. این وحشتناکه. شبیهشون نیستم می دونم. دلم می خواست باشم. اون ها راحت تر زندگی می کنن. اون ها ساده شاد میشن. اون ها ساده تفریح می کنن. اون ها ساده زندگی می کنن. من نمی کنم. واسه همین خسته میشم. زود و زیاد خسته میشم. ای کاش اینهمه متفاوت نبودم. نوجوون که بودم خیال می کردم متفاوت بودن مثبته. حالا می دونم که مثبت نیست. افتضاحه. به نظرم این ها رو1دفعه اینجا گفتم انگار. نمی دونم کی و در چه پستی. خیال هم ندارم وسط1دریا پراکنده بگردم پیداش کنم. گفتم عاقل نیستم ولی دیگه نه اینهمه.
کتاب های ترم بعدم مونده پیش1باید برم برشون دارم. حسش نیست. از اینجا برم محل کارش کتاب ازش بگیرم و بعد بشینم و حرف های همیشگی و شلوغی های خسته کننده و، هی! بد هم نیست! اما بیخیال باشه بعد الان نوشیدنی و دوش. جون بلند شدن ندارم بیرون رفتن پیشکش.
ساعت7و40دقیقه صبح5شنبه.
خاطرم باشه واسه2شنبه باید1چیزی بنویسم. مثل اینکه دلم واسه عصر های2شنبه تنگ میشه. عجیبه من مال دلتنگی های این مدلی نبودم چی شده!
کاش اون2تا آقا این2شنبه با هم حرف بزنن. بدم میاد از کدورت معصومشون. این2شنبه که گذشت اولی اومد و دومی خیلی دیر رسید و خیلی آروم و ساکت بود. خدایا نمیشه این هفته1چیزی بشه این2تا دوباره رو به راه بشن؟ آیای آخرش رو هم نگفتم چون دلم نمی خواد بگم.
مادرم گفته فردا میاد ولی برنامه هاش مشخص نیست. دیدی1دفعه امروز رسیدن. دیشب برادرم گفت بپوش بریم با بچه ها بستنی زغالی بخوریم من نرفتم. گفتم دارم درس می خونم. دروغ گفتم. داشتم فیلم می دیدم و پازل درست می کردم. نرفتم و نمیرم.
خواب های مسخره و نکبتم همچنان ادامه دارن. آخریش که دیگه شورش رو درآورده بود. به نظرم باید این مدل خواب دیدن ممنوع بشه! واقعا که!
دلم رسیدن پاییز رو اصلا نمی خواد. دنبال چیزی می گردم که منتظرش باشم. من همیشه لازم دارم منتظر1چیزی باشم. حتی کوچیک. فقط کافیه ازش خوشم بیاد. و در پاییز هیچ چیزی که من ازش خوشم بیاد پیدا نمی کنم. کاش می شد تأخیر کنه و نیاد!
مادرم این مدل زمان ها سعی می کنه دلداریم بده با کلماتی که من نمی خوام. مدت هاست که عمیقا معتقدم دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. دلداریش بدم و هوای هواش رو داشته باشم. زمان هایی که همراهم نیست چه قدر حس می کنم چه قدر1جا هایی واسه خاطر مراعات هوای مادرم عقبم و چه قدر اشتباهی میرم. و زمان هایی که هست از بس خیالم به جلب آرامششه این رو نمی فهمم. حس می کنم به شدت لازمه بعد از برگشتش باهاش حرف بزنم هرچند می دونم فایده نداره هیچ فایده ای. اما زمانی که میاد یا زمانی که زنگ می زنیم با صداش همه چی رو میدم دست بیخیالی. اون مادرمه. مادرم!
ساعت7و47دقیقه صبح5شنبه.
حس آزردگی می کنم. از تمام اسم های آشنا. از تمام خاطرات آشنا. از تمام ادعا های آشنا و از تمام وقاحت های آشنا حس آزردگی می کنم. دلم می خواد می شد برم به جایی که هیچ آشنای وقیح و مدعی و اعصاب خورد کن و در عین حال عزیزی اطرافم نباشه که ازش آزرده باشم. سعی می کنم بگم بیخیال شاید من اشتباه می کنم. ولی نمی کنم. درستیش رو حس می کنم. آزردگی از این داستان رو حس می کنم. خستگی از تکرار رو حس می کنم. دلم سفر می خواد. دلم چشم هام رو می خواد. دلم بریدن و رفتن می خواد. خیلی می خواد خیلی. دلم می خواد می تونستم ریشه هام رو ببرم و بپرم. حس مه سفید نیست. حس لیوان هم نیست وگرنه شاید کمک می کردن. نمی کنن. جفتشون جفنگن نمی خوام. دلم1اتفاق مثبت می خواد که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش ذوق کنم. شبیه بچه ها ذوق کنم. شبیه دیوونه ها ذوق کنم. بپرم بالا و هوار بزنم. دلم می خواست کلاسی بود که می شد درش ساختن عروسک های قدیمیه مدل مانکن چهره نمای کارخونه ای رو یاد بگیرم. نه از این پولیشی ها و سرامیکی ها. عروسک های واقعیه قدیمی. کاش می شد!
صدای این مته زمین سوراخ کن باز در اومده. اون طرف تر از خونه منه. هنوز داره خراب کاری می کنه. ادامه کابل کشی هاست. خوشبختانه مال ما وصل شده ولی اون طرف تر ها ظاهرا هنوز ماجرا دارن.
باید همین روز ها برم کتاب هام رو از1بگیرم. چه این ترم بی افتم چه در برم، پاییز که بشه به این سادگی زمان گیرم نمیاد برم دنبال کتاب هام. باید بجنبم. حسش، … بیخیال میرم حالا.
دلم می خواد باز حرف بزنم ولی هم بلد نیستم چه مدلی بگم هم دیر میشه. بسه دیگه باید بجنبم.
ساعت7و55دقیقه صبح5شنبه.
تا بعد.
شاد باشید!