دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام صبح!!!

سلاااام به همگی. شکلک خوابم میاد. بچه هاااا این هم شد کار؟ این قدر بدم میاد از لحظه ای که مهمون ها با لبخند های ملیح از خونه میرن بیرون و آدم خودش می مونه و1خونه ویران و1نصفه شب که داره میره طرف صبح! وایی این قدر بدم میاااد این قدر بدم میاااااد خدا بدم میاد بدم میاد دیشب دلم می خواست گریه کنم به جان خودم کسی نبود بهش فحش بدم دلم خنک بشه خوابم می اومد کار بود من هم عجیب بدم میاد کار های شب رو بذارم واسه صبح1خورده تاب خوردم دیدم نمیشه بلند شدم ظرف شستم جمع و جور کردم پیش خودم به در و دیوار نق نق زدم دیدم فایده نداره صدام رو بریدم چسبیدم به آباد کردن ویرانی ها بعدش هم رفتم ولو شدم از خستگی فوت کردم تا … خوب پایین تر تعریف می کنم تا کی.
خلاصه الان هم بیدارم و اینجام.
بچه ها خسته شدم دیگه یعنی چی؟
الان هم حسابی خوابم میاد ولی صبح شده بدم میاد صبح بخوابم. این3ماهی که گذشت اندازه سال ها بهم سخت می گذشت زمانی که می دیدم صبح می رسه و من هنوز گیجم و کاریش نمی شد کنم جز اینکه همون طوری ولو بمونم تا دوباره خواب بیاد و ببردم.
خلاصه اینکه خوشم نمیاد الان بخوابم ولی عجیب خستهم. خسته ولی به طرز ترسناکی آروم.
آره آرومم شبیه عضوی که با بی حسی بی حسش کرده باشن. روحم انگار بی حس شده. 1مدل بی حسیه عجیب شاید همراه با1جور گزگز عجیب و بی توضیح. نمی فهمم این چه حس با مزه ایه که این لحظه دارم. فقط می دونم ازش بدم نمیاد. به نظرم می رسه که تمام اعصابم شبیه زخمی که بسته باشنش و دردش در حال آروم گرفتنه با1مدل نبض کند و آرامش بخش داره می زنه و آهسته آهسته این زدن آروم تر و آروم تر میشه. بچه ها من چم شده؟
الان دلم می خواد از اینجا بلند شم، حسابی به جسمم کش و غوص بدم و بعدش خیلی یواش و خیلی خونسرد با قدم رو آهسته برم قهوه درست کنم و شبیه نمی دونم کی بشینم منتظر بشم تا قهوهم دم بیاد و بعدش هم یواشی یواشی قورتش بدم. شبیه کسی که از1سفر طولانیه سخت خیلی سخت برگشته و به سکون و سکونت رسیده. سفری که تمامش التهاب بود و ماجرا و حالا سفر و التهاب و ماجرا دیگه تموم شد و رفت به گذشته ها. دفترش کامل بسته شده و طرف آهسته شونه هاش رو رها می کنه تا بی افتن و دیگه آروم بگیرن از هر لحظه آماده پریدن و پریدن و پریدن های ملتهب موندن. حس می کنم دیگه رسیدم. نمی دونم به چی و به کجا ولی حس می کنم رسیدم. آخ خدا کمکم کن! کمکم کن که این همیشگی باشه. کاش چیزی عوضش نکنه! کاش کسی در نزنه. کاش هیچ نامه ای نرسه! کاش هیچ اتفاق جدیدی صدام نکنه! کاش هیچ چیزی هیچ چیزی نشه!
دیشب شب سختی بود البته نه از اون مدل سخت هایی که سپری کردم. دیشب نصفه شب همه اطرافم خواب بودن و من دستم نمی رسید به کسی جز خدا و خودم بودم و خدا سر1دونه2راهیه وحشتناک. داشتم از دلواپسی سکته می زدم. افتضاح بود افتضاح! خدایا خدایا واسه چی نمیشه کسی بیدار باشه من ازش بپرسم الان پس می افتم که!
-بذارش واسه فردا صبح خیلی ها بیدارن!
-چی؟ فردا؟ دیوونه مهلت نیست و تو نمی فهمی. اصلا تو چه مدلش هستی خوب بلند شو دیگه!
-آخه نصفه شبِ.
-لعنتی! من می کشمت!
-خوب خوب بابا خوب بذار ببینم چی میگی!
-میگم، میگم، …
-میگی گریه. گریه که نیستش فقط، ای بابا تماشاش کن انگار می خواد دکمه انفجار یا خنثی کردن1بمب رو بزنه! گیر الان کجاست؟
-گیر؟ گیر؟ نمی دونم.
بعد از اینکه سردیه1لیوان آب توی دست هام و بعدش توی دلم احساس شد تازه تونستم به خودم بیام و ببینم که زیر کولر خیس عرق شدم و چه وحشتناک هم سردم بود.
-پریسا! ببین! حرف بزنیم باشه؟
داغون بودم از دلواپسی.
-نه! نه!
-دیوونه تا حرف نزنیم که درست نمیشه! درضمن محض اطلاعت الان خیلی از نیمه شب گذشته و مگه نمیگی مهلت نیست؟ خوب باید حل بشه دیگه! شب که منتظر نمی مونه تو حالت جا بیاد. میره و تو میگی مهلت نیست. بیا2دقیقه این مدلی نباش بشه باهات حرف زد و بشه که تو هم حرف بزنی. سعی کن آروم تر بشی باشه؟
-من، باشه.
-چه عجب! خوب تا اینجاش هم کلی جای شکر داره1باشه من ازت شنیدم بدون آخه و به خدا و نق.
-تو، …
-خوب خوب آتیش بس! واسه این کار بعدا زمان داریم الان باید بجنبیم یعنی تو باید بجنبی مهلت نیست.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بی صدا منفجر شدم.
-منو مسخره می کنی؟!
-پریسا! این ها اشکه؟ دیوونه نه به خدا واسه چی مسخره کنم؟ بابا تو مگه نمیگی مهلت نیست؟ خدایا به خدا من فقط از دست این روانی شدم کسی باورش نمیشه! بیا ببینم بیا!
یادم نیست چه قدر گذشت که حواسم1خورده جمع شد.
-خوب حالا در سریع ترین زمان ممکن بگو چته!
گفتم. گفتم که دلواپسم. گفتم که این شروع رو نمی خوامش نه واسه اینکه ازش بدم بیاد، واسه اینکه از التهاب های بعدش می ترسم. گفتم که دیگه تحمل درد و دردسر رو در خودم نمی بینم و از طرفی هم نمیشه1نه راحت و بیخیال بگم و رد بشم آخه دلم حسابی دردش میاد. گفتم گیر کردم و نه میشه عقبش بندازم نه میشه انجامش بدم درضمن الان نصفه شبِ من هم حسابی خسته شدم و به نظرم شبیه1کسی که تکلیف های شب امتحانش مونده باشه واسه نصفه شب و هم دلواپس باشه هم خوابش بیاد الانه که سکته کنم و این وسط اصلا نمی دونم کارم درسته یا نه.
چند لحظه سکوت، 1نفس عمیق، یکی دیگه، و شبی که خیلی آروم سکوتش شکست!
-پریسا! به من گوش میدی؟
-گوش میدم.
-پس دقت کن ببین چی بهت میگم. تو لازم نیست دلواپس باشی. لازم هم نیست1نه بیخیال بگی بری و دلت دردش بیاد. درضمن لازم هم نیست چیزی رو که ملتهبت می کنه شروعش کنی. تو می تونی کاری کنی که تمام این ها مثبت باشن و خودت هم چیزی نشی. هم شروع رو از دست ندی، هم ملتهب نباشی، هم دلت دردش نیاد و فقط خواب امشب رو بخوایی نخوایی از دستش میدی چون این طوری که تعریف کردی هیچ طوری زمانت تمدید نمیشه. تمدیدش هم جایی نیست که من بتونم وارد ماجرا بشم و کاریش کنم. پس این آخریش رو بیخیال شو ولی باقیش رو خیلی ساده میشه که داشته باشی. 1شروع بدون التهاب های بعدش. فقط شروع و بعدش بیخیال التهاب ها. فقط آرامش. باور کن میشه.
از تعجب مونده بودم چشم های گشادم رو چه جوری جمعشون کنم.
-آخه چه مدلی میشه تمامش با هم؟ این ها مقابل هم هستن تعریفشون کردم که!
-بله تعریف کردی توضیح دادی من هم شنیدم فراموش هم نکردم. ولی هنوز سر حرفم هستم. تمامش با هم میشه تردید هم نکن.
-آخه، …
-آخه نداره. لازمهش فقط1کلید کوچیکه. نگاه پریسا. نگاهت رو عوض کن. لازم نیست شروعی که گفتی شبیه دیروز هات بدون منطق باشه. مدل دیگه نگاه کن. الان واسه چی واردش میشی؟ واسه اینکه دلت میگه؟ این اشتباهه. تو باید وارد شروعی بشی که کارآمد باشه. به خودت بگو و تفهیم کن، از همین امشب، از همین الان، که من فقط قدمی رو باید بردارم که از نظرم فایده ای داشته باشه ولی پیش از این، ضرری واسه خودم نیاره. مثل همین قدم خام که من الان دارم می بینم نصفه ولش کردی و اینجا من و شبم رو فرستادی به چند تا نقطه.
-بی ادب! واقعا که!
خنده ای آروم که وقتی به خودم اومدم دیدم که خودم هم باهاش هم صدا شده بودم.
-راست میگم دیگه! خوب ولش کن شب من که پرید بذار گیر تو حل بشه. می گفتم. پریسا دل چیز بدی نیست ولی لازم نیست همه جا کاملا فرمونش رو ببری. در این مورد هم همین طور. تو بهش گوش میدی ولی نه اون مدل که دیروز ها گوش می دادی. فلان قدم فایده داره، پس برش دار. اگر چیزی داری که بدون اذیت شدن خودت میشه که به کار بقیه بیاد بده استفاده کنن این خیلی هم عالیه. ولی خودت گرفتار نشو. می دونم که می فهمی. ببین مثلا من1کتاب دارم که خودم خوندمش و شاید چند نفر دیگه هم بخوانش و به دردشون بخوره. باید چیکار کنم؟ قابش کنم بزنمش به دیوارم؟ یا بذارمش داخل کتابخونه انحصاری و خصوصیه فسقلیِ خودم چون از فضای اون کتابخونه خوشم میاد؟ یا اینکه ببرمش به1کتابخونه بزرگ مرکزی و با بقیه به اشتراک بذارمش؟ به نظرت کدومش درسته؟
فکر کردن لازم نبود.
-خوب باید ببریش کتابخونه اصلیه دیگه!
-خوب آخه نمیشه! من1زمانی کارمند اونجا بودم الان دیگه نیستم. درضمن راهش هم دوره خسته میشم. اونجا رو که می بینم تمام سنگ و آجر هاش رو با نقش های وسطشون از حفظم و چه چیز ها که یادم نمیاد از دیدنشون. باز هم درضمن اونجا که میرم یاد زمان کنکورم می افتم که چه وحشتناک بود و حالم بد بود و با رفیق ها می رفتم اونجا درس می خوندیم و حالمون چه خوب بود و چه خاطره ها که نداشتیم و چه التهاب ها که دسته جمعی واسه کنکور نداشتیم و سر چیز خوردن های یواشکی داخل کتابخونه چه ماجرا ها که زیر میز کتابخونه نداشتیم و چه شیطونی ها که دور از نگاه کتابخونه چی ها که نداشتیم و روزنامه ها که اومد چه دسته جمعی هم رو اونجا دیدیم و چه لحظه هایی که واسه پیدا کردن اسم هامون نداشتیم و چه…
-ای بابا بسه دیگه چی میگی واسه خودت همین طوری میگی میری این ها که دلیل نمیشن کتابه رو باید ببری بدی کتابخونه بزرگه اینهمه هم چه چه چه نکن سرم رفت تو کتاب میدی اونجا لازم نیست آجر هاش رو بشمری که! عجب بابا! آخ آخ واسه چی این طوری می کنی مچم له شد!
خنده ای همچنان آروم که این دفعه رنگ پیروزی داشت. از اون پیروزی هایی که جنگ داخلش نبود. پیروزی در صلح. پیروزی در1بحث آروم.
-همینجا متوقف شو! مچت رو گرفتم. پس باید ببرمش کتابخونه اصلیه بله؟ بیخیال همه چیز بله؟ خوب البته میشه که من کتابم رو ببرم اونجا، اگر باز هم کتاب به درد بخوری خوندم و حس کردم به درد بقیه هم می خوره ببرمش اونجا، ولی خودم و امروزم درگیر آجر نقش ها نباشم. کتاب رو بدم، خودم هم بشینم کتاب اونجا بخونم، چون واسه من کتاب اونجا زیاده، ولی1اهل مطالعه مثبت و موفق باقی بمونم. نه کسی که بسته سنگ نقش ها میشه. مثل خیلی های دیگه که میرن کتاب می خونن کتاب هم میدن بقیه بخونن و بعدش که ساعت کتابشون تموم میشه بلند میشن مثل عاقل ها میان بیرون و میرن پی زندگیشون تا دفعه بعد. درسته دیگه مگه نه؟
مونده بودم چی بگم. درست بود و من چه ساده بحث رو باخته بودم!
-ولی آخه، آخه من،
ادامه همون خنده ها که همچنان پیروز مندانه و مثبت بودن.
-آخه من کنکورم رو اونجا سپری کردم. آخه من کلی خاطره ازش داشتم. آخه من تمام شیرازه های رنگیه کتاب هاش رو دوست داشتم. آخه نمیشه که این طوری. آخه، …
-وایی به خاطر خدا وایی بسه وایی این درست نیست مگه خل شدی آدم که خودش رو ول نمی کنه روی سر این آخه ها بس کن دیگه!
خنده داشت آهسته بلند تر می شد.
-واسه چی می خندی؟
-واسه اینکه تو دیدنی شدی. ببین تو فقط از لفظ آخه های من کلافه میشی انتظار داری بقیه تحمل کنن که اشتباه می کنی و روی اشتباهت اصرار هم داری؟ پریسا! متوقف نشو! دلواپس هم نباش! شروعت رو برو ولی فقط در حاشیه اصل خودت. اجازه نده تو بشی حاشیه این شروعت. این قدم خامت هم حیفه شاید2نفر آدم باشن که بخوان مثل خودت ازش سر در بیارن بجنب تمومش کن صبح شد مهلت نیست.
از جا پریدم. شب داشت می گذشت!
-اوخ خدا! دیر شد! نمیشه1کمکی کنی؟
-نه! من کمکم رو کردم باقیش با خودت. من فقط کنارت بیدار می مونم تا تمومش کنی.
-لعنت! اه لعنت!
-پریسا! نگاهت رو عوض کن. بعدش می بینی که دیگه نه تنها اذیت نمیشی، بلکه آرامش هم می گیری. خیالت هم نباشه بقیه چی میگن. این وسط شاید1سری ها بیان بهت بگن دیدی باختی؟ 1دسته هم بهت بگن ایول به معرفتت می دونستیم. 1سری هم احتمالا میگن حرف گوش ندادی باز گیر کردی. این آخری رو مواظب باش درست در نیاد باقیش دیگه به حساب نمیاد. اصل خودتی که باید هدفت رو، جهت رفتنت رو و نیتت رو و بینشت رو از حضور هات بشناسی و مدیریت کنی. باقیش رو بیخیال شو بذار رد بشه بره.
دیگه جای حرف نبود. هیچ حرفی. حرف ها همه زده شده بود و شب آهسته به نشان تأییدشون لبخند می زد.
سیستم روشنم رو گرفتم توی بغلم و1نفس عمیق کشیدم. چه قدر خوابم می اومد!
قدم خام ناتمومم رو کامل کردم و گذاشتمش روی نوار متحرک رفتن ها تا مراحلش رو طی کنه و بره که اگر به درد خورد اهل فن برش دارن و به کارش بگیرن. بعدش هم حس کردم از شدت خستگی الانه که جونم بالا بیاد.
-پریسا! تموم شد؟
-به نظرم بله.
-پس بیدار شو. سیستمت الانه که از بغلت ولو بشه زمین. واقعا لازمه بخوابی وگرنه میمیری.
خواب بودم انگار. وحشتناک خسته بودم خیلی وحشتناک. خستگیِ عجیبی که آرامش همراهش بود و من با آخرین ذرات درکم دعا می کردم که این آرامش همیشگی باشه. یادم نیست این رو به زبون آوردمش یا نه. شاید گفتم چون،
-پریسا! دست خودته. نگاهت. بینشت. عوضش کن. فقط کمک کن ولی غرقش نشو. فقط کمک باش مثبت باش ولی اول واسه خودت. باقیه چیز ها رو هم بیخیال.
1صدای دور گوش هام رو ناز کرد.
-بخواب. اذانه صبحه. صبح شده پریسا!
-اذان؟ خدای من باید بلند شم!
-پریسا! نیم ساعت بخواب. چیزی از دست نمیره. پیش از طلوع خودم بیدارت می کنم.
-نه!
-بهت تعهد میدم. حالا بخواب. من بیدارم به جان خودت صدات می کنم.
خدا بهم لبخند می زد. چه لبخند قشنگی!
صبح شده بود. یکی از آروم ترین صبح هایی که این اواخر تجربه کرده بودم. مهلت نشد تجربهم رو درکش کنم.
-سلااام… صبح!
صبح پلک های سنگینم رو با دست های لطیفش بست.
-سلام رفیقم! بخواب! منتظرت می مونم. این دفعه منتظرت میشم. حالا بخواب. بخواب!
بیداری تموم می شد!
خواب آهسته اومد بغلم کرد بردم به جهان رنگیه خودش. رویا های بی سر و ته اما رنگی و آروم اونجا منتظرم بودن.
من صبح رو فتح کرده بودم و حالا می رفتم واسه استراحت بعد از التهاب. خدایا چه حس بی نظیریه این! به همه بده و از من هم نگیرش!
برای همه شما1صبح از جنس بهشت آرزو می کنم.
ایام تا همیشه ایام به کامتون.