سلام بیدار شید صبح شده.
دیشب خوب خوابیدید آیا؟ من که خواب و بیداریم یکی شد و بیخیال.
بچه ها ویرم گرفته پشت سر هم جفنگ بگم. خوشم میاد از این کار. دوست دارم. هرچی گفتی خودتی. گوشه اینترنتیه خودمه دلم می خواد داخلش هوار راه بندازم.
شکلک هم بی شکلک خیلی هم مثبتم.
امروز صبح مادرم زنگ زد و دلواپس و البته با زبون خنده گله مند بود که پیام هام رو اصلا نمی بینی جواب نمیدی؟
بنده خدا دیشب داخل واتساپ بهم پیام زد و من واتساپ نداشتم. اون طرف که براتون گفتم یعنی نوشتم اطلاعاتم رو گوشیم خورد من هم حرصم گرفت کلا اکانتم رو فرستادم به3نقطه. براش توضیح دادم که از دیشب دیگه واتساپ ندارم مادری گوشیم داغون شد هرچی داخلش بود رو داغونش کرد من هم واتساپم رو فرستادم هوا شاید گوشیم بدون واتساپ هنگ هاش کمتر بشه پیام هات واسه این بهم نرسید.
مادرم گفت دلواپس شده بود. بهش گفتم مادری زنگ می زدی دیشب من واسه خاطر تو گوشیم رو روی سایلنت نذاشتم. گفت نه مادر می ترسیدم خواب باشی دیر وقت بود.
دلداریش دادم و مطمئنش کردم که همین الان میرم اون واتساپ نفلهم رو دوباره نصبش می کنم. گفت آره نصبش کن مادر.
من و مادرم گفتیم و گفتیم. دلواپس سردرد های شب بیداریه من بود.
-طوری نیست مادری ایشالا1ترتیبی واسهش میدم دیگه پیش نمیاد. شاید هم زد و1طوری شد تو بیشتر دم دستم بودی خاطرم ازت جمع شد دیگه شب ها گوشیم رو خاموش می کنم و خلاص.
مادرم از خیال آینده شاید کمی ذوق کرد و گفت ایشالا مادر ایشالا!
بهتون نگفتم. یادم رفت قطعی هم نبود هنوز هم قطعی نیست ولی بیخیال بذار بگم که باز احتمال تغییر نشانی در خونواده من مطرح شده. اینکه از اینجا بلند شم برم1جایی که همه به هم نزدیک و چسبیده باشیم. داخل خونه های جدا ولی کنار هم. هنوز چیزی مشخص نیست ولی زمزمه هاش داره بلند تر میشه. همسایه طبقه پایین برادرم فوت شده و همسر سالخوردهش تنهاست با1عالمه خستگی و1خونه بزرگ. مادر و برادرم1دل شدن که بعد از40اون خدا بیامرز صحبت خرید خونهش رو با ورثهش کنن. به من نگفته بودن چون دفعه پیش مثل بمب ترکیدم که شما ها هر جا دلتون می خواد برید من همینجا راحتم جایی هم نمیام که نمیام. اون بنده های خدا هم این دفعه حرفش رو نزدن تا1روزی مادرم سر چایی خوردن های2نفره ما این رو مطرحش کرد و این دفعه من نترکیدم. شاید چون احتمالش ضعیف بود شاید هم چون دیگه خیلی آتیشیه این ترکیدن ها نبودم. رجوع شود به پست دیشبی.
دیگه خیالم نه ب هیبت هاست نه به خاطرات. چیزی که تموم شد دیگه تموم شد. باطل شد و رفت. اگر موندنی بود که تموم نمی شد. سهم ما هم تا خاطرمون هست1یادش به خیر و زمانی که از خاطر هامون رفت که چه بهتر! رفت که رفت!.
خلاصه اینکه مادرم بعدش هم برادرم به شدت خواهان این تغییر نشانی هستن و من هنوز واقعیتش هنوز خیلی جدی نگرفتمش لحظه هایی هم که میرم جدی بهش فکر کنم مزیت هاش و مضراتش1طور هایی با هم درگیر میشن و نمی دونم چی باید بگم و هر دفعه هم بیخیال میشم میگم هنوز که جدی نشده هر زمان جدی شد بهش فکر می کنم.
جاش رو دیدم. شکل و شمایل خونه هم دستمه. ولی اینجا، این هوا، این فضا، هنوز دوستش دارم. برادرم می گفت ببین الان اینجا رو دوستش داری خیال می کنی جای دیگه راحت نیستی ولی زمانی که بری اونجا جا بی افتی و ببینی که امکانات رفاهت بیشتر شده دلبستهش میشی. دفعه پیش سفت و سفت گفتم نه! نه! نه! این دفعه چیزی نگفتم. در جواب توضیحاتشون گفتم نمی دونم شاید. مادرم از این رضایت نسبیم کلی رضایت داره و من هم خاطرم سبک شده از رضایتش. حالا کو تا این ها با اون ها صحبت کنن و اصلا از کجا معلوم که اون ها رضایت بدن و خونه رو بفروشن و کلا الان کو تا معامله و لحظه رو عشقه و فعلا که من اینجام و آخ جون و… خیلی حس شلوغ کردن ندارم. خستهم ولی نمیشه بخوابم. دیشب تا حدود های3ونیم شب بیداری داشتم. با اینکه گفته بودم به چیزی فکر نمی کنم ولی فکر کردم به خیلی چیز ها. قرار بود امروز صبح هم این چیز ها داخل سرم نباشن ولی من کار ناتموم و فکر ناتموم اذیتم می کنه. باید به1جایی برسونمش وگرنه اعصابم خارشش می گیره خخخ!
اتفاقا فکر زیاد کردم. واژه بیخیالش رو باید بیشتر یادم بیاد همه چیز درست میشه. بیخیال اینکه بقیه چی میگن و چه مدلی می بینن! بیخیال تعبیر ها و تفسیر هاشون! بیخیال مدل چپکیه خودم که به استاندارد های اطرافم نمی خوره! بیخیال اینکه بیخ گوشم آتیش بارونه! بیخیال اینکه آتیش انداز ها خودشون هم نمی دونن چیکار می کنن و دور خودشون می چرخن و مشخص نیست وسط دود چی می خوان! بیخیال اینکه این وسط چی از دست میره! به من چه! مال من که نیست! بیخیال اینکه من کسی نیستم که بشه خیلی تحملش کرد. بیخیال اینکه هرچند اصلا دلم نمی خواست این مدلی باشه ولی واقعیت اینه که هر کاریش کنم1جا هایی، …
بیخیال!
عشقه5شنبه و شنبه و زنگ ها و تغییر نشانی و خونه جدید که اندازهش تقریبا2برابر اینجاست و1سری چیز ها داخلش داره که من به شدت دلم اون1سری چیز ها رو می خوادشون و درضمن تمام خونوادم هم بیخ گوشم هستن و مادرم دم دستمه و کمتر دلواپسشم و شب ها با خیال تخت می تونم گوشیم رو به جای سایلنت کلا خاموش کنم و تا صبح تخت بخوابم. فقط این وسط1چیز های کوچولوی مایل به1خورده بزرگ تر کمی دور از دسترس میشن که خوب واسه اون ها هم1فکری می کنم. کار نشد نداره اگر واقعا رفتنی شدم حتما1تدبیری واسه علایق ناحسابم می اندیشم که ازشون بهره مند بشم و حالش رو ببرم.
خوب دیگه بسه به نظرم کلا خواب از سرتون پرید و من مردم آزاری های اینترنتیم رو به حد کمال رسوندم. حالا برم به چند تا واقعیه غیر اینترنتی زنگ بزنم بیدارشون کنم زیادی از دستم در رفتن خدا رو خوش نمیاد خخخ!
بچه ها! جدی نمی دونم باید دعا کنم که رفتنی بشم یا دعا کنم که معامله ای در کار نباشه یا اصلا چیزی نگم و بسپارم به خدا و بگم هرچی خودش بخواد. این سومی رو ترجیحش میدم. من هر زمان هر جا سر2راهی ها گیر می کنم چشم هام رو می بندم همون سر جاده میشینم میگم خدایا خودت بیا درستش کن و اون قدر منتظر میشم که خدا دستش رو می ذاره روی شونه هام و برم می گردونه به طرف جاده درست که یعنی از این طرف برو. بعدش چشم هام رو باز می کنم و راه می افتم. این دفعه هم به نظرم همین کار رو کنم. هرچی می خوام به روی خودم نیارم دسته کم اینجا نمی تونم. آره نگرانم. از تصور این اتفاق نگرانم خوب چیه مگه؟ نمی دونم چی میشه. اولا من با تغییر ها سخت کنار میام دوما اینجا رو دوست دارم سوما تنهایی هام تایمشون تغییر می کنه و شاید کمتر بشه و… نگرانم بچه ها! نمی دونم کدوم طرفی درسته. خدایا من نشستم سر2راهی چشم هام رو هم بستم شونه هام منتظر دستته.
این روز ها سینهم1کوچولو سنگینی می کنه بلند شم برم واسه خودم شلغم بپزم. نخندید شلغم دوست دارم سر صبحه که باشه همچین اول صبح هم نیست ساعت داره9میشه.
خوب دیگه من جدی رفتم. شما ها هم حالش رو ببرید فقط نخوابید که زحماتم همه هدر میره خخخ!
صبح همگی به خیر!.