سلام صبح به خیر. خواااآاااآاااآاااآاااآاااآااابم میاد آخ خدا خوابم میاد! ای خدا بزنه بره این3روز من1دل سیر ولو بمونم واسه چی اینهمه خوابم میاد آیا؟
دیروز به اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، زنگ زدم و ازش عیادت تلفنی کردم. تصادف کرد و خودش رو انداخت بیمارستان. چه قدر بهش گفتم مواظب باش هر دفعه می گفت بذار بمیرم راحت بشم و کفرم رو درآورد. حالا این هم نتیجهش. زیاد حرف نزدیم. شاید4دقیقه. به نظرم بس باشه دیگه ملاقات حضوری و از این رمانتیک بازی ها نداریم خخخ! واقعا دلم نمی خواست این مدلی بشه هنوز هم دلم نمی خواد هیچ چیزیش باشه اما مادرم رو بیشتر دوست دارم. تصور نمی کنم این گناه باشه. من هیچ چیزی هیچ چیزی رو به مادرم ترجیح نمیدم. رضایتش رو با چیزی عوض نمی کنم. حتی با آرامش اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، که بعد از سال ها زمانی که ما به کمک و مادری کردن های مادرم از سیل وحشتناک روزگار گذشتیم و1گوشه از مرکب زندگی نشستیم و داریم پیش میریم اومده و سهمش رو می خواد. بهش دادم. زنگ زدم حالش رو پرسیدم. به نظرم بس باشه. مهربون نیستم درسته ولی سنگ هم نیستم. اما مادرم مادرتره. به من چه که چیزی نفهمیدی. ای بابا ننوشتم تو بفهمی که! اصلا تو چی میگی دلم می خواد ورد جادو بنویسم تو باید بفهمی آیا؟ برو بابا پاشو لحافت رو جمع کن سر صبحی اومده گیر کرده وسط بته جقه های اینجا! عه! صبح اوخ خداجونم یادم رفت صبح شد من کلی کار دارم الان دیرم میشه ول کن بعدا ادامه نق جاتم رو می زنم الان من رفتم. آهایی بابا زمان خداییش1کوچولو وایستا اومدم با اینهمه عمرت چه سرعتی داری وایستا دیگه!
دستهها