سلام بچه ها چه خبر؟
اول اول اولش بگم که تعجب نکنید تردید هم نکنید ساعت من با ساعت شما یکیه و الان اینجا در منطقه من هم شبیه منطقه شما از ظهر گذشته و گذشتیم. اما این پراکنده که دارم اینجا می زنم مال امروز صبحه. یعنی نزدیک ظهر. خواستم همون زمان بزنمش اینجا که اینترنت قطع شد و رفت عید دیدنی. بعدش هم احضار شدم به ایالات متحده آشپزخونه برای تکمیل عملیات پیشبرد امور در مقام معاونت حضرت رئیس کل یعنی مادر جان و دیگه پست بی پست تا الان که از ظهر گذشت و من هم حس و حال ندارم برم تمام افعال نوشتهم رو عوض کنم و از زمان حال به زمان گذشته تغییرش بدم. شکلک تنبلی. این بود که بی اصلاح زدمش اینجا و با این توضیح نه چندان کوتاه داخل پرانتز، پرانتزش رو هم حال ندارم برم از روی کیبورد پیدا کنم پس نذاشتمش، خلاصه با وراجی مضاعف به بهانه توضیح، پستم رو بدون ویرایش زدم اینجا.
پایان توضیح حاشیه.
خوب. بریم سر پست.
دییدم یکی و رضا و این آخری ها هم مینا دارن خطرناک میشن رفتم پست عیدی رو به قول یکی چسبوندم اون بالا تا بقیه رو بزنم زیرش و جونم رو نجات بدم. اون رو تماشا کن که معلوم نیست از کجا بطری فلزی گیر آورده مثل نارنجک گرفته دستش داره خرامان این اطراف مانور میده! خخخ!
خوب ببینم اوضاع شما ها چه مدلیه؟ مال من که حسابی نمی دونم چه مدلیه. تعطیلات عید خیلی با حاله. هر لحظهش1مدلی میشه و هر لحظه آماده ایم که غافلگیر بشیم. بعد از ظهر میایی بخوابی1دفعه زنگ می زنن مهمون میاد. هر لحظه منتظری. خوشم میاد از سلام و علیک ها و تبریک های شلوغ. خیلی خوشم میاد!
بچه ها من نتونستم تاریکی ها رو پاکشون کنم. نمیشن. زورم نمی رسه. زورم نرسید! امروز حسابی خسته شدم و سکوت کردم. حرصیِ مایل به خستگی هستم الان. خخخ!
جدی واسه چی توی جهان زنده ها روی این خاک دیگه حرمت هیچ چیزی سر جاش نیست؟ حتی حرمت خاطره های از دست رفته هامون؟
امروز1جایی دعوت شده بودیم. سالگرد1عزیز از دست رفته بود و بازماندهش دعوتمون کرده بود و ما نشد که بریم. آخه2تا از2طرف با هم قهر بودن.
قهر! اه کثافت لعنتی! متنفرم! متنفرم از این قهر!
متأسفانه از نظر من اطرافیان این2نفر هم راه درستی رو برای بستن این دفتر تاریک انتخاب نکردن. بهشون میگم شما ها حرف هاتون رو درست و حسابی نمی زنید اگر بزنید شاید وضعیت مضحک بین این2نفر تا حالا به1انجامی می رسید و بلکه این اوضاع درست بشه. طرف برّاق میشه که گفتم دیگه میگی چه جوری بگم؟ بهش میگم خوبه من خودم شاهد مکالمه های تلفنی شما ها هستم و می بینم چی رو چه جوری گفتی و شنیدی. خداییش این مدلی که پشت خط به فلانی گفتی همون مدلی بود که همیشه پیش من میگی؟ طرف میگه همیشه دارم میگم دیگه همهش دارم میگم اون دفعه فلان شد و چه شد و من چی گفتم و این دفعه و اون دفعه و دیروز و دیشب و فلانی و فلان اتفاق و از این پراکنده هایی که احتمالا خودش هم می دونه باطلن و اصرار داره هم من و هم خودش و هم همه باور کنیم. بیخیال. ولی نه نمیشه. این رو نمیشه بگم بیخیال. دسته کم الان نمی تونم. نمی تونم بگم بیخیال. لعنتی!
بیخیال!.
بیخیال فقط اینکه من از دست این پیچ و خم های آدمیزادی خسته شدم. اگر بخوام خودمونی تر توضیحش بدم، حالم از تمامشون به هم می خوره. شکلک ابتلا به تهوع.
بچه ها من مهمونی نرفته نیستم واسه خاطر1ناهار هم اخم نمی کنم ولی این یکی رو دلم می خواست که می رفتیم. آخه سالگرد1عزیز بود. عزیزی که بازماندهش دلش می خواست این کار رو واسه از دست رفتهش کنه. دلم گرفت از اینهمه تاریکیِ ما آدم ها. خدا کنه الان کسی نیاد بهم گیر بده چون اصلا خوشم نمیاد با هیچ کسی حرف بزنم. مادرم و بقیه اون طرف نشستن و حرف می زنن و من این طرف پشت سیستم سنگر گرفتم و سعی می کنم که دیده نشم چون نمی تونم حرص غمگینم رو مخفی کنم. بچه ها! ما کی بیدار میشیم؟ اصلا بیدار میشیم؟ اصلا میشه که1زمانی بفهمیم کجا داریم میریم؟ نمیشه الان عصبانیم دارم جفنگ می نویسم. شکلک خشمی که غمناکه. یعنی غصه قاطیشه. یعنی1خشم غمناک. غمناک!
همین الان طرف یعنی صاحب دعوته دوباره زنگ زد. اتفاقا خواست که با این طرف قهر که پیش ما بود حرف بزنه و دعوتش کنه و این یعنی می دونه هر بهانه ای از این طرف فقط بهانه هست و اصل ماجرا چیز دیگه ایه. در ادامه1مشت حرف های ایرانی رد و بدل شد و آخرش هم ماجرا با1بهانه که هر2طرف می دونستن راست نیست ختم شد. ختم شد البته ظاهرا. یعنی به روش ایرانی. به روش آدم بزرگ ها. به روش ما خاکی های دروغگو!
دلم خیلی گرفت و گرفته از اینهمه نکبت که زورم نمی رسه پاکشون کنم. لعنتی ها! لعنت لعنت!
ببخشید جایی جز اینجا به نظرم نرسید از اینهمه حرص تخلیه بشم. اگر اینجا هم نمی گفتم از اختیار خودم در می رفتم و رفتارم منفی می شد و این نباید بشه. مادرم و بقیه نباید توی خونه خودم این مدلی ببیننم. مهمون هر کسی که باشه حرمتش بالاست و حفظ این حرمت واجبه. حالا اگر از جنس بی همتای مادر باشه که دیگه اصلا توصیف شدنی نیست.
نتیجه اینکه باید خوددار باشم. باید خفه شم و اگر نمی تونم از راه درست2طرف ماجرا رو توجیهشون کنم که اشتباه می کنن، سکوت کنم و چیزی نگم. این بود که اومدم اینجا و…
خیلی سعی کردم. اندازه ای که می تونستم یا تصور می کنم که می تونستم سعی کردم. بار ها و بار ها شبیه1سوپاپ اطمینانِ لعنتی عمل کردم و سعی کردم توی لحظه های خشم اوضاع رو متعادل تر کنم و متعادل تر نگهش دارم تا مبادا1انفجار از سر خشم های گذرا نتیجه های سخت جبرانی رو روی دل ها ثبت کنه. بار ها و بار ها با2طرف حرف زدم. به این طرف گفتم بیخیال شو بذار هر کسی هر مدلی دلش می خواد جهان رو و داستان هاش رو ببینه و به اون طرف گفتم بینش های منفی و متفاوتت رو واسه خودت نگه دار و بروزشون نده بذار این طرف کمتر اذیت بشه و اختلافی بالا نگیره و دلی تاریک نباشه. گفتم ولی به جایی نرسید.
کاش می شد1کاری کنم! کاش می شد این طوری نباشیم! کاش می شد ما آدم ها مثل پرنده ها همه مال1آسمون بودیم و این رو باور داشتیم!
دارن در موردش حرف می زنن. در مورد بهانه ها، توجیه ها، دلیل ها، ولی واسه چی1جرقه هم توی ذهن ها نیست که بگه بابا اصل این ماجرا اشتباهه! اصل این ماجرا اون قهر لعنتیه که اگر نبود اصلا بهانه و توجیه و توضیح لازم نداشتیم! حرف ها همه چیز رو داره بررسی می کنه و توضیح میده جز این یکی. چه بی محتوا!
این مدلی من درست نمیشم. فایده نداره این گفتن ها. میرم واسه اون عزیز از دست رفته که نشد توی مهمونیِ فاتحهش حاضر بشم فاتحه بخونم و از همینجا به1فاتحه غمگین از غیبتم مهمونش کنم. بچه ها شما ها میگید بهش می رسه؟ ای کاش بهش برسه! ای کاش!
شادکام باشید!.