دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اندر توصیفات احوالات من و عصر شنبه و الباقیه ماجرا.

بعد از ظهر شنبه. امتحانه خیلی زمانه تموم شد و خیلی زمانه رسیدم خونه. بعدش1حس وحشتناک از خستگی فوق شدید. همه خستگی ها با هم و بعدش خواب.
الان بیدارم. مادر داره میاد. باید منتظر بمونم تا نمره ها برسه. شاید فردا. دلم نمی خواد این رو بگم ولی از خودم خیلی بالاتر توقع دارم و نمی دونم واسه چی نمیشه. اندازه میان ترم پیش طولش ندادم ولی به اون اندازه که دلم می خواست مثبت باشم نبودم. شاید هم بودم نمی دونم ولی من دلم بیشتر می خواد. خیلی بیشتر. از1چیزی مطمئنم. بدجوری داره سریع سخت میشه. فایل های شنیداری این دفعه با دفعه پیش و با میان ترم و حتی پایان ترم پیش اصلا قابل مقایسه نبودن. به شدت سخت بودن و خدایا من واقعا سعی می کنم ولی نتیجه واقعا سخت به دست میاد. هی این چیه من کجا دارم می نویسم؟ وایی خدا وایستا این صفحه رو ببندم ببینم کجا میره. از دست این ورد دیوونه! اگر صفحه رو پیدا کنم باز میام.
اومدم. صفحه رو پیدا کردم ولی نمی دونم این فرمت چیچیه. میگه ورده ولی خخخ1جوریه نمی دونم این خخخ من که نفهمیدم بیخیالش.
محله همچنان در گیره. این بچه شیطون دیگه بزرگ شده و ظاهرا خیلی اهل آرامش نیست. شاید هم معترضه. شاید هم، … هی من نمی دونم به من که نمیگه. ازش هم نپرسیدم که بگه. بیخیال من بلد نیستم اون هایی که زبونش رو بلدن از اون بالا میارنش پایین.
هی مگس دیوونه قسم می خورم اگر دستم بهت برسه بندازمت داخل قوری تا روی سماور روشن دم بکشی کلافه شدم از دستت!
ببخشید این موجود مسخره روانم رو درو کرد. بیرون هم نمیره. اَییی نه قسمم رو پس گرفتم داخل قوری نه تازه چایی سبز دم کردم حیفه. میگن خاصیت داره. مادرم طرفدارشه. من هم می خورم ولی قهوه رو ترجیح میدم. آخ که چه قدر دلم می خواد1لیوان قهوه! کاش یادم بره این2روز بگذره! فقط همینم مونده الان. آخ باز یادم اومد که حالم بده. جدی بدجوری این دفعه نفله شدم. این هم شد کار؟
بدک نیست به جای این خرچنگی ها بلند شم برم سراغ درسم. تکلیف های فردا رو هنوز کامل ننوشتم. خوندنی هام مونده. نوشتنی هام هم1بخش بزرگش مونده. ایمیل هم واسه استاد نفرستادم. کاش این ترم به سلامت در برم! کاش بلد بشم بیشتر بخونم. میگن بخون. گوش کن. حرف بزن. کتابه رو که می خونم. گوش باید بیشتر کنم. آخه در کدوم زمان! به خدا زمان نیست. حرف هم که با کی بزنم! حالا اگر باز بگم میگی نق می زنی. خدایا جدی حالم رو به راه نیست. جسمم حالش زیاد بده. دلم می خواد فقط بی افتم چشم هام بره روی هم تااااا هر زمان که، …. تا3روز لازم نشه باز بشه. تمام جونم رو انگار از سرب ساختن. به خدا راست میگم حالم مثبت نیست. این مدل زمان ها نمی دونم واسه چی دلم می خواد شبیه بچه ها یواشکی داخل بالشتم، … دلم نازک میشه انگار. روزهایی شبیه دیروز صبح و اون سردرد کزایی و این لحظه که اینهمه شدید بی حال و گیجم و تمام استخون هام دارن واسه خاطر اینکه حرکتشون میدم فحش بارونم می کنن. حس می کنم زیر پوستم1مدل سرمای مزخرفی چرخ می زنه و ول کن نیست. زیر پتو مچاله میشم ولی درست نمیشه. جنسش با سرمای ماه آخر پاییز متفاوته. جنسش از جنس خالص سرماست. از جنس خستگی. از جنس1مدل غربت یخ زده تلخ. اگر به هوای گذشته بودم حتما گریه می کردم. شبیه کوچولوها درد رو بهانه می کردم و می زدم زیر گریه. بعدش هم اگر کیف بهم نمی داد1آهنگ تلخ هم می زدم تنگش که حسابی سبک بشم. ولی حالا، … نه تایم گریه هست نه حالش. فقط دلم می خواد بخوابم. فقط بخوابم. تا3روز. تا3هفته. تا3ماه. تا، …
خدایا امروز صبحی گفتم یعنی نوشتم که پشیمون نیستم. معذرت می خوام خداجون ولی هنوز هم نیستم. فقط کاش می شد در کنار تمام خریت هایی که ازشون پشیمون نیستم1خورده هم حرف گوش می کردم و از مهلت هام بیشتر بهره می گرفتم و این درس لعنتی رو همون سال ها می خوندم. امکانش بود. نفراتش هم بودن که کمک بهم بدن. راه باز بود و فقط من بوق اون قدر مخ داخل سرم نبود که امروزها رو ببینم و1خورده بجنبم. لعنت بر هرچی غفلته دارم از خستگی میمیرم این راه تا تموم بشه من تموم میشم و کلی مونده به آخرش خاکسترم می پاشه زمین.
جیگیلک5شنبه شب با خونواده اینجا بود. داره زبان می خونه. ترم های کودک رو می گذرونه. شب5شنبه می گفت امتحان تأیین سطح ازش گرفتن و9ترم رفته جلو. از بالای دوره نوجوون ها پرواز کرده و رسیده به لبه شروع ترم های بزرگ سالان. خدایا9ترم! وایی ایول9ترم! یعنی بیشتر از2سال پیشه! ایول خدایا شکرت! اون شب ثانیه های اول نفهمیدم چی گفت و بیخیال از اون لبخندهای گیج زدم. ولی1دفعه فهمیدم چی شد و از جا پریدم و واسه اینکه مطمئن بشم ازش پرسیدم. خوب شد که پرسیدم. از خوشی جیغ کشیدم. عزیز دلم! بهشت کوچولوی من! شبیه پری از وسط راهش پر زد1عالمه رفت جلو و لبه مرحله جدید نشست و منتظره شروع بشه تا پیش بره با قدم های سفت کوچولوش. تا خود دیشب یادم که می اومد از خوشی پر می شدم. هنوز هم میشم. خوبه که این بچه از خودم عاقل تره. همه میگن خیلی شبیهمه و من همیشه می ترسیدم که نکنه شبیه من اشتباه کنه. حالا که می بینم در1چیزهایی از جمله این از خودم عاقل تره چنان حس آرامش می کنم که بغض نفسم رو فشار میده. نمی دونم واسه چی ولی بدجوری باریدنم میاد زمانی که تصور می کنم چه قدر عالیه که این بچه از این نظرها شبیه من نیست. هی جیگیلکم! تو اینجا رو نمی خونی ولی من دلم می خواد اینجا بنویسم. اینجا و هر جای دیگه بنویسم. که چه قدر بی توصیف و بی مرز دوستت دارم. که چه قدر دلواپسم برات. که چه قدر خاطر موفق شدن هات رو می خوام. اون قدر که اگر خودم بچه داشتم تقریبا مطمئنم اینهمه عزیز نمی شد من دوستت دارم. توضیح نداره. فقط اینکه من دوستت دارم. تو هرگز نمی فهمی ولی خیالی نیست همین قدر کافیه که تو باشی. فقط باشی و من بتونم بی دردسر دوستت داشته باشم. بدون اینکه هیچ داستانی سر راهم باشه. بدون اینکه دلواپس هیچ ماجرایی و هیچ امروز و فردایی باشم. بدون اینکه از اعتراف به دوست داشتنت دلواپس هیچ بعد و بعدهایی باشم. من دوستت دارم بچه. نمی دونی چه قدر. نمی تونی اندازه بگیری که چه قدر دوستت دارم. به اندازه تمام عشقی که داخل تمام دنیا هست من دوستت دارم بچه! حسابی موفق باش! حسابی بالا بپر ولی نه از مدل بالا پریدن های من. با بال های خودت بپر. اگر کوتاه بودن اندازه خودت بپر. در نوع خودت هرچی می تونی بالاتر بپر و مرز پرواز نوع خودت رو فتح کن. با تمام روحم تشویقت می کنم بچه. هی! من دوستت دارم. بدجوری دوستت دارم. خیلی زیاد دوستت دارم. تا آخر عشق دوستت دارم بچه!
ساعت داره به سرعت میره طرف3و من هنوز نرفتم سر درس. فردا صبح دیگه باید برم مدرسه و بعد از ظهر هم کلاس و دوباره و دوباره و، … خدایا1لحظه بابا زمان رو سر1چیزی معطل کن نگهش دار وایسته از شدت خستگی دارم نفس می برم. فایده نداره. باید بجنبم. دیر کردم. باید بگردم1راه واسه بیشتر شنیدن و بیشتر حرف زدن و واردتر و سریع تر شدن پیدا کنم. همون طور که چند ترم پیش داخل کانون1راهی واسه لغت حفظ کردن پیدا کردم. فعلا حال رجز خوندن که من راهش رو پیدا می کنم رو ندارم. خداییش خیلی مریضم شاید امشب شاید هم فردا یا پس فردا رجز بخونم ولی حالا فقط خودم رو بکشم تکلیف های فردام روی دستم نمونه. آخ خدا درمون می خوام یعنی درمون که نه یعنی چیزه یعنی اینه یعنی میگم که خوب چیزه… ای بابا چیه شدی چشم و گوش گیریم که من1چیز یواشکی از خدا می خوام صداش زدم در گوشش بگم بکش عقب دیگه حتما باید جیغم رو دربیاری؟ ای بابا!
اوخ1ربع مونده به3به جان خودم دیگه جدی رفتم آخه تا بشینم سر تکلیف مادرم می رسه نه اینکه تنبلیم بیادها فقط منتظرم مادرم بیاد و چایی و خلاصه می خوام از وسط نوشتن بلند نشم. آره ارواح ورم دماغم. خوب بابا از دست این وجدان نق نقو که اعصابم رو نقاشی می کنه. رفتم بابا رفتم. زندگی نذاشتن واسمون. اه.
هی راستی1چیزی! با وجود تمام این خاکستری های پنهان و آشکار این لحظه هام، زندگی اندازه1000تا باغ معجزه قشنگه. هیچ کسی نمیتونه واسه همیشه نگهش داره. من و تو هم نمی تونیم. اما میشه خیلی مفت از دستش ندیم.
موفق باشی!