دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و5شنبه شب

عصر5شنبه. ورد2007و تست.
نمره های جفت امتحاناتم اومد. پایان ترم کانون رو در رفتم. میرم اینتر3و میان ترم کلاس های آیلتس رو هم به نظرم شدم15و نیم. بیشتر از خودم انتظار داشتم خیلی بیشتر. اطرافیانم موافق نیستن. میگن با توجه به گرفتاری هام و موانع موجود خیلی هم مثبته ولی من بیشتر می خوام. باید بیشتر سعی کنم. باید موفق تر باشم. باید این ترم در برم. باید از این پله بلند لعنتی برم بالا. برم1پله بالاتر. برم1ترم بالاتر. باید. باید!
این رو سیوش کردم نمی دونم کجا میره. از ورد قبلی سریع تر شدم ولی به نظرم بشه با وردهای بالاتر سریع تر هم شد. بیخیال فعلا همین بسه.
امروز کم درس خوندم و این مثبت نیست. باید تلافی کنم. میشه امشب نباشه؟ وووییی شکلک خسته شکلک داغون شکلک نمی دونم چه شکلی. نوشتنم میاد ولی حرف حساب بی حرف حساب از همین ها بلدم فقط.
کتاب های ترم بعد کانون رو دیدم. سختن. مکالمه هاش و ریدینگ هاش و لغت هاش بیشتر شدن. دلم می خواد می شد سریع تر از اینتر3می گذشتم می رفتم های به نظرم1جوریه. هرچند کتاب های های1رو هم دیدم و بدجوری سخت بود ولی دلم می خواد بهش برسم. داخل کلاس آیلتس1زبان آموز هست که کانون رو تموم کرده. مثل فشنگ صحبت می کنه. دلم می خواد اون مدلی بتونم حرف بزنم. من وسط اسپیکینگ های کتاب هم گیر می کنم و کلی طولش میدم. استاد این جلسه آخر کلاس گفت اسپیکینگت خوب بود. گفتم افتضاحم. اسپیکینگم افتضاحه من افتضاحم نمی دونم واسه چی. گفت این فکریه که خودت می کنی و اشتباهه. حالا که بهش فکر می کنم از چیزی که گفتم خوشم نمیاد. من باید بهتر باشم. باید. بهتر هم میشم. حتما میشم. وایی فردا بهتر بشم امشب نه خخخ.
کلی چیز داشتم بگم الان خاطرم نیست. شاید هم حسش نیست. دلم می خواد، … نمی دونم چی می خواد. یعنی می دونم ولی بعضی هاشون خیلی خخخ.
ساعت از7شب گذشت. بدک نیست بلند شم1کار حسابی کنم. چیزی شبیه درس خوندن. رادیو تیمتاک روشنه و دارم می نویسم. داشتم کتاب های متنیه داخل سیستمم رو پاکسازی می کردم خسته شدم. بی خودی هاش رو پاک می کنم. بدم میاد از1سری خودنوشت هایی که1دفعه هم زیاده بخونمشون ولی من در زمانی که ظرفیتم بالاتر و زمانم بیشتر بود خوندمشون. هنوز کلی کتاب مونده واسه بررسی ولی من خسته شدم. این آهنگه که داره پخش میشه چه خنکه! کاش بعدیش قشنگ تر باشه! حس این موزیک ها نیست الان من داخل تیمتاک چه غلطی می کنم آخه! دلم می خواد، … گاهی دلم واقعا چیزهای بدی می خواد که خخخ از دست این منه ترسناک که شکر خدا کسی نمی بیندش جز خودم و خدا.
بچه ها داخل تیمتاک از این کانال به اون کانال هی میرن و میان و من داخل اتاق رادیو نشستم و این رفتن و اومدن ها رو تماشا می کنم. با مزه هست واسم.
دلم حرف زدن می خواد و چه قدر هم. ولی نه هر حرفی. دلم بدجوری می خواد با1کسی بشینم اون قدر حرف بزنیم که چونه هامون خواب بره اما حرفی که حرف باشه. راستی اگر الان1کسی بیاد بپرسه حرفی که حرف باشه الان از نظر تو دقیقا چیه من چی باید بگم؟ خخخ چیزه. نمی دونم. نه دروغ مثبت نیست1خورده می دونم ولی، … نمیگم خخخ.
ترم جدید آیلتس حدودهای12دیماه شروع میشه. این یعنی تا اون زمان جفت امتحانات شفاهی و کتبی پایان ترم رو دادیم. خدایا در برم ازش! راستی ترم بعدی استادمون کیه؟ کاش می شد استاد ترم پیشم باشه! کلاس های کانون رو هم باید ببینم کی شروع میشه. هنوز ثبت نامش باز نشده. اوه تا1شنبه. کاش برنامه های این2تا راحت از کنار هم رد بشن و به هم گیر نکنن! حوصله چونه زدن و توضیح و توصیف ندارم.
امروز رفتم کتابخونه واسه ورد2007و اونجا باز بحث اردوی مشهد شد و من در جواب اصرارهایی که می شنیدم آخرش فقط به رسم ادب گفتم اگر بشه که خیلی عالیه ببینم خدا چی می خواد اگر بتونم حتما میام. ولی واقعیت اینه که هیچ طوری نمی تونم و هیچ مدلی نمیرم. امروز باز1کسی بهم می گفت تو واسه چی گوشه نشین شدی و باید داخل جمع بچه ها باشی و واسه چی1دفعه اینهمه عقب کشیدی و، … یادم رفت1کسی نبود2تا بودن. جفتشون از این چیزها می گفتن و من به یکیشون گفتم به خدا درس دارم و به دومی گفتم واسه اینکه ظرفیتم پایینه. به هیچ کدوم دروغ نگفتم ولی به دومی راست تر گفتم. طرف نفهمید و من حس توضیح نداشتم. شاید1زمانی که حسش باشه واسش توضیح بدم. بهش بگم که من اگر مارک رفیق از طرفم بخوره روی1اسمی صاحب اون اسم میره داخل دلم و درنمیاد. من با اون هایی که میرن داخل دلم خاطره می سازم. باهاشون همراه میشم. همدل میشم. هم خاطره میشم. من خاطره هام رو زندگی می کنم. من محبت اون هایی که داخل دلم میرن رو نفس می کشم. به جهنم تعبیرهای عوضی. من بی توجه به جنسیت ها بی توجه به تعبیرها بی توجه به کنایه ها و تردیدهای آدم های بیکار و بی محتوا رفیق هام رو دوست دارم. از بیانش هم پروا نمی کنم. صاف میام به همه و حتی به خود طرف میگم هی! تو رفیقمی. من دوستت دارم. اگر نبینمت دلم واست تنگ میشه. اگر گیر کنی دردم میاد از دردت. اگر شاد باشی حال می کنم از عشق و حالت. هی من دوستت دارم. من اینم. و این چیزیه که نباید باشم. بقیه اطرافم دنیا رو، رفاقت ها رو، خاطره ها رو محبت ها رو شبیه من نمی بینن. اون ها با هم میشینن و پا میشن و1دفتر و1دنیا خاطره می سازن و بعدش با2تا تعبیر متفاوت از1هجای اضافه همه چیز رو خاکستر می کنن و خیالشون هم نیست ولی من دردم میاد از اون باد سرد لعنتی که خاکسترها رو می بره و می پاشه همه جا و محوشون می کنه. اون ها می تونن شونه بالا بندازن و دیگه چیزی خاطرشون نباشه و من نمی تونم. من دردم میاد. من دلتنگ میشم. من گریه می کنم. دلتنگ میشم. افسرده میشم. دلتنگ میشم. داغون میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. من ظرفیتم پایینه. ظرفیت جمع رو ندارم. من بی ظرفیتم. من نمی تونم.
این ها رو نگفتم. حسش نبود. کاش می گفتم. کاش می شد مدلی می گفتم که اون می فهمید! کاش این لحظه لازم نبود بلند شم برم آب بخورم! اه لعنتی! برمی گردم.
اومدم. خیلی خیلی پیش از وسط گیجی های وحشتناک نیمه اول95این جمله رو متعدد با صداهای متعدد بالای سرم می شنیدم.
-با خودت چیکار کردی!
اون زمان جمله ها واسم مفهوم نداشتن. اون زمان هیچ چیزی هیچ مفهومی نداشت. اون زمان همه مفهوم ها شبیه تصویری که پشت پرده اشک بشکنه پشت شکست ادراکم شکسته بودن و نمی فهمیدم. حالا می فهمم. حالا که فقط توصیف پایین بودن ظرفیتم حالم رو اینهمه افتضاح به هم می ریزه می فهمم. خدایا من با خودم چیکار کردم!
نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
پایان تنفس. طول کشید و اصلا هم به خاطرش معذرت نمی خوام. آخ خدا! بیخیال! بحث عوض.
کاش تعیین زمان کلاس های کانون امشب باز می شد! کاش می شد اسم استادها رو شبیه شماره کلاس می نوشتن! کاش این ترم طبقه های پایین تر باشیم پدرم در اومد هر دفعه که می رفتم طبقه سوم نفس نداشتم داخل کلاس5دقیقه ای از شدت کمبود اکسیژن کبود می موندم و سینم رو فشار می دادم خخخ. جدی اگر این ترم بریم طبقه بالاتر چی؟ اصلا بالاتر هم داره؟ ووییی نه نداشته باشه دیگه خخخ!
نباید ایراد بگیرم ولی، … خدایا کاش این ترم با استاد اینتر1نیفتم اون خوبه یعنی همه خوبن ولی من نتونستم با جو کلاسش خیلی فیکس بشم. ولی بیخیال به نظرم این ترم1خورده، … نه. بیشتر از1خورده. به نظرم این ترم خیلی قوی تر شدم. درسم رو نمیگم. هرچند اون هم به نظرم قدم زنان میره به طرف بهتر شدن. هرچند دلم می خواد بدو بدو بره ولی حالا یواش میره خخخ. می گفتم که درسم نه. روحم قوی تر شده. شاید ساده تر بتونم جو کلاس رو پیش ببرم ولی با اینهمه ته داستان ترجیح میدم اگر بشه داخل اون کلاسه نباشم.
امروز دلم می خواست باز به1گیر بدم که بیاد زبان بخونه ولی نگفتم. کاش حسش رو داشت که بیاد و بخونه! هی بیخیال آدم ها شبیه هم نیستن خوب دلش نمی خواد زور که نیست! زنگ گوشیم.
تمام. برادرم بود. شکر خدا هر3تا رو به راهن. خوشم میاد از آرامشی که از رو به راه بودنه عزیزهام حس می کنم. خدایا میشه این رو ازم نگیری؟ خدایا میشه این رو به همه بدی؟ اینکه بدونی تمام تکه های دلت در آرامش دارن زندگیشون رو می کنن حسی از جنس بهشت بهت میده. کلی سبک شدم الان. کاش این نعمت نصیب همه بشه! خدایا امشب این رو بهمه بده. به2هم بده و همسرش رو رو به راه کن تا2تاییشون بدون تهدید این درد لعنتی برگردن سر زندگی عادیشون و با هم حالش رو ببرن! به مادر من هم بده تا اینهمه گیر گرفتاری هاش نباشه و به آرامش خیال برسه! به، … این لحظه واقعا نفر خاص و مشکل خاصی از کسی در نظرم، … ولی هست. همین الان از خاطرم گذشت. خدایا لطفا جسم و روان دشمن عزیز رو از گیر خلاص کن و امشب رو شب ورود به سلامت واسش کن! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دیگه این لحظه واقعا کسی و گیری در نظرم نیست. ولی خدایا لطفا همه اون هایی که باید در نظرم باشن و الان فراموش کردم رو همین امشب به آرامش برسون! خدای مهربونم! لطفا! واسه تو از1پلک زدن بنده هات آسون تره. خدایا لطفا! خیلی می خوام. از ته دل!
هی بسه دیگه من واقعا لازمه برم1خورده درس بخونم امروز شورش رو درآوردم ترم بعدی سخته باید1نگاه حسابی به کتاب هاش کنم و من عوضش اینجا نشستم به پراکنده نویسی. تکلیف های1شنبه هم که مونده. اوخ خداجون چه قدر کار دارم! ساعت8و15دقیقه5شنبه شب و من فعلا رفتم تا بعد. هی راستی! زندگی عشقه! فراموش نکن!
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، همه ی خاکِ خدا مالِ منه!

عصر5شنبه. دقیقا6ونیم به سیستم من. دلم نمی خاد باور کنم اون بیرون داره شب میشه. حس می کنم هنوز روزه شبیه اول تابستون. کوتاه شدن روز رو امسال اصلا نفهمیدم. از گذر زمان غافلم امسال و به نظرم این مثبته.
نتیجه ترم کانون اومد. قبول شدم. ترم تموم شد. میرم اینتر2هرچند از ترکیب نمره ای که گرفتم اصلا خوشم نیومد. پایین بود اما نیفتادم. واقعا حس می کنم تقصیر من نبود. شاید هم خودم رو تبرئه می کنم ولی، … یکی از بدترین ترم هایی بود که تا الان در کانون گذروندم. خدایا شکرت که تموم شد! کاش تکرار نشه! بیخیال. خودم که می دونم چه قدر مرد میدونم باقی رو بیخیال. در رفتم! آخ جون!
دیروز آخر کلاس آیلتس از استاد شرایط امتحان شنبه رو پرسیدم. استرسم رو دید. گفتم بدجوری دلواپسم. گفت واقعا لازم نیست. تو واقعا خوبی. اصلا احتیاج نیست این طور نگران باشی. فقط درس بخون. برو بخون. بیشتر بخون. اما نگران نباش اصلا بد نیستی. تعریف این بنده خدا رو می تونم باور کنم. نه واسه اینکه ازم تعریف کرده. واسه اینکه همون جلسه اول نشونم داد که قرار نیست بیشتر از معلوماتم امتیاز از این کلاس بگیرم و خدا می دونه چه قدر خاطرم جمع شد از بابت این موضوع. روی همین حساب زمانی که میگه بد نیستم میشه امیدوار باشم که واقعا بد نیستم و آخ جون خخخ. با اینهمه، من اینجا امتحان اولم هست و دفعه اولم هست و به نظرم ممتحن استادم نیست و بچه ها امروز می گفتن ممکنه فلانی باشه که تند صحبت می کنه و لهجه داره و نمیشه فهمید چی میگه و و و و و و آخ آیی استرسم رفت بالا آیی آیی خخخ.
خدایا از پایان موفق این ترم کانونم خیلی خوشحالم. انگار سبک شدم. داشتم یواش یواش یواشکی می بریدم. خدایا لطفا ترم بعدی شرایط این مدلی نباشه گناه دارم. خداجونم لطفا!
امشب زمان نیست و احتمالا فردا هم زمان نباشه ولی باید زمان جور کنم1نگاهی به کتاب های ترم آینده بندازم. خدا کنه داستان داخل ریدینگ هاش پیدا بشه! داستان دوست دارم خخخ.
فردا جبرانی آیلتس. ساعت10صبح. شنبه هم میان ترم شفاهیش. ساعت6عصر. و1شنبه هم کلاس اصلیش سر ساعت اصلیش. ساعت3و1شنبه شب حرکت.
درس های فردا هنوز تموم نشدن و من بی حساب خستم. کمی تا قسمتی جسمم چیزه یعنی جیزه یعنی، … دلم می خواد1چیز خوشمزه سفارش بدم در حالی که گرسنهم نیست و می دونم این کار درست نیست و، … دلم می خواد این هیجان تیز ناشناس رو ترجمه کنم واسه خودم ولی بلدش نیستم. شیرین نیست تلخ هم نیست1جوریه. اعصابم رو خورد می کنه. شاید واسه خاطر همون1خورده چیزه جیزه باشه نمی دونم ولی، … من چمه؟ دلم، … نمی دونم دلم چی می خواد. اجازه نمیده آروم1جا بشینم شبیه آدم به درس هام برسم. از جا می پرونه و دور اتاق چرخم میده. نمی فهممش. چیزیه شبیه1مدل، … همون هیجان. گاهی شاد، چند لحظه بعد نگران، کمی بعد غمگین، و دوباره شاد، خدایا این دیگه چه مدلشه؟
این هفته1ناخنکی به داستان تکبال می زدم. تا صفحه سیصد و هفتاد و خاطرم نیست چند رو خوندم و خط های نصفه رو کشیدم پشت سر هم. چندتا غلط رو داخلش گرفتم و، … حالم رو به هم می زنه این کبوتر احمق که هر لحظه نوکش بازه به عر زدن. باورم نمیشه اینهمه گریه داخل سرگذشتش باشه. دارم حساس میشم. مگه میشه1زنده اینهمه اسمش رو نبر باشه؟ یعنی واقعا به جای اینهمه گریه کردن هیچ غلط دیگه ای واسش نبود که کنه؟ اه لعنتی کاش می شد داستانه رو دستکاریش کنم! واقعا دلم می خواد ولی نمیشه. واقعا نمیشه. آخه تکبال این بود. موجود بی پرواز داغونی که واسه خاطر پرواز خواهیه بی نهایت و بی حسابش خودش رو گرفتار کرد و اون قدر ضعیف و نفله بود که یا پناه می گرفت یا عر می زد. من نمی تونم مدل دیگه ای بنویسمش. به شدت دلم می خواست می تونستم ولی، … اگر این ماجرا بخش دومی داشت، یعنی نوشتنش، امکان نداشت این مدلی باشه. تصور نمی کنم هرگز خیال ادامهش به سرم بزنه ولی اگر می زد، که نمی زنه، اون پرداره عر عرو دسته کم کمتر عر زدن داخل ماجراهاش هست.
ساعت از8شب گذشته. باید بجنبم. وایستا1خورده دیگه باشم اینجا!
سال ها سال ها پیش من در محل کار قبلیم با1چاپگر بریل سر و کار داشتم. همون زمانش هم قدیمی بود. به نظرم بیشتر از10سال پیش بود. بعدش دیگه منتقل شدم و دستم به هیچ چاپگر بریلی نخورد. الان هیچ چیش رو خاطرم نیست. فقط شنیده بودم دستگاهه رو در شرایط مطلوب نگهش نداشتن. شنیدم و نمی دونم چند درصد درست بود. پیگیر هم نشدم. به من چه؟ و پریروز که واسه پر کردن فرم ارزشیابی رفتم، گفتن دستگاهه اومده اینجا. و کسی وارد نیست راهش بندازه. اون چاپگر پیر انبار خورده و اگر اشتباه نکنم داغون اومده اینجا. در محل کار من. درست کنار دست من. و اگر بتونم راهش بندازم، زیر دستم. پریروز نرفتم ندیدمش. دیر شده بود باید بر می گشتم سر درس هام. اصلا نمی دونم در چه شرایطیه. هیچ چی ازش خاطرم نیست. چنان دلم می خواد بتونم باهاش کار کنم که فقط خدا می دونه چه قدر. اگر بتونم، اگر بشه، خدایا! کمک کن بلدش باشم. بذار از کلاس بیام بیرون! خداجونم! خواهش می کنم. هم خستم، هم زمان می خوام و توان می خوام که بیشتر درس بخونم. خدایا می دونی چند ساله کلاسم؟ اون هم این مدل کلاس؟ به نظرت مجازاتم تموم نشد؟ میشه تخفیف بدی؟ بنده هات هم گاهی داخل زندون عفو می خورن و1خورده از زمان مجازاتشون بخشیده میشه. تو خدایی. میشه عفو بدی باقیش رو نگیری؟ من نه زورم می رسه امضات رو عوض کنم نه می خوام. هرچی تو بخوایی ولی باور کن دیگه بریدم میشه امسال رضایت بدی و چیزی رو بخوایی که دل و روان من هم می خواد؟ خدایا لطفا! خدایا از ته دل! خدای مهربونم! اگر مصلحت می بینی کمک کن که بشه و اگر نمی بینی تحملم رو ببر بالا. خیلی خستم خداجونم خیلی. می دونی که! کلی دلم درددل می خواد ولی نه حسش هست نه زمانش. تو که از ناگفته هام آگاهی پس بذار نگم تا اون سد که هنوز پا برجاست همچنان بمونه. امشب، این شب ها، زمان شکستنش نیست. تو می دونی من چی می خوام. اگر بهم دادیش از ته دل شکرت. اگر هم بهم ندادیش باز هم از ته دل شکرت. از ته دل!
دیروز در مورد فرداهای بعد از آیلتس صحبت بود. من خندیدم و گفتم به اون بخش بعدی واقعیتش امیدوار نیستم چون هر راهی از نگاه و تحقیقات من بسته هست ولی بهش هم فکر نمی کنم. به نظرم میاد چیزی که شدنی نیست فقط فکر آدم رو بی خودی پر می کنه پس بیخیالش. فقط به درسم فکر می کنم. و به مدرکی که سال آینده باید به فکر چه مدلی گرفتنش باشم. مادرم موافق نبود. گفت تا حالا جز چشم های تو هرچی گفتم باید کنم رو کردم. این رو هم خاطر جمع باش من گفتم باید بشه و میشه. گفتم مادری تو نمی دونی من داخل اینترنت هیچ دلیلی واسه این اطمینانت پیدا نکردم از جای دیگه هم نکردم و خلاصه هیچ چی نیست. مادرم مطمئن گفت هست. من هست هایی رو از دل نیست ها کشیدم بیرون که هیچ کسی نتونست پیداشون کنه. این رو هم می خوام پس باید بشه. دیگه حرفی نزدم. فقط درس خوندم. فقط درس می خونم. امشب دلم، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
دنیام داره به سرعت و به شدت با اطرافیانم متفاوت میشه. زیاد شدن فاصله ها رو به وضوح حس می کنم. امروز از جا در رفتم و فقط می خواستم گوشی رو قطع کنم. قطع که شد حس کردم دیگه دلم نمی خواد زنگ بزنم. نزدم. نمی زنم. دارم خیلی خیلی آهسته ولی برای خودم کاملا محسوس دور میشم. می دونم جنسش چیه ولی معترض نیستم. حسش نیست. دلم گاهی می خواد که1کسی شبیه خودم دیوونه باشه بشینیم1عالمه حرف بزنیم ولی، … اطرافم همه عاقلن. فاصله هام از عاقل های اطرافم داره بیشتر میشه. خیلی زیاد شده و زیادتر هم میشه. و من معترض نیستم. اصلا شاید این مدلی درست تر باشه. شاید.
امسال روزها داخل ذهنم شمرده نشدن. یادم میره چیزی به اول مهر نمونده. گاهی یادم میاد ولی باز میره. می دونم که میاد ولی بهش متمرکز نمیشم. زمان ندارم واسش. حیرت می کنم که تابستون کی رفت و بعدش باز یادم میره و من هستم و کتاب هام. خدایا کمک کن این چاپگر و من با هم کنار بیاییم. اگر بتونم بیدارش کنم دوست های خوبی میشیم. می دونم که میشیم. شبیه من و سیستمم. شبیه من و فلش هام. شبیه من و دستگاه های کوچیک و بزرگ این خونه امن.
حسابی سیرم و حسابی خوردنی دلم می خواد. هی از سفر که برگشتم دوباره میرم روی شبکه پرهیزات میشه فعلا خوش باشم؟ ولی آخه سیرم. آخ که پاستای چیچی بود کربونآرا اگر درست خاطرم مونده باشه اسمش همراه سالاد سزار چه کیفی داره! بشینم پشت سیستم درس بخونم و این بغل دستم باشه هی بخورم هی بخونم. وووییی ابلیس برو برووو خخخ.
این دندون بی معرفت عاقبت زیر فشارهای ناخودآگاهم شکست و حسابی کار دستم داد. امروز صبح با بساط درس و مشقم همراه برادرم رفتم به محل تعمیرات دندون و خخخ با قورت دادن1فروند آمپول و دریافت1سری مواد پر کردنی دندونه تعمیر و من به خانه عودت داده شدم. هی راستی عودت یا اودت؟ خداییش بدجوری حسش نیست متمرکز بشم ببینم کدومه. اصلا فکرم جواب نمیده الان. به نظرم اون1خورده چیزه جیزه داره کارش رو می کنه. خوبه که این دفعه با اعصاب خوردی و آخ و واخ و گریه ناله همراه نیست وگرنه امشب حسابی گناه داشتم.
دلم می خواد باز حرف بنویسم ولی دیگه داره خیلی دیر میشه واقعا باید بجنبم. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام. فعلا من رفتم. تو هم حالش رو ببر. حسابی هم ببر. هی زندگی! بدجوری می خوامت!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و اینجا و باز هم عصر جمعه!

عصر جمعه. باز هم عصر جمعه. از دست این عصرهای جمعه! طفلک عصر جمعه! اگر دل و زبون داشت می گفت که دلش نمی خواد عصر جمعه باشه. مطمئنم که می گفت. مطمئنم! شبیه پاییز. شبیه روزهای خاکستری و خسته پاییز.
هیچ چی نشده. اتفاق جفنگ نیفتاده. کسی اذیتم نکرده. چیزی به سرم نخورده. تفریحات عوضی نداشتم. دلم تنگ، … نشده. دلم تنگ نشده. نه که نشده! اصلا دلم تنگ نشده! ابدا نشده! اصلا واسه چی باید دلتنگ باشم؟ دلم عاقبت زبون سرش شده عاقله الآن دیگه تنگ هیچ نکبتی نیست. دلم تنگ نیست. می فهمی؟ نیست!
خوب رفتم و اومدم. طول نکشید1وقفه فسقلی بود. شاید2دقیقه. حالا اینجام. داشتم می گفتم. هیچ چیز مسخره ای نشده. غمگین نیستم فقط به طرز وحشتناکی بی حسم. فردا کلاس زبان دارم. جلسه سوم از این ترم. شنبه ها و4شنبه ها صبح. نوشتنی های فردا رو نوشتم. باید ریدینگ رو بخونم و آماده باشم که اگر فردا ازم پرسید، که به احتمال قریب به یقین نمی پرسه، بلدش باشم. ازم نمی پرسه مگر اینکه آخرین مهلت ها باشه. استاد این ترمم، … بیخیال هر کسی1جوریه دیگه. فقط کاش امتحان این ترم به خیر بگذره! هیچ خوشم نمیاد دوباره تکرارش کنم. نه نمی کنم واقعا لازم نیست بی افتم و نمی افتم.
بی حسم. خیلی زیاد. چند لحظه ای رفتم تیمتاک ولی این بی حسی به جای اینکه اونجا رفع یا کمتر بشه1جور خطرناکی بیشتر شد. تکلیف های تیمتاکم رو هم نوشتم فرستادم. شکر خدا ظاهرا رضایت بخش بود و حل شد. فقط اینکه1بخش به طور ترسناکی مهمش مونده که نوشتنی نیست. امروز رفته بودم اگر فرد مربوطه رو دیدم انصراف بدم و براش توضیح بدم که باور کن به دلایل1و2و3و4این رو بد نیست از روی شونه های من برداری بدی دست1نفر دیگه. فردش بود ولی مهلتش پیش نیومد. فردا شب باید تیمتاک باشیم. اونجا باید بگم وگرنه هرچی واسه خودم و این بنده های خدا پیش بیاد تقصیر من میشه و جدا از تقصیرش این بدترین مدل بی مسئولیتیه که میشه من مرتکبش بشم. بدجوری خستم. اون قدر وحشتناک خستم که دلم می خواد می شد ولو بشم اینجا و موقتا روحم رو از جسمم بفرستم بیرون تا جفتشون جدا از هم1خورده خستگی در کنن.
این روزها درس می خونم ولی حس می کنم کافی نیست. کم درس می خونم به نظر خودم. استرس اذیتم می کنه و واسه برداشتن قدم های اول از راهی که شواهد میگن در پیشه همه درها تا جایی که من می بینم بسته هست. واقعیتش من خودم خیلی دنبال کلیدها، … واقعا این درهای بسته باید باز بشن؟ واقعا این جریان باید شروع بشه؟ واقعا این پروسه باید راه بی افته و این پروژه باید اجرا بشه؟ واقعا لازمه؟ اینکه من درس می خونم و باید بخونم بد نیست. آخر کار مدرک زبانم رو می گیرم و خوب در هر حال چیزی از دست نمیدم. شاید واقعا لازم بود15سال پیش این درس خوندن هام شروع می شد تا الآن لازم نباشه کارهای چندین ساله رو در2سال انجامش بدم. ولی جز این، باقیش واقعا باید بشه؟ اصلا من واقعا می خوام که بشه؟ جرأتش رو دارم؟ توانش رو چی؟ تحملش رو چی؟ واقعا می تونم؟ واقعا می خوام؟ واقعا اگر این شدنی بشه چیزی که پیش رومه از چیزی که پشت سر می ذارم بهتره؟ یعنی واقعا نمیشه اون چیزهای بهتر همینجا که الآن هستم اتفاق بی افتن و لازم نباشه من اینهمه داخل این جاده ناشناس فوق العاده ناشناس خطرناک مه گرفته برم و برم؟ نمیشه همینجا دست دراز کنم و اون نور براق روشن قشنگ همینجا دم دستم باشه و لازم نباشه واسه رسیدن بهش1دنیا رو دور بزنم و1نصفه زمین راه طی کنم؟ این ها رو به کسی نمیشه بگم. شاید اینجا هم گفتنش درست نباشه ولی من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه. همه میگن خیلی رازدارم و اسرار دیگران جاش پیشم امنه. همه درست میگن به شرط اینکه حرف حرف خودم نباشه. امانت کسی اگر باشه حفظش می کنم ولی مال خودم اگر باشه باید1جایی هوارش بزنم وگرنه می ترکم. الآن هم1جاییم اینجاست. هیچ کجای دیگه نگفتم و خیال هم ندارم بگم ولی، … من جدی می ترسم. گاهی، به خصوص شب ها، حس می کنم زمان برداشتن قدم آخر جا می زنم و اون پرش آخر رو نمی تونم انجامش بدم. اصلا تردید می کنم که لازم باشه انجامش بدم. واسه چی باید بپرم؟ مگه همین زمین که روش ایستادم چشه؟ خوب البته بهشت نیست ولی من جام خیلی هم بد نیست میشه وایستم. میشه بشینم. میشه ولو بشم و با خیال پردازی های کوچیک و ناشدنی و بی ارزشم، با نق های همیشگی و اعصاب خورد کنم، با آرزوهای در هر حال محالم، با روزهای معمولی و پر از ای کاش های ابدی و شب های به امید فرداهایی که می دونم هرگز نمی رسن ولی به من کیف میدنم خوش باشم و زندگی همین شکلی که تا اینجاش گذشته باقیش هم بگذره و من هم1آدم معمولی و گم وسط این ملت باشم و زندگی کنم و آخرش هم1روزی یا1شبی بی نام و بی نشون به انتها برسم و خیلی معمولی از خاک پرواز کنم و تمام. خوب این مگه چشه؟ واقعا نمیشه؟ من که دیگه نوجوون نیستم. نوجوون که باشی منتظر1عالمه فردایی که داخلش می تونی1عالمه چیز رو عوض کنی. نوجوون که باشی ای کاش های واقعیت زیادن. نوجوون که باشی پر پرواز واقعی می خوایی چون گل پریدن هاته. ولی من، من بهار رو اینجا وسط ای کاش ها و بنبست هایی سپری کردم که هرگز واقعی نشدن. دلم می خواست که می شدن ولی نشدن. و حالا، بخوام یا نخوام، زمانش شاید سپری شده و دیگه چندان، … یعنی خیلی، … یعنی چه مدلی بگم؟ دیگه1جورهایی شاید1خورده دیر، … درختی که از درختچه بودنش گذشته رو نمیشه چندان کاریش کرد. تا زمانی که جوونه هست و جوونه باید ریشه های کوچیک و جمع و جورش رو از خاک بیابون برداشت برد هر جا دلش می خواد. درخت که شد، ریشه که زد، جاش داخل خاک سنگلاخی سفت که شد، دیگه نه زمان جا عوض کردنش هست و نه حس و حالش. دیگه با خیال رودخونه و جنگل و آواز پرنده ها واسه خودش خوشه. پای عمل که وسط بیاد شاخه هاش می لرزن. شاید لازم باشه اجازه بدیم درخته با ای کاش های محالش حالش رو ببره تا زمانی که تبر پایان بیاد و از خاک بِبُرِه و بِبَرَدِش.
شاید هم من کلا اشتباه می کنم. شاید فردا صبح، صبح شنبه، صبح شروع هفته جدید، زندگی رو مدل دیگه ای ببینم. نمی دونم. شاید مادرم و اون دوست قدیمی که2شب پیش تلفنی باهاش حرف زدم درست بگن. چه عشقی کردم زمانی که خطش رو دوباره ته گوشیم گیر آوردم. رفته سوئد. بهش که زنگ زدم نشناخت. بعدش کلی حرف زدیم. خوشحال شد که زبان می خونم و کلی تشویقم کرد. گفت اون هایی که میگن واسه من دیگه دیره و اتفاقا خیلی هم زیادن خیلی زیاد بی خود میگن و خخخ گفت بهشون گوش ندم و حرصش از دستشون در اومد. می گفت جایی که اون هست زمان من تازه زمان1شروع و1پرواز مجدد شاید بعد از1استراحت کوتاه مدته و به وقت اونجا اتفاقا من درست سر زمان پرهام رو باز کردم و می تونم بپرم و، … ندیده تشویق نیستم به خدا ولی وسط اونهمه کلمه های سرد این تشویقه اون شب خیلی چسبید. هنوز هم داره می چسبه. اون قدر زیاد که الآن با یادآوریش و با دوباره گفتنش یعنی نوشتنش حسم1خورده یعنی خوب بیشتر از1خورده بهتر شد. البته مادرم تشویقم می کنه ولی خخخ اون بنده خدا سرش به هوای خودشه و نمیشه هر لحظه نق بهش بزنم و اجازه بدم استرس هام رو ببینه. ترجیح میدم خاطرش از طرف من جمع باشه. به اندازه کافی و خیلی خیلی بیشتر از اندازه کافی از دستم کشیده. باید این پرش رو موفق طی کنم. این مانع زیادی به نظرم بلند میاد خدایا1کاری کن بتونم همون پرش اول ازش رد بشم تصور خوردن به نوکش و زخمی شدن واقعا منو می ترسونه.
دلم می خواد در مورد درس و موارد جانبیش حرف بزنم. دلم می خواد1گوش شنوا گیر بیارم شبیه ندیده ها هی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و اون طرف هم زبونی باشه و میلی که در این موارد باهام حرف بزنه و جوابم رو بده و ما بشینیم و در مورد درس، زبان، کتاب های داستان و این کلاس های کوفتی و اون تعیین سطح نفله اول مرداد و اون ترم خطرناک3شهریور که همه میگن وحشتناک سخته و1عالمه از این چیزها حرف بزنیم و حرف بزنیم و هی حرف بزنیم و بزنیم و باز بزنیم و هی بزنیم و، …
بچه ها امروز رفتن اردو. همه رفتن. همه اون هایی که می شناختم، یعنی به عنوان دوست می شناختم همه رفتن. من نرفتم. موندم خونه. لغت های8درس این ترم رو نوشتم. فقط فارسیشون رو البته. امروز تموم شد. تا آخر ترم جز لغت های پراکنده ای که داخل درس ها پیدا می کنم، دیگه لازم نیست لغت بنویسم. حالا فقط باید بخونم و بلدشون بشم. تمرین هم از کلاس پیشم. گفت واسه فردا فقط3بخش اول درس1رو حل کنیم من از8بخش7تا رو حل کردم و آخریش انگار عکسی بود نفهمیدمش.
دلم می خواد صدای آدم ها رو اطرافم بشنوم. در عین حال که تنهاییم رو حفظ می کنم آدم ها رو حس کنم. میرم تیمتاک که حس کنم ولی می بینم دلم نمی خواد اونجا باشم و سریع می زنم بیرون. دلم می خواد بچه هامون رو حس کنم. میرم داخل گروه تلگرام بهشون پیام میدم ولی می بینم حرف زدن باهاشون آرامشی که می خوام رو بهم نمیده و می خوام تلگرام رو ببندم و می بندمش. دلم می خواد مادرم اطرافم باشه ولی زمانی که اطرافم هست گوش بهش نمیدم و دلم می خواد سکوت کنم. مادرم! واسه چی نرسید؟ دیر کرد! باید بهش زنگ بزنم. خدایا این آدم رو من چه قدر اذیتش کردم. آخه واسه چی منو بهش دادی؟ خداجونم! من هیچ چی. ببین مادرم خیلی گناه داره! واقعا از خودم بیشتر دلش می خواد من بتونم از این لعنتی رد بشم. به خاطر این و دلش و تمام اذیت هایی که از دست خودم و زندگی کشیده به من کمک کن! بذار این1دفعه بشه شادش کنم. به تلافیه تمام کاهلی هام. تمام سرکشی هام. تمام شب های نکبتی که به دست منه احمق برای این آدم ویران شد و تاریک تر از شب های جهانت گذشت. به خاطر دل مادرم. به خاطر دعاهای مادرم. دلی که بعد از اونهمه بلا که سرش آوردم هنوز نگرانمه. دعاهایی که بعد از تموم ویرانی هایی که به بار آوردم هنوز پشت سرم و هوادارمه. اذیتش کردم می دونم. بچه بدی بودم واسه مادرم. هنوز هم بچه بدی هستم واسش. سعی می کنم بهتر باشم ولی افتضاح هایی که به عمرم زدم زیادن و به این سادگی جمع نمیشن. اگر هم بشن، من بلدش نیستم. فقط سعی می کنم بهتر باشم. تا هر جایی که از دستم بر بیاد. الآن هم فقط باید درس بخونم. موفق بشم. ترم هام رو نیفتم. در این تعیین سطح هرچی بالاتر بزنم. در شروع ترم شهریور اون کلاس های ترسناک رو موفق سپری کنم. و بعد، از اون مانع بلند ناگذر با1پرش خیلی بلند سلامت و پیروز رد بشم. به نظرم این مدلی شاید بشه دلش از طرف من، … من، … لعنت به من، … کاش جای من1گودزیلا می زایید خدایا باور کن کمتر اذیت می شد از دستش. خدایا کمکم کن! امکانش رو بهم بده که بالاتر بپرم تا شادتر باشه! این دفعه روی همون خطی می پرم که مادرم، و شاید هم تو میگید که درسته. شاید دیر باشه. شاید دیر کرده باشم ولی، … تو خدایی. اگر بخوایی کمک کنی ازت بر میاد. میشه کمک کنی؟ میشه1پر فرشته بفرستی زیر بال هام تا برم بالا؟ بالا، بالا، بالاتر؟ در مسیر درست هرچی بالاتر؟ خدایا1کاریش کن باشه؟ بفرستم بالا باشه؟ خداجونم لطفا! خواهش می کنم. لطفا!
هی1چیزی! امروز تونستم1نصفه داستان رو با ایسپیک بخونم و سریع تر از زمان های گذشته بفهممش. دیگه ترجمه های داستان رو نمی نویسم حس می کنم1خورده راحت تر می تونم کتاب بخونم. البته خیلی کند. خیلی زیاد لازم میشه که کلمه به کلمه برم ولی1جاهایی رو هم جمله به جمله می رفتم. داستانه ساده بود ولی من تونستم ازش سر در بیارم. تقلب از دیکشنری هم لازم می شد ولی1خورده کمتر از پیش. چند روز پیش هم چندتا داستان ساده صوتی رو گوش دادم و فهمیدمشون. البته از پیش شنیده بودمشون و محتوا رو می دونستم ولی به هر حال از متن ساده شده انگلیسیش سر در آوردم. آخ جون!
این روزها جز وسط کتاب هام، اون هم زمان هایی که چیزی ازشون می نویسم، تمرین حل می کنم یا لغت می نویسم، تقریبا هیچ زمان دیگه ای درست درمون آرامش ندارم. البته چرا. امروز که داستان رو می خوندم هم خوش گذشت. برم ریدینگ بخونم و بلدش بشم و بعدش باز داستان بخونم و قبلش هم1زنگ به مادری بزنم ببینم کجا گیر کرده باز. ای خدا این مادر من واسه چی شبیه باقیه زن ها نیست؟ نمیشه آروم بمونه. به نظرم من1خورده از این نظر شبیهشم خخخ. بیخیال دیگه حسش نیست بنویسم و توضیحش بدم. واقعا لازمه که برم. حس ویرایش و گذاشتن کاماها و حرکت ها و ِ ها و ه های ربط در جاهای مورد نیاز نیست. بذار همین مدلی بمونه.
ساعت7عصر جمعه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی فراتر از پریشانی!

صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.

اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اول خرداد97و اگر باورم بشه تعطیل شدم!

3شنبه اول خرداد97ساعت نمی دونم چه قدر از9صبح اون طرف تر.
تعطیل شدم! فقط1دفعه دیگه باید برم واسه ثبت کارنامه ها. اگر1خورده رو بیشتر داشتم می گفتم1کسی لطف کنه و به جای من انجامش بده. خخخ دیگه زیادی رو می خواد اینهمه پررو نیستم. ولی لحظه رو عشقه. من اینجام. داخل خونه. تا13باید می رفتم ولی، … خدایا شکرت! خدایا شکرت!
ولی خودمونیم این خیلی بده. این مدل نگاه به کاری که درآمدم ازش کسب میشه وحشتناکه. من باید انجامش بدم و اینهمه ازش، … خدایا کمکم کن. اما باز هم لحظه رو عشقه. امروز اول خرداده. تعطیلاتم به طرز غافلگیر کننده ای13روز زودتر شروع شد. اینکه سال آینده چی می خواد بشه سر زمانش مشخص میشه و باهاش رو در رو میشم. اصلا از کجا معلوم شاید اصلا چیزی نشد. شاید همه چیز چنان20درست شد که تا زمان بازنشستگیم باورش برام سخت باشه. کی می دونه؟ اون بالا1کسی هست که من بدجوری باورش دارم. پس فردا رو بیخیالش. بریم سر خونه اول. تعطیل شدم!
تصور نمی کردم بشه امروز هم بیام اینجا. دیروز ظهر کلاس، بعد از کلاس افتضاح اینترنت، بعدش مهمون، جیگیلک و اهل بیت، عزیز عزیز عزیز من، بعدش هم تمدید اینترنت که دقیقه90با ضرر کردن من سر خرید طرحی بالاتر از نیازم ختم شد و خخخ خلاصه الآن اینجام ولی تصور می کردم دسته کم تا پس فردا نیام این طرف ها. خداجونم تعطیل شدم!
به جان خودم باید1خورده درست درمون تر شب و روزم رو خرج کنم این چه وضعشه؟ امروز روز اوله بذار1کوچولو خوش باشم ولی بعدش، … خدایی گاهی آدم دلش می خواد ول بگرده. نه از اون ولگردی های همراه دلواپسی. گاهی دلت می خواد بی خود و بیخیال با اینکه خواب نیستی تا دم ظهر توی تختت بلولی، بعدش پاشی گیج بزنی، بعدش هم هیچ کار به درد خوری نکنی و روزت بره به ناکجا و کلا تلفش کنی و حالش رو ببری. این هم1مدل مرض از امراض بی شمار من و اگر مثلی داشته باشم امثالمه ولی خوب هست دیگه کاریش نمیشه کرد.
دلم گردش می خواد نمیشه خخخ. ماه رمضونه و روز نمیشه رفت جایی. شب میشه رفت ولی من نمیرم. باید نق بزنم به بقیه که بریم و نمی زنم. نه اینکه هدایت شده باشم و از نق زدن توبه کرده باشم! خیال باطل نکن! فقط، … واقعیتش، … اون هایی که دلم می خواد بهشون نق بزنم که بریم جایی خخخ1خورده دم دستم نیستن. اون هایی که هستن مثبتن ولی از جنس من نیستن. خلاصه که دلم تفریح می خواد ولی، … خوب نق ها رو اینجا زدم الآن بهتر شدم خخخ.
بدجوری کار دارم واقعا اینجا ولو موندنم در حد جنایته. من1کمد باربی دارم که دقیقا2طبقه از کمد زیر1قفسه رو گرفتن. خیلی زمانه در کمدشون رو باز نکردم. این روزها دیگه باید بازش کنم. زمانی خیلی می رفتم سراغشون. چیه دوست دارم اصلا به تو چه؟ تازه بازی هم می کردم الآن هم واسه کسر زمان نمیرم طرفشون وگرنه هنوز عشق می کنم از عروسک بازی خخخ. قیافهش رو! تو هم برو ببین کودک درونت چی می خواد به دلش برس! طفلک کودک درون های این عاقل ها چی می کشن از دستشون! ای بابا!
خلاصه این روزها باید برم سراغ اون کمد. هرچند دلم نمی خواد. چون این دفعه واسه تفریح نمیرم. واقعیتش من در1خونه85متری می چرخم که پر از گوشه هست. یعنی اتاق هاش رو فانتزی ساختن و پرتی زیاد داره و خلاصه اینکه گاهی جا واسه خودم بسه ولی واسه چیز میزهام کم میاد. الآن با همین مشکل مواجهم. جایی که جا باشه واسه سیستمم، پرینترم و این جدیدیه اسکنرم و1سری از این چیزهام نیست. یعنی هست به شرط اینکه بخوام هر جا دستم رسید بذارمشون. مثلا اسکنر باشه روی میز نهارخوری گوشه سمت نمی دونم چپ یا راست. با کارتونش خخخ. باید اون کمد خالی بشه تا کاغذ های روی این قفسه بره داخلش تا اسکنر و پرینتر و باقی موارد برن اون بالا یا برعکس باید این ها برن داخل کمد تا اون کاغذ ها اون بالا بمونن. این قوطی دوست داشتنیه من داخل2تا اتاق هاش2تا کمد دیواری هم داره که البته جفتشون پر از همه چیزن خخخ. لباس، ظرف، موارد متفرقه، و خلاصه همه چیز خخخ همه چیز. حالا موندم اگر1شهر باربی که داخل اون کمد فسقلی های زیر قفسه داخل بغل های هم ریختن و امپی3شدن از اونجا در بیان من باید کجا بخوابم؟ روی دیوارها دلم نمی خواد بذارمشون. خاک بهشون می شینه و موهاشون خراب میشه. قفسه شیشه دار هم ندارم این ها رو بچینم داخلش. باید1دونه دیواری بزرگش رو بزنم که نمیشه. جا می خواد و البته پول خخخ. فقط 1راه به نظرم میاد. اینکه شبیه زمانی که کوچ کشیدم اینجا، همه رو دونه دونه بپیچم داخل پلاستیک فریزر انفرادی، بعدش همه رو بچینم داخل1پوشش مطمئن، مثلا1جعبه محکم، و بفرستمشون طبقه بالای کمد دیواری اتاق خواب. دلم این رو نمی خواد ولی به نظرم مجبور باشم1مدتی انجامش بدم. چند روز پیش1کسی با احتیاط پیشنهاد بخشیدن این فسقلی ها به بچه هایی که عروسک دوست دارن و سن بازیشون هم هست رو مطرح کرد. انتظار داشت جیغ بکشم. خودم هم همین طور. ولی جیغ نکشیدم و خودم و گوینده رو غافلگیر کردم. کار قشنگیه ولی من دلم نمی خواد انجامش بدم. من تک تک این کوچولوهای بی ریخت رو دوست دارم. با خرید و حضور فیزیکی هر کدومشون1عالمه خاطره دارم. از خریدنشون بگیر تا باز کردن جعبه هاشون و تخلیه وسایلشون و کشف1سوراخ جدید داخل جعبه که1چیز جدید دیگه داخلش بود و لباس و مو و ووووییی خخخ مال خودمن نمیدمشون به کسی خخخ. اما چه فایده ای داره که اون ها نایلون پیچ برن اون بالا و من زمان نداشته باشم که دستم بهشون برسه؟ شاید بد نبود اگر دلم می اومد می بخشیدمشون به کسی که زمان و سنش به بازی کردن می خوره و، … از تصورش هم دلم گرفت. واقعا دلم نمی خواد انجامش بدم. خدا رو چه دیدی شاید1روزی فرقی نمی کنه چند ساله بشم، هرچی. شاید1چیزی شد رفتم داخل1خونه بزرگ تر که جا واسه این ها بود و تونستم1قفسه شیشه دار بزرگ هم بزنم که این رفیق های بی صدا داخلش آروم بگیرن. کی می دونه؟ واقعا فردا رو کی دیده؟ می خواد به سن و سال من نخوره؟ مثلا60ساله باشم؟ خوب باشم. من چیم به عاقل ها رفته که این دومیش باشه؟ اصلا من بدون این مدل خل بازی هام که پریسا نیستم. میشم خانم ایکس با اون جلد متین و موجهش. اَییی! بدم میاد این مدلی باشم. به اون ایکس ها میاد چون به اون جلدشون احتیاج دارن. من احتیاج ندارم. این کت واسه من زیادی گشاده بیخیال. من90ساله هم که باشم اگر دلم بخواد مجازم با باربی ها بازی کنم، دیوونه بازی دربیارم و حسابی خل باشم. آخ جون! وایی خدای من آخ جون! لطفا ازم نگیرش! موقعیت دیوونه بودن هام رو ازم نگیرش! دنیای بی سر و ته ولی اختصاصیم رو لازمش دارم. بذار واسم بمونه! لطفا!
داره10میشه. واقعا بد نیست بلند شم. از لولیدن بی خودی خسته شدم خوردنی دلم می خواد. خوردنی و شونه و دوش و نظم و زندگی. من رفتم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اسمش باشه چی؟

صبح5شنبه. نمی فهمم واسه چی از کلاس که میام1جور حس مشابه حس تولدی دیگر و بعد از امتحان و از این چیزها زیر پوستم گزگز می کنه. البته خفیفه خیلی خفیف تر از بعد از امتحان ولی هست. خوشم میاد ازش. خلاصه اینکه از کلاس اومدم.
همچنان اسکنر می خوام.
دلم می خواد چند لحظه ولو بشم از طرفی نمی تونم واسه خوندن ادامه داستانه منتظر بمونم. خوابم میاد. امروز صبح زود ساعت حدودهای4صبح نمی دونم واسه چی بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. چشم هام می سوختن و مجبور بودم به هم فشارشون بدم از خستگی ولی خوابم نمی برد. نمی فهمم واسه چی. از حرص دلم می خواست خودم رو گاز بگیرم آخه روزهای کاری میمیرم واسه1دقیقه اضافی و حالا باید4صبح بیدار بشم آیا؟ بی فایده بود. به هر حال خوابم نبرد. ساکت موندم که مادر بیدار نشه. این روزها بیشتر باهامه و باهاشم. به نظرم لازمه. ای کاش صاحب خونه بالای سر من بفروشه تا مادرم بخره و بیاد این بالا. این مدلی خاطرم جمع تره. خیلی نگرانشم خیلی زیاد. اگر نزدیکم باشه دستم بیشتر و بهتر بهش می رسه و ضمن اینکه جفتمون حصارهای خودمون رو داریم در دسترس همدیگه هستیم. ای کاش بشه. باز هم هرچی خدا بخواد به عقل ناقص من میاد که این مدلی خوبه شاید واقعا خوب نباشه پس هرچی خودش می دونه و خودش می خواد.
می خندی ولی بیخیال بذار بگم1جوری هستم. دلم می خواد حرف بزنم. با آدمیزاد نه در و دیوار و سیستم. دلم صحبت می خواد امروز. ولی نه هر مدل صحبتی. دلم صحبت حسابی می خواد. نه از اون حرف های فوق حساب که به کله جنون آلود من نمی رسه. و نه اون قدر بی حساب که، … حالا یعنی بعضی ها که کم هم نیستن دور و اطرافم توی دهن هاشون می چرخونن و مشت مشت می ریزن بیرون و کیف هم بهشون میده. مدیونی اگر خیال کنی دسته خاصی در نظرم بوده. خوب راست میگم دیگه. تازه کلی هم ژست دارن که من اشتباه می کنم پا به پاشون نمیشم. آخه بنده خدا یعنی حتما باید واقعیت نظراتم رو بهت بگم تا بس کنی؟ ول کن دیگه! بیخیال.
خلاصه دلم صحبت از مدل متوسط و2طرفه می خواد. دلم می خواد حرف بزنیم. چرت نگیم حرف واقعی بزنیم. اصلا بازی کنیم. در مورد چیزهایی بگیم و بشنویم که جالب باشن. واسه هر2طرف جالب باشن. نه اون قدر غیر جدی که آخرش حس کنم1بسته هیچ چی رو حمل کردم و بی خودی خسته شدم، نه اون قدر جدی که حس کنم با1عاقل دارم حرف می زنم و حالم به هم بخوره. دلم صحبت هایی در سطح شوخی های معمول و غیبت فلان خانم شوهر دار از جاری هاش و حس و حال دوران بارداری و چه قدر هوای زندگی خاکیه و اگر بدونی دیروز چی شد و گوش کن برات تعریف کنم تا بفهمی چه شوهر مزخرفی دارم و فلانی گفت بالای چشمت ابرو بوده حالا نیست پس آدم آشغالیه و ای وایی چه خوب گفتی من هم همین طور و از این گوهر فشانی ها نمی خواد. اصلا دلم نمی خواد. دلم صحبت می خواد. دلم حرف می خواد. حرف! دلم صحبتی در حد بازی هایی که میشه کنیم، در حد کتاب هایی که میشه بخونیم، در حد تمرین و ترجمه و تایپ و پیدا کردن کارهای این مدلی و بحث و تبادل نظر همراه نتیجه گیری های عملی و دلچسب که فقط حرف نباشن و انجامش بدیم و توضیح نکات جالب و انجام موارد جالب این مدلی و، … دلم صحبت می خواد. حس ندارم بگردم ببینم اطرافم کسی هست بشه باهاش این مدلی صحبت کرد یا نه. الآن در1نگاه اجمالی حس می کنم کسی نیست و هیچ خوشم نمیاد. شکلک مود نق. ول کن برم1سرکی در این سوی پرده و آن سوی پرده محله بزنم ببینم کسی در انتظار نباشه الآن میام.
امنه. داشتم نق می زدم. تموم شده بود یا هنوز باید ادامهش رو بزنم؟ نه مثل اینکه تموم شد باید برم پاراگراف بعدی و موضع نق بعدی.
دیروز کابینت کار اومده بود واسه عوض کردن مدل آشپزخونه. کابین ها رو و کلا طرح آشپزخونه رو باید عوض کنم اگر بخوام دستش بزنم. مادرم به شدت موافقه و خودم1خورده مرددم. اولا هزینهش زیاد میشه و من الآن دستم باز نیست، دوما این طور که من پای بحث نشستم و شنیدم تغییرات فراتر از حد انتظاره و کلا فضای این طرف خونه1چیز دیگه میشه و واقعیتش مطمئن نیستم از اینی که هست بهتر بشه و دلواپسم نکنه بعد از اینکه همه چیز تموم شد و هزینه ها صرف شد و خاک بازی ها و گرفتاری ها رفع شدن و نوبت تماشا رسید، ته دل خودم و باقی تماشاچی ها1ای کاش یادش به خیر طرح قدیمی باقی بمونه. البته احتمالش ضعیفه ولی، … وایی خدا بیشتر این تردیدم به خاطر طی کردن سیر این کاره. باید کابینت ها از جاشون در بیان، باید آشپزخونه کلا خالی بشه، باید کابینت های جدید اینجا درست و فیکس بشن، باید اوپن آشپزخونه برداشته بشه که نتیجهش کلی خاک بازی و آجر بازیه، وایی خدا واااآاااآاااییی خدا خاک و آجر و خاکه چوب و آشغال های حاصل از تغییر و تعمیرات داخلی اون هم درست وسط حال خونه من! وسط4دیواریه من! وسط خونه من وسط خونه من ای خداااآاااآاااآاااآااا وسط خونه من! الآن جیغ می کشم. من بحث1اسباب کشیه تمیز و معمولی که میاد وسط تب می کنم از بس بدم میاد از به هم ریختگی و پریشونی و در اومدن همه چیزهای آشنا از جاهای آشنای خودشون و تغییر آدرس های آشنای چیزها و و و ولش کن الآن حوصله1عالمه و نوشتن ندارم و خلاصه کلا بدم میاد از این مدل داستان ها و حالا1دفعه درست از وسط خونه ای که داخلش واسه خودم ولم1دفعه از این ویرانی ها در بیاد! خیلی جیغ کشیدنم میاد. میاد به خدا میاد بدجوری میاد وااایییییی جیغ کشیدنم میاد این مدت کجا قایم بشم این قیامت رو اینجا نبینمش جایی هم نمیشه برم من جز اینجا که هستم جایی راحت نیستم اذیت میشم نمیرم هیچ کجا نمیرم خداجونم ووووییییی وویی از تصورش حالم چپه میشه نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم خداجون نمی خوام بهش فکر کنم!
شکلک نفس عمیق. شکلک1لحظه توقف. شکلک1نفس عمیق دیگه. شکلک1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1آخ این چی بود دیگه؟ خوب دردم اومد مگه بیماری؟ ای بابا! بیخیال بریم ادامهش.
مادرم معتقده این کار باید بشه. میگه آشپزخونه اینجا خیلی کوچیکه و چه معنی داره وسایل آشپزخونه رو از داخل کمد کنار حموم در بیاری ازشون استفاده کنی دوباره بذاری داخل کمد کنار حموم؟ و چه معنی داره وسایلی که میشه دم دست باشن تا ازشون استفاده بشه داخل کابینت های طبقه بالا در چنان ارتفاعی باشن که هر دفعه واسه برداشتنشون مجبور باشی صندلی بذاری روی سرامیک و با کلی مواظبت که صندلی روی سرامیک لیز نخوره از اون بالا بی افتی گردنت بشکنه وسیله رو برداری استفاده کنی و دوباره با همون کیفیت ترسناک بذاریش سر جاش و بعد از2دفعه تکرار این کار کلا از خیر استفاده از وسیله مربوطه بگذری و در عین حال که همه چیز واسه راحتیت داخل خونهت داری خودت مجبور به تحمل سختی بشی و وسیله مورد بحث بدون استفاده بمونه؟ خلاصه مادرم به1عالمه دلیل که چندتاش رو نوشتم معتقده که این کار باید بشه. به نظرم درست میگه اما آخه اینهمه ویرانی و خاک و خاکه چوب و سنگ و آجر و واااآاااآاااییی باز دوباره حالم بد شد من رفتم دوباره مراحل اون شکلک های بالا رو اجرا کنم الآن میام.
اومدم. ولی خودمونیم اگر پیشبینی های مادرم درست در بیاد و این طرحه جواب بده باید جالب باشه. فضای آشپزخونه به نظرم کوچیک تر بشه ولی همه چیز میره سر جای خودش و خخخ اتاقم و آشپزخونه کلا1شکل دیگه میشن و به نظرم میاد اون مدلی انگار رفتم داخل1خونه دیگه. بدجوری همه چیز عوض میشه و تصورش بهم1حس عجیب غریبی میده. ولی ویرانی ها، … خدایا این وحشتناکه. چند سال پیش که خیلی هم ازش نگذشته، داشتن دیوارهای اینجا رو درستش می کردن. از این چیزهای شبیه تگری بهش می زدن که الآن دوباره برای بی نهایتمین دفعه اسمش یادم رفت. خلاصه طرف گفت باید4پایه و ملزومات کار وسط اتاق باشه، وسایل اتاق باید جمع بشن، و از همه بدتر پنجره ها و در بالکن باید خاطرم نیست چند شبانه روز کاملا باز باشه تا دیوارها خشک بشن و بوها و گازها و نمی دونم چیچی ها برن بیرون. مادر و برادرم هرچی گفتن و گفتن حاضر به ترک سنگرم نشدم. همینجا با همین کیفیت ویران موندم. شب ها از سرما لای پتو کوچولو می شدم ولی حاضر نشدم2روز از این4دیواری برم جای دیگه تا دردسر تموم بشه و برگردم. برادرم خیلی اصرار داشت ولی مادرم زمانی که حس کرد واقعا از ترک اینجا بیشتر از شرایط موجود اذیت میشم، با وجود اینکه حسابی اصرار دلش می خواست ولی دیگه نگفت و برادرم رو هم توجیه کرد که دیگه بهم اصرار نکنه. بنده خدا مادرم خخخ. بین دلش و لجبازی من و عقل و منطق خودش مونده بود. از طرفی دلش نمی اومد وسط اون قیامت جام بذاره و بره به محیط امن و آباد خودش، از طرفی هم می دید که من اگر همراهش برم راحت نیستم. من ترجیح می دادم اینجا باشم حتی در اون شرایط افتضاح. مادرم فهمید و گذاشت به عهده خودم. فقط گفت هر زمان حس کردی داری اذیت میشی دیگه اینجا نمون. بلند شو بیا. گفتم باشه و نرفتم. اون اندازه اذیت نمی شدم که از پناه گاه دوست داشتنیم بزنم بیرون. اینجا رو بیشتر از اینکه1خونه حسابش کنم دوست دارم. خدایا به هر کسی پناه گاه این مدلی نداره1دونه بده و از من هم تا زمانی که زنده هستم نگیرش. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
و من الآن دارم به این فکر می کنم که ویرانی این دفعه خیلی بیشتر از داستان اون دیوارهاست و نمی دونم باید چیکار کنم. به تعطیلات هم نمی خوره امکان داره همین روزها کار شروع بشه. کابینت کار دیروز اندازه ها رو گرفت و رفت تا طرح رو بریزه و نشونمون بده. من مادرم رو امین کردم که خودت ببین و بپسند و در مورد تغییرات لازم با اون بنده خدا طرف بشو من که طرح نمی شناسم با خودت. ولی آشفتگی های کار، … خدایا ترجیح میدم همینجا بمونم در هر شرایطی ترجیح میدم اینجا بمونم کاش خیلی طول نکشه و کاش خیلی افتضاح نباشه! می دونم که هست. از توصیفاتی که شد معلومه. اما من می خوام بمونم. در هر حال می خوام اینجا بمونم و الآن که بهش فکر می کنم بدم نمیاد زودتر ماجرا بیاد و بره تا ببینم بعد از پایان داستان خونه چه شکلی میشه. کاش با حال بشه خخخ!
من وان می خوام. داخل حموم فسقلی اینجا این مدلی وان جا نمیشه. اما من وان می خوام. همیشه می خواستم اما الآن بیشتر می خوام. خیلی زیاد. نق زدم1لوله کش بیاد ببینه می تونم با1سری جا به جایی ها انجامش بدم یا، … دیگه یا نداره من وان می خوام باید بتونم. منتظر لوله کشی هستم که به خودش و کارش مطمئنم و فعلا گرفتاره. گفتم منتظرش میشم کارش تموم بشه و داخل اون هفته بیاد و جز خودش کار لوله کش دیگه رو نمی خوام. اون بنده خدا هم حسابی اعلام شرمندگی کرد و گفت حتما میاد و هر کاری بتونه می کنه. کاش بتونه حلش کنه! من وان می خوام. درست درمونش رو هم می خوام. خوب، خونه و وان و اسکنر و دیگه چی؟ فعلا هیچ چی دیگه خسته شدم برم2دقیقه ولو بشم1کتاب تکراری بخونم بعدش بلند شم باقیه داستانم رو ترجمه کنم ببینم آخرش چی شد. راستی، حالا کمتر دلم حرف زدن می خواد. می خواد ولی خیلی کمتر. اینهمه چیز اینجا گفتم کلی نق زدم الآن حالم بهتره. خسته هم شدم دیگه بسه ننویسم تا دفعه بعد. درضمن، خیلی زمانه نگفتم. زندگی قشنگه. زندگی با ارزشه. زندگی عشقه.
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه صبح براقی!

امروز20اسفند96و صبح شروع شده. خوابم میاد ولی نه اون اندازه که بتونم آروم ولو بشم و چشم بذارم روی هم. نمی فهمم چمه. انگار1حس شیطون توی وجودم نخودی می خنده و قلقلکم میده که بلند شم و1کار دوست داشتنی کنم یا هیچ کاری نکنم فقط ول بگردم و حالش رو ببرم. البته نمیشه ول بگردم باید برم سر کار اما، … تا جایی که می دونم فعلا قرار نیست اتفاق با حالی پیش بیاد. یعنی چند روز مونده. تعطیلی و از این چیزها دیگه. اما من امروز چمه!
وسط خونه تکونی هایی که مادر رسما پدرم رو در آورد، اشتباه نشه جسمی نبود. این بنده خدا توجیهم کرد هرچی از گذشته داخل هر سوراخ سنبه ای مخفی کرده بودم دربیاریم و بندازیمش دور. گاهی چنان سخت می شد که پیشونیم عرق می کرد ولی مادر من این طور زمان ها بیخیال نمیشه. لحظه ای که دستم از حرکت می موند و چیزی نمی موند رسما بِبُرَم شروع می کرد و این قدر می گفت و می گفت و می گفت که یادم می رفت داخل سرم چی می چرخید و علامت ها و پالس های خاطرات قاطی می شدن و دیگه نمی شد چیزی رو راحت تشخیص داد و در نتیجه ادامه کار. اما واقعا سخت بود واقعا سخت بود!.
چی داشتم می گفتم؟ آهان وسط کوه دور ریختنی های هفته پیش1چیزی پیدا کردم که کم مونده بود قاطیه باقی چیزها بندازمش دور. مادرم دیدش و گرفتش زیر تمرکز و نگاه های تحسین. به زبون معمولی، به نظرش قشنگ رسید و خوشش اومد. چیزی شبیه1ردیف سنگ های رنگی مختلف که با نظم خاص چیده شدن و به وسیله1حلقه نازک زنجیر به هم چسبیدن. حتی قلاب هم داشت که من در بررسی های سطحیم ندیده بودم. چیزی شبیه پابند بود. خواستم روی مچ پا امتحانش کنم که نشد. موندم چیکارش کنم. قشنگ بود و حیف بود بره بازیافت. از طرفی قرار نبود هیچ چیز زایدی رو استثنا کنم و هرچی زاید بود باید می رفت. مادرم می گفت واقعا قشنگه. من مونده بودم این از کجا اومده. مادرم گفت روی پا نمیشه ببندش به دستت. قیافهم کج شد. پابند به دستم ببندم؟ نه نمی خوام. مادرم گفت اصلا بد نمیشه امتحان کن. امتحان کردم. نتیجه عالی شد. نشون به اون نشون که از اون روز نشد کسی این چیز رو به دستم ببینه و ازش خوشش نیاد. این وسط1با حوصله هم نشست رنگ هاش رو واسم توصیف کرد. خیلی خوشگله خخخ! خوب شد دورش ننداختم. اما، … وایی خداجون اگر کلاس بدل سازی می رفتم می تونستم عینش رو درست کنم. مهر اومد و کار و کلاس زبان و درس و … من کلاس بدل سازی دلم می خواد. از تابستون نق این رو می زدم ولی خودمونیم خوب شد حرف گوش کردم و در سال تحصیلی نرفتم. این پدرم رو در می آورد همین طوریش با این کلاس ها و کارم و داستان هاش چنان خسته میشم که دنیا موج بر می داره. ولی این کلاسه رو نمیشه بیخیال بشم اگر خدا بخواد تابستون خیلی دلم می خوادش. اگر زبان اجازه بده.
این هم از توضیح حاشیه.
خلاصه همه چیز رو به راه بود جز حس فضولیه من که نمی تونست آروم بگیره. هرچی فکر می کردم همچین چیزی از کجا اومده وسط زایدات خونه من چیزی به خاطرم نمی رسید. مادرم هم همین طور. دیگه بیخیالش شده بودم. یعنی بیخیاله بیخیال که نه ولی چیکار می شد کنم من واقعا نمی دونستم این از کجا اومده. این بود تا دیشب که خخخ ظاهرا این رنگیه فسقلی خیلی برای پیدا شدن در انتظار مونده و باید پیش از این ها پیدا می شد که نشد و بعدش هم کلا فراموش شد و بودنش به من اطلاع داده نشد و رفت به بایگانی فراموشی و بعدش هم نمی دونم چه مدلی سر از ته انبار بلا استفاده ها در آورد و اون هفته کشف شد. خوشم میاد. از این چیزه خوشم میاد. از پیدا شدنش خوشم میاد و … خخخ از همه چیزش خوشم میاد.
دیروز کتاب ترم بعدم رو بردم صحافی3تاش رو یکی کردم. با1شیرازه خیلی کلفت. حالا کتابه به1غول کاغذی تبدیل شده که دیشب بغلش کرده بودم و داشتم تمرین هاش رو حل می کردم. به نظرم1کوچولو بلدم. آخ جون. حالا این حجم رو چه مدلی ببرم سر کار؟ خدایا! می خوام کتابه رو عید امسال با خودم ببرمش سفر. دیدی این بچه ها عاشق عروسک های خاصشون میشن همه جا می برنشون؟ حالا من این مدلی شدم می خوام کتابه رو ببرم سفر دلش باز بشه. خخخ شوخی کردم. می برم اونجا بخونمش که ترم آینده بوق کلاس نباشم. راستی میگم من واقعا در سفر درس هم می خونم آیا؟ زمانش هست آیا؟ شاید باشه. واقعا نمی دونم ولی اگر کتابه همراهم نباشه و امکان و زمان مطالعه پیش بیاد حسابی دلم می سوزه. پس در نتیجه، سفر من و کتابم!
اوه خدا آخه واسه چی باید به این زودی6و45شده باشه؟ من هنوز آمادگی بیدار شدن یعنی بلند شدن رو ندارم. بابا زمان ناجنس گولم زد. خوب چاره ای نیست باید پاشم. بابا زمان رو اگر بیخیالش بشم شوخی هاش خطرناک میشه. مثلا فشنگی ساعت میره روی7و نیم و بیچاره من! من رفتم ولی زندگی خیلی خوشگله. خیلی خیلی زیاد. به این صبح با حال که مشخص نیست چی این مدلی برق برقیش کرده قسم می خورم.
خوب تا دیرم نشده بپرم برم که عصای بابا زمان داره قلقلکم میده. من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

اوخ جان ترم تموم شد. بعد از امتحان و اون حس آشنای تولدی دیگر و داستان های تکراری ولی دوست داشتنیش واسه من! آخ جون! ولی این وسط1چیزی درست نیست. به نظرم اتصالات مغزم روشون چسب ریخته و جرقه می زنن نمی فهمم چی شدم زمان هایی که کتاب دستم نمی گیرم1جای کارم گیره انگار. کتاب ترم بعدی رو گرفتم و نمی تونم بازش نکنم. بازش می کنم و داخلش چرخ می زنم و می خونمش و تمرینش می کنم و … چی خورده توی سرم من که این طوری نبودم! شکلک تعجب. همین الان هم خیر سرم ولو شدم بعد از کار استراحت کنم نمی تونم دلم می خواد بلند شم کتابه رو بردارم باقیه لغت های درس اول رو حفظ کنم. گرامرش رو دوباره بخونم. ریدینگ و متنش رو بخونم و پرسش ها رو دید بزنم و جواب بدم. خداجونم من چمه؟ بیماریم خطرناکه آیا؟ نکنه دیوونگیم اون قدر اود کرده که قراره منفجر بشم بمیرم؟ آخه من با چماق سر درس بند می شدم هنوز هم میشم واسه چی این مدلی شدم این روزها؟
باید بلند شم1خورده تمیزکاری کنم الان رئیس مادر میاد و من حسابی جا موندم ولی خخخ وایی خستهم آخه!
امروز سر کار واسه آش4شنبه سوری پول جمع می کردن من زدم به نشنیدن. طرف پررو پررو اومد گفت شما چی؟ گفتم چی؟ گفت واسه آش4شنبه پول میدید یا چیزی میارید؟ من هم پرروتر پرروتر گفتم من آش دوست ندارم. بعدش هم از اون لبخندهای پررویانه زدم و برگشتم سر کار بچه ها. دروغ که نگفتم دوست ندارم دیگه. اینهمه سال این ها آش پختن هم خوردن هم اگر دلشون خواست بردن خیلی هم دوست دارن من نه خوردم نه آوردم خونه. خداییش خیلی بهم اصرار کردن که یا بخور یا ببر. مگه میشه آش4شنبه رو نخوری و نبری؟ اصلا براشون عجیبه. ولی من هر دفعه گفتم نه. خوشم نمیاد. خوب راست گفتم خوشم نمیاد. حالا هم واسه برنامه ای که هیچ طوری داخلش نیستم پول ندارم بدم. شکلک بسیااار خسیس. آره دقیقا درسته من خیلی خسیسم و به این سادگی پول از مشتم بیرون نمیادش. هرچی هم سن و سالم بیشتر میشه خسیس تر میشم. خوب می کنم. اصلا از این خسیس بودنم بدم نمیاد عاشقش هم هستم. و در انتهای امر، خخخ. این خخخ هم واسه حسن ختام این بخش. ادامه اخبار.
همکارها توی خودشون چونه می زنن که یعنی چی همه جا هفته بعد تعطیلن ما واسه چی باید بیاییم سر کار؟ مثل هر سال. همیشه این بحث ها هست و همیشه هم به جایی نمی رسه. با1تفاوت. امسال من سکوت کردم. نه معترض میشم نه تقاضای مرخصی آخر سال می کنم. بحث هم نمی کنم. حتی اون هایی که میگن چرا3روز آخر سال مرخصمون نمی کنن رو تعیید هم نمی کنم. تکذیب هم نمی کنم. اصلا انگار نیستم. امسال برخلاف سال های پیش حس می کنم، … خدایا ببخش ولی حس می کنم کسرم میشه از این بحث های بی نتیجه داشته باشم. این جدل ها رو در شأن خودم نمی بینم پس خودم رو باهاش کثیف نمی کنم. تا هر زمان گفتن بیا میرم زمانی هم که مرخصم کردن بای بای می کنم میام خونه. امسال به طرز محسوسی در محل کار ساکت تر و بی تفاوت تر دیده میشم. حس می کنم این مدل چونه زدن ها زیادی پایینه. خوشم نمیاد تا اون حد بیام پایین واسه خاطر چند ساعت زودتر آزاد شدن. این چند روز هم روی باقیه سال. این هم از این.
امروز باید برم ببینم3تا کتاب1ترمم رو صحافی واسم یکی می کنه یا نه. یعنی که چی کتابه3تیکه هست خوشم نمیاد!
گاهی1چیزهایی میشه که آدم حاضره پول بده1جایی گیر بیاره سرش رو بکوبه به اونجا. از تهران کتاب های ترم بعدم اومده، بعد از1عالمه تأخیر، حالا بازش می کنم می بینم صفحه بینایی نداره. خداییش این عزیزهای مسؤول چاپ کتاب های بریل رودکی چی توی سرشون بوده همچین ابتکار جالبی زدن؟ استاد سر کلاس به بیناها میگه صفحه مثلا45رو بیارید. ترم های پیش صفحه بینایی روی کتابم بود سریع پیدا می کردم این ترم باید چه خاکی سر مبتکر این خلاقیت آشغالی کنم آخه! خداییش الان من چی بگم! یکی2تا هم نیست آدم بگه بیخیالش. پول1کتاب تست رو ازم گرفتن ولی کتابه پر! به بقیه هم میگی میگن بیخیال مگه چه قدر پولش بوده؟ یعنی واقعا این اطراف تا مساحت400000کیلومتری1کسی نیست بگیره من چی میگم آیا؟ ای خدای من! بیخیالش! آخرش هم رسیدم به این کلمه کلید. بیخیالش! ولی نه. نه بیخیالش این رو نمیشه بیخیالش بشم باید1فکری کنم این طوری نمیشه.
باز هم هست. بگم؟ نه ولش کن دیر میشه چرت که نزدم بلند شم کارهای اطرافم شبیه1کلاف نخی پیچیده به هم سرش رو بگیرم رو به راهشون کنم.
راستی! چند وقته نگفتم. زندگی قشنگه! ازش غافل نشید! عشقه زندگی! عشقه!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم من و اینجا!

باز هم من و اینجا.
نصفه شبی نق زدنم نه حرفم گرفته. دست خودم نیست این دیجیکالا بد غیرتیم کرد. الان3روزه درگیرشم از هر جا هم کمک گرفتم خوردم به هیچ. مرحله به مرحلهش رو با آزمایش و خطا با بارها و بارها آزمایش و خطا از پریشب به این طرف یاد گرفتم و امشب تا مرحله پرداخت اینترنتی پیش رفتم که هرچی می زدم درگاه انتخاب نمی شد. این روز ها و شب ها از هر کسی دستم رسید و نرسید پرسیدم به پشتیبانیش هم به دفعات زنگ زدم ولی فایده نداشت. کسی نمی دونست. کسی شاید حسش رو نداشت که بره آزمایش کنه و جواب رو گیر بیاره بهم بده. خوب بنده های خدا کسی ها حق داشتن. چه انتظاری میشه داشته باشم ازشون؟ که بلند بشن واسه خاطر گیر کردن های من عضو فروشگاه بشن و1چیزی بخرن تا ببینن چه مدلی میشه من کارم راه بی افته؟ خودم هم اگر بودم، … دقیق بگم، خوب بستگی داشت طرفم کی باشه. کم هستن افرادی که حاضر بشم واسه خاطرشون از درس و کتاب خوندن و حس و حال بیکار ولو شدنم بزنم برم دنبال همچین آزمایش دردسر داری. فقط خونواده و … چندتای دیگه. خوب یعنی نه چندتای چندتا. شاید2-3تا. یعنی خوب تا اینجاش که راست گفتم بذار واسه خاطر2تا پایین و بالا دروغ نگم دیگه. احتمالا فقط یکی. فقط1نفر بود که اگر مدل من گیر می کرد حاضر می شدم بلند شم بخزم پشت سیستم و پا به پاش آزمایش و خطا کنم تا دستم به جواب برسه و بدم بهش.
خلاصه کسی نتونست واسم حلش کنه. امشب بدون کمک پشت در درگاه های پرداخت گیر کردم. بد جوری دلم می خواست انجامش بدم. امشب خودم رفتم بارها و بارها رفتم و نشد که نشد. بعدش خسته شدم. بعدش صفحه انگار مسخرهم می کرد. بعدش بهم بر خورد. بعدش حواسم بیدار شدن. بعدش متمرکز شدم و دیدم ندیدنم با ندونستنم و دیگه نمی دونم با چه کوفتی دست به یکی کردن و من بعد از3روز چرخیدن وسط این صفحه های اینترنتیِ مسخره پشت1نشد مزخرف متوقف موندم. بعدش حرصی شدم. و معمولا این آخر کاره. حرصی که میشم اون نشدنی هرچی که هست باید بشه. باید بشه! باید! باید! من پریسام. از1نیم صفحه بی قواره نمی بازم. نمی تونم ببازم. سختم میشه. سختم میشه این نتونستن می فهمی؟ باز شو. باز شو! تو امشب باز میشی! حتما!
صفحه رو باز کردم و بستم، سفارش رو پس گرفتم و ثبت کردم، پس گرفتم و ثبت کردم، پس گرفتم و ثبت کردم، پس گرفتم و …
همین چند لحظه پیش رسید ثبت سفارشم بهم ایمیل شد. نمی دونم چه جوری اون صفحه لعنتی رو بازش کردم ولی باز شد. باید باز می شد. باید می شد باید! حالا باید منتظر دریافت سفارشم بمونم. درضمن باید موارد بعدی رو سفارش بدم تا راهش رو از حفظ بشم و دستم روون بشه.
سفر.
بچه ها2شنبه حرکت دارن به طرف مشهد. من همراهشون نیستم. می مونم اینجا. به1صندوق دلیل خودم اصرار به رفتن نداشتم هنوز هم ندارم ولی از تصورش1چیزی ته دلم، … یاد خوابم می افتم. که تمام بچه ها جمع بودن1جا من هم بودم. دم در1ایران پیما منتظر همه بود. می خواستیم بریم سفر. هیجانش انگار واقعی بود. من1لحظه رفتم داخل دستشویی گوشه حیاط واسه درست کردن شالم به نظرم. همه رفتن از در بیرون. سوار شدن. من هرچی عجله می کردم انگار شاله عمدا وا می داد و درست نمی شد. ماشین روشن شد. صداش رو می شنیدم. خدا می دونه به چه سرعت وحشتناکی شاله رو کشیدم سرم و پریدم بیرون. داخل حیاط بودم. ماشین گاز های پیش از حرکت رو می داد. خیز برداشتم طرف در. ماشین حرکت کرد. صداش رو می شنیدم. پرواز کردم بیرون. ماشین راه افتاده بود. خودم رو پرت کردم طرفش. سرعت گرفت. دویدم. با تمام زوری که در موجودیتم بود دویدم. سرعتش زیاد شد. غروب بود. داشت ازم دور تر می شد. هوار زدم. کسی نشنید. هرچی دویدم نرسیدم. ماشین رفت. کوچیک و کوچیک تر شد. صداش کم و کمتر شد. جا موندم. سعی کردم زنگ بزنم به یکیشون. داخل ماشین از هیجان سفر شلوغ بود. کسی نشنید. کسی نفهمید جا موندنم رو. غروب به شب می خورد. ماشین رفته بود. دیگه اثری ازش نبود. من بودم و شبی که می رسید و1خیابون خالی و خلوت و دراز تا دور و دور و دور.
برای1تعریفش کردم. خاطرم نیست چی بهم گفت. شاید خندید. شاید هم گفت، چی گفت1خاطرم نیست. نمی فهمم واسه چی این شب ها، … مادرم امروز گفت اگر برات شدنیه و دلت می خواد برو. گفتم نمیشه مادری. کلاس زبانم رو نمیشه بیخیال بشم. مرخصی هم که موجود نمی باشد. و درضمن، … این آخری هاش رو داخل دلم گفتم. یواشکی. مادرم ترجیح میده نرفتنم رو اما این روز ها نیم تشویقی می کنه به رفتن هام. به نظرم یواشکی از بعضی یواشکی های دلم آگاه شده. خاطر جمعش کردم ولی به نظرم یواشکی دلش پیش یواشکی های دل من باشه. بیچاره مادرم!
خلاصه که اون ها میرن و من نمیرم. اما1چیزی! به قول1آشنا که همیشه می گفت و میگه در هر چیز حتی منفی ها دنبال نکته مثبت باشیم، این هم نکته مثبت داره. مثبتش اینه که من کوپن های توقیف شده سفر هام رو از حضرت مادر پس گرفتم و طبیعتا از باقی افراد خونواده هم همین طور. آخ جون خخخ! البته این دفعه و تا اطلاع ثانوی سفری نیستم یعنی جدا از خونواده سفری نیستم. ولی همین قدر که می دونم اگر بخوام شدنیه و لازم نیست با اطرافم بحث و اصرار کنم و آخرش خسته و نفله نتیجه پنجاه پنجاه بشه خودش واسه من کلی مثبته. مادرم گفت من نمی تونم مجبورت کنم از خیر سفر های به قول خودت رفیقانهت بگذری دختر جان. ولی می تونم بهت یادآوری کنم که دیگه واقعا نباید اجازه بدی خودت و ما سر هیچ چی جسم و روحمون اون طوری بلرزه. من دیگه سن ازم گذشته. خسته ام. تو دیگه نوجوون نیستی. باید زندگی رو اندازه1زن بالغ شناخته باشی نه اندازه1جوون خام. اگر دلت می خواد با دوست ها سفر بری برو. فقط مواظب باش. مواظب خودت، مواظب ما، مواظب همه چیزت. دلت. ذهنت. نگاهت. روحت. مواظب باش. مواظب هممون باش!
این روز ها بیشتر از گذشته از رضایت دادن ها و نصیحت های مادرم خجالت می کشم. چه قدر این بنده خدا رو در عمرم اذیتش کردم. یعنی خدا بهم می بخشه؟ خدایا ببخش! منو ببخش!
نتیجه اینکه من اجازه سفر هام که2سالی می شد باطل شده بود رو دوباره پس گرفتم. اما حالا دیگه نه شرایطش رو دارم، … نه دلم می خواد. دلم نمی خواد. دیگه تکرار ها رو دلم نمی خواد. اون قدر از تمام چیز هایی که پشت سر گذاشتم خسته و داغونم که دیگه تا عمر دارم نمی خوام هیچ مدلی تکرار بشن.
همچنان سفر.
به احتمال بسیار قوی عید97میرم سفر. همراه خانواده. کاش بریم دلم می خواد این رو. تقریبا همه چیزش حله. آخ جون!
از پس دیجیکالا و صفحاتش بر اومدم. این هم آخ جون! خداییش پیش از اینکه شروع کنم به نوشتن این خرچنگی ها1درصد هم تصور نمی کردم اینهمه موضوع واسه آخ جون گفتن اطرافم ریخته باشه. مطمئنم اگر درست بگردم باز هم هست. خیلی هم زیاده. اما دیره. فردا باید زود تر بلند شم. درس های2شنبه زیاده و من حسابی عقبم. تا همین جا هم زیادی بیدار موندم. پس باقیِ آخ جون ها منتظر بمونن تا دفعات بعد. اون ها هستن. در اطراف من. دور سرم. در فضای زندگیم. دور می زنن. می چرخن. می رقصن. شبیه پروانه های رنگیِ خیلی قشنگ که با پرواز ها و رقصیدن هاشون فضای خالی از رنگ رو پر می کنن از رنگ و رؤیا. وایی چه تصور نازی! آخ جون! این هم یکی دیگه! همه میگن تصور و تجسم های من حرف نداره. به جهنم که تعریف از خود میشه. خوب بشه چی میشه مگه! اصلا خوب می کنم! عشق می کنم این خصوصیتم رو بلند جار بزنم. آهایی زندگی! من تصور کردن هام حرف نداره! چه عالیه که من می تونم اینهمه20تجسمات از خودم بپاشم همه جای زندگی! آخ جون! وایی خدای من آخ جون! خخخ آخ جون خخخ!
ساعت داره1میشه و من هم دارم از خستگی چیزه یعنی اینه میگم که هوا چه خوبه و شکلک قاطی. دیگه بسه می خوام برم از حس مثبت اینهمه آخ جون های گفته و ناگفته و کیف موفقیت در ثبت اولین سفارشم در این فروشگاه گنده ی اینترنتی لذت ببرم و کتاب بخونم و توی بغل این رفیق پنبه ایِ مهربونم که کنار دستم ولو و منتظره تا بخزم زیرش خوابم ببره. وایی آخ جون!
ایام همگی از جمله خودم به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، رؤیای کاملا بیدار من.

میگم الان میشه عصر شنبه یا شنبه شب؟ ساعت7و30؟ نمی دونم ول کن هرچی میشه بشه.
این کد های امنیتی کانون فارسی بودن عوضی ها وبویسوم نمی خوند. بنده خدا برادرم خخخ! ولی ثبت نامش رو خودم رفتم. از کارتم پرینت هم گرفتم. خوب شد پرینتر رو خریدم! همین جا چه قدر نق زدم که بخرم یا نخرم! کم مونده بود خسیسیم برنده بشه خوب شد بهش گوش نکردم وگرنه امروز باید می رفتم دنبال کافینت که وااایی حسش نبود!
ساعت و روز های کلاسم تغییر کردن. یکیش2شنبه از2و30تا4و15اون یکیش هم5شنبه صبح ساعت8تا9و45و به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که چه قیامتی از جنس نق راه انداختم زمانی که هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و مجبور شدم به این زمان بندی رضایت بدم. تعطیلات آخر هفتهم رو قورت داد. خواب صبح های5شنبه پر. و2شنبه ها هم جهنمی از کلاس های پشت سر هم شد واسه خودش نه بابا واسه من! نق هام رو زدم الان دیگه حسش نیست. بیخیال تا17اسفنده بعدش حل میشه.
نمی دونم این ترم استاد کیه و فضای کلاس چه مدلیه. کاش آروم تر باشه این ترم1سری بچه پررو داشتیم که گاهی واقعا شورش رو در می آوردن. کاش این ترم با هم نباشیم! و کاش استاده شبیه این ترمم باشه نه شبیه ترم پیشم. البته اون یکی هم مثبت بود ولی من این دومیه رو ترجیح میدم. چیکار کنم بهتر بود جرم که نیست اصلا خوب می کنم این بهتر بود خیلی بود زیاد بود بهتر بود بهتر بوووود بهتر بود.
این هفته رو از کلاس زبان آزادم. خدای من ترجمه کردن، … بد جوری یواشم و بد جوری آماتور. یعنی راه می افتم؟ بله که می افتم. من پریسام. این جمله چه آشناست واسه خودم و واسه اون هایی که این اطراف می چرخن. سر مهره بافی و گل سازی این رو گفتم و شد. حالا هم باید بشه. باید بشه باید! باید! باید!
گفتم هنر خاطرم اومد که چه بی معرفتم اینهمه گذشت1زنگ به استادم نزدم. نمی دونم عاقبت استاندارد های فنی حرفه ای رسید یا نرسید. قرار بود امتحان بدم. بیخیال واقعا مهلتش نیست مهارتم که در نمیره امتحان رو تابستون اگر شد میدم. اگر شد چیه باید بشه!
استرس دارم. کمی شاید. نمی دونم واسه چی. هنوز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم. شوک امتحان به نظرم رفته. اثر پایانش هم رفته و من همچنان در1مدل حال و هوا شبیه تفریحات اما بدون تفریحات شنا می کنم. چم شده!
دیروز عصر3زنگ زده بود. کلی مزخرف گفتیم. می گفت بیا مشهد حتما بیا. گفتم مرخصی ندارم. اصرار می کرد که اگر بخوایی میشه. من گفتم نه نمیشه. گفتم نه. خیلی ساده گفتم نه. این روز ها خیلی ساده به خیلی چیز ها میگم نه. هوار نمی زنم. جنگ نمی کنم. لج نمی کنم. فقط سرد و خیلی معمولی میگم نه. از ته دل. هیچ هیجانی واسه فراهم کردن شرایط این سفر ندارم. هیچ حسی بهش ندارم. شاید اگر دقیق بشم1درصد خیلی خیلی خفیف ضربان اما دقیق نمیشم. پیش از این اگر1و2و3می رفتن و من نمی تونستم، به شدت حس می کردم که جا موندم. شاید حالا هم اگر دقیق بشم حس کنم. ولی دقیق نمیشم. حس دقیق شدن نیست. این روز ها انگار به طرز عجیب و بسیار محسوسی در حال1مدل عبورم. چند لحظه پیش داشتم تلفنی به1از چیز هایی که پیش از این برام اهمیت داشتن و الان دلم می خواد با1دکمه کلا از هارد ذهنم و از صفحه کار های روزمره خودم پاکشون کنم می گفتم. واقعا دلم می خواد این کار رو کنم. دلم می خواد1کلید رو بزنم و1سری اسم های آشنا و موارد آشنا و شرایط آشنا رو بدون خشم، بدون نفرت، بدون حتی1خداحافظیه معمولی از روز هام پاک کنم. انگار هرگز جای مخصوصی در هیچ کجای عمرم نداشتن. نسبت به اون شرایط آشنا این لحظه فقط1حس دارم. دلزدگی. خستگی. بی حسی.
هنوز سفر دلم، … نمی دونم می خواد یا نه. به نظرم دلم بخواد ولی، … دیشب آخر شب پشت خط سکوت کرده بودم. گریه نمی کردم. بغض هم نداشتم. مهارت توصیف نبود. حسی بود که تعریف و توصیف نداشت. هنوز هم نداره.
-خوبی پریسا؟
-به نظرم باشم.
-نگران نباش چیزی نیست. شاید پروانه ها زمانی که از پیله هاشون در میان و از ماهیت قبلیشون به1چیز دیگه تبدیل میشن همین حس رو داشته باشن که تو الان داری.
-به نظرت واسه من داشتن این مدل حس1خورده دیر نیست؟ اینکه گفتی مال ورود1نوجوون به دنیای جوونی یا ورود1کودک به جهان نوجوونیه.
-اشتباه می کنی. در هر سنی که باشی، تا زمانی که زنده ای فرصت تبدیل هست.
-نمی دونم شاید باشه ولی من، … سفر، … من سفر های دیگه ای می خوام. خیالی نیست اگر کوتاه باشن و پر از استرس اما، …
و اینجا بود که حس کردم1چیزی از جنس آه متراکم راه ادامه رو بست.
-پریسا! به من گوش میدی؟ ما باز هم میریم سفر. کوتاه و پر از استرس. ولی میریم. بهت قول میدم. از طرف خودم و از طرف همه بی نام ها و حتی از طرف خود نق نقوت.
خندم گرفت. نه به سبکباری خنده های پیش از توفانم ولی خندیدم. خیلی سبک تر از دیروز. و با اینهمه من همچنان دلم می خواد اون1سری موارد رو با1کلید از روز هام و از ذهنم و از زندگیم پاک کنم بره. از اینهمه پیچ و تاب خوردن های نمایشی و بی خود خسته شدم. حس می کنم به تمام اجزای زندگی خودم، تمام اون اجزایی که صد درصد به زندگی خودم مربوطه، حتی به منفی هاش تعلق خاطر دارم. حس می کنم این آخر هفته زندگیم نامحسوس از مدار خارج شد. حس می کنم مدت هاست که زندگیم نامحسوس از مدار خارج بود و من نمی فهمیدم و دقیقا مقصر این بی فرمون رفتن هم خودم بودم. حس می کنم می خوام به فرمون عادی برم. صبح ها برم سر کار. همون کاری که اصلا بهش علاقه ای ندارم. داخل اون اتاق شلوغ لعنتی سر و کله بزنم. خسته بشم. واسه تموم شدنش ثانیه بشمارم. بعدش خسته و داغون برگردم خونه. بی افتم1گوشه و نق بزنم. بعدش برم کلاس. از جنس نارضایتی1نفس نق بزنم و بزنم و باز بزنم. درس بخونم. دلواپس تکلیف های زبانم باشم. لغت حفظ کنم و سؤال و تمرین حل کنم. ترجمه های ناقص و کند انجام بدم و با خستگی و استرس1زندگی معمولی و1سری کار و کلاس بی پایان و بی توقف درگیر بشم. مسخره هست اما حس می کنم دلم تمام این ها رو می خواد. تمامشون رو. حتی خستگی های بی توصیف و آزار دهنده محل کارم رو می خوام. دلم نمی خواد دیگه بپرسم چم شده! نمی خوام بهش فکر کنم. هرچی که هست من دوستش دارم.
در زدن رفتم باز کردم. مادرم بود. از دکتر قلب اومده. دکتر گفت قلبش سالمه. باید هفته آینده واسه این درد خفیف پهلوش بره دکتر ببینه داستان چیه. مادرم سر حال بود. رفت خونه خودش. کاش این درد خفیف اما مداوم و ناشناس هم کشف و حل بشه! فعلا حالش و روحیش از پریروز و از دیروز بهتره. یا من این مدلی تصور کردم. حس خوبی دارم. حس1مدل کرختی با1خورده گزگز از جنس استرس خفیف زیر جلدی که داره کمتر و کمتر میشه. نمی تونم وارد قفسه خودم در محله بشم. لینک های پست سارا مونده روی دستم. قفسه ها بسته شدن یا من گیر کردم؟ واقعیتش ترجیح میدم تا فردا شب منتظر بشم بلکه خودش رفع بشه. کاش حل بشه دلم نمی خواد در موردش بپرسم. دلم، … دلم از اون بیرون رفتن های عصرگاهی می خواد وسط تمام شلوغی های زندگیم که اون بالا شمردم. ولی الان، این زمان از شب، دلم استراحت می خواد همراه با درصدی خیال پردازی های دلچسب و خوش منظره و خوشمزه، در کنار1خورده درس پیشاپیش ترم آینده و1بغل لبخند به زندگی معمولی و آشنای خودم با تمام منفی ها و مثبت هاش. فردا باید برم جواب غیبت امروزم رو بدم. خدا به خیر کنه! احتمالا از حقوقم کسر میشه و توبیخکی هم شاید. دلم واسه این تنش ها هم ضعف میره. تمامش رو می خوام. خداجونم چه قدر دوستت دارم. ممنونم که این زندگیه منه. ممنونم که پریسای این زندگی هستم. ممنونم که قلب مادرم چیزیش نیست. ممنونم که امروز تونستم حفظ کلاس کنم و از کارتم پرینت هم بگیرم. ممنونم که همه چیز امشب اینهمه آرومه. ممنونم به خاطر این سرمای دلچسب و این پتوی مهربون و این حال و هوای کرخت و عزیز. به خاطر سقف بالای سرم، به خاطر4دیواریه انفرادیه امن و فوق العاده امنم، به خاطر این سکوت عزیز که با صدا های خفیف از بیرون از اطراف نقش کاری میشه و به من لذتی از جنس شب های آرام و رؤیایی میده. خدایا ممنونم که خدای عزیز من هستی!
برم1خورده تفریح بدون تفریحات کنم. هی شب! بابا زمان! می خوام مهمون اختصاصیه مهمونیتون باشم. راهم میدید مگه نه؟ مطمئنم که راهم میدید. پس بزن بریم!