هنوز در3شنبه سیر می کنم. شب شده ولی هنوز تا4شنبه راهه. قهوه دم کردم و، … امشب ناپرهیزی های بزرگی داشتم. عجب خوش گذشتن! قهوه واسم خوب نیست یعنی چندان خوب نیست. دم کردم و1قوری کامل خخخ. بعدش با سفارش اینترنتی1جعبه شیرینی مورد علاقه خودم سفارش دادم که تقریبا40دقیقه بعد توی بغلم بود. این یکی اصلا واسم خوب نیست. خیلی هم بده. بدون بحث و تخفیف و نق. واسم خوب نیست. اما خخخ هی بیخیال! گاهی پیش میاد! دردسرت ندم. تا جا داشتم خوردم. معدهم به شدت تهدیدم کرد که امشب رو واسم جهنم می کنه ولی توجه نکردم. می دونم تهدیدش جدی بود و اثراتش رو یواش یواش دارم می بینم ولی ارزشش رو داشت. بدجوری داشت خوش می گذشت و خخخ اصلا پشیمون نیستم. احتمالا حدود1ساعت بعد1خورده پشیمون بشم از شدت بلایی که سرم میاد ولی خخخ لحظه رو عشقه.
خلاصه، قهوه رو خوردم، تمام شیرینی رو هم جز1دونه خوردم. اون1دونه هم بمونه واسه صبح. الان هم روی تخت به جای نیمخیز شدن کامل ولو شدم و سیستم به بغل دارم ستاره های سقف رو می شمارم خخخ. حس ورزش امشب نیست. به شدت احساس سنگینی می کنم و به طرز بی توصیفی تنبلیم میاد که خودم رو از اینجا جدا کنم و بپرم روی تردمیل. نمی تونم تصور کنم که مجبورم انجامش بدم. زورم به خودم نمی رسه پس انجامش نمیدم. ولی این، عالی بود. شیرینی خوردن رو نمیگم. ناپرهیزیه رو میگم. من در کنار تمام مشکلاتم1مشکل خیلی آزار دهنده دارم. همیشه اذیتم کرده و هیچ طوری هم نتونستم رفعش کنم هیچ کسی هم نتونسته رفعش کنه. من با ممنوعه ها مشکل دارم. اگر چیزی واسم ممنوع بشه به شدت جذبش میشم. هرچی این ممنوعیت قوی تر باشه شدید تر جذبش میشم. اون قدر شدید جذبش میشم که گاهی از چشم هام خواهندگیم شعله می کشه و شبیه بیمارهای تبدار دیده میشم. این رو خودم نمیگم اون هایی که در اون حال و هوا می بیننم میگن. این آخری رو چند روز پیش فهمیدم. تا پیش از اون خیال می کردم فقط خسته و بی حال و داغ میشم اما زمانی که چند روز پیش یکی از همکارهام گفت2-3روزه هر لحظه دست بهم زده داغ بودم و انگار از چشم هام تب می باره فهمیدم کارم خیلی خرابه خخخ. واقعیتش اصلا خنده دار نیست فقط واسه تخفیف نکبت ماجرا این خخخ رو نوشتم. همکارم نمی دونست اون2-3روز باز در چه هوای مزخرفی سیر می کردم و خودم می دونستم. احساس کرده بودم خیلی حس و حال ندارم از بس واسه خفه کردن این آتیش بی توصیف لعنتی نفرین شده توی خودم جنگیده بودم ولی زمانی که طرف این رو بهم گفت بی اختیار وا رفتم و تکیه زدم به صندلی پشت چوبیه ناراحتی که جای همیشگیم بود. اون بنده خدا اگر بخوابه خوابش رو نمی بینه که چی توی سرم چرخ می زد و اون شکلیم کرد ولی خودم می دونستم و حسابی، … آخ خدای من! خدایا لطفا دیگه پیش نیاد! لطفا دیگه پیش نیاد لطفا! خداجونم خواهش! تقاضا! نق!
ولش کن نمی خوام باز یادم بیاد و امشبم رو کوفتم کنه. خلاصه که من با ممنوعه ها گیر دارم. ناپرهیزی هم جزو این ممنوعه هاست واسه من. در مورد ناپرهیزی های این مدلی کسی ممنوعم نکرده. شرایطم اجازه نمیده. و من معمولا، البته جز شب هایی شبیه امشب، در این1مورد منطق رو کنار نمی ذارم و خودم رو به دردسر نمیندازم. خخخ امشب باید بره داخل پرانتز. ولی خوب گاهی پیش میاد. پیش میاد که از فشار ممنوعه های بزرگ تر که زورم به کنار زدنشون نمی رسه1ناخنکی به ممنوعه های کوچیک تر بزنم و گاهی از مرزشون رد بشم و خخخ نتیجهش رو هم ببینم و بعد برگردم داخل مرزهای ممنوع و امن تا دفعه های بعد و مرز شکنی های بعد. این هفته، خوب واقعیتش، نمی فهمم گاهی چی میشه که بدجوری این، … لعنت بر ذات سیاه هرچی سیاهیه! خلاصه امشب دلم خواست چندتا ممنوع کوچیک رو بشکنم و برم مرخصی خخخ. به تلافیه دیوار بلندهایی که هیچ طوری هیچ طوری نمیشه ازشون رد بشم. هیچ کجای عمرم. تا آخرش. یعنی این هوای کثیف لعنتی تا آخر عمرم همراهمه؟ ممکنه هیچ زمانی از دستش خلاص نشم؟ یعنی ممکنه تا انتهای عمرم هر از چند گاهی شعله بکشه و حالم رو بگیره و لازم بشه1طوری، 1طورهایی به سبک های این روزها تخفیفش بدم تا موقتا بره و دست از سرم برداره تا دفعه بعد که شدید و سفت برگرده و باز اذیتم کنه و این سیر تمام عمرم تکرار میشه؟ خدایا میشه این مدلی نباشه؟ بدون خخخ و آخ و واخ و مسخره بازی. خدایا میشه این مدلی نباشه؟ جدی از فکرش1لحظه حس کردم تمام جونم یخ زد این وحشتناکه. خدایا میشه خودم و خودت بشینیم حلش کنیم؟ این حتما1راهی داره. تو می تونی می دونم که دلت نمیاد وسط این حالگیری تا آخر عمر جام بذاری. آخرش نجاتم میدی و این نکبت هم رفته رفته حل میشه. من می دونم. مطمئن، … نمی دونم شاید1خورده تردید از جنس ترس ولی حسااابی خوشبینم. به مهربونیت خوشبینم خدای مهربونم! ببین منو! اینجام این پایین. روی لطفت حسابی حساب می کنم. حسابی!
ساعت از9شب گذشت. داره خوابم می گیره. سردم هم شده باید پتوی آشنا رو از زیر سرم بکشم بیرون.
چیه چشم هات زده بیرون! من با هرچی و هرکی دلم بخواد هر جا دلم بخواد حرف می زنم. با در و دیوار و سقف و سیستم و گوشی و گنجشک و بهار که دیر کرده و زمستون که برف کم بهمون داد و بابا زمان که گاهی یواش میره و هوارم رو درمیاره و حالا هم با خدا و اینجا داخل1سایت شخصی که ممکنه چند نفری از اینجا رد بشن و بشنون. خوب بشنون! من اینم. همین که هست. همین مدلی عشقمه که باشم پس واسه من حله. بقیه رو هم از طرف من بیخیالش.
این حرف ها رو ول کن. من هنوز قهوه دارم. کار به قوریه دوم کشید و خخخ بفرما قهوه!
دستهها