دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم خاطرات!

سلام هوای آشنای من. کاش نشنوی سلامم رو! آخه توی دلم بهت می فرستمش که شاید سبک تر بشم.
حال صبح چه طوره؟ هنوز قشنگه مگه نه؟ از شکوفه های خاک آشنا چه خبر؟ هنوز4فصلن مگه نه؟ نسیم خودمونی الان کجا هاست؟ هنوز اسم ها رو اشتباه می کنه و نوازش های همه رو اشتباهی تحویل میده مگه نه؟ چه خبر از خاک، از آسمون، از شب های روشن و از روز های شفافی که فقط و فقط مال خودت بود و مال خودمون؟ از باقیه خودمون ها چی؟ همه بهارن مگه نه؟
لبخند هنوز شاده؟ مهتاب هنوز میاد مهمونی؟ ستاره ها هنوز نور بازی می کنن واسه خاک ما؟ خاک شما؟ خاک آشنای عزیزِ من؟
دلم تنگ شده واسهت. واسه تمامِ تمامِ عشق. راستی چه خبر از حال عشق؟ شنیدم1کمی تب داشت. شنیدم دردِ تاریکِ تاریکی ها1کمی اذیتش کرده بود. شنیدم بیمار بود عشق! بهم گفتن باید درمونش کنیم. باید درمونش کنید. چی شد عاقبت؟ درمونش کردید یا نه؟ الان حالش چه طوره؟ سلامته؟ درست شده؟ رفتن تاریکی ها؟ رفته تب و دردش؟
هوای آشنای آشنای من! چه خبر از خودت؟ هوات؟ فضات؟ هنوز بهشته؟ هنوز شب و روزت روشنه؟ هنوز صاف و سبکه هوات؟ هنوز عزیزه فضات؟
این آخری رو که می دونم هست! هنوز هست. همیشه هست!
از حال من اگر بخوایی، اگر بخوایی، تاریکم خیلی تاریک! تاریک مثل شب! سردم مثل یخ بندون های چله زمستون!
اینجا از بس سرده قلم توی دستم یخ زده انگار. حتی شعله های توی قلب هم یخ می زنه اینجا از سرمایی که تمومی نداره. در غیبت مهتاب، در غیبت ستاره، در غیبت عشق، همراه مجسمه خاطراتِ من! سرد و سرد و سرد! تاریک، بی تکرار، از جنس پایان های ابدی، تلخ، تلخ، تلخ!
دلم تنگ شده واسه عشق. دلم تنگ شده واسه دست های محبت. دلم تنگ شده واسه گریه های دسته جمعیِ از سر شادی. حتی گریه های دسته جمعیِ از سر درد! دلم تنگ شده واسه هوای آشنای آشنات. دلم تنگ شده واسه پایان حسرت ها!
دلتنگی سلام می رسونه و میگه جای تمامت رو گرفته توی دلم. میگه اگر اسمش هنوز یادته نگرانش نباش خودم دربست همراهشم. تا آخرش. تا انتهاش. تا پایانِ پایانش!
گاهی می بینم همه دیروز ها رو توی خواب. گاهی می دونم خوابه. گاهی اون ستون های آشنا رو می خوام که وسط شلوغی های رنگی بغل کنم بچسبم تا جا بمونم از بیداری. ولی خواب آهسته پیش میره بدون من، همراه همه چیز، همراه دیروز های عزیز و همراه تو هوای آشنای من! میرید و من جا می مونم. جا می مونم توی بیداری های تلخ! باز هم دلتنگی، باز هم درد، باز هم سکوتی که نباید بشکنمش، باز هم خاطرات، خاطرات،
باز هم خاطرات!
صبح میاد و شما ها نیستید. همراهش شروع میشم. پیش میرم. به شب می رسم. شب می رسه و شما ها نیستید. رفتید. همراه دیروز های من رفتید. از واقعیت های من رفتید. از امروز های من رفتید. از همه جا رفتید. دیروز شدید و سراب شدید و خاطره شدید برای من. شب پیش میره و شما ها نیستید. شما ها رفتید. رفتید و من اینجا، وسط واقعیت های واقعی بدون گرمای خاطرات دست هاتون جا موندم! من جا موندم و تنها من. همراه مجسمه های ساکت خاطرات!
این روز ها دارم تمرین می کنم. تمرین می کنم تا بخندم. می خندم بلند و بلند. قاه قاه! به خاطر دل های دلواپسی که نمی خوام شبیه مال خودم سرد بشن. و شاد میشم که نگاهی نیست ببینه سیل اشک هام رو درست وسط خندیدن ها، شاد گفتن ها، شاد نوشتن ها، این روز ها تمرین می کنم نقش دیروز هام رو! موفق نیستم ولی باز تمرین می کنم و باز تمرین می کنم و باز هم. کسی نمی دونه اینهمه دلتنگی هام رو. اون هایی که باور نمی کنن بیگانه شدن وسط سکوتی که نشکست. اون هایی که باور می کنن می خندن به دلتنگ شدن هام. خنده هایی همراه نصیحت. ساده میگن ساده رها کن و من در می مونم در توضیح اینکه عشقم بود پریدن توی هوات هوای آشنای من! توضیح نمیدم این روز ها. می خندم. بلند و بلند. تأیید می کنم سفت و سفت. که درست میگید باید رها کنم. که رها می کنم. که رها کردم دیگه تموم شده. نمیگم دلم تنگ میشه هنوز. نمیگم هر زمان ازشون می پرسم چه خبر توی دلم خبر از حال و هوای تو می خوام که نیست! نمیگم گریه هام رو. نمیگم هوام رو. نمیگم شب هام رو. نمیگم!
چی بگم بهشون؟ چی بگم؟ اینکه وسط این دیوونه بازار من از دیوونگی گذشتم؟ بگم نمی تونم شاد بپرم داخل هوایی که نفس کشیدنش کار من نیست؟ بگم دردم میاد از اینهمه دردی که توی باور کسی نیست؟ اینهمه دلتنگی که توی هوای هیچ منطقی نیست؟ بگم نمی تونه یادم بره که1جایی از این جهان کاغذی1عشق هست که عشق من بود و دیگه نیست! 1بهشت هست که دیگه جای من نیست! 1هوای آشنای عزیز هست که دیگه هوای من نیست! نیست! نیست!
این ها رو نمیشه به کسی بگم. من نمیگم و اون ها رفته رفته باور می کنن که دارم بر می گردم به خط راست. بذار باور کنن تا تموم بشن دلواپسی هام برای دلواپسی هاشون. بذار ندونن واقعیت رو تا عشق دیگه تاریک نشه. بذار لبخند از اسارت قهر برگرده به هوات. بذار تو باز هم بشی هوای آشنای شاد. هوایی که آشناست شادی هاش! مهتابش! شب هاش! خنده هاش! هواش! هرچند بیگانه با هوای من! بذار درست باشه تمام هوای آشنای من! بذار کسی ندونه دلتنگی هام رو! شب هام رو! گریه هام رو! دردم رو! پایانم رو! بذار نباشم تا تو باشی. تو هوای آشنای من!
من باشم و شب ها و دیوار! من باشم و چشم های شب بیدار! من باشم و خاطرات! با خاطری آسوده از آبادی های هوای تو!
خوابم میاد! دلم تنگ شده و چه قدر خوابم میاد! می خوام بخوابم تا باز خواب ببینمت! باز وسط خواب های شاد و شلوغ، تو باشی و من باشم و پرواز های بلند، توی هوای تو! بغل کنم ستون های آشنا رو وسط شلوغی های رنگی و این بار ندونم که خواب می بینم. بدون ترس از گذشتن ها و تموم شدن های خواب ها تکرار کنم پریدن هام رو در هوای تو! بدون اینکه بدونم خواب ها میرن و تموم میشن. بدون اینکه بدونم باز هم می رسم به مرز بیداری. تنها من بدون تو. بدون عشق. بدون لبخند و بدون مهتاب و بدون دلم. دلی که جا مونده وسط خواب هام. توی هوای آشنای من. توی هوای تو!

هنوز بیدارم. هنوز من هستم و دلتنگی. هنوز من هستم و انتظار. انتظارِ خوابی که به مژه های خیس نمیاد. هنوز من هستم و انتظارِ خوابِ هوای تو! هوای آشنای من! خواب هایی که کوتاهن ولی عزیز. میان و مثل موج هایی از بهشت رد میشن. اون ها می گذرن و شما ها همراهشون میرید. میرید بدون من که جا می مونم وسط بیداری های واقعی و تاریک. باز هم دلتنگی، باز هم درد، باز هم سکوتی که نباید بشکنمش، باز هم خاطرات، خاطرات،
باز هم خاطرات!