دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همه چیز نسبتا آرومه!

سلااااام به همگی. بچه ها یعنی اصل احوالتون رو به راهه یا رو به راهه؟ مال من بدک نیست شکر خدا داره خیلی خیلی یواشی یواشی میره به طرف بهتر شدن. بله واقعا داره مثبت تر میشه. کند و آهسته ولی محسوس و داره محسوس تر میشه.
این روز ها عاقل تر می زنم. حواسم جمع تره، به اطرافم دقیق تر و هشیار تر توجه می کنم، بیشتر حواسم به مثبت و منفی های خودم و اطرافمه، کمتر گیج میشم، کمتر مجبور میشم داخل تخت بمونم و بین خواب و بیداری هام شنا کنم، کمتر می افتم، بیشتر حرف گوش میدم، البته فقط1خورده بیشتر، روی مثبت های کوچیک و بزرگ اطرافم دقیق تر میشم و بیشتر حواسم بهشونه، واسه آش پزی زمان و توجه بیشتر صرف می کنم و فقط واسه خاطر اینکه حس و حال زمان صرف کردن ندارم طرف خوردنی های ساده و سریع نمیرم، بیشتر می خندم، فواصل از جا در رفتن هام بیشتر شدن، کمتر ناپرهیز میشم، و با تمام این ها هنوز هم خیلی خیلی شدید دلتنگی ها ضربهم می کنن و1دفعه وسط خنده های بلند بدون اعلام قبلی می زنم به هقهق هایی که میرن تا خطرناک بشن ولی معمولا دیگه نمیشن و1قدم مونده به خطر زورم میرسه که متوقفشون کنم. البته معمولا در این توقف ها تنها نیستم و کمک دارم اما همین که موفق میشم بدون درمون حلش کنم خودش1قدم به طرف مثبته. این رو همه اطرافم می دونن و بعضی هاشون میگن و بعضی ها هم نمیگن.
خلاصه این روز ها خیلی آهسته دارم میرم به طرف مثبت ترِ زندگی. کاش1کوچولو سریع تر بشه.
می دونم که نباید در انتظار التیام کامل باشم. دسته کم نه به این زودی. ولی همین اندازه که بشه با شنیدن1اسم و1محتوا درمون لازم نباشم خودش کلی جای شکر داره. بذار این هم بشه1تجربه و بره توی دفتر تجربه های من. عبرت ها معمولا تلخ هستن ولی حسابی چیز یاد میدن. و من ترجیح میدم درد هام هرچه سریع تر برام عبرت بشن و دیگه اینهمه درد نباشن.
بچه ها یادتونه1دفعه گفته بودم دلم بودن می خواد؟ هنوز هم می خواد و دارم سعی می کنم که باشم. البته نه در جهان اینترنتی. اینجا، همینجا توی هوای آشنای اطرافم و در جهان واقعی. اینترنت رو هم حالا بعدا یادم باشه بهش فکر کنم.
نتیجه از تمام این وراجی ها اینکه من خوبم شما ها چه طورید؟
بله من خوبم و این خوب بودن رو به خیلی ها مدیونم. به دوست هام. عادل، علی، نازنین، یکی، بقیه رو نمی دونم رضایت دارن که اسم هاشون رو بگم یا نه پس نمیگم، و نوکیای شیطون و با معرفت که مطمئنم ناراضی نیست اینجا اسمش رو بگم. آره خود خودت نوکیا. بار ها و بار ها شد که از افسرده شدن صدای تو، من بعد از تماس هات مثل بارون گریه کردم چون حس کردم پایان خنده ها و شادی های تو دیگه آخر خطه. آخر خط من و آخر خط تمام شادی های جهان. به نظرم یکی از افرادی که وحشتناک دلش از غیبت خندیدن هام تاریک شده بود تو بودی. اون لحظه های کزایی من هیچی نمی فهمیدم ولی الان ها دارم می فهمم که چه قدر تلاش می کردی، اینجا پشت خطِ تلفنِ من، و همه جا حتی در جا هایی که نباید چیزی از خودم و هیچ چیزم گفته می شد تو تلاش می کردی که1طوری، هر طوری این ویرانی که زیر آوارش گیر کرده بودم رو درستش کنی. تو یکی از افرادی بودی که به نظرم واقعا دلش، اعماق دلش، از ته ته دلش می سوخت واسه پریسایی که من دلم حسابی براش تنگ شده. تو گوش کردی، شنیدی، فهمیدی و باور کردی. باور واقعی. حتی اگر هم باور نکرده بودی باز هم بودی. با وجود تمام نه هایی که من می گفتم، با وجود تمام راه هایی که به بنبست ختم می شدن، هر لحظه از اون کابوس های بیداری چشم باز می کردم خودت یا1نشونه ای ازت بالای سرم بود که بهم یادآور می شد که هنوز داخل اون هوای آشنای بیگانه1دل باهامه. 1ذهن پریسای دیروزی رو یادشه. 1گوش بازه که بشنودم. 1بینش آماده هست که باورم کنه و1نفر هست که هنوز امیدواره و منتظره و می خواد که دوباره بلند شم و داره با هر وسیله که از دستش بر میاد هر کاری که در توانش هست می کنه تا خنده های این جهان1پای ثابتشون رو از دست ندن و سفیدی ها دوباره برگردن و من واسه همیشه تاریک نباشم.
بقیه دوست های اطرافم اینجا بودن. همینجا در جهان واقعی درست کنارم. خیلی سعی می کردن و هنوز هم سعی می کنن ولی اون ها در جهان واقعی هستن. من رو می بینن. اشک هام رو لمس می کنن. هقهق هام رو می شنون. باهام هستن. از نزدیک و نزدیک دارن می بیننم. دارن می شنونم. دارن می فهمنم و با توجه به دیده هاشون درک می کنن که1کسی در این وضعیت نمی تونه بخواد افرادی که در این لحظه حتی از حالش آگاه نیستن رو فریب بده. اون ها می دیدن و می بینن که این درد واقعا درده. می بینن و کمک می کنن. ولی تو نبودی. اینجا کنارم نبودی. در جهان واقعی دیده های دوست های اطرافم رو ندیدی اما باز هم بودی هنوز هم هستی. با تمام دلت کمک می کردی و با تمام دلت بودی حتی زمان هایی که من اونهمه تند و اونهمه خشن می گفتم نمی خوام که باشی نمی خوام که باشید نمی خوام. نوکیا نمی دونم تا کی می تونی تحمل کنی و متقاعد نشی که من، … ولی امیدوارم که هرگز این طوری نشه. امیدوارم هرگز نظرت عوض نشه و امیدوارم هرگز تردید نکنی به راستیه تمام گفتاری که بار ها و بار ها پشت خط برات ضجهشون می زدم و تو می شنیدی و می شنیدی و باز هم می شنیدی.
ازت ممنونم نوکیا. ازت ممنونم که تاریکی هام رو تحمل کردی و ناخواهم رو ندید گرفتی و هنوز هستی. خوشحالم که اینجایی نوکیا.
این رو به یکی2تا دوست عزیز اینترنتیه دیگه هم باید بگم ولی مطمئن نیستم رضایت داشته باشن. نگرانم که با گفتن اسم هاشون اذیتشون کنم پس نمیگم. یعنی زیاد و واضح نمیگم ولی نمیشه اصلا نگم.
همراه مهربونم! بهت هرگز شبیه نوکیا نگفتم نمی خوام باشی ولی چندان مثبت هم تا نکردم. از شمارشم در رفته چندین دفعه پشت خط، توی واتساپ، شب و روز، باهام حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی و من فقط می باریدم. اون شب افتضاح رو یادمه که اون ساعت از شب بیخیالِ خستگی های روزت اونهمه سریع و اون مدلی واسه خاطرم رفتی بیرون واسه لپتابت. یادمه که هرچی کردی اوضاعم آروم بشه نشد که نشد. یادمه که خیالت نبود چه قدر خسته بودی. یادمه که تا خود صبح همراهم بیدار موندی. من باریدم و تو حرف زدی. من باریدم و تو بودی. من باریدم و تو سکوت کردی. من باریدم و تو باز حرف زدی و باز حرف زدی. من تمام شب رو پرپر می زدم و تو همچنان بودی. تمام طول اون کابوس رو در امتداد اون شب تو همراهم بودی! تا خود صبح.
صبح که شد، من دیگه نمی باریدم. تو خسته و خسته بودی ولی خندیدی. اون قدر حرف زدی، اون قدر دلداری دادی، اون قدر خندیدی، اون قدر بودی تا اون شب وحشتناک گذشت و صبح شد. تا مطمئن نشدی که به دردسر نمی افتم حاضر نشدی تماس رو قطعش کنی. زمانی که از خستگی از نفس افتادم رفتی چون دیگه می دونستی نای دردسر درست کردن ندارم.
ما هرگز هم رو ندیدیم و تو همچنان شبیه1دوست جهان واقعی همراهم بودی و هنوز هم هستی. ازت ممنونم. خیلی زیاد ازت ممنونم. تو و نوکیا و خیلی های دیگه اصلا نمی دونید چه قدر خودتون و همراهی هاتون برام با ارزشه. جز دعای خیر و جز ممنون چیزی ازم بر نمیاد در جبران اینهمه معرفت هاتون. و البته1چیز دیگه هم ازم بر میاد. اینکه واسه خاطر شما ها هم شده سعی کنم. خیلی زیاد سعی کنم تا خیلی سریع تر دوباره خودم باشم. پریسای دیروزی. شلوغ مسخره غیر قابل تحملی که از بس خنده هاش بلند و شلوغی هاش زیاد بود داخل بحث های جدی نمی شد تحملش کرد.
این روز ها در جهان واقعی1خورده به اون زمان هام شبیه تر شدم. قابل توجه نوکیا. شیطونی می کنم. البته فقط گاهی و بعدش زودی خسته میشم و اگر داخل شیطونی هام یا شلوغی های اطرافم چیز آشنایی باشه1دفعه می زنم به باریدن ها. ولی نسبت به گذشته بهترم خیلی بهتر. دیگه حواسم هست گیجی ها کی میرن که شروع بشن و می دونم که باید کنترلشون کنم. یعنی خودم رو کنترل کنم که به اونجا نرسه. البته باز هم می رسه و باز هم پیش میاد ولی دفعاتش داره کمتر و کمتر میشه.
هنوز ضعیفم. هنوز دوست های جهان واقعیم به شدت از عواملی که می شکندم عقب نگهم می دارن. هنوز تمام سعیشون رو می کنن که بین من و هر چیزی که بارونی و گیجم می کنه فاصله بندازن. هنوز از اصرار های عادل و علی و نازنین عصبانی میشم و به این بنده های خدا چنان می پرم که بعدش خودم هم باورم نمیشه و از شدت پشیمونی به خودم می پیچم و این طفلک ها صبورانه تحملم می کنن. هنوز این ها پای دیوونگی هام ایستادن. ممنونم عادل! ممنونم علی! ممنونم نازنین! به خدا هر3تایی تون رو خیلی زیاد خیلی زیاد دوست دارم! این قدر که خدا می دونه. ممنونم که اینهمه صبورید. ممنونم که هستید. ممنونم که هستید!
هنوز من دردم میاد. هنوز تاریک می نویسم. هنوز وسط نوشتن هام مثل سیل می بارم. ولی حالا دیگه می دونم که باید تمومش کنم. به خاطر دوست های جهان واقعیم، به خاطر خونوادم و به خاطر شما ها. به خاطر تو نوکیا. و به خاطر تو همراه مهربونم که سکوت شب هات رو به باریدن های بی انتهای من می فروختی. و بلاخره به خاطر خودم. به خاطر پریسا. پریسایی که هنوز زنده هست فقط زیر1آوار تاریک خوابش برده و داخل این جهان بی در و پیکر چند تایی نفر هستن که هنوز می خوانش. دلشون واسه شلوغ کردن هاش تنگ میشه و از اینکه دیگه شبیه گذشته هاش پر سر و صدا نیست و به جای خنده هاش همیشه بارونیه دلتنگ و دلواپسن.
نمی دونم تا کی دلتنگ میشم. نمی دونم تا کی تاریک می نویسم. نمی دونم تا کی با شنیدن اسم ها و خبر های آشنا صورتم خیس میشه. ولی می دونم که با گذشت زمان و تلاش های بقیه و خودم، بعد از اون بارون ها کم کم می تونم بلند تر و بلند تر بخندم. کاش زمانی برسه که دیگه خیالم نباشه. زمانی که بتونم واقعا، نه دروغی، بگم بیخیالش من دیگه خیالم نیست. کاش زمانی برسه که بعد از گفتن بیخیالش، 1دفعه نترکم و روی هیچ شونه ای مثل بارون نبارم! نمی دونم اون زمان کی میادش و اصلا میادش یا نه. ولی مطمئنم که حالا خنده هام نسبت به دیشب هام واقعی تر هستن و امیدوارم که واقعی تر و طولانی تر هم بشن.
دلم خواست این ها رو بگم اومدم گفتم. حالا میرم1خستگی کوچولو در کنم و عصری با رفیق هام بزنم بیرون. می خوام امشب رکورد این3ماه اخیر رو توی مسخره بازی بزنم و بعد از مدت ها دوباره خودم شلوغ اعصاب خورد کن اولی جمعشون باشم. میرم مقامم رو دوباره پس بگیرم. خدا رو چه دیدی شاید1زمانی داخل اینترنت هم دوباره1جایی رو شبیه دیروز هام ترکوندم. خدا می دونه. فعلا امروز و امشب رو عشقه.
بچه ها! عادل! علی! نازنین! نوکیا! همراه مهربون! یکی! بقیه هایی که اسم هاتون رو اینجا نمی برم! دیگه نمی دونم کیه که اسمش جا مونده باشه هر کسی بود خودش بیاد بگه! دوستتون دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
شادی هاتون پر دوام، ایامتون همیشه به کام.