سلام. از اون سلام های بی جواب و بی هدف که از جنس همین طوری های بهاری می فرستی آسمون و منتظر جواب هم واسش نیستی! از اون سلام ها! دلم1عالمه از این سلام ها خواست که بفرستم آسمون تا بره و بره و به هر جا دلش می خواد برسه!
دلم امروز خیلی چیز ها خواست. دلم خواست سر صبحی پنجره رو باز کنم و برخلاف زمزمه هر صبحم این دفعه بلند بگم سلاااام صبح! و به اون هایی که می بینن و می شنون و به دیوونه بودنم تأسف می خورن بلند و بلند بخندم. دلم خواست1موزیک شاد که خیلی زمان بود دنبالش می گشتم و2شب پیش تصادفا با واتساپ رسید دستم رو با صدای بلند و بلند بشنوم و همراه شادی های داخلش عشق کنم. دلم خواست دست هام رو باز کنم و خودم رو بسپارم به باد تا از1جاده صاف و سراشیبی ببردم و اونقدر سبک باشم که در جریان دویدن هام از زمین جدا شم و برم بالا.
بالا، بالا، بالاتر!
دلم خواست پرواز کنم و با باد مسابقه بذارم و آخر کار با هم مساوی بشیم! دلم خواست مو هام رو ول کنم تا باد پخششون کنه و از دستشون کلافه بشم. دلم خواست همراه چلچله هایی که دسته دسته دارن میان1نفس آواز بخونم و همه با هم قشنگ ترین تحریر های بهاری رو بریم! دلم خواست از وسط این پنجره باز پر بزنم تا آسمون، اونقدر بالا که نفسم به خورشید برسه! دلم خواست زندگی رو با تمام اخم ها و لبخند هاش بغل کنم و قلقلک بدمش تا اخم هاش باز بشه و بهش بگم می دونی دوستت دارم! بخند بهم! باید بخندی باید! دلم خواست امروز آواز بخونم! با تمام صدام آواز بخونم! با تمام وجودم بخندم! با تمام حس و حالم همراه موزیک شاد برقصم. دلم امروز در هوای بهار نوجوونی ها سیر می کرد! زمانی که معصوم از تاریکی های فردا هایی که متفاوت می دیدمشون، سبک و مطمئن به همه چیز و همه چیز، و بیخیال ترس ها و پایان های واقعی وسط رؤیا های رنگی بهشت رو زندگی می کردم! و به خیال خودم با دست های آماده واسه کنار زدن بنبست ها منتظر فردا هایی بودم که تردید نداشتم همون رنگی هستن که من می خوام. چه حس قشنگی!
امروز همه چیز اون رنگی بود انگار! این روز ها این لحظه ها دلم زندگی کردن می خواد!
امروز شبیه سال ها پیش بود. همه چیزش. زمانی که من با1مدل بیخیالیه عجیب تکاپوی بی توقف اطرافم رو تماشا می کردم و واسه خودم اون وسط می چرخیدم و بهم خوش می گذشت. نه کسی برام توضیح می داد چی داره میشه نه کسی کنارم می زد که بابا بکش کنار کار داریم دیگه! من هم نمی پرسیدم. فقط بودم. خوش می گذشت بهم! شاهِ زندگی بودم اون روز ها! چه شادی های بی خط و معصومی!
امروز، امشب، این روز ها به نظرم هوای تکرار دارن! حالم عجیبه! توضیح نداره فقط اینکه دلم زندگی می خواد! از نوع شادش!
حال اطرافم هم این روز ها عجیبه. همه چیز شبیه اون روز هاست و من برخلاف تصورم این دفعه هم نمی پرسم و باز مثل دفعه پیش بیخیال و رؤیازده تماشا می کنم و وسط این تکاپوی آشنای ناشناس واسه خودم تاب می خورم و شاهِ زندگی هستم انگار! خدایا من مطمئن بودم اگر1دفعه دیگه این روز ها رو زندگی کنم این دفعه می پرسم چی داره میشه! این دفعه دستم رو بالا می برم و هوار می زنم1لحظه متوقف بشید! به خاطر خدا1کسی توضیح بده برام! می خوام1کسی بپرسه از خودم! من می خوام حرف بزنم! شاید دلم بخواد1چیز هایی عوض بشه!
مطمئن بودم این دفعه متفاوت میشه و میشم! شبیه کسی که واسه امتحان تجدیدی درس خونده باشه با اطمینان می گفتم خدایا1دفعه دیگه تکرارش کن تا این دفعه با نمره بالای18ازش رد بشم. خدا شنید، پذیرفت و مثل اینکه دیروز های من تکرار میشن و خدایا من درست شبیه دیروز های بیخیالم بیخیال و سبک وسط این هنگامه دارم می چرخم! چه حس خوبی!
حس می کنم1دفعه دیگه بعضی صحنه های عمرم رو این روز ها دارم زندگی می کنم. بدون هیچ اخطار قبلی شروع شد و ادامه داره! من این تکرار عجیب رو تماشا می کنم با رضایتی از جنس نوجوونی های سپری شده و البته همراه1خورده دلواپسی ته دلم. و در کمال صداقتی شرمگین، با لذتی از جنس رؤیازدگی. درست همون مدلیه. حتی حیرت شفافی که لبخند هام رو بغل می کرد. چیزی عوض نشده انگار جز اینکه، … نه! چیزی عوض نشده. هر زمان شاد باشی بهار همونجاست! درست همراهت! توی دلت! قاطیه لبخندت! قاطیه زندگیت! چیزی عوض نشده و من این تکرار رو دوباره زندگی می کنم. این روز ها شبیه دیروز هام می خندم، آواز می خونم، بیخیال اطرافم قاطیه شلوغی های1دفعه ایه پیشبینی نشده اطرافم میشم و
حیرت!
-چی شده پریسا! عاشق شدی؟
حقیقت!
-خوب، به نظرم، آره شدم! مثل اینکه1خورده اینکه گفتی شدم! خیلی مسخره هست ولی شدم انگار!
-توضیح میدی؟
-نه! نه! نه!
هشدار!
-حواست هست کجای کاری؟ می دونی همیشه میشه اشتباه رفت؟
یقین!
-بله می دونم. گاهی لازم نیست پایان ها الزاما شیرین باشن. فقط همین اندازه که می دونی قدرت شروع درت هست کلی مایه عشق و حاله! اینکه برخلاف تصوری که از خودت داری بفهمی1چیز هایی در وجودت هست. ازت بر میاد. حسشون می کنی. می فهمیشون. می تونی درکشون کنی که هستن و ازشون خالی نیستی! بذار عامل این کشف1حس اشتباهی باشه ولی بدونی که ازت بر میاد!
-پریسا تو عوض نمیشی! تا ابد عجیب و دیوونه ای!
-می دونم! چه عالی! آخ جون!
آخ خدایا چه شادیه عزیزی! دوست دارم این حال و هوا رو! دوست دارم این روز ها رو! خدایا دوستت دارم! خیلی زیاد!
این روز ها شبیه بهارم! گاهی آرومم، گاهی توفانی! گاهی هوام آفتابیه، گاهی بارونی میشم! گاهی هم1دفعه با1تلنگر چنان از جا در میرم که خخخ! چند روز پیش با چنان شدتی از جا در رفتم که خودم از خودم باورم نمی شد. ولی خیلی طول نکشید! نیم ساعت بعد دوباره همه چیز آروم بود. به عامل خشمم لبخند زدم، دستی واسش تکون دادم که یعنی بیخیال تو هم بپر، و رفتم پی کارم! الان هم موندم واقعا اون روز واسه چی از1همچین جریان اسمش رو نبری اونهمه حرصی شدم؟ دفعه اول نبود که از این چیز ها می شد و کلا اصلا چیزی نبود که بخوام حرص صرفش کنم! به هر حال گذشت و بعدش مثل برق رو به راه شدم و امشب اگر این نوشتن ها نبود فراموش کرده بودمش! باید هرچی بیشتر تمرین کنم. که کمتر حرصی بشم. که بیشتر شاد باشم. که زندگی کوتاه تر و در عین حال با شکوه تر از این هاست که لحظه های بی تکرار و ارزشمندش رو صرف تمرکز روی خشم های کاغذی کنم. باید مشق بنویسم از روی سرمشق های زندگی که به نام تجربه روی صفحه خاطرم ثبت شدن. ولی فعلا دلم زندگی کردن می خواد! دلم می خواد هوای نا آروم ولی شاد رو نفس بکشم. دلم می خواد شبیه دیروز ها در رو به شدت باز کنم و جلو تر از باد بارون زده بپرم داخل و هوار بزنم که سلاااام من اومدم و داد اطرافیانم رو در بیارم که ای بابا یواش مگه سر می بری دختر دیوونه شدی؟ دلم می خواد به حیرت اطرافم از حال و هوای زیادی شلوغم بخندم و زمزمه های دلواپس رو که خدا به خیر کنه باز از1چیزی استرس گرفته اینهمه شلوغه یا ما باید از1چیزی استرس بگیریم که تقِش معلوم نیست کی در میاد زیر جلدی بخندم و بعد بلند بخندم و بیشتر شلوغ کنم. دلم می خواد بهار باشم این روز ها. از اون بهار های همه فصل که4فصل سال رو با هم دارن ولی تمامش پیچیده در برند بهاره بدون تقلب. دلم می خواد با تمام وجودم زنده باشم و بودنم رو حس کنم، لمس کنم، زندگی کنم!
دلم می خواد همچنان پراکنده و اعصاب خورد کن هرچی عشقم می کشه بنویسم ولی وجدانم میگه ملاحظه هم بد چیزی نیست و باید مراعات اعصاب شما ها رو کنم. پس من رفتم جهان واقعی اطرافم رو به هم بریزم. شوخی کردم. دیر وقته. باید آماده باشم که فردا سریع تر از تصورم می رسه و اگر خواب بمونم خوابیده جام می ذاره و میره. این رو دلم نمی خواد. پس فردا رو عشقه که با حواس جمع منتظرشم!
بچه ها! زندگی قشنگه! تمامش، سیاه و سفید، تلخ و شیرین، شب و روزش، همه با هم قشنگه! حسابی دوستش دارم!
زندگی به کامتون!
شاد باشید تا همیشه!
دستهها