دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی موضوع و پراکنده فقط چون دلم خواست

سلام به همگی.
اوضاع چطوره؟ واسه من شکر خدا بد نیست. در مجموع خوشم میاد. توی تعطیلات آخر هفته هستم، کاهش وزنم که توی عید کند شده بود دوباره داره سرعت می گیره و البته از نظر خیلی ها1خورده زیادی سریعه اون هم بدون تردمیل ولی من بدم نمیاد، امروز1قوری کامل بافتم و دست هام الان فقط1کوچولو درد و سنگینی دارن، این یعنی مچ ها و انگشت های زنگ زدهم دارن تعمیر میشن و این محسوسه، مو های اون2تا عروسک های آشنا که معرف حضورتون هستن دوباره براق و مرتب شدن، البته پوشش یکیشون حسابی تعمیر می خواد و شاید لازم باشه1لباس دیگه براش گیر بیارم ولی قیافهش دوباره عالیه، سردرد نکبتم که از اوایل این هفته تا دیروز و دیشب باهام بود و داشت کار دستم می داد الان دیگه نیست، امروز بعد از ظهر با1دوست بسیار عزیز بعد از مدت ها1گفتگوی تلفنی بدون مزاحم داشتم، بهش گفتم دلم براش تنگ شده بود و1سری صحبت های دیگه با هم کردیم که بینشون من براش توضیح دادم که این روز ها خودم رو زیاد تحلیل می کنم که مطمئن بشم ایراد ها تمامش از خودم هست یا نیست و اون تصدیق کرد که1جا هایی ایراد از جایی جز خودمه و من تقصیرکار مطلق نیستم و کلی خوشحالم کرد، با کمکش به این توضیح رسیدم که اون و باقی بچه هامون رو، یعنی جمع کوچولومون رو، این2-3تایی که از کابوس های91نجاتم داده بودن رو همچنان دوستشون دارم و اگر می شد و1سفر پیش می اومد برخلاف ظاهر این اواخر کفریم حتما همراهشون می رفتم و از بین چندتا دسته که حرفشون شد باز هم انتخابم این نجات دهنده های آشنا بودن، و اون هم برام گفت که اون ها هم دوستم دارن و این تصورم که حس من1طرفه هست اشتباهه، و خلاصه اون بنده خدا رو1ساعتی بعد از تعطیلیش توی محل کارش نگه داشتم و گناهی شد ولی به من پشت خط خوش گذشت چون چندتا چیز عالی فهمیدم. یکیش اینکه من کامل شبیه ایراد و اشتباه نیستم و1جا هایی حق با خودمه، یکی دیگهش اینکه هوا به هوا پریدن هام گاهی تقصیر هوا هاست که تاریکن نه تقصیر خودم و دیگرانی جز خودم هستن که با این بینش موافقن، بعدیش اینکه همراه های91من شبیه خودم دوستم دارن و دلشون برام تنگ میشه و برخلاف تصورم این شکلی نیست که فقط تحملم کنن، یکی2تا چیز دیگه هم فهمیدم که الان یادم نیست. خوب یعنی چیزه. خوب چیزه. شکلک کله می چرخونم این ور اون ور و زور می زنم بخندم نمیشه. شکلک بچه تخسی که مچش توی ظرف شیرینی گیر رفت. شکلک پاکباخته گرفتار که چیزی واسه از دست دادن نداره طلبکار میشه چپ نگاه می کنه دست پیش می گیره پس نره. شکلک خوب که چی اصلا! چیز ها توی کله خودمه نمی خوام بگم! شکلک از زیر اخم زیر چشمی دنبال راه فرار می گردم.
خلاصه بهم بد نمی گذره.
بچه ها این روز ها که مروارید می بافم از مشق بینایی غافل شدم. باید1سری مدل از کار هایی که بلدم داشته باشم که اگر مربی خواست نشونش بدم و دستم خیلی هم خالی نباشه. به خاطر دست هام خیلی خوشحالم خیلی. یعنی میشه دوباره بتونم کیبورد بزنم بدون اینکه دست هام از مچ به پایین بی حس بشن و اون گزگز نکبت رو داخلشون حس کنم؟ باورم نمیشه که بشه ولی امید همیشه هست. دلم واسه زدن هام خیلی تنگ شده. الان تمامش رو فراموش کردم. به قول اون بنده خدایی که آهنگ یادم می داد، الان انگشت هام خراب شدن ولی شاید بشه دوباره درست بشن. شاید بشه دست هام یادشون بیاد که1زمانی می تونستن ساعت ها مروارید ببافن و طولانی کیبورد بزنن بدون اینکه دردشون بیاد و بی حس بشن. آخ خدایا یعنی میشه من1کوچولو به ارتفاعات گذشته هام نزدیک تر بشم؟ می دونم که شدنی نیست کاملا بهش برسم. می دونم که امکان نداره همه چیز مثل اولش بشه. ولی1خورده شبیه تر که میشه باشه. نمیشه؟ من دیگه هرگز1جوون20ساله که توی آسمون ها سیر می کرد نمیشم. خیلی چیز ها عوض شدن خیلی. ولی ویرانی ها رو میشه تعمیر کرد. شکسته ها رو میشه بند زد. شکاف ها رو میشه رفو کرد. مثل اولشون نمیشن ولی میشه که دیگه ویران و شکسته و شکافته نباشن. یعنی نمیشه؟ من به شدت امیدوارم. خیلی زیاد. می دونم که میشه. چون تنها نیستم. چون1پارتی قوی دارم. خدایی هست که دستش رو از روی شونه هام بر نمی داره. زمانی که خودم بودنم رو انکار می کردم بود. زمانی که خاکش باهام بیگانگی می کرد بود. زمانی که زندگی از خاطرش پاکم می کرد بود. زمانی که زنده زنده می پوسیدم بود. دستم رو گرفت. هوام رو داشت. نجاتم داد. حالا من هستم. 1خورده دیوونهم ولی خدا خیالش نیست. می دونم که نیست. می دونم که می خوادم. با تمام دیوونگیم. خدایی که خیلی می خوامش خیلی. خدایی که اون زمان های تاریک ولم نکرده بعد از این هم ولم نمی کنه. باز هم هست. باز هم هوام رو داره و باز هم دستش روی شونه هامه. این رو حس می کنم. با وجود1همچین پارتی نمیشه امیدوار نباشم. به آبادی، به بهار، به رسیدن صبح!
حرف و ماجرای خاصی نداشتم فقط دلم خواست حرف بزنم اومدم اینجا حرف زدم دیگه! چیه دنبال داستان می گردید؟ خوب ندارم بابا نیست. به من چه که واسهم هیچ اتفاق مثبت و منفی نیفتاد؟ عجب گیری کردم ها! یکی! بیا جواب بده! اصلا تمامش تقصیر یکیه! نمی دونم چی تقصیر یکیه ولی مطمئنم تمامش تقصیر یکیه. آخ جون همین طوری عشقی خخخ!
بچه ها این وسط من1مشکلی دارم. دلم به شدت تفریحات می خواد. چه جوری بگم؟ دلم شلوغ کردن می خواد. پدرم در اومد از بس مثبت و ساکت و سنگین نشستم سر جام. بابا! من شلوغ کردنم میاد!
زیادی جفنگ ردیف کردم برم1مدل دیگه رو شروع کنم ببافم و این چندتا که بافتم رو1جایی جاشون بدم که سرشون جمع باشه. بعدش هم چندتا فیلم و نمایش دانلود کنم و بشینم گوش بدم و دیگه ببینم چیکار دارم! آهان از خونه اینترنتیم بزنم بیرون بچرخم1خورده اینترنت گردی کنم ببینم بقیه اهل جهان اینترنتی دارن چیکار می کنن و اگر بشه چندتا مکان جدید کشف کنم. من عاشق کشفیاتم. اگر این کشفیاتم شلوغ باشن و امکان شلوغ کاری هم بهم بدن که واااااییییی آخ جون!. جدی این پست از دسته همون بی محتوا ها بود و فقط زدمش چون دلم می خواست که بزنمش. 1خورده هم از حرص یکی زدمش که همهش میگه بیا پست بزن حالا1خورده اباطیل بخونه سر کار باشه من بخندم بهش.
شکلک نگاه یواشکی و دلواپس به اطراف برای اطمینان از نبودن یکی. شکلک آماده در رفتن. میگم چیزه بچه ها من برم دیگه.
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. بهار عالیه. صبح ستودنیه چون چه آفتابی باشه چه بارونی، صبح1شروع دوباره هست و میشه با شروع صبح بلند شد و گفت صبح رسید. شب رفت. همه چیز از اول!
شاد باشید همیشه شاااد!