دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حالش رو ببر!

4شنبه2خرداد97و…
دارم میمیرم. هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است. تمام صبح رو مشغول طبقه بازی بودم و آخرش هم ناتموم ولش کردم. باورم نمیشه این1زیر قفسه فسقلی مگه چه قدر جا داشت که تونستم اونهمه عروسک داخلش فرو کنم؟ آخه مگه میشه؟ چه داستان هایی که سر خریدن هر کدومشون نداشتم! خخخ یادش به خیر!
امروز صبح مادرم پشت خط نصیحتم می کرد که1هفته به خودم مرخصی بدم و بعدش واسه زندگی کردنم برنامه بریزم. این وضعش نمیشه که1موضوع رو بچسبم و بقیه رو ول کنم. چشمی گفتم و خخخ. گاهی عمیقا حس می کنم من فقط داخل شناسنامه بزرگ میشم. هرچی بگذره از1نوجوون پدرسوخته پیش تر نمیرم. آخ جون! ای کاش زندگی اجازه می داد همون جا بمونم و لازم نبود در عمق دنیای آدم بزرگ ها واسه نفس گرفتن بال بال بزنم!
امروز صبحی با1هم صحبت می کردیم. پشت خط برام توضیح می داد که دلواپسی های یواشکیم ارزش دلواپس موندن ندارن. به نظرم می دونه که برخلاف بیخیالش گفتن های سفتم این روزها بدجوری دلواپسم. این رو به کسی نمیگم واقعا نمیگم. حتی در خلوت خودم هم میگم بیخیالش بلکه واقعا بیخیالش بشم ولی، … پس1از کجا می دونه؟ هی1از کجا فهمیدی؟ به روی من نیاورد فقط می گفت ارزش نداره نگران باشم. گفتم نگران نیستم فقط حیفم میاد آخه حیفه! واسم توضیح داد که حیف نیست و واقعا حتی موردی واسه تفکر نیست و من اینهمه منتظر تعطیلات بودم و حالا باید خستگی در کنم و حالش رو ببرم و نباید سر مواردی شبیه این اعصابم رو بذارم و اجازه بدم که این چیزها اذیتم کنن. اون نگفت ولی من مطمئن شدم که از بالا رفتن ضربانم در زمان هایی که احتمال وقوع اتفاق میره آگاهه. اه لعنت! واسه چی من نمی تونم این رو مخفی نگهش دارم؟ یعنی اینهمه مشخصه؟ یعنی جز1کسی دیگه هم این رو می دونه؟ امروز صبح من اعتراف نکردم. اون هم سعی نکرد ازم اعتراف بگیره. فقط باهام حرف زد. ممنونم 1! بدجوری ممنونم1! واسه همه چیز. و گذشته از تمام این ها، من واقعا، … در این مورد خاص حس می کنم شبیه شناور بودن وسط زمین و هوا در لبه1پرتگاهه. هر لحظه احتمالش میره که1جنبش خیلی ناچیز پیش بیاد و، … هی بیخیالش گیریم که پیش بیاد اصلا به من چه؟ آخ خدایا این واقعا به هیچ کجای هیچ چیز از زندگی من مربوط نیست پس واسه چی الآن با توسیف اون احتمال نفس هام سریع شدن؟ از این حالم متنفرم. دلم نمی خواد این مدلی باشه و باشم. این رو اگر کسی بفهمه میشه1نقطه ضعف برام بشه و حسابی گرفتارم کنه. ولی حالا که بهش فکر می کنم، به نظرم دیگه گرفتارم نکنه. به نظر خودم واسه رفع گرفتاری پیش از وقوع محکم کاری های لازم رو انجام دادم. از این واضح تر دیگه نمی شد خخخ. به تصور خودم از سرم رفع شده ولی احتمالات رو دوست ندارم. اون1درصد احتمال همیشگی و خدایا اه لعنت بر، … آخه واقعا لازم بود این پیش بیاد؟ ای کاش کاری از دستم بر می اومد تا متوقفش کنم! هرچند اگر لرزشی پیش نیاد تا جایی که من می دونم فعلا متوقفه و، … آخ خدای من! کاش خیالم نباشه! اه بسه دیگه نمی خوام الآن بهش فکر کنم دیگه بسه!
تفریحات دیشبم داخل سرم می چرخن. مه سفید و عوارضش. تا جایی که به من مربوطه دیشب اندازه ای که باید خوش می گذشت نگذشت. فقط سنگینی و سردردش موند واسه من خخخ. بدم نمی اومد کار بهتری بود که واسه سرگرمی کنم. مثلا، … نمی دونم چی. ولی این خیلی منفیه که واسه سرگرم شدن و تفریح کردن طرف همچین موارد ناحسابی میرم. باید واسش1فکری کنم هیچ از سردردهای بعدش خوشم نمیاد.
امروز1بنده خدایی داخل تلگرام بهم می گفت بیا اون واتساپت رو دوباره نصب کن بعدش هم وارد گروه واتساپی ما بشو اینهمه ازمون کناره گیری نکن. جوابش رو ندادم. دلم نمی خواست بشنوه که صدام خط بر می داره. به نظرم تا آخر عمرم دیگه واتساپ رو دلم نخواد. من خاطره باز خیلی بدی هستم. اسکایپ رو همین مدلی رها کردم. هنوز هم نمی تونم برم طرفش. اکانتم رو عوض کردم و1دونه دیگه ساختم ولی دیگه نتونستم داخلش فعالیت کنم. با وجود اینکه نصف خاطرات واتساپ رو از اسکایپ نداشتم. من خاطره باز خیلی بدی هستم. ای کاش این ایراد شبیه امراض جسمی درمون داشت تا هرچی لازمه واسه درمونش بپردازم و حل بشه! واتساپ خیلی خوبه اما نه واسه من. اذیتم می کنه. به طرز دردناکی، اونقدر تلخ که تلخیش رو داخل نفس تنگی هام حس کنم اذیتم می کنه. دیگه نمی خوام نصبش کنم. کاش دیگه هرگز لازمم نشه! بعد از اون دیگه داخل هیچ گروه تلگرامی هم نرفتم. سعی کردم ولی سریع خودم رو کشیدم بیرون. نمی تونستم بمونم. به1هفته هم نکشید. حالا فقط عضو کانال ها میشم و بی حرف داخلشون می چرخم. گروه هایی که عضوشون هستم یکیش نماد فناوریه که داخلش فقط می خونم بدون پیام، تا اگر خبر تازه ای درباره تجهیزات نابینایی شد بی اطلاع نباشم، یکیش هم1دسته فامیلیه که داخلش موندم چون اون ها خیلی گفتن و گفتن و پیش از اینکه بلایند گرام رو داشته باشم عضوم کردن و حس کردم زشته اصرار کنم و بیام بیرون، اما اصلا نمی خونمش و بی صداش کردم و فقط هستم و هست، و یکیش هم1دسته3تایی کوچیکه که هر از چندگاهی داخلش با هم حرف می زنیم و گاهی پیش میاد که روزها چیزی داخلش نمیگیم. فقط هست و هستیم تا اگر لازم شد3تاییمون دستمون به هم برسه و دنبال هم نگردیم. من1جورهایی گروه به حسابش نمیارم خخخ. هم کوچیکه و هم آروم. جز این تقریبا هیچ کجا نیستم. بین بچه های اینترنت که ابدا نیستم. بین واقعی های بیرون از جمع نابیناها خخخ1کوچولو چرخکی می زنم و خخخ. گاهی سعی می کنم خودم رو تست کنم. سعی می کنم بخوام که در جمع های مجازیه خودی تر باشم. سعی می کنم برای خودم طوری وانمود کنم که خیلی دلم می خواد تا بهم تلقین بشه و دلم بخواد. سعی می کنم اما موفق نمیشم. نمی دونم تا کی این مدلی باقی می مونم. نمی دونم کی حل میشه. فقط می دونم که فعلا حتی تصور نصب واتساپ و ورود به1گروه جدید باعث میشه که احساس کنم1چیزی از جنس بارون هوام رو تاریک می کنه. صدام خط بر می داره. نفس هام خط بر می دارن. بی صدا و کم اما تلخ و بی اختیار می بارم. من خاطره باز خیلی بدی هستم. من خاطره باز بدی هستم!
سیستم و گوشیه من2تایی دست به یکی کردن اذیتم کنن. ویندوز این سیستم وروجک رو باید عوضش کنم. گوشیم هم به گفته1فرمت لازم داره و هرچی میگه من از زیرش در میرم. می ترسم گوشیه دیگه بالا نیاد بیچاره بشم خخخ.
مادرم1سرویس کار بهم داد و رفت. باید بلند شم انجامشون بدم. بعدش هم درس بخونم و بعدش به باقیه طبقه بازی هام بپردازم. باید تمومش کنم. اگر فاصله بی افته باز بیخیالش میشم. باید حالا که شروعش کردم تمومش کنم. ولی قبل از تمام این ها1سرک به تیمتاک بزنم اگر کسی اونجاست1خورده خخخ. چند روز پیش که محله و تیمتاک روی هوا بود، یعنی در ورودیش فرق کرده بود و نمی شد وارد بشم، بعد از حدود1روز زمانی که آخر شب تونستم وارد بشم و بچه های آشنا رو ببینم که1جا جمعن و موزیک زیر صداهای آشنا می خوند و، … اون شب نتونستم ژست مسخره بیخیالم رو حفظ کنم. دست خودم نبود گاهی نمیشه که نمیشه. خدایا خودم رو دادم دست خودت!
اوخ5شد به جان خودم دیرم میشه من رفتم. ولی باز میام. راستی! زندگی حسابی قشنگه. با وجود تمام بالا پایین های گاهی منفیش که به روان آدم حالت تهوع میده، در مجموع زندگی قشنگه. من دوستش دارم. همین طوری دلم خواست بگم. فعلا برم تا دفعه بعد.
حالش رو ببر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از همه چیز و هیچ چیز.

از دست این شنبه های عزیز. هی اینجا واسه چی این شکلیه؟ بعد از ماهی اومدم دیدم خودم ولو موندم داخل صف بررسی! همینه دیگه وقتی خونه رو ول کنی به امون حضرت ابلیس بری نتیجه میشه این که از در و دیوارش تار لولو می باره. آهایی صاحب این قلم قاطی ها هرچی میگی خودتی می خواستی در ایمیل های محترمانه و پر محتوای خوش خطت کلام گهر بارت رو رو نکنی و سبکت رو محفوظ نگه داری که الان من ندزدمش. خوب می کنم تمام فحش هات هم خودتی. آخیش دلم خنک شد!
خیر سرم این قرار بود1متن آدمیزادی بشه در مورد نوروز که1بنده خدایی ازم می خوادش ولی نمی فهمم واسه چی تا میشینم واسش بنویسم هر جفنگ نانوشتنی که داخل جوهردون هیچ قلم بی جوهری پیدا نمیشه میاد داخل کله بی مخم و آخرش هم هیچ راهی نمی مونه جز کنسل و خخخ. این دفعه گفتم هرچی در اومد رو نگهش می دارم و می بینی که این در اومد. به خدا دست خودم نیست میرم وسط استراحت درس خوندن هام براش بنویسم نمیشه. ایدهش اومده اسکلتش هست ولی تمرکزش واسه چیدن کلمه ها نیست که نیست. بلد نیستم توضیح بدم. این روزها تقریبا توضیح نمیدم. شبیه دیوانه ها درس می خونم و می خوابم و با گوشیم ویلیج گیم بازی می کنم و می خوابم و ترجمه های چپ اندر قیچی می کنم و می خوابم و، … خواب می بینم. دست خودم نیست می بینم. به همدستی و همراهی های ضربتیه به جهنم که این مدل ه آخر کلمه ها غلطه اینجا خصوصیه دلم می خواد1مدلی بنویسم ایسپیک درست بخونه پس بیخیال املای آخرش. دوست نداری چشم هات رو جمع کن سایت خودمه می خوام افتضاحات املایی داخلش بزنم اصلا به تو چه! چی می گفتم؟ آهان به همدستی و همراهی های ضربتی و فوق ضربتیه بی نام ها عادت های کزایی کامل از سرم پریدن و گوشیم از دستم نفس می کشه و آیکن واتساپ به موجودیته بی نام ها دعا می کنه که نجاتش دادن. خوشم میاد. از اینکه می بینم این1قلم عوض نشده. بی نام ها و کله خری هاشون. هنوز همون طورن. شبیه گذشته های پیش از توفان. خوشم میاد زمانی که می بینم باز مانده ها هنوز اصالتشون رو حفظ کردن و اگر لازم ببینن کاری انجام بشه این حال و همت رو دارن که1دفعه بلند شن و همون طوری که ازشون به خاطر دارم، بدون اینکه خیالشون باشه کاری که باید انجام بشه ارزش صرف این حجم بالای جدیت رو داره یا نه1دفعه وارد عمل میشن و کلا ماهیت مشکل رو خورد و خاک شیر می کنن و تمام. همون حس و حال، همون ضربت در اقدامات ضربتی برای پاکسازیه ماجرا، همون بی نام های خودمون. از اینکه این مورد عوض نشده خوشم میاد. این دفعه نوبت من بود که گرفتار باشم و اون ها خخخ عجیب جدی بودن در رفعش. اوایل به اینهمه جدیتشون می خندیدم ولی، … حل شد. خدا رو شکر ترک کردم الان پاکه پاکم خخخ. خلاصه داستان به همدستیه همدست ها واقعا تموم شد اما، … نقطه پایان داستان برای من تلاش های بی نام ها نبود. یعنی تأثیر داشت خیلی هم داشت اما تأثیرش صد درصد نبود. پایان به اراده من و تلاش اون ها نبود که رسید. پایان1دفعه و بی اطلاع شبیه1آوار رسید و غافلگیرم کرد. بعدش دیگه دلم نخواست و دیگه دلم نمی خواد هیچ مدلی این، … راستی واسه چی من غافلگیر شدم؟ واسه چی ما غافلگیر میشیم؟ مگه آدمیزاد نیستیم؟ مگه قصه آدم رو نمی دونیم؟ مگه بارها اومدن ها و رفتن ها رو ندیدیم؟ مگه نمی دونیم این قصه تا هستیم هست و تکرار داره؟ پس واسه چی غافلگیر میشیم؟ واسه چی ما اینهمه در غفلتیم؟
می گفتم. یعنی می نوشتم. این روزها دیوونه آرومی شدم. می خوابم و زندگی می کنم و می خوابم و درس می خونم و می خوابم و سکوت می کنم و می خوابم و خواب می بینم. این رو دیگه شرمنده هیچ کاریش نمیشه کنم. خواب دیدن هام گوشیم نیست که بذارمش کنار. بلد نیستم کاریش کنم میاد و دست من نیست واقعا نیست. چند شب پیش خواب می دیدم وسط شلوغی هایی که خیلی خاطرم نیست چی بودن داشتم حرف می زدم. با کسی که می دونستم دیگه نمیشه باهاش حرف بزنم. حیرت داشتم و نداشتم. ناباور بودم و نبودم. انگار از وسط شلوغی هایی شبیه پارازیت صداش، حسش، حضورش بهم می رسید. خاطرم نیست در مورد چی حرف زدیم. فقط سلامش رو خاطرم هست و صدای خودم رو که تقریبا داد زدم: عه! عه سلام! خودش بود. همون صدا. همون حال و هوا. فقط انگار بلند تر. انگار از1خط شلوغ و شاید دور صداش رو بالا برده بود. کمی بالا که واضح بهم برسه. داخل خواب انگار مهلت کم بود فقط باید سریع حرف می زدیم. شبیه زمان هایی که شارج خطمون داره تموم میشه. حرف می زدم. خاطرم نیست چی ها می گفتم. خاطرم نیست چی ها می شنیدم. مهلت نبود. فقط حرف می زدم. بیدار که شدم، هنوز نصفه شب بود. دم صبح ولی نه خود صبح. اشک هام از کنار گوشم می رفت لای موهام. فاتحه ای رو که شروع کردم بخونم وسط گریه های خوابزده و بی صدام شکست. از اول خوندم. خاطرم نیست تمومش کردم یا نه. به نظرم تا آخرش رفتم. بعدش باز خوابم برد. تا صبح که بلند شدم رفتم سر کار. به نظرم به این زودی ها عصرهای5شنبه و جمعه واسم عادی نمیشن. شاید هرگز. شاید هم خیلی خیلی خیلی دیر. این روزها جز درس خوندن چیزی جلبم نمی کنه. سر کار هم نه به بچه ها نصیحت می کنم نه تشویقشون می کنم نه حرصی میشم. جواب متفرقه های امیر رو هم تقریبا دیگه نمیدم. هرچی خودش رو شیرین می کنه واسم فقط سکوت می کنم. به ضعف روخوانیش دیگه گیر نمیدم. به هیچ چیزشون دیگه گیر نمیدم. فقط درس میدم و اگر پرسشی از طرف همکار باشه جواب میدم و به محض اینکه زمان آزاد گیرم بیاد سرم میره داخل کتابم و بی انتها فقط می خونم و می خونم و می خونم. داخل محله، داخل تیم تاک، داخل واتساپ، نمیرم. فقط تلگرام اون هم بیشتر کانال ها چون اعضا هم رو نمی شناسن و فقط خواننده هستن. می خونم و رد میشم. این مدلی دوست دارم این روزها. این روزها زمان هم بی صدا از کنارم رد میشه و میره. شونه هاش می خوره به شونه هام و خیلی آروم میره. ممنونم بابا زمان مهربون!
بچه ها دیشب از سفر مشهد برگشتن. خواستم به1زنگ بزنم نزدم. حس می کنم دلم سکوت می خواد و مه سفید. دلم می خواد من حرف نزنم عوضش1کسی حرف بزنه. جفنگ نگه حرف بزنه. حرف هایی که بی ارزه بشنوی. دلم مه سفید می خواد. نه حسش هست بلند شم رو به راهش کنم نه زمانش. روز میگم شب1حالی به خودم میدم ولی شب می بینم حس انجامش نیست. به خودم میگم بیخیال فعلا که درس دارم باشه1شب تعطیلی دیگه. کاش حسش بود شبیه2تا تابستون پیش می زدم بیرون تنهایی حسابی داخل یکی از اون اتاق پنجره گنده دارهای عزیز از خودم پذیرایی می کردم و بر می گشتم خونه. خخخ درست نمیشم.
وقفه.
رفتم چایی درست کردم اومدم. مادر زنگ زد گفت می رسه با این سماور نقنقو باید می جنبیدم. جنبیدم الان.
احتمال سفر عید خیلی قوی شده. مقصد همون مکان96البته هدف متفاوته. مادر چندان موافق با این مقصد نبود گفت بریم جای دیگه ولی برادرم قانعش کرد. بیچاره مادرم! جیگیلک و مادرش موافقن. و البته خودم. دلم تکرارش رو می خواد البته نه کاملش رو. حس می کنم1سری مثبت هاش رو که خیلی هم زیاد بودن جا گذاشتم دلم می خواد این دفعه برم خوش بگذرونم و تجربه مثبت هاش رو تکمیل کنم. چیزی نمیگم. نه ذوق می کنم از احتمالش، نه دلواپسی های ته دلم رو بروز میدم. جیگیلک می فهمه انگار. اون دفعه که حرفش بود و من سکوت کرده بودم با نوک انگشت به دستم سقلمه زد و گفت هی حسابی خوش می گذره من که می خوام دنبال لوازم التحریر فانتزی بگردم و چیزهای دیگه اگر پیدا کنم. حواسم که جمع شد داشتم به صدای کوچولوش گوش می کردم و لبخند می زدم. جیگیلک هم راضی از کارش و خیال های شیرینش سر به سرم می ذاشت و کیف می کرد. عزیز دلم! خدایا من میمیرم یعنی جدی میمیرم واسه این بچه!
این روزها حس بد ندارم. حس خوب هم ندارم. فقط1جور سکوت آروم. شبیه جریان بی موج ولی مداوم آب که پیش میره. اگر صحبتی باشه که بگن باید واردش بشم میشم. اگر سؤالی باشه می پرسم. اگر پرسشی باشه جواب میدم. حتی اگر موضوعی واسه خندیدن باشه می خندم. بلند و البته شاید نه چندان طولانی ولی می خندم. اما بعد، خودمم و خودم. حسم این روزها این شکلیه. با هیچ کسی بحث نمی کنم. کلکل نمی کنم. جنگ نمی کنم. دلیل نمیارم. کلا چیزی نمیگم. اگر با چیزی موافق باشم میگم باشه. اگر هم موافق نباشم باز میگم باشه ولی انجامش نمیدم و دفعه بعد که حرفش میشه باز میگم باشه. این روزها شاد نیستم. غمگین هم نیستم. این روزها کاملا معمولی ام. فقط ایراد اینجاست که تا زمان گیرم میاد می خوابم. دیروز با خودم دست دادم که از امروز بیدارتر بمونم. خدا کنه جرأت کنم امشب بپرم روی تردمیل. واقعا لازمه. شاید جسمم از این کرختیه نکبت دربیاد. این روزها، … این روزها خوبن. فقط زیاد آرومن. خیلی خیلی آروم، خیلی خیلی بی صدا.
تقریبا دو روز پیش با1کسی چنان سرد رفتار کردم که بعدش موندم به چه لفظی خودم رو فحش بدم. صدای مزاحم گفت این حرکتت اصلا اصلا درست نبود پریسا. گفتم باشه. خوب می دونستم که درست نبود ولی آخه خداییش من چیکار می شد کنم! طرف هر دفعه زنگ می زنه انگار بابامه هی گیر میده مبایلت چرا زنگ نمی خوره و هی میگه هی میگه هرچی هم بهش میگم خوب بیخیال الان که پشت خطی صحبت کن مثل چسب می چسبه به مبایلم و بازجوییم می کنه. بعدش هم مثل ضبط صوت هی میگه چه خبر؟ از بچه ها خبر داری؟ خوب آدم حسابی بچه هایی که هر دفعه اسم هاشون رو می بری همه خط دارن خودت زنگ بزن ازشون خبر بگیر هر دفعه از من می پرسی من هم میگم نمی دونم نمی دونم باور کن نمی دونم. این آخری ها هم1شبی بود من خاطرم نیست سر چی خسته بودم خوابم برده بود یکی از آشناهامون که من واسش حسابی احترام قائلم رو فرستادن پشت خطم که بله صحبت های شما، یعنی من، به فلانی روحیه خوب میده اگر اجازه بدید من شماره شما رو بدم به خونوادهش. حالا این خونواده کی هستن؟ حضراتی که در بچگی این بنده خدا رو کلا ول کردن به امون ابلیس. زمانی که مادرم واسه خاطر اینکه منه تخس1قدم به پیش بردارم داشت از جونش مایه می ذاشت و به خونواده ایشون هم توصیه می کرد واسه بچه معلولشون مایه بذارن، طرف برگشت صاف به مادرم گفت من حوصلهم نمیشه. به خدا بچه ها قشنگ گفت. من اون موقع بچه بودم ولی این قدر فهمیدم که مادرم وحشتناک از دستشون حرصی شد در نتیجه این جواب خیلی بدی بوده. بزرگ که شدم تازه فهمیدم این ها چه بلایی سر این طفلک آوردن. حالا دنبال1گوش می گردن واسش. من از این حوصله ها ندارم. بله من منفی. من بد. من نامهربون. تندروی خشنه بی عاطفه عوضی. من تمام این ها هستم. اگر خوبی اینه بمونه واسه اهلش که بلدن این طور جاها خودشون رو فرشته معرفی کنن. دلشون هم می خواد بفرمان اینجا بهشون آدرس و نشونی بدم برن ثواب کنن به جای من. من نقش منفیه این داستان های مسخره باقی می مونم چون هیچ دلم نمی خواد بشم چوب لباسیه غفلت ملت. به جهنم. به من چه! خلاصه این آدمه باز بهم زنگ زد و از وسط درس و کتاب پروندم روی تلفن ثابت خونه و باز گیر داد به مبایلم و ول کن نبود. این دفعه رفتارم واقعا بد بود. از یخ سردتر. ترجیح میدم دیگه بهم زنگ نزنه. به خودم مطمئن نیستم می ترسم این دفعه از جا در برم و1چیزی بهش بگم که بعد پشیمون بشم.
اوخ ساعت5شد! دیرم شد. ولی این اراجیفی که نوشتم هیچ چیش نوروزی نیست پس متن نوروزیم کو؟ ای خدا! برم ببینم مادره کجا مونده بعدش هم درس بخونم. ترجمه کنم. بنویسم. بخونم. حفظ کنم. باقیه جفنگ پرانی هام باشه بعدا دوباره میام الان دیرم شد من رفتم شماها هم برید سر زندگیتون دیوونه ندیدن انگار! عه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سحرخیزان کامروایند! به خدا!!!

سلام صبح به خیر. سحرخیزان کامروایند خخخ. جدی میگم من امروز صبح تا مرز کامروایی پیش رفتم. نه بابا احوالات دیشب از این که هستم دیوونه ترم نکرده الان خوبم به خدا. فقط اینکه امروز صبحی زود بیدار شدم گفتم1سرکی داخل واتساپ بزنم ببینم دیشب که حالم گرفته بود رفتم ولو شدم چی ها برام اومد که آخجون1چیز های خوبی برام اومده بود و حسابی چرتم رو پروند. هنوز چیزی نیست فقط به نظرم رسید پیش مقدمه های1اتفاق خیلی مثبت بود که رسید بهم. خداجونم یعنی الان داری درستش می کنی آیا؟ اینهمه گیر بهت دادم البته خوب کردم باز هم گیر میدم شنیدی؟ از دیشب یعنی نه از امروز صبحی که این رو دیدم6برابر گیر میدم. خدایا قربون خداییت خوب بجنب که! خخخ بچه ها خدا خیلی صبوره نمی زنه نیستم کنه من هم که پررو! بیخیال ولش کن. یعنی نه ولش نکن چیزه کلا سر جریان از دستم در رفتش نمی دونم چی شد.
میگم ماه رمضان که رفت کلا گرفتاری های از نوع نه چندان منفیه من شبیه سیل که1دفعه راهش باز شده باشه رسما لهم کرد الان هفته که شروع میشه شبیه فرفره دور خودم می چرخم باز آخر هفته جای اولم نیستم. آخه این هم شد کار؟ شکلک نارضایتی از مدل بی دردسرش. شکلک نق. جدی هرچی می چرخم نمی رسم. این روز ها تنهایی هام کمتر شدن و گاهی واقعا دلم تنگ میشه واسشون. کار هام زیادن یعنی شاید زیاد نباشن اما من بهشون نمی رسم. من در این مدت نه چندان کم عادت کردم به آرامش های1خورده از مطلق کمتر. جدی میگم. ماه ها همه چیز در اطرافم آرام بود یعنی سعی می شد که باشه. از طرف خودم که انتظار هیچ تلاشی نمی رفت ولی به هر حال این مدت من بودم و توصیه ها به آرامش و بابا بیخیال یواش جهان که تموم نشده زمان هست آروم تر و از این چیز ها. گاهی پیش می اومد که واسه انجام1کار فسقلی1روز کامل زمان داشتم و حس انجامش نبود خخخ. این روز ها اگر بیدار بمونم نصفه شب هم گرفتارم. بد نیست فقط تابستون طول بکشه باقیش حله. شکلک بسیار بدجنس. به خدا بدجنسی نیست من1خورده نتونستم1چیز هایی رو باهاشون کنار بیام یعنی الان به حساب خدا من ناشکرم آیا؟
در زمان های نیمه آرامشم کتاب می خونم. خدا خیرت بده سامان هنوز از محتویات بسته های تو دارم استفاده می کنم و تموم نشده. سارا همیشه بهم معترضه که چه مدلی کتاب ویرایش نشده می خونی ویرایشش کن. راست میگه بنده خدا مدتیه کتاب ویرایش نکردم ولی آخه من همین مدلی که هست می فهممشون این ها که می خونم رو سامان زده داخل محله دیگه نمیشه من دوباره بزنم پس قرار نیست دست کسی برسونمشون واسه چی باید زمان صرف ویرایششون کنم؟ به سارا میگم و سارا موافق نیست و میگه این مدلی انگار1دسته ورق پاره و کثیف پراکنده رو می خونی و اعصابش از دستم خورد میشه. کلا شبیه لودر اعصابم من خخخ. به من چه این رو همین اواخر1کسی بهم گفت من یاد گرفتم. طرف رو حرصیش کردم بنده خدا از هوار زدن و له کردنم معذوریت داشت ترکید گفت اه از دست تو همه جا رو قرمز می بینم به خدا لودر اعصابی پریسا! طرف کاملا جدی می گفت واقعا هم حرصی بود ولی نفهمیدم چی شد که از حالتش چنان بی مقدمه خندم گرفت و چنان ترکیدم از خنده که بنده خدا2قدم کشید عقب و در جواب اون هایی که رسیدن و پرسیدن فقط بی اختیار دستش رو گرفت بالا گفت به خدا من کاریش نکردم. حیرت بقیه و خنده من2برابر شد و خیلی چیز های خوب دیگه هم شد که حسابی آخجون و از این چیز ها. چیز های خوب! واتساپ! اوخ خداجونم میشه که بشه آیا؟ خدایا بقیه هم واجب الجوابن ها ولی این1مورد رو لطفا اول من دیگه! حواسم هست تو خدایی و بنده نوازی هات باید شامل تمام بنده هات بشه ولی خداییش من خیلی زمانه داخل نوبتم دیگه نوبته منه خداییش خیلی زمانه منتظرم من کارم زیاد طول نمی کشه گناه دارم دلم کوچیکه خودم خسته شدم از بس شب و نصفه شب واسه خاطر این1قلم جدا از تموم دعا هام بهت گیر دادم تازه اون شبی که گفتن بشمار انجام بده جواب میده من چند دفعه وسطش خواب رفتم آخرش هم نشد بشمارم ببینم چند تا رفتم گریهم در اومد حسابی گناهی شدم دعام رو هم جواب ندادی هنوز یادمه قربون حکمتت این رو واسم درستش کن خیلی خدایی به خدا!
بچه ها میگم تازه دارم بیدار میشم بذار ببینم از اول تا اینجا چیچی داشتم می نوشتم خواب بودم انگار الان1خورده بیدارم مثل اینکه. چیزی نیست اون پارچ آب سردت رو بذار کنار حله. عجب آدم هایی پیدا میشن سر صبحی می خواست سکتهم بده با آب سرد! ای بابا! طوری نیست من دیشب1خورده سر1چیز نکبتی از جا در رفتم ولی از مدل بی خطرش فقط نق زدم و زدم و زدم آخرش هم ولو شدم روی این مبل آشنای عزیز و خوابم برد تا امروز صبح زود که از خواب پریدم و رفتم داخل واتساپ و… آخ خدا خیلی می خوامت خیلی!
این رو می خواستم بزنم داخل محله ولی الان منصرف شدم خودی تر از اونی شده که بخوام ببرمش جایی نمی خواد همین جا جاش خوبه جای دیگه نمی برمش خخخ! داره7میشه و امروز1جهانه واسه خودش. پاشم که از دیر دیرتر شده. آهایی صبح! منو جا نذار! وایستاااا رسیدم!