محو بودم توی دامن شب. چه شب قشنگی! آروم، ملایم، مهتاب،
چیزی شبیه دست های لطیف نسیم نوازشم می کرد و شب آهسته آهسته با صدایی از جنس سکوتش، اون سکوت مخصوص شب های این مدلیش، از روی سر دنیا رد می شد. همه چیز قشنگ بود و آروم. خیلی آروم. فقط، …
اینهمه آرامش رو چی اینهمه دردناکش کرده بود! مثل دردی که از اعماق1عضو خسته آماده آروم گرفتن یواش یواش میاد بالا، حسی بی نام و نه چندان بی نشان که نرم نرم خودش رو بالا می کشید از اعماق ناخودآگاهی که نبض تبدارش، شبیه درد آهنگ داغ استخون های شکسته می زد. این شب چه آشنا می زد! چه آرامش آشنایی داشت شب! سکوتش، نسیمش، مهتابش، چه آشنا بود این شب!
من بودم و خاطره. جنگ فایده ای نداشت. دلم طرف مقابل بود و من شروع نکرده باخته بودم. تسلیم شدم.
-سلام جناب خاطره!
من بودم و خاطره ها. من بودم و سکوت آشنای شب های مهتاب. من بودم و خیال تو که به آهستگی جریان هوای اطراف بال فرشته های در حال پرواز، اومد و کنارم نشست.
-سلام. اینجا نشستی واسه چی؟
با صدایی از جنس سکوت گفتم:
-منتظرم.
خیال تو آروم خندید. مثل همیشه. مثل گذشته هایی که دیگه خاطره شدن. چه خاطرات دردناکی!
-هنوز دیوونه ای. منتظر چی؟ انتظار بی فایده ترین کار دنیاست. بهت که گفتم. نگفتم؟
قلبم بلند و شفاف جواب داد:
-گفتی. بهم گفتی و من نتونستم. من هنوز منتظرم. منتظر پایان حادثه ای که تموم شده. مدت هاست تموم شده و رفته. اون رفته و خیلی چیز ها رو با خودش برده و من همچنان منتظرم.
خیال تو دیگه نمی خندید. دستش رو گذاشت روی شونه هام. شونه هایی که خاطرم نبود از کی داشتن آهسته می لرزیدن.
-دیگه منتظر نباش. حادثه مدت هاست که تموم شد. گذشت و رفت. پایانش سفید بود. برای همه.
آه به جای من جواب داد:
-برای همه! اما من هنوز منتظرم. حادثه رفت و آسمونم رو با خودش برد. من در هر سال، هر سکوت، هر شب مهتابی شبیه اون شب و امشب، همچنان اینجا منتظرم. منتظرم که دستی از هر جنسی که باشه، از جنس حادثه، از جنس تقدیر، از جنس اتفاق، از دل تاریک اون پایان که برای همه سفید بود پسش بگیره و برش گردونه. من هنوز منتظرم که اون پایان ناهنگام باطل بشه.
خیال تو آه کشید.
-برای چی؟ مگه نمی دونی این جاده فقط1طرف داره؟ برای چی اینجا تلف میشی، بارون گرفته بود.
-برای اینکه من هنوز باور نکردم. من هنوز حرف دارم واسه گفتن. من هنوز سؤال دارم واسه پرسیدن. من هنوز محبت دارم واسه ابراز کردن. من هنوز دلی دارم که تنگ میشه. دلی که از همون شب مهتابی تا حالا، تمام شب هاش رو در مهمونی یادش به خیر های بارونی سپری کرده. من هنوز عاشق شنیدن اون لالایی های عجیبم. من هنوز درس دارم واسه یاد گرفتن. من هنوز میمیرم واسه اون عطر عزیز که هیچ حضوری برام تداعیش نکرد ولی از خاطر من پاک نشد. من هنوز آتیشم واسه لمس اون دست های آشنای عزیز که شبیهشون هیچ کجای دنیا نیست. من هنوز تشنه ام واسه شنیدن صدایی که آواز هیچ پرنده صبحی شبیهش نیست. من هنوز تمام زندگیم رو میدم که1لحظه استفاده کنم از غفلت های کوچیک و شاید عمدی و لمس کنم اون مو های صاف و بلند رو که شبیه پر های فرشته پخش می شدن روی شونه هات. من هنوز سیر نشدم از شنیدن زنگ اسم خودم با صدای تو. من هنوز پر نشدم از باور نبودنت. من هنوز عاشقم که ببینم محو تماشای ستاره های خوشه پروین، انگار با خودت، یواش ولی واضح بگی از این7تایی ها خوشم میاد. که همراه آهی از سر شاید رضایت از تجسم رویایی ناشناس با خودت بخندی. که دستم رو بگیری ببری بالا و بگی من درست اونجام. اگر می دیدی می دیدیم. من هنوز هوایی ام که یواشکی بخندم به عشقت به بهار. به اینکه بگی هان! بهار رسید! به اینکه هر صبح بگی آآآههه صبح! به اینکه زیر جلدی بخندم به این گفتن هات و به خشم مهربونت از خندیدن هامون. من هنوز لازممه حضورت. من هنوز پر می زنم توی هوات. من هنوز یادم نرفته پایانت. من هنوز نمیگم روحش شاد. من هنوز اینجا روی این خاک می شناسمت، می بینمت، می خوامت. من دلم تنگ میشه برات. من دلم تنگ شده برات. اندازه تمام پرواز هایی که واسه ادامهشون تو با پایان حادثه همراه شدی من برای تو دلتنگم. من هنوز شونه هات رو می خوام که سر بذارم بهش و به خیال خودم یواشکی غصه های از نگاه تو مسخرهم رو ببارم. من هنوز سردمه. من هنوز لازم دارم آهسته روی شونه هات زمزمه کنم حالا چی؟ من هنوز می خوام کوچیک بشم اون قدر کوچیک که گم بشم لای مو هات و خیال کنم که تو نمی بینی باریدن هام رو. من هنوز راه داشتم تا پریدن هام. من هنوز درد دارم از این درد تاریک که ادامه تمام پرواز ها در نبض دلواپسی های تو بود جز ادامه من. حادثه تموم شد. پایانش سفید بود. برای همه. نه برای من. شبی که حادثه تموم شد، شبی که شب تموم شد، من هم تموم شدم. من و حادثه با هم به پایان رسیدیم. کسی ندید چون نباید می دید. فقط روح من اینجا وسط1جسم زخم خورده جا موند. هنوز هم گرفتاره و منتظر.
دست هات از جنس بهشت بودن. نگاه بارونی من پاک می شد از سیلی که انتها نداشت با دست های تو. شب مهتاب آروم ولی پریشون تماشا می کرد این تب سرد رو. تحمل نداشتم سنگینیه این پرسش تلخ1000بار تکرار شده رو. تمام وجودم هوارش می کشید.
-آخه واسه چی؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ چی می شد اگر من این1قدم آخری رو نمی پرداختمش؟ مگه به اندازه کافی التماس نکردم؟ مگه نجنگیدم؟ مگه نپرداختم؟ مگه برنده نشدم؟ مگه پایان حادثه به گفته همه و همه تماشا گر هاش با دست های من سفید نشد؟ پس واسه چی من اینهمه باختم؟ واسه چی تو همراه پایان ها شدی و من اینجا توی این جاده و محو این شب های از جنس خاطره ها جا موندم؟ آخه برای چی برای چی؟
محو بودم بین دست های خیال تو. بارون می بارید و شب داشت رنگ غبار می گرفت. دیر می شد. می دونستم. هر2می دونستیم. پایان حادثه نه! پایان تو باز تکرار می شد. باز تکرار می شد!
-تو رو خدا! تو رو خدا تو رو به خدا نرو! اجازه بده من به جات باشم.
خیال تو پریشونیش رو به بی تابی های من فروخت. خنده هات آروم بودن. پریشونی هات رو شاید نگه داشتی واسه لحظه های آخر. لحظه های آخری که دیگه منِ مزاحم نبودم و می شد که دور از اشک های خودخواهِ من پریشون باشی. دست هات، نفس هات، سکوتت، پریشونی رو به بی تابی های خودخواه من فروخته بودن. چه بد بودم که نمی دیدم. باز هم ندیدم. توانش نبود. باید خاک می شدم. باید تقاضا می کردم. باید می مردم شاید منصرف بشی. نمی شد. نمی شدی.
شب داشت پریشون تر می شد. توفان می رسید. غبار شدت می گرفت.
-تو رو به خدا! تو رو به خدا نرو! بیا منصرف بشو آخه واسه چی؟
توی آغوش خیالت چنان می باریدم که تمام روحم می پاشید انگار.
-آخه من چه جوری منصرفت کنم از این پایانِ سراسر جنون؟
شب ناله می کرد. آروم و شاید از جنس غبار. بین دست های خیال تو تمام تمنا رو می باریدم. شب بود و من بودم و آخرین های خیال تو!
-گاهی بهای1چیز هایی رو باید سنگین تر بپردازیم.
با صدایی از جنس خاطره ضجه کشیدم:
-من نمی خوام بپردازم. به خاطر خدا من نمی خوام که بپردازم.
شب آه کشید. خیال تو به آهستگیِ نوازش هایی که دست های آشنات برای آخرین بار بهم می بخشیدن، توی گوشم زمزمه می کرد:
-داره دیر میشه. زمان نیست!
نفس هام آتیش می گرفتن.
-نه! نه! به خاطر خدا! نه!
فضای تلخ شب پر بود از اون لالایی عجیب که برای بار آخر می خوندی به گوش های بستهم. چه قشنگ بود! چه آروم می گفتی کلماتش رو که برای همیشه ناشناس باقی موندن.
-نشد ترجمهش کنی برام. نپرسیدم. نمی دونستم اینهمه زود دیر میشه.
-ببخش دیگه! نشد! نشد دیگه!بین نوازش دست های خیالت سوختن هام رو زار می زدم و فایده نداشت. این بار ها تکرار شده بود و فایده نداشت. عوض کردنش دست من نبود. همیشه این رو آخر ماجرا می فهمیدم و باز سنگین بود و مثل1زخم زهرآلود، تازه و کاری.
-گریه نکن عزیزِ من! گریه نکن! شب بهت می بازه. من بردت رو دارم می بینم. تو توانت رو لازم داری. برنده که شدی، به جای من هم شاد شو. بجنب! شب همیشه نمی مونه. آخر هیچ شبی1شب دیگه نیست. بعد از هر شبی همیشه صبح میاد. فراموش نکن. خداحافظ پری.
شب داشت ضجه می کشید. توفان بود. غبار بود. شب بود. آتیش می گرفتم. خیال تو وسط غبار گم می شد. شب نعره می زد. قیامت شروع می شد. شب شعله ور شد. من می سوختم. شب آتیش بود. من آتیش بودم. آسمون و زمین و تمام جهان آتیش بود. شب به انفجار می رسید. تو به انتها می رسیدی. من به حادثه می باختمت. شب منفجر شد. زمین و زمان در قیامت انتهای تو محو می شدن. می باریدم. می باریدیم. من. همراه ها. آسمون. شب. مهتاب. می باریدیم. خدا می بارید!
خاک پشت قدم هات از درد از دست دادنت چه بی هوا و بی فایده بلند می شد هوا و توی خودش فرو می ریخت. جهان همه شعله بود و ضجه و فریاد. فریاد! ستاره های غبار گرفته و تاریک، محو در پریشونی این ضیافت درد، برای پذیرا شدن1دسته ستاره جا باز می کردن. و چه سرخ بود اون شب آسمون از حضور1دسته ستاره شعله ور که به آرامش نگاه خدا، از بین جهنم خاکیِ اون کابوس سیاه بیداری رفت بالا و وسط ابدیت ناپیدا شد!
ستاره های خوشه پروین رو هنوز همراه ها از پشت پرده های بارون های بی انتهای نگاه هاشون تماشا می کنن. تار، درخشان و، شکسته.
دستهها