دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مستقیم از ذهن به کیبورد!

سلام شنبه خوبی؟ البته که خوبی. واسه چی باید بد باشی؟
در انتظار نمره آنتیکم هستم. زنگ زدم کلی زور زدم اول کسی جواب نمی داد باید صبر می کردم که البته نکردم و اون قدر زدم تا1کسی جواب داد و گفت نیم ساعت منتظر بمونم بعد وارد بشم. که باز هم البته من منتظر نموندم و پشت سر هم دارم وارد میشم. دست خودم نیست خخخ. منطقیش اینه که الآن بلند شم برم به کارهای دیگه برسم، درس بخونم، ترجمه کنم، لغت بنویسم یا دوش بگیرم. منطق واسه خودش میگه من کجا منطقی بودم که اینجا باشم؟ این وسط با گوشیم هم آزمایش کردم وارد سایت کانون زبان شدم و این واسه چی با لهجه نیمه عربی واسم خوند؟ پرداخت ها از دیروز باز شدن و من تا نمره نیاد چیزی نمی پردازم. ولی این کد، کد امنیتی، این کوفتی رو وبویسوم نمی خونه. دلم هم نمی خواد به کسی بگم واسم انجامش بده. باید چیکار کنم؟ جدی این کوچولو کوچولو ها که واسه حلشون باید دم1بینا رو ببینم اعصابم رو خورد می کنن باید1چیزی باشه که بتونه این رو واسم بخونه. این نیم ساعت واسه چی نمیشه؟ اگر باز هم نمره داخل سایت نباشه باید زنگ بزنم. سخت جواب میدن یا اشغاله یا کسی بر نمی داره. اگر این مدلی بشه بلند میشم حضوری میرم اونجا نق های حضوری می زنم. خخخ این بنده های خدا نباید همچین چیزی رو بخوان. گناه دارن. میگم نیم ساعت نشده که نشده برم1سر بزنم آیا؟ واسه امتحان نشانک گذاری صفحه در گوشیم برم و خخخ با1تیر2تا هدف بزنم هم آزمایش کردم هم رفتم به سایت سر زدم البته هنوز نرفتم الآن میرم.
رفتم نبود نرو نیست. کی حال داره باز زنگ بزنه بوق اشغال گوش کنه! حالا1خورده مونده هنوز.
امروز این استاد آوازه اگر در مورد سبک ها و گوشه ها و دستگاه ها ازم بپرسه اندازه1دونه شن خاطرم نیست. گوشه و سبک و مقام و دستگاه سیری چند من فقط صدام رو لازم دارم که پرورش بگیره و هرچی دلم می خواد رو هواااآااآاااآاااهاهاهاهاهاهاهاهار بزنم. خدایا چه قدر از انتظار بدم میاد! حیف که نمره رو لازمش دارم وگرنه بیخیال انتظار و بیخیال کل موجودیت ماجرا می شدم می رفتم پی کارم. از همون شونه بالا پروندن ها البته در این مورد بدون خمیاااااازه. گوشیم نق می زنه که باتری ضعیف است. ترکید از بس خورد. دم به دقیقه شارژش می کنم باز باتریش ضعیف است. همهش تقصیر این کلیده که واسه باز کردن تلگرام لازمش دارم و باتری گوشیم رو مشت مشت قورت میده. این هم شد کار؟ برم سایت الآن میام.
نیومد. الآن باید بلند شم زنگ بزنم. بذار10دقیقه دیگه می زنم.
فروشگاه اینترنتی قهوه جات پیدا کردم. آخ جون. ببینم احوالات سفارش پستی هاش چه مدلیه مشتری بشم. خاطرم نیست چند وقته1بازار درست درمون نرفتم. حسش نیست. یا سفارش میدم یا پیش از اینکه خیلی لازم بشه اقدام کنم1خدا خیر داده ای واسم می خره میاره پولش رو میدم و خلاص. در همه موارد این داره صدق می کنه و من عجب تنبلی شدم که خیالم نیست.
این لوله کش خیر دیده عاقبت نیومد تکلیفم رو با زوایای اینجا مشخص کنه. من وان می خوام. البته خودم هم این اواخر گیر بودم و یادم رفت نق بزنم بکشونمش اینجا. شاید هم چون هزینه می بره و من1کوچولو بیشتر از1خورده باید مواظب خرج کردن هام باشم. دلم1پول فوق حسابی می خواد که چاه های مادیم رو باهاش پر کنم. پرداخت بدهی ها و1سری خرید ها و1سری تغییرات و، … پول می خوام! این گوشیه دیوونه الآن باتری تموم می کنه باید بزنمش به شارژ.
زدم الآن داره می خوره بعدش پر میشه بعدش2ساعت نشده نق می زنه. برم سایت الآن میام.
رفتم نبود. دیشب تا آخر شب عین اسمش رو نبر هرچی میوه داخل جامیوه ای روی این میزه بود رو خوردم الآن حس می کنم از بالای سرم شاخ و برگ در اومده. از نیم ساعت گذشت باید برم زنگ بزنم. آخ خدا بوق اشغالش رو بگو. وایستا1خورده دیگه طولش بدم1دفعه دیگه برم ببینم بلکه اومده باشه. جدی این قدر به گرفتن نمره فکر کردم که یادم رفت تصور کنم اگر این ترم بی افتم چی میشه. اصلا خوشم نمیاد. شاگرد اول کلاس نبودم ولی به نظرم اندازه1قبولی لب مرزی بلد بودم دیگه. دیگه صبر کردنم نمیاد1دفعه دیگه برم سایت اگر نبود میرم واسه زنگ.
زنگ زدم. این بنده های خدا دنبال نخودسیا می چرخن. استاد رفته تعطیلات و این ها دنبال خخخ. حس توضیح نیست فقط اینکه بلد نشدم توجیهشون کنم باید وایستم بچرخن و نیابن و دوباره زنگ بزنم بلکه خدا کنه و1کسی که در جریان جای بسته نخود ها هست سر برسه و حلش کنه. این وسط من واسه خودم ول معطلم. این گوشی چیمیگه هی واتساپ خارج شد واتساپ وارد شد. این واتساپ رو واسه داستان محله دوباره نصبش کردم ولی جز واسه داستان محله واردش نمیشم. به محض اینکه داستان محله تموم بشه هم پاکش می کنم بره. تلگرام رو عشقه حتی با کلیدش خخخ. یعنی باز برم داخل سایت؟ فایده نداره باید منتظر بشم ولی حالا1دفعه دیگه برم ببینم بلکه حل شده باشه. الآن میام.
نبود. خداییش من واسه چی اینجا ولو موندم؟ مگه این مدلی نمره میاد؟ کار دارم برم انجامشون بدم واسه چی نمیرم؟ تلفن. کیه؟
این هم از تلفن. پشت خطیم تازه فهمید درگیر نمره هستم و حرصی شد که واسه چی نگفتم. البته نه اینکه بخواد یا بشه کاریش کنه فقط اینکه پیش از این تا خرمگس دم گوشم سرفه می کرد می رفتم بهش نق می زدم و این دفعه نزدم بهش حس منفی داد. راستی واسه چی؟ نق نشنیدن مگه بده؟ این رو بهش گفتم بیشتر حرصی شد. بعدش دید سر نمره حس نق شنیدن ندارم فقط خودم باید نق بزنم بیخیال شد گفت بعدا به حسابم می رسه. من هم بیخیال گفتم غلط می کنه. اون هم خندید. و من نق زدم که آهش گرفتدم. اون بیشتر خندید و گفت من عاقل بشو نیستم. خوب راست گفت. نیستم. واسه چی باید بخوام که عاقل بشم؟ این خیلی مسخره هست. تصورش رو کن1دنیا پر از عاقل. اه چه بی مزه! خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد!
از این داستان نمره بدم میاد. تقصیر من نبود که مدلم متفاوت شده و امتحانم داستان داشت. امتحان های من همیشه داستان داشتن به استادم هم گفتم واسه چی قبول نکرد الآن همه چیز تموم شده بود دیگه! اه! میگم زوده الآن باز برم سراغ سایت؟ به نظرم زود باشه. اه باز تلفن.
هی من1گوشی نو می خوام. تلفنه هم همون اولیه بود می خواست بهم خاطر جمعی بده که هرچی بشه خیلی مهم نیست و نباید خیالم باشه. شکلک1خورده عذاب وجدان یواشکی. هنوز3روز نشده که این طفلک رو وحشتناک اذیتش کردم اگر خودم جاش بودم دسته کم تا2هفته دیگه هرچی سر طرف مقابلم می اومد آشکارا دلم خنک می شد. به خودش نگفتم. متأسفانه میاد اینجا رو می خونه. این چه مرض مزخرفیه من گرفتم؟ واسه چی هرچی دستم نه سرم می رسه رو می نویسم اینجا؟ بیخیال دلم می خواد. گفت باز زنگ می زنه بهم. الآن گیر1خخخ داستان مسخره بود و من واقعا نباید بهش می خندیدم. پشت خط نخندیدم ولی خخخ به جان خودم خخخ وایی خداجونم خخخ!
اینترنت ضعیف تر شده یا من نمی تونم برم داخل این سایته؟ باید هل بدمش با جاز کی اسکیپ. هل دادم نرفت گیر کرده نمیره. کلا دیگه نمیره داخل استان من. حالا چی؟ حالا هیچ چی.
آخ پام جدی واسه چی اینهمه درد می کنه؟ خاطرم نیست کجا چیکارش کردم. جفتشون درد می کردن یکیش بهتره اون یکیش ولی هنوز درد می کنه. ولی واسه چی؟ کاریش نکردم پس چشه؟ تلگرام. از همون گروه5تاییه که اون دفعه حرفش رو زدم. گوشیم رو میز داره شارژ میشه دستم نمی رسه بهش. شکلک تنبلی. شاید کمکی نکنه ولی دلم می خواد یعنی دلم نمی خواد حس می کنم خاطرم جمع تره اگر بلند شم برم کانون. تا11وایستم بعدش هم آخه حضوری؟ واقعا فایده داره؟ استاد خدا بگم خیرت بده! حالا واقعا رفته مسافرت و گوشیش خاموشه؟ من که باورم نمیشه. خوب به من شماره ندن خودشون زنگ بزنن. کاش بزنن! اه تلفن. به نظرم دیگه نشه بمونم. من رفتم. ویرایش و ثبتش باشه واسه بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اسمش باشه چی؟

صبح5شنبه. نمی فهمم واسه چی از کلاس که میام1جور حس مشابه حس تولدی دیگر و بعد از امتحان و از این چیزها زیر پوستم گزگز می کنه. البته خفیفه خیلی خفیف تر از بعد از امتحان ولی هست. خوشم میاد ازش. خلاصه اینکه از کلاس اومدم.
همچنان اسکنر می خوام.
دلم می خواد چند لحظه ولو بشم از طرفی نمی تونم واسه خوندن ادامه داستانه منتظر بمونم. خوابم میاد. امروز صبح زود ساعت حدودهای4صبح نمی دونم واسه چی بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. چشم هام می سوختن و مجبور بودم به هم فشارشون بدم از خستگی ولی خوابم نمی برد. نمی فهمم واسه چی. از حرص دلم می خواست خودم رو گاز بگیرم آخه روزهای کاری میمیرم واسه1دقیقه اضافی و حالا باید4صبح بیدار بشم آیا؟ بی فایده بود. به هر حال خوابم نبرد. ساکت موندم که مادر بیدار نشه. این روزها بیشتر باهامه و باهاشم. به نظرم لازمه. ای کاش صاحب خونه بالای سر من بفروشه تا مادرم بخره و بیاد این بالا. این مدلی خاطرم جمع تره. خیلی نگرانشم خیلی زیاد. اگر نزدیکم باشه دستم بیشتر و بهتر بهش می رسه و ضمن اینکه جفتمون حصارهای خودمون رو داریم در دسترس همدیگه هستیم. ای کاش بشه. باز هم هرچی خدا بخواد به عقل ناقص من میاد که این مدلی خوبه شاید واقعا خوب نباشه پس هرچی خودش می دونه و خودش می خواد.
می خندی ولی بیخیال بذار بگم1جوری هستم. دلم می خواد حرف بزنم. با آدمیزاد نه در و دیوار و سیستم. دلم صحبت می خواد امروز. ولی نه هر مدل صحبتی. دلم صحبت حسابی می خواد. نه از اون حرف های فوق حساب که به کله جنون آلود من نمی رسه. و نه اون قدر بی حساب که، … حالا یعنی بعضی ها که کم هم نیستن دور و اطرافم توی دهن هاشون می چرخونن و مشت مشت می ریزن بیرون و کیف هم بهشون میده. مدیونی اگر خیال کنی دسته خاصی در نظرم بوده. خوب راست میگم دیگه. تازه کلی هم ژست دارن که من اشتباه می کنم پا به پاشون نمیشم. آخه بنده خدا یعنی حتما باید واقعیت نظراتم رو بهت بگم تا بس کنی؟ ول کن دیگه! بیخیال.
خلاصه دلم صحبت از مدل متوسط و2طرفه می خواد. دلم می خواد حرف بزنیم. چرت نگیم حرف واقعی بزنیم. اصلا بازی کنیم. در مورد چیزهایی بگیم و بشنویم که جالب باشن. واسه هر2طرف جالب باشن. نه اون قدر غیر جدی که آخرش حس کنم1بسته هیچ چی رو حمل کردم و بی خودی خسته شدم، نه اون قدر جدی که حس کنم با1عاقل دارم حرف می زنم و حالم به هم بخوره. دلم صحبت هایی در سطح شوخی های معمول و غیبت فلان خانم شوهر دار از جاری هاش و حس و حال دوران بارداری و چه قدر هوای زندگی خاکیه و اگر بدونی دیروز چی شد و گوش کن برات تعریف کنم تا بفهمی چه شوهر مزخرفی دارم و فلانی گفت بالای چشمت ابرو بوده حالا نیست پس آدم آشغالیه و ای وایی چه خوب گفتی من هم همین طور و از این گوهر فشانی ها نمی خواد. اصلا دلم نمی خواد. دلم صحبت می خواد. دلم حرف می خواد. حرف! دلم صحبتی در حد بازی هایی که میشه کنیم، در حد کتاب هایی که میشه بخونیم، در حد تمرین و ترجمه و تایپ و پیدا کردن کارهای این مدلی و بحث و تبادل نظر همراه نتیجه گیری های عملی و دلچسب که فقط حرف نباشن و انجامش بدیم و توضیح نکات جالب و انجام موارد جالب این مدلی و، … دلم صحبت می خواد. حس ندارم بگردم ببینم اطرافم کسی هست بشه باهاش این مدلی صحبت کرد یا نه. الآن در1نگاه اجمالی حس می کنم کسی نیست و هیچ خوشم نمیاد. شکلک مود نق. ول کن برم1سرکی در این سوی پرده و آن سوی پرده محله بزنم ببینم کسی در انتظار نباشه الآن میام.
امنه. داشتم نق می زدم. تموم شده بود یا هنوز باید ادامهش رو بزنم؟ نه مثل اینکه تموم شد باید برم پاراگراف بعدی و موضع نق بعدی.
دیروز کابینت کار اومده بود واسه عوض کردن مدل آشپزخونه. کابین ها رو و کلا طرح آشپزخونه رو باید عوض کنم اگر بخوام دستش بزنم. مادرم به شدت موافقه و خودم1خورده مرددم. اولا هزینهش زیاد میشه و من الآن دستم باز نیست، دوما این طور که من پای بحث نشستم و شنیدم تغییرات فراتر از حد انتظاره و کلا فضای این طرف خونه1چیز دیگه میشه و واقعیتش مطمئن نیستم از اینی که هست بهتر بشه و دلواپسم نکنه بعد از اینکه همه چیز تموم شد و هزینه ها صرف شد و خاک بازی ها و گرفتاری ها رفع شدن و نوبت تماشا رسید، ته دل خودم و باقی تماشاچی ها1ای کاش یادش به خیر طرح قدیمی باقی بمونه. البته احتمالش ضعیفه ولی، … وایی خدا بیشتر این تردیدم به خاطر طی کردن سیر این کاره. باید کابینت ها از جاشون در بیان، باید آشپزخونه کلا خالی بشه، باید کابینت های جدید اینجا درست و فیکس بشن، باید اوپن آشپزخونه برداشته بشه که نتیجهش کلی خاک بازی و آجر بازیه، وایی خدا واااآاااآاااییی خدا خاک و آجر و خاکه چوب و آشغال های حاصل از تغییر و تعمیرات داخلی اون هم درست وسط حال خونه من! وسط4دیواریه من! وسط خونه من وسط خونه من ای خداااآاااآاااآاااآااا وسط خونه من! الآن جیغ می کشم. من بحث1اسباب کشیه تمیز و معمولی که میاد وسط تب می کنم از بس بدم میاد از به هم ریختگی و پریشونی و در اومدن همه چیزهای آشنا از جاهای آشنای خودشون و تغییر آدرس های آشنای چیزها و و و ولش کن الآن حوصله1عالمه و نوشتن ندارم و خلاصه کلا بدم میاد از این مدل داستان ها و حالا1دفعه درست از وسط خونه ای که داخلش واسه خودم ولم1دفعه از این ویرانی ها در بیاد! خیلی جیغ کشیدنم میاد. میاد به خدا میاد بدجوری میاد وااایییییی جیغ کشیدنم میاد این مدت کجا قایم بشم این قیامت رو اینجا نبینمش جایی هم نمیشه برم من جز اینجا که هستم جایی راحت نیستم اذیت میشم نمیرم هیچ کجا نمیرم خداجونم ووووییییی وویی از تصورش حالم چپه میشه نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم خداجون نمی خوام بهش فکر کنم!
شکلک نفس عمیق. شکلک1لحظه توقف. شکلک1نفس عمیق دیگه. شکلک1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1آخ این چی بود دیگه؟ خوب دردم اومد مگه بیماری؟ ای بابا! بیخیال بریم ادامهش.
مادرم معتقده این کار باید بشه. میگه آشپزخونه اینجا خیلی کوچیکه و چه معنی داره وسایل آشپزخونه رو از داخل کمد کنار حموم در بیاری ازشون استفاده کنی دوباره بذاری داخل کمد کنار حموم؟ و چه معنی داره وسایلی که میشه دم دست باشن تا ازشون استفاده بشه داخل کابینت های طبقه بالا در چنان ارتفاعی باشن که هر دفعه واسه برداشتنشون مجبور باشی صندلی بذاری روی سرامیک و با کلی مواظبت که صندلی روی سرامیک لیز نخوره از اون بالا بی افتی گردنت بشکنه وسیله رو برداری استفاده کنی و دوباره با همون کیفیت ترسناک بذاریش سر جاش و بعد از2دفعه تکرار این کار کلا از خیر استفاده از وسیله مربوطه بگذری و در عین حال که همه چیز واسه راحتیت داخل خونهت داری خودت مجبور به تحمل سختی بشی و وسیله مورد بحث بدون استفاده بمونه؟ خلاصه مادرم به1عالمه دلیل که چندتاش رو نوشتم معتقده که این کار باید بشه. به نظرم درست میگه اما آخه اینهمه ویرانی و خاک و خاکه چوب و سنگ و آجر و واااآاااآاااییی باز دوباره حالم بد شد من رفتم دوباره مراحل اون شکلک های بالا رو اجرا کنم الآن میام.
اومدم. ولی خودمونیم اگر پیشبینی های مادرم درست در بیاد و این طرحه جواب بده باید جالب باشه. فضای آشپزخونه به نظرم کوچیک تر بشه ولی همه چیز میره سر جای خودش و خخخ اتاقم و آشپزخونه کلا1شکل دیگه میشن و به نظرم میاد اون مدلی انگار رفتم داخل1خونه دیگه. بدجوری همه چیز عوض میشه و تصورش بهم1حس عجیب غریبی میده. ولی ویرانی ها، … خدایا این وحشتناکه. چند سال پیش که خیلی هم ازش نگذشته، داشتن دیوارهای اینجا رو درستش می کردن. از این چیزهای شبیه تگری بهش می زدن که الآن دوباره برای بی نهایتمین دفعه اسمش یادم رفت. خلاصه طرف گفت باید4پایه و ملزومات کار وسط اتاق باشه، وسایل اتاق باید جمع بشن، و از همه بدتر پنجره ها و در بالکن باید خاطرم نیست چند شبانه روز کاملا باز باشه تا دیوارها خشک بشن و بوها و گازها و نمی دونم چیچی ها برن بیرون. مادر و برادرم هرچی گفتن و گفتن حاضر به ترک سنگرم نشدم. همینجا با همین کیفیت ویران موندم. شب ها از سرما لای پتو کوچولو می شدم ولی حاضر نشدم2روز از این4دیواری برم جای دیگه تا دردسر تموم بشه و برگردم. برادرم خیلی اصرار داشت ولی مادرم زمانی که حس کرد واقعا از ترک اینجا بیشتر از شرایط موجود اذیت میشم، با وجود اینکه حسابی اصرار دلش می خواست ولی دیگه نگفت و برادرم رو هم توجیه کرد که دیگه بهم اصرار نکنه. بنده خدا مادرم خخخ. بین دلش و لجبازی من و عقل و منطق خودش مونده بود. از طرفی دلش نمی اومد وسط اون قیامت جام بذاره و بره به محیط امن و آباد خودش، از طرفی هم می دید که من اگر همراهش برم راحت نیستم. من ترجیح می دادم اینجا باشم حتی در اون شرایط افتضاح. مادرم فهمید و گذاشت به عهده خودم. فقط گفت هر زمان حس کردی داری اذیت میشی دیگه اینجا نمون. بلند شو بیا. گفتم باشه و نرفتم. اون اندازه اذیت نمی شدم که از پناه گاه دوست داشتنیم بزنم بیرون. اینجا رو بیشتر از اینکه1خونه حسابش کنم دوست دارم. خدایا به هر کسی پناه گاه این مدلی نداره1دونه بده و از من هم تا زمانی که زنده هستم نگیرش. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
و من الآن دارم به این فکر می کنم که ویرانی این دفعه خیلی بیشتر از داستان اون دیوارهاست و نمی دونم باید چیکار کنم. به تعطیلات هم نمی خوره امکان داره همین روزها کار شروع بشه. کابینت کار دیروز اندازه ها رو گرفت و رفت تا طرح رو بریزه و نشونمون بده. من مادرم رو امین کردم که خودت ببین و بپسند و در مورد تغییرات لازم با اون بنده خدا طرف بشو من که طرح نمی شناسم با خودت. ولی آشفتگی های کار، … خدایا ترجیح میدم همینجا بمونم در هر شرایطی ترجیح میدم اینجا بمونم کاش خیلی طول نکشه و کاش خیلی افتضاح نباشه! می دونم که هست. از توصیفاتی که شد معلومه. اما من می خوام بمونم. در هر حال می خوام اینجا بمونم و الآن که بهش فکر می کنم بدم نمیاد زودتر ماجرا بیاد و بره تا ببینم بعد از پایان داستان خونه چه شکلی میشه. کاش با حال بشه خخخ!
من وان می خوام. داخل حموم فسقلی اینجا این مدلی وان جا نمیشه. اما من وان می خوام. همیشه می خواستم اما الآن بیشتر می خوام. خیلی زیاد. نق زدم1لوله کش بیاد ببینه می تونم با1سری جا به جایی ها انجامش بدم یا، … دیگه یا نداره من وان می خوام باید بتونم. منتظر لوله کشی هستم که به خودش و کارش مطمئنم و فعلا گرفتاره. گفتم منتظرش میشم کارش تموم بشه و داخل اون هفته بیاد و جز خودش کار لوله کش دیگه رو نمی خوام. اون بنده خدا هم حسابی اعلام شرمندگی کرد و گفت حتما میاد و هر کاری بتونه می کنه. کاش بتونه حلش کنه! من وان می خوام. درست درمونش رو هم می خوام. خوب، خونه و وان و اسکنر و دیگه چی؟ فعلا هیچ چی دیگه خسته شدم برم2دقیقه ولو بشم1کتاب تکراری بخونم بعدش بلند شم باقیه داستانم رو ترجمه کنم ببینم آخرش چی شد. راستی، حالا کمتر دلم حرف زدن می خواد. می خواد ولی خیلی کمتر. اینهمه چیز اینجا گفتم کلی نق زدم الآن حالم بهتره. خسته هم شدم دیگه بسه ننویسم تا دفعه بعد. درضمن، خیلی زمانه نگفتم. زندگی قشنگه. زندگی با ارزشه. زندگی عشقه.
شاد باشید!