دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مستقیم از ذهن به کیبورد!

سلام شنبه خوبی؟ البته که خوبی. واسه چی باید بد باشی؟
در انتظار نمره آنتیکم هستم. زنگ زدم کلی زور زدم اول کسی جواب نمی داد باید صبر می کردم که البته نکردم و اون قدر زدم تا1کسی جواب داد و گفت نیم ساعت منتظر بمونم بعد وارد بشم. که باز هم البته من منتظر نموندم و پشت سر هم دارم وارد میشم. دست خودم نیست خخخ. منطقیش اینه که الآن بلند شم برم به کارهای دیگه برسم، درس بخونم، ترجمه کنم، لغت بنویسم یا دوش بگیرم. منطق واسه خودش میگه من کجا منطقی بودم که اینجا باشم؟ این وسط با گوشیم هم آزمایش کردم وارد سایت کانون زبان شدم و این واسه چی با لهجه نیمه عربی واسم خوند؟ پرداخت ها از دیروز باز شدن و من تا نمره نیاد چیزی نمی پردازم. ولی این کد، کد امنیتی، این کوفتی رو وبویسوم نمی خونه. دلم هم نمی خواد به کسی بگم واسم انجامش بده. باید چیکار کنم؟ جدی این کوچولو کوچولو ها که واسه حلشون باید دم1بینا رو ببینم اعصابم رو خورد می کنن باید1چیزی باشه که بتونه این رو واسم بخونه. این نیم ساعت واسه چی نمیشه؟ اگر باز هم نمره داخل سایت نباشه باید زنگ بزنم. سخت جواب میدن یا اشغاله یا کسی بر نمی داره. اگر این مدلی بشه بلند میشم حضوری میرم اونجا نق های حضوری می زنم. خخخ این بنده های خدا نباید همچین چیزی رو بخوان. گناه دارن. میگم نیم ساعت نشده که نشده برم1سر بزنم آیا؟ واسه امتحان نشانک گذاری صفحه در گوشیم برم و خخخ با1تیر2تا هدف بزنم هم آزمایش کردم هم رفتم به سایت سر زدم البته هنوز نرفتم الآن میرم.
رفتم نبود نرو نیست. کی حال داره باز زنگ بزنه بوق اشغال گوش کنه! حالا1خورده مونده هنوز.
امروز این استاد آوازه اگر در مورد سبک ها و گوشه ها و دستگاه ها ازم بپرسه اندازه1دونه شن خاطرم نیست. گوشه و سبک و مقام و دستگاه سیری چند من فقط صدام رو لازم دارم که پرورش بگیره و هرچی دلم می خواد رو هواااآااآاااآاااهاهاهاهاهاهاهاهار بزنم. خدایا چه قدر از انتظار بدم میاد! حیف که نمره رو لازمش دارم وگرنه بیخیال انتظار و بیخیال کل موجودیت ماجرا می شدم می رفتم پی کارم. از همون شونه بالا پروندن ها البته در این مورد بدون خمیاااااازه. گوشیم نق می زنه که باتری ضعیف است. ترکید از بس خورد. دم به دقیقه شارژش می کنم باز باتریش ضعیف است. همهش تقصیر این کلیده که واسه باز کردن تلگرام لازمش دارم و باتری گوشیم رو مشت مشت قورت میده. این هم شد کار؟ برم سایت الآن میام.
نیومد. الآن باید بلند شم زنگ بزنم. بذار10دقیقه دیگه می زنم.
فروشگاه اینترنتی قهوه جات پیدا کردم. آخ جون. ببینم احوالات سفارش پستی هاش چه مدلیه مشتری بشم. خاطرم نیست چند وقته1بازار درست درمون نرفتم. حسش نیست. یا سفارش میدم یا پیش از اینکه خیلی لازم بشه اقدام کنم1خدا خیر داده ای واسم می خره میاره پولش رو میدم و خلاص. در همه موارد این داره صدق می کنه و من عجب تنبلی شدم که خیالم نیست.
این لوله کش خیر دیده عاقبت نیومد تکلیفم رو با زوایای اینجا مشخص کنه. من وان می خوام. البته خودم هم این اواخر گیر بودم و یادم رفت نق بزنم بکشونمش اینجا. شاید هم چون هزینه می بره و من1کوچولو بیشتر از1خورده باید مواظب خرج کردن هام باشم. دلم1پول فوق حسابی می خواد که چاه های مادیم رو باهاش پر کنم. پرداخت بدهی ها و1سری خرید ها و1سری تغییرات و، … پول می خوام! این گوشیه دیوونه الآن باتری تموم می کنه باید بزنمش به شارژ.
زدم الآن داره می خوره بعدش پر میشه بعدش2ساعت نشده نق می زنه. برم سایت الآن میام.
رفتم نبود. دیشب تا آخر شب عین اسمش رو نبر هرچی میوه داخل جامیوه ای روی این میزه بود رو خوردم الآن حس می کنم از بالای سرم شاخ و برگ در اومده. از نیم ساعت گذشت باید برم زنگ بزنم. آخ خدا بوق اشغالش رو بگو. وایستا1خورده دیگه طولش بدم1دفعه دیگه برم ببینم بلکه اومده باشه. جدی این قدر به گرفتن نمره فکر کردم که یادم رفت تصور کنم اگر این ترم بی افتم چی میشه. اصلا خوشم نمیاد. شاگرد اول کلاس نبودم ولی به نظرم اندازه1قبولی لب مرزی بلد بودم دیگه. دیگه صبر کردنم نمیاد1دفعه دیگه برم سایت اگر نبود میرم واسه زنگ.
زنگ زدم. این بنده های خدا دنبال نخودسیا می چرخن. استاد رفته تعطیلات و این ها دنبال خخخ. حس توضیح نیست فقط اینکه بلد نشدم توجیهشون کنم باید وایستم بچرخن و نیابن و دوباره زنگ بزنم بلکه خدا کنه و1کسی که در جریان جای بسته نخود ها هست سر برسه و حلش کنه. این وسط من واسه خودم ول معطلم. این گوشی چیمیگه هی واتساپ خارج شد واتساپ وارد شد. این واتساپ رو واسه داستان محله دوباره نصبش کردم ولی جز واسه داستان محله واردش نمیشم. به محض اینکه داستان محله تموم بشه هم پاکش می کنم بره. تلگرام رو عشقه حتی با کلیدش خخخ. یعنی باز برم داخل سایت؟ فایده نداره باید منتظر بشم ولی حالا1دفعه دیگه برم ببینم بلکه حل شده باشه. الآن میام.
نبود. خداییش من واسه چی اینجا ولو موندم؟ مگه این مدلی نمره میاد؟ کار دارم برم انجامشون بدم واسه چی نمیرم؟ تلفن. کیه؟
این هم از تلفن. پشت خطیم تازه فهمید درگیر نمره هستم و حرصی شد که واسه چی نگفتم. البته نه اینکه بخواد یا بشه کاریش کنه فقط اینکه پیش از این تا خرمگس دم گوشم سرفه می کرد می رفتم بهش نق می زدم و این دفعه نزدم بهش حس منفی داد. راستی واسه چی؟ نق نشنیدن مگه بده؟ این رو بهش گفتم بیشتر حرصی شد. بعدش دید سر نمره حس نق شنیدن ندارم فقط خودم باید نق بزنم بیخیال شد گفت بعدا به حسابم می رسه. من هم بیخیال گفتم غلط می کنه. اون هم خندید. و من نق زدم که آهش گرفتدم. اون بیشتر خندید و گفت من عاقل بشو نیستم. خوب راست گفت. نیستم. واسه چی باید بخوام که عاقل بشم؟ این خیلی مسخره هست. تصورش رو کن1دنیا پر از عاقل. اه چه بی مزه! خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد!
از این داستان نمره بدم میاد. تقصیر من نبود که مدلم متفاوت شده و امتحانم داستان داشت. امتحان های من همیشه داستان داشتن به استادم هم گفتم واسه چی قبول نکرد الآن همه چیز تموم شده بود دیگه! اه! میگم زوده الآن باز برم سراغ سایت؟ به نظرم زود باشه. اه باز تلفن.
هی من1گوشی نو می خوام. تلفنه هم همون اولیه بود می خواست بهم خاطر جمعی بده که هرچی بشه خیلی مهم نیست و نباید خیالم باشه. شکلک1خورده عذاب وجدان یواشکی. هنوز3روز نشده که این طفلک رو وحشتناک اذیتش کردم اگر خودم جاش بودم دسته کم تا2هفته دیگه هرچی سر طرف مقابلم می اومد آشکارا دلم خنک می شد. به خودش نگفتم. متأسفانه میاد اینجا رو می خونه. این چه مرض مزخرفیه من گرفتم؟ واسه چی هرچی دستم نه سرم می رسه رو می نویسم اینجا؟ بیخیال دلم می خواد. گفت باز زنگ می زنه بهم. الآن گیر1خخخ داستان مسخره بود و من واقعا نباید بهش می خندیدم. پشت خط نخندیدم ولی خخخ به جان خودم خخخ وایی خداجونم خخخ!
اینترنت ضعیف تر شده یا من نمی تونم برم داخل این سایته؟ باید هل بدمش با جاز کی اسکیپ. هل دادم نرفت گیر کرده نمیره. کلا دیگه نمیره داخل استان من. حالا چی؟ حالا هیچ چی.
آخ پام جدی واسه چی اینهمه درد می کنه؟ خاطرم نیست کجا چیکارش کردم. جفتشون درد می کردن یکیش بهتره اون یکیش ولی هنوز درد می کنه. ولی واسه چی؟ کاریش نکردم پس چشه؟ تلگرام. از همون گروه5تاییه که اون دفعه حرفش رو زدم. گوشیم رو میز داره شارژ میشه دستم نمی رسه بهش. شکلک تنبلی. شاید کمکی نکنه ولی دلم می خواد یعنی دلم نمی خواد حس می کنم خاطرم جمع تره اگر بلند شم برم کانون. تا11وایستم بعدش هم آخه حضوری؟ واقعا فایده داره؟ استاد خدا بگم خیرت بده! حالا واقعا رفته مسافرت و گوشیش خاموشه؟ من که باورم نمیشه. خوب به من شماره ندن خودشون زنگ بزنن. کاش بزنن! اه تلفن. به نظرم دیگه نشه بمونم. من رفتم. ویرایش و ثبتش باشه واسه بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این دیگه فوق سوتی بود. موافقی؟

صبح3شنبه.
ساعت6و2دقیقه. باید بلند شم. دیرم میشه. دیشب چنان وحشتناک خسته بودم که حدودهای نمی دونم8بودیا9ولو شدم و خوابم برد. به نظرم8بود انگار. بعدش11بیدار شدم و دوباره خوابم برد. بعدش2بعدش4بعدش5و تا الآن که بیدار شدم و دیگه باید بلند شم. به نظرم امروز روز شلوغ اما خوبی باشه. امیدوارم.
طرح انتقال مدیریت محله هنوز اجرایی نشده. آخ جون. ترجیح میدم مدیر یادش بره و این پیش نیاد. بدم نمیاد خودش بمونه. دیگه اندازه دفعه های پیش اصرار نکردم یعنی خوب1خورده کردم ولی خخخ خوب چیه مگه حیفه آخه خخخ اصلا خوب کردم اگر نمی گفتم دلم می ترکید چند دفعه ای نق زدم حالا که این مدلی شد باز می زنم. نه دیگه نمی زنم این عادلانه نیست که از1کسی انتظار داشته باشیم خودش رو برای همیشه درگیر چیزی کنه. حتی اگر اون چیز خیلی ارزش داشته باشه. من واقعا دلم می خواد منصرف بشه ولی اگر هم نشد براش آرزوی موفقیت می کنم. دلم گرفت از تصور آخرش. بیخیال سر صبحی.
چند وقت پیش که خیلی ازش نگذشته1اتفاقی افتاد که من تازه در این مرحله از عمرم معنی پیشآمدهای اتفاقی و حیرت حاصله رو فهمیدم. تا اون زمان هرچی غیره منتظره دیده بودم تمامش باطل شد از بس این یکی عجیب بود. به جان خودم از بس حیرت کرده بودم به وحشت می زد شبیه مزه تند فلفل که گاهی از بس تنده تلخ احساسش می کنی. این حیرته هم از بس اون لحظه زیاد بود انگار ترس شده بود. چسبیدم به دیوار و وا رفتم. بعدش موندم چیکار کنم. کاری نمی شد کنم1دفعه پیش اومد تقصیر من هم نبود خداییش تقصیر من نبود خودش شد و گذشت و خخخ. وایی خدا اصلا قشنگ نبود از شدت نمی دونم چه حسی اشتباهی به جای در بالکن در خروجی رو باز کردم نزدیک بود با لباس خونه بدون کلید بزنم بیرون! شکر خدا پیش از اینکه در پشت سرم بسته بشه و به شدت بی حجاب اون بیرون جام بذاره حواسم جمع شد که این در چوبیه در بالکن آهنیه و اینجا که اومدم کریدر طبقه خودمونه نه بالکن و وایی لباسم به شدت خونگیه و فقط همین به نظرم رسید که باید سریع خیلی سریع برگردم داخل پیش از اینکه در بسته بشه. پریدم داخل. شکر خدا کسی بیرون نبود و ندیدنم. اما، … چند لحظه بعدش کسی وسط خندیدن هاش بهم گفت هیچ اتفاقی بی دلیل نیست. یا1چیزی شبیه این. کلمه هاش رو درست و دقیق خاطرم نیست ولی محتوا دقیقا همین بود. چه انتظاری داری من اون لحظه جای شصت پا و چشمم رو نمی شناختم میگی دقیقا کلمه باید خاطرم باشه؟ برو بابا!
خلاصه اون بنده خدا این رو گفت و کلی هم به نظرم به احوالات مضحکم خندید و رفت. ولی دلیل؟ من خودم به این چیزها یواشکی معتقدم. همیشه هم اینجا گفتم. نشونه ها و دلیل ها و اینکه گاهی باید جدیشون گرفت. ولی به نظرم این شامل هر موردی که1دفعه روی سرت نازل بشه نیست. مواردی شبیه این اصلا خخخ! با تمام این ها دلیل، … این اتفاق دلیلش چی می شد باشه؟ یعنی خدا از اون بالا حوصلهش سر رفته بود خواست1خورده شوخی کنه بخنده؟ من سکته می کردم این چه کاریه؟ من فقط همین دلیل رو واسش می تونم پیدا کنم. که خدا یا تقدیر یا جفتشون شوخیشون گرفت و من هم که در دسترس. گفتن1حالی ببریم و1خورده از جا بپرونیمش بخندیم. خداجونم قربونت برم دفعه دیگه نوبت رو بده به بغلی داشتی منو می کشتی!
این روزها گاهی زیاد ملتهبم. نمیگم ولی این التهابه هست. گاهی شدید میشه گاهی خفیف تر ولی هست. گاهی دلم می خواد برسم به انتهاش و خاطرم جمع بشه گاهی هم دلم پایانش رو نمی خواد و ترجیح میدم همین مدلی ول معطل پایان باشم و باشیم و پایانه نرسه. فقط نرسه. این لحظه، … نمی دونم.
دیروز1سوتیه خیلی خیلی مسخره دادم. خدا رو شکر فهمیدم وگرنه خیلی بد می شد خخخ. کلاس بعد از ظهرم داشت دیر می شد. زنگ زدم آژانس و پریدم سوار شدم و بپیش. کرایه که می دادم1نیم ثانیه به سرم زد این پوله1خورده چیزه. واقعا هیچ توصیفی واسش پیدا نمی کنم خیلی سریع از سرم گذشت و پوله رو دادم و یادم رفت. شاید یکی از اون لحظه های التهابم بود شاید هم فقط خسته بودم و شاید هم، … بیخیال شد دیگه. سریع رفتم سر کلاس و به موقع رسیدم. من همیشه اگر دیر نرسم دقیقه90میشم. این هم بیخیال. کلاسه تموم شد، مادرم خونه منتظر بود، کلید داشت یا نداشت؟ اه باید سریع تر برسم خونه. آژانسی از همون آژانس ظهری بیا که خوب اومدی. دوباره سوار و خونه و پیاده. داخل خونه که رسیدم خستگی در کردن و گوش کردن به اعتراض های مادری از1عالمه چیز که حرصیش کرده بود و و و و و باز و و بیخیال شانس آوردی که دیرم میشه وگرنه، …
مادرم1سری چیز واسم خریده بود که ازش تشکر کردم و گفتم خاطرم باشه بلند شدم پولت رو بدم. یادم رفت و عصر شد. داشت شب می شد. مادرم می خواست بره. حس نداشتم بلند شم. یادم اومد که پولش رو ندادم. اه واسه چی یادم اومدی در که نمی رفتم می دادم الآن حالش رو ندارم بلند شم برم سراغ کیفه! بیخیال تا ابد که نمیشه ولو باشم پوله رو هم باید بدم حساب هام قاطی میشه. بدجوری خسته بودم دیشب. انگار جای خون خواب آور داخل رگ هام می چرخید. به زور بلند شدم رفتم سر کیفم که پول مادر رو بدم. می خواست بره. و1دفعه، … اوه! این اینجا چیکار می کنه؟ مطمئن نبودم پس رفتم سراغ بینایی مادر. اسکناس رو نشونش دادم. گفت5000تومن. یخ زدم. خدایا من این رو کنار گذاشته بودم که داخل تاکسی نگردم دنبالش و بدم به راننده. کدوم راننده؟ من امروز3دفعه آژانس گرفتم این مال کدومه؟ مادرم هم هی پشت سر هم می پرسید چی شده؟ چی شده؟
-محض خاطر خدا مادری1لحظه اجازه بده بلکه بتونم خودم بفهمم چی شده!
سعی کردم فکر یخ زدهم رو جمع و جورش کنم. صبحی که اصلا5000تومنی نداشتم. بهم خورد داد. این از این. عصری هم که باز خورد نداشتم دهی دادم بهم خورد داد. این پنجیه مال اون بنده خدای بعد از ظهریه که از صبح نگهش داشته بودم. ولی من مطمئنم بهش کرایه دادم. خدایا جای اسکناس چی دادم دستش؟ دیگه اینقدر بوق هم نیستم اسکناس رو با کاغذ اشتباه نمی کنم. مطمئنم اسکناس بود. ولی چندی بود؟ خدایا من از این اشتباه ها نمی کنم. خیلی زرنگ نیستم. فقط خونه سر مهلت اسکناس هام رو مرتب می کنم که بیرون وسط شلوغی و تعجیل اوضاع خراب نشه. پس این دفعه چی شد؟ اه لعنت به این بی حواسی های این روزها! آخه1نفر نیست به من بگه بی مغز روان داغون واسه چی هر دقیقه حواست میره به، … ولش کن اسکناسه چی بود من به اون بنده خدا چی پرداختم؟ دهی که نبود همهشون اینجان. خدایا من1دونه هزاری داشتم که الآن نیست. نکنه، … خدایا! شیرجه رفتم روی تلفن.
-الو! خسته نباشید من فلانی هستم از فلان ساختمون1سؤال دارم.
-بفرمایید.
-اون آقایی که بعد از ظهر ساعت2و20دقیقه رسوندنم کلاس تشریف دارن؟
-بله چه طور؟
-آخ خدایا شکرت میشه گوشی رو بردارن با خودشون کار دارم.
صداهای پشت خط.
-خانم فلانیه. فکر کنم فهمید.
و بعد به نظرم خنده بود شاید هم فقط شلوغی بود و من این مدلی خیال کردم.
-الو!
-سلام آقا معذرت می خوام من به نظرم امروز، …
این وسط مادرم هم پیش و بین تلفنه می خواست یادم بده چی بگم که سرم کلاه نره و ای خدا حفظ کنه این بزرگ ترها رو!
-خودم می دونم مادری!
مگه می شد؟ خخخ.
اون بنده خدا اومد پشت خط و هنوز نگفته می خندید. خلاصه اینکه من به جای پنجی1هزاریه کهنه و داغون داده بودم دستش و اون طفلک هم هیچ چی نگفت. وایی خدا چه خجالتی کشیدم اون لحظه. این اشتباه به خاطر نشناختن اسکناس ها نبود. چون همون طور که گفتم، پوله رو جدا گذاشته بودم. این2تا اسکناس با هم نبودن که اشتباهشون کنم. پس واسه چی همچین خطایی کردم؟ دیگه پرسیدن نداره جوابش کف دستمه.
طولش ندم. کله تو رو بیخیال خودم داره دیرم میشه خخخ. از اون بنده خدا تا جایی که جا داشت معذرت خواستم و اون طفلک هم فقط می خندید و می گفت طوری نیست پیش میاد. مادرم داشت می رفت و پوله رو دادم ببره بهش بده. این حل شد ولی من، … من واقعا باید حواس جمع تر از این ها باشم. خودم می دونم چی این مدلی پرتم کرده از مرحله. پس واسه چی اجازه میدم؟ واقعا لازمه؟ زندگی یادم داد چیزی که نمیشه تغییرش بدم رو فقط تماشا کنم. حتی مواردی که صد درصد به خودم مربوطن. و این مورد تقریبا هیچ چیش به خود من مربوط نیست. بود ولی در زمانی پیش از این، که از بس متفاوت و دور شده انگار1عمر باهام فاصله داره. ممکن بود من هرگز اون راننده رو پیداش نکنم. آژانسه بغل خونمونه ولی ممکن بود نباشه. ممکن بود هیچ زمانی نشه درستش کنم. و این خاطره از1نابینا تا ابد داخل ذهن1آدم خوب و بی پیچ و خم می موند که طرف نمی دید. یا اشتباهی پرداخته یا اصلا شاید نداشته. ولش کن گناه داره. لعنت بر ذات هرچی نکبته. خدایا شکرت که به خیر گذشت. که اتفاق دیگه ای نیفتاد. که تونستم حلش کنم. ولی به نظرم تا همین جاش باید عبرت شده باشه واسم. من واقعا زمان هایی که ذهن و روانم درگیر1چیزی میشه از باقیه موارد اطرافم غافل می مونم. این درست نیست. خودم رو شاید نتونم عوض کنم ولی توجهاتم رو باید تغییر بدم. واسه چی باید چنان درگیر1مورد، … باشم که در زندگی روزمرهم همچین خطاهای مسخره ای به وجود بیاد؟ این مورد شاید هفته ها طول بکشه و خدا می دونه اگر من همین مدلی پیش برم دیگه چه سوتی هایی میشه که بدم. شاید مورد بعدی خطرناک باشه. به نظرم باید کمی بس کنم. نه کاملا ولی اندازه2تا قدم کوچولو باید بکشم عقب. یعنی می تونم؟ میشه1درصد کوچولو هم شده به گفتار زبونم نزدیک تر بشم؟ من هر طرف می چرخم و میگم بیخیال. من که خیالم نیست. بابا بیخیال. ولی واقعیت این نیست. واقعیت دیروزه. اینکه از بس حواسم نبود اشتباه کردم. واقعیت اینه که خیالم هست. خیلی هم هست. سعی کردم نباشه ولی هست. به نظرم باید بیشتر سعی کنم. خیلی بیشتر. دیگه نباید از سر بی حواسی های این مدلی اشتباه های از هر مدلی کنم. واقعا لازمه نه عاقل بشم، فقط1جاهایی عاقلانه، یا نه فقط عادلانه حواسم رو تقسیم کنم.
وووییی دیرم شد دیگه نمی تونم بنویسم ویرایش این هم بمونه واسه ظهر که اومدم الآن باید بپرم. ولی پیش از رفتن1چیزی رو می دونی؟ زندگی عالیه. حتی با وجود خریت های من. حتی با داستان هایی از جنس دیروزهام که پیش میان و حسابی حالم رو می گیرن و متفکر و شرمنده و گیج جام می ذارن. زندگی عشقه. باور کن. ازم باور کن! داره7میشه من باید رسما پرواز کنم. آآآآهاااایییییی بابا زمان تو رو خدا فقط1کوچولو نفس تازه کن رسیدم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

اوخ جان ترم تموم شد. بعد از امتحان و اون حس آشنای تولدی دیگر و داستان های تکراری ولی دوست داشتنیش واسه من! آخ جون! ولی این وسط1چیزی درست نیست. به نظرم اتصالات مغزم روشون چسب ریخته و جرقه می زنن نمی فهمم چی شدم زمان هایی که کتاب دستم نمی گیرم1جای کارم گیره انگار. کتاب ترم بعدی رو گرفتم و نمی تونم بازش نکنم. بازش می کنم و داخلش چرخ می زنم و می خونمش و تمرینش می کنم و … چی خورده توی سرم من که این طوری نبودم! شکلک تعجب. همین الان هم خیر سرم ولو شدم بعد از کار استراحت کنم نمی تونم دلم می خواد بلند شم کتابه رو بردارم باقیه لغت های درس اول رو حفظ کنم. گرامرش رو دوباره بخونم. ریدینگ و متنش رو بخونم و پرسش ها رو دید بزنم و جواب بدم. خداجونم من چمه؟ بیماریم خطرناکه آیا؟ نکنه دیوونگیم اون قدر اود کرده که قراره منفجر بشم بمیرم؟ آخه من با چماق سر درس بند می شدم هنوز هم میشم واسه چی این مدلی شدم این روزها؟
باید بلند شم1خورده تمیزکاری کنم الان رئیس مادر میاد و من حسابی جا موندم ولی خخخ وایی خستهم آخه!
امروز سر کار واسه آش4شنبه سوری پول جمع می کردن من زدم به نشنیدن. طرف پررو پررو اومد گفت شما چی؟ گفتم چی؟ گفت واسه آش4شنبه پول میدید یا چیزی میارید؟ من هم پرروتر پرروتر گفتم من آش دوست ندارم. بعدش هم از اون لبخندهای پررویانه زدم و برگشتم سر کار بچه ها. دروغ که نگفتم دوست ندارم دیگه. اینهمه سال این ها آش پختن هم خوردن هم اگر دلشون خواست بردن خیلی هم دوست دارن من نه خوردم نه آوردم خونه. خداییش خیلی بهم اصرار کردن که یا بخور یا ببر. مگه میشه آش4شنبه رو نخوری و نبری؟ اصلا براشون عجیبه. ولی من هر دفعه گفتم نه. خوشم نمیاد. خوب راست گفتم خوشم نمیاد. حالا هم واسه برنامه ای که هیچ طوری داخلش نیستم پول ندارم بدم. شکلک بسیااار خسیس. آره دقیقا درسته من خیلی خسیسم و به این سادگی پول از مشتم بیرون نمیادش. هرچی هم سن و سالم بیشتر میشه خسیس تر میشم. خوب می کنم. اصلا از این خسیس بودنم بدم نمیاد عاشقش هم هستم. و در انتهای امر، خخخ. این خخخ هم واسه حسن ختام این بخش. ادامه اخبار.
همکارها توی خودشون چونه می زنن که یعنی چی همه جا هفته بعد تعطیلن ما واسه چی باید بیاییم سر کار؟ مثل هر سال. همیشه این بحث ها هست و همیشه هم به جایی نمی رسه. با1تفاوت. امسال من سکوت کردم. نه معترض میشم نه تقاضای مرخصی آخر سال می کنم. بحث هم نمی کنم. حتی اون هایی که میگن چرا3روز آخر سال مرخصمون نمی کنن رو تعیید هم نمی کنم. تکذیب هم نمی کنم. اصلا انگار نیستم. امسال برخلاف سال های پیش حس می کنم، … خدایا ببخش ولی حس می کنم کسرم میشه از این بحث های بی نتیجه داشته باشم. این جدل ها رو در شأن خودم نمی بینم پس خودم رو باهاش کثیف نمی کنم. تا هر زمان گفتن بیا میرم زمانی هم که مرخصم کردن بای بای می کنم میام خونه. امسال به طرز محسوسی در محل کار ساکت تر و بی تفاوت تر دیده میشم. حس می کنم این مدل چونه زدن ها زیادی پایینه. خوشم نمیاد تا اون حد بیام پایین واسه خاطر چند ساعت زودتر آزاد شدن. این چند روز هم روی باقیه سال. این هم از این.
امروز باید برم ببینم3تا کتاب1ترمم رو صحافی واسم یکی می کنه یا نه. یعنی که چی کتابه3تیکه هست خوشم نمیاد!
گاهی1چیزهایی میشه که آدم حاضره پول بده1جایی گیر بیاره سرش رو بکوبه به اونجا. از تهران کتاب های ترم بعدم اومده، بعد از1عالمه تأخیر، حالا بازش می کنم می بینم صفحه بینایی نداره. خداییش این عزیزهای مسؤول چاپ کتاب های بریل رودکی چی توی سرشون بوده همچین ابتکار جالبی زدن؟ استاد سر کلاس به بیناها میگه صفحه مثلا45رو بیارید. ترم های پیش صفحه بینایی روی کتابم بود سریع پیدا می کردم این ترم باید چه خاکی سر مبتکر این خلاقیت آشغالی کنم آخه! خداییش الان من چی بگم! یکی2تا هم نیست آدم بگه بیخیالش. پول1کتاب تست رو ازم گرفتن ولی کتابه پر! به بقیه هم میگی میگن بیخیال مگه چه قدر پولش بوده؟ یعنی واقعا این اطراف تا مساحت400000کیلومتری1کسی نیست بگیره من چی میگم آیا؟ ای خدای من! بیخیالش! آخرش هم رسیدم به این کلمه کلید. بیخیالش! ولی نه. نه بیخیالش این رو نمیشه بیخیالش بشم باید1فکری کنم این طوری نمیشه.
باز هم هست. بگم؟ نه ولش کن دیر میشه چرت که نزدم بلند شم کارهای اطرافم شبیه1کلاف نخی پیچیده به هم سرش رو بگیرم رو به راهشون کنم.
راستی! چند وقته نگفتم. زندگی قشنگه! ازش غافل نشید! عشقه زندگی! عشقه!
ایام به کام!