سلام به همگی.
وایی شکلک تنبلی شدید. بچه ها عجیب دلم می خواد بخوابم ولی عجیب حرصم در میاد زمانی که می بینم ساعت هام با خواب تلف میشن. پس بلند میشم راه می افتم ولی بعد از20دقیقه نیم ساعت گیج می خورم و گیج می زنم و ولو میشم زمین و حالم گرفته میشه.
بیخیال درست میشه. درست میشم.
شما ها چی؟ رو به راهید؟ میگم تا به حال واسه شما پیش اومده که مثلا1چیزی رو خیلی بخواییدش در حالی که می دونید به کارتون نمیادش؟ و از بس می خواییدش برید بخریدش و بذاریدش1گوشه و خاطر جمع بشید که مال خودتونه؟ شکلک دیوونه. چیکار کنم واسه من پیش اومده خوب دیوونگی مگه چشه؟
جدی گاهی البته فقط گاهی این واسه من در بعضی موارد پیش میاد و حسابی اذیت می کنه. چیز هایی رو به شدت می خوام که چندان کارآمد نیستن یعنی واسه من نیستن ولی چنان شدید دلم می خواد مال خودم باشن که نمیشه بیخیالشون بشم. دلم می خواد فلان چیز رو2دستی لمسش کنم و سر فرصت بدون دردسر و دلواپسی حسابی دستکاریش کنم و از زیر و بم هاش سر در بیارم و تمام بالا و پایینش رو بشناسم و هر چه قدر دلم می خواد این شناسایی رو طولش بدم بدون اینکه هیچ فروشنده ای از زیر ابرو های پایین اومده و با اون اخم های مالکانه نگاهم کنه که از رو برم و جنسش رو ول کنم. می دونم خیلی مسخره هست ولی گاهی دست خودم نیست واقعا نیست. البته روی جنس های گرون همچین داستان هایی درست نمی کنم. مثلا این مدلی نیستم که1دفعه دلم به شدت1دوربین پیشرفته رو بخواد و برم بخرمش چون می خوامش. چیز های کوچیک تر و قابل قبول تر. مثلا تا حد1قاب گوشی که به نظرم تک میادش، یا1مدل ظرف کوچیک، مثل لیوان، یا1کیف دستیه کوچولو که ازش بیشتر از کیف های دیگه خوشم میاد و نمیشه هر اندازه که دلم می خواد لمسش کنم، و آخرین موردش هم1چیزی بود شبیه دکوری که کار های دیگه هم می کرد. 1درخت کوچیک از پلاستیک فشرده بود با شاخه های زیاد که چندتا طوطیه رنگی روی شاخه هاش بودن. این طوطی ها با تیغه های خیلی بلند و خیلی نازکی که از زیر بدن هاشون بیرون اومده بود روی شاخه های درخته ثابت می شدن. یعنی تیغ هاشون که اندازه تیغ های درخت نارنج میشن، داخل سوراخ های ریزی که روی شاخه های اون درخته هست فرو میره و طوطی ها اونجا می مونن. اون هایی که می بینن برام گفتن که این در نگاهشون خیلی قشنگه. من هم که نمی بینم این در لمسم خیلی قشنگه. می ذارنش دکوری ولی بیشتر واسه کار های دیگه هستش. مثلا خانم خونه شیرینی می پزه و شیرینی های کوچولو رو می زنه به تیغ های طوطی ها و می ذاره روی شاخه های درخت. تیغ ها توی سوراخ هاشون میرن و شیرینی ها بین بدن طوطی ها و شاخه درخته می مونن و منظرهش به توصیف بینا ها خیلی قشنگ میشه. یا مثلا شیرینی ها و خوراکی هایی که جا هایی شبیه مغازه ها یا نمایشگاه ها یا حتی مهمونی های نمی دونم اسمشون چیه واسه تست دم دست می ذارن رو این طوری قشنگ تر نشون میدن.
و حالا من گیر داده بودم به این. قیمتش بالا نبود ولی این واقعا به چه دردم می خورد نمی دونم. جایی که دیدمش زمان و موقعیت خوبی واسه اینکه1دل سیر لمسش کنم نبود پس بیخیال شدم ولی از سرم بیرون نرفت. اتفاقا دنبالش هم گشتم که توی فروشگاه های پلاستیک پیداش کنم و پیداش هم کردم. وایی بلاخره گیرش آوردم! خودشه! آخ جون!.
و درست همون زمان شنیدم که اون صدای مزاحم که همیشه سر بزنگاه سر می رسه و مانع لذت بردن های این مدلی میشه توی سرم گفت:
-خوب! حالا چی؟
متوقف شدم.
-حالا؟ هیچی دیگه. می خرمش می برمش خونه تا دلم بخواد ازش سر در میارم. تمام لا به لای شاخه های این درخته رو باید ببینم. آخ جون! وایی آخ جون!
صدا دست بردار نبود.
-خوب بعدش چی؟
اخم کردم.
-بعدش؟ هیچی دیگه این میشه مال خودم. خیلی قشنگه ازش خوشم میاد. باید طوطی هاش رو سر فرصت بشمارم.
صدای ناراضی خیال عقبنشینی نداشت.
-خوب که چی؟
داشتم عصبانی می شدم.
-که هیچی. تو چه بی ذوقی! این هم قشنگه هم حسابی به درد می خوره! تو هم شبیه مادر من فقط عاقلانه نصیحت کن! اه!
صدای تلخ زهرخندش رو قورت داد.
-عجب! پس این اسمش ذوقه! خوب! خریدیش و بردیش خونه این چیز حسابی به درد خورت رو. لمسش هم کردی و کامل حفظش شدی. باهاش بازی هم حسابی کردی و مطمئن شدی مال خودته. بعدش می خوایی چیکار کنی این چیز رنگیه بی مصرف رو؟ تو مگه ماهی نه سالی چند دفعه شیرینی های قالبیه کوچیک می پزی که این به کارت بیاد؟ چه قدر مهمون های اون چنانی داخل خونهت داری که بخوایی این شکلی فانتزی ازشون پذیرایی کنی که این به دردت بخوره؟ تو مگه مغازه شیرینی پزی یا نمایشگاه داری که روی این تستر های خوراکی بزنی؟ مهمون اون مدلی هم که هر جا باشه تو ازشون در میری و داخل خونه خودت از این اعصاب خوردی ها نمی خوایی. مهمون های تو خونوادت هستن و دوست های نزدیکت که هیچ کدومشون از این بازی ها نمی کنن. اون ها زمانی که میان خونه تو شبیه خودت راحت و صمیمی میشینن و همگی طرفدار کنار هم نشستن و خنده ها و خوردنی های ساده و صمیمی هستید. این وسط این چیز رو کجای ماجرا می خوایی جاش بدی؟
هیچ خوشم نمی اومد.
-اینهمه جا! مگه این چه قدر جا می خوادش؟ هر جایی میشه جاش بدم. روی جا دکوریه بالای شومینه یا داخل بوفه یا روی میز آرایش خودم. اصلا داخل آشپزخونه. گوشه اپن. بالای ماکروویو. داخل کابین شیشه ای. هر زمان هم که بخوامش دم دستمه.
این مزاحم تلخ نمی خواست کوتاه بیاد.
-مگه روی اون جای دکور فسقلی چه قدر جا هست؟ تو اونجا رو پرش کردی از مرواریدی ها. داخل بوفه هم که پر ظرفه. روی میز آرایشت هم که جای این نیستش. داخل آشپزخونه هم که همین شکلیش جا کسر میاری و اگر جای اضافی داری تکلیف اون پلوپز بدبخت رو معلوم کن که هر دفعه لازمش داری از ته کابینت نکشیش بیرون. بالای ماکروویو هم که جای این نیستش. اگر هم بود نمی شد بذاریش چون جای نون و نمک و ادویه و کوفت و نکبت اون بالاست و نمیشه. دقیقا بعد از اینکه لمس و بازیت با این چیز تموم شد می خوایی کجا جاش بدی؟ بذار خودم بگم. میره داخل کمد و جای وسایل اون داخل رو تنگ می کنه و هر دفعه میری سر کمد این می افته و طوطی هاش در میان و پخش میشن همه جای کمد و هر دفعه هم تیغ هاشون حسابی ازت پذیرایی می کنه که البته حقته.
-خانم! خانم می تونم کمکتون کنم؟
خدای من! چه مدت اونجا مثل چوب خشک ایستاده بودم؟
-نه ممنون به نظرم پیدا کردم.
صدای تلخ که حالا زهرخند تمسخر هم تزئینش شده بود گفت:
-خوب! می گفتی! می خوایی2تا از این ها بخر آخه خیلی به دردت می خوره. با3تاش موافقی؟ کارت رو راه میندازه یا1دفعه4تاش کنیم که سر راست بشه و حالا که استفادهت ازش خیلی زیاده کم نیاریشون! البته میشه5تا هم باشه که قیمتش هم رند در بیاد و1دونه واسه لمس های دایمیت همیشه بیکار باشه آخه دیگه تا سال ها زمان لازم داری تا زیر و روی این4تا تیکه پلاستیک رو بشناسی. خوب سخته دیگه. اینهمه شاخه و اینهمه طوطی! خوب بلاخره چندین تا؟
وایی که چه قدر دلم می خواست کسی اونجا نبود تا بلند به این مزاحم تلخ و مسخره بگم خفه شو!
-خدایا فقط نیم ثانیه بقیه رو از شنیدن بنداز من1هوار سر این بزنم فقط1دونه قول میدم کوتاه باشه!
صدای تلخ پقی زد زیر خنده.
-اینجا نمیشه. اطرافت زیادی شلوغه. بذارش واسه خونه. من همیشه هستم.
دلم می خواست بزنمش. دلم می خواست1جواب درست و حسابی برای گفته هاش پیدا کنم و جنسم رو بخرم و ببرم خونه. دلم می خواست، … این ممکن نبود. جوابی نبود. آخه اون داشت درست می گفت. خیال نداشتم به این سادگی کوتاه بیام. دلم اون چیز رو خیلی می خواست. کلی واسه پیدا کردنش گشته بودم. می خواستمش حسابی می خواستمش.
-خوب ایرادش کجاست؟ قیمتش که بالا نیست. حالا1خورده کمتر به کار بیادش مگه چیه؟ چه قدر مگه جا می خوادش؟ ببین چه قشنگه؟
صدای تلخ دیگه زهرخند نداشت.
-با قیمت5تا از این بی قیمت ها شاید بشه1چیز درست و حسابی تر خرید. مثلا1جین مروارید رنگی که حسابی مشغولت می کنه. این کم به کار تو نمیاد. این اصلا به کارت نمیاد. جز امشب و فردا و نهایتش2روز دیگه که حسابی لمسش کنی و از همه جاش سر در بیاری و بذاریش کنار. جا هم زیاد نمی خواد ولی تو داخل4دیواریت همین طوری فضا کم میاری. چشم بینایی هم که در کار نیست این رو بذاری بالای بوفه تا نگاهش کنی باید1جایی باشه که دستت هر زمان دلت خواست لمسش کنه. چندتا چیز رو این دست ها فرصت می کنن هر دفعه لمس کنن؟ اینهمه زمان و جا و پول تلف بشه واسه چیز هایی که فقط دوست داری مال خودت باشن؟ که چی؟ ولی با آخریش موافقم. خیلی قشنگه. بینا ها هم میگن قشنگه و انصافا به لمس هم قشنگ میاد.
سر انگشت هام طوطی های نوک شاخه ها رو بی اختیار نوازش می کردن و من همون طور اونجا تکیه به قفسه ها مونده بودم. صدای تلخ که دیگه تلخ نبود آروم خندید.
-خوب دیگه بجنب. اون رو بذار سر جاش و از این بهشت پلاستیک بزن بیرون. کلی کار داری که باید پیش از بسته شدن همه جا انجامش بدی. بپر که دیر شد!
درخت رنگی و طوطی ها رو گذاشتم داخل قفسهش و آهسته راه افتادم به طرف در فروشگاه. از در که اومدم بیرون، سرم پر شد از صدای بوق ها و آدم ها و همه چیز. صدای بی اسم دوباره ساکت شده بود. و من مطمئن بودم سکوتش همیشگی نیست و دفعه بعد دوباره بیدار میشه و سکوتش رو می شکنه. مطمئن، خاطر جمع و خوشحال!.
همیشه شاد باشید.
دستهها