دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه جمعه خوشگلی!

صبح جمعه. عید فتر.
7و14دقیقه صبح. رفتم تیمتاک کسی نبود. واسه اولین دفعه در1ماه اخیر. همه خوابن. ماه رمضان تموم شد و سکوت بعدش به نظرم عجیب میاد. من واسه چی بیدار شدم الآن؟ خوابم میاد ولی خوابم نمی بره. انگار زیر شونه هام فنر وصل کردن1دفعه پریدم سر سیستم رفتم تیمتاک کسی نبود بعدش اومدم اینجا.
دیشب شب با حالی بود. هم داخل تیمتاک با بچه ها، هم اینجا داخل4دیواریه امن با1بنده خدای زیاد آشنای زیاد عزیز. وسط تفریحاتم بودم که1دفعه بهم زنگ زد که فوتبال رو چه مدلی می بینی؟ شبکه3داری؟ گفتم نه من اینترنتی گرفتم فقط هم صداست با بچه های تیمتاک نشستم واسه خودم دارم کیف می کنم. گفت الآن داری چیکار می کنی؟ گفتم هیچ چی فوتبال گوش میدم و تفریح می کنم. اون هم2دقیقه بعد زنگ زد گفت نخود کیشمیش می خره میاد اینجا. گفتم بیا. خرید اومد با هم نشستیم تفریحات کردیم تاااا فوتبال تموم شد و ساعت از10گذشت و اون رفت خونه و من رفتم تیمتاک و خخخ داخل صندلی آتیشی شلوغ کردیم یعنی کردم و بعدش رو خوب واقعیتش خیلی خاطرم نیست خخخ دیدم دارم از دست خودم در میرم شب به خیر گفتم پریدم بیرون و، … چیه جمع کن چشم هات رو گفتم که خاطرم نیست از اینجا به بعدش دیگه فقط بَرفکه. به خدا خاطرم نیست. خوش گذشت. جای کسی رو هم خالی نمی کنم چون داخل خونه خودم بود و اینجا واسه افرادی که من نباشن ورود ممنوعه.
امتحان آخر ترم داره میاد. باید بجنبم و نمی جنبم. به نظرم آخر هفته. به نظرم5شنبه. اوخ من اینجا چیکار می کنم؟
اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، مدت هاست دیگه بهم زنگ نزده. از عید به نظرم. من هم نزدم. به نظرم قهر کرده. به نظرم انتظار داره واسش آشنای بهتری باشم. نزدیک تر از آشنا. بچه ی بهتری باشم. ولی آخه واسه چی باید باشم؟ از مادرم دنیاها معرفت گرفتم و حالا دارم1درصدیش رو پس میدم بهش. خیلی کمتر از اونی که باید بهش بدم ولی به هر حال دارم میدم. ولی از این طرف چندان نگرفتم چیزی نیست که بخوام پس بدم آخه. می فهمی؟ باید1چیزی باشه. باید مهر باشه که معرفت ازش بیاد. باید دلت تنگ بشه تا بجنبی نه اینکه صرفا دلواپس مسؤولیتت باشی تا بتونی هر روز هوای1نفر رو داشته باشی. باید دلت بخواد نه عقلت. من ازش دلگیر نیستم. معترض نمیشم که واسه چی نشد، نبود، نکرد! دست خودش نبود. همین اندازه تونست. همین اندازه زندگی رو فهمید. تقصیر خودش نبود. ازش نمی شد انتظار داشت. ازش نمی شد انتظار داشته باشم. بیخیال. اما زمانی که6ماه می گذره و در جواب سکوتش باهاش تماس نمی گیرم به خودم هم نمیشه معترض باشم. دست خودم نیست به خدا نمیشه. انتظار ندارم بفهمی. من اینجا میگم واسه خاطر دل خودم. خلاصه که زنگ نزد من هم نزدم. گاهی دلواپسش میشم. اما از جنس وظیفه. بعدش یادم میره و می چسبم به جریان های کوچیک و بزرگ اطرافم. بزرگ شبیه زندگی، کوچیک شبیه دیشب. دیشب شب خوبی بود. خوش گذشت.
مادر بالاست. باید1زنگ بهش بزنم. داییم پیششه. می ترسم الآن خواب باشه دیرتر می زنم. خوب شد لازم نشد و همراهش نرفتم. عمرا اگر اون بالا دیشبی به این مثبتی سپری می کردم.
7و43دقیقه. دوباره رفتم تیمتاک کسی نبود. از تیمتاک خوشم میاد. گاهی پیش میاد فقط میرم داخلش و بچه ها حرف می زنن و شلوغ می کنن و من سیستم رو ول می کنم به امون خدا میرم پی کارم و بچه ها همچنان داخل سیستمم شلوغ می کنن. حس مثبتی میده بهم. انگار جایی هستیم که همه با هم نشستیم اون ها دارن شلوغشون رو می کنن من هم دارم کار خودم رو می کنم. کاری به هم نداریم ولی با هم هستیم. خخخ شکلک دیوونه. چیکار کنم خوشم میاد. به چندتا از1خورده دوست تر هاشون هم این رو گفتم. با مزه هست تیمتاک. اما به شدت مواظبم. که بهش بسته نشم. که به بچه های آشنا بسته نشم. که به جمع آشنای اونجا بسته نشم. هر لحظه آماده هستم که این در بسته بشه. چند روز پیش یکی از بچه های تیمتاک داشت ازمون می پرسید که مثلا اگر اینجا نباشیم حاضرید هزینه کنید واسه جای دیگه؟ گفتم آره. اون بنده خدا در مورد نظراتمون می پرسید. که مثلا پریسا اگر قرار باشه جمع تیمتاکیمون جای دیگه دووم داشته باشه کسی هست که دلت حضورش رو نخواد؟ و از این چیز ها. از همه می پرسید. داشتم به فضای جمعی که می گفت فکر می کردم. حواسم که جمع شد دیدم، … فقط تونستم بگم جمعی نیست که همه افرادش هم رو صد درصد بخوان. و توی دلم گفتم، … به نظرم فقط به خودم هشدار دادم که مواظب باش بیدار بمونی. سعی کردم لبخند بزنم و از خاطرم پاک کنم اسکایپ رو. لبخندم وا داد. خیس شد. رفت!.
جای شکرش باقی بود که همون لحظه زنگ زدن و مادرم رسید و من پریدم آثار جنایت رو از قیافهم پاک کردم که مچم لو نره. حل شد اما من تیمتاک و آشنایی هاش رو دوست دارم. ترمز خودم رو کشیدم اما به نظرم ایراد نداره اگر فقط دوستشون داشته باشم. همین اندازه که الآن هستم. از این سراشیبی اگر پایین تر نخزم حله. حله دیگه مگه نه؟
داخل شناسنامهم توی محله نوشتم اگر مواظب نباشم دلم کار دستم میده. خوب راست نوشتم. میده. الآن مواظبم که نده. اون دفعه خاطرم نیست سر چیچی به سرم زده بود شناسنامهم داخل محله رو عوض کنم. بدجوری دلم می خواست ولی خخخ گذشت و نکردم. بذار باشه چیکارش دارم؟
1بخش دیگه از آخرین پرواز رو نوشتم ولی وسط ویرایشش موندم. هر دفعه میرم سرش خخخ فعلا مونده و امروز دلم نمی خواد بازش کنم. روزم آروم شروع شده اما از اثرات تفریح کردن های دیشبم به شدت مستعد سردرد و باقیه مواردش هستم و این رو اصلا دلم نمی خواد. در نتیجه آخرین پرواز در بایگانی می مونه.
چه جمعه خوشگلی! یعنی میشه عصرش هم به همین خوشگلی باشه و گریهم رو در نیاره؟ کاش بشه خخخ!
داخل تلگرام پیام دارم. برم بخونمش و بعدش هم بلند شم از اینجا. دیشب وسط خواب دیدن هام خواب1دونه خخخ ماتیک گنده دیدم. امروز تا جایی که الآن می دونم قرار نیست جایی برم. قرار هم نیست کسی بیاد اینجا. و من با وجود این آگاهی، بیشتر از زمان هایی که می خوام برم مهمونی یا مهمون بیاد، با وجود آگاهی از اینکه امروز اینجا خودم تنها هستم، بیشتر از هر زمان دیگه ای که خاطرم هست، دلم آرایش می خواد. دلم خواسته بلند شم. به سر و صورتم آب بپاشم. مو هام رو شونه کنم و به سبک پیش از مهمونی رفتن ها مرتبش کنم یکی از کلیپس هایی که ازشون خوشم میاد رو بزنم بهش. چیز میز های آرایشم رو به هم بریزم و آرایش کنم. اینجا1آینه خیلی بزرگ روی دیواره و هرچند به کار من نمیاد اما من دوستش دارم. نمی دونم واسه چی. دلم عطر لاک و لوازم آرایشم رو می خواد. عطرشون رو دوست دارم. دلم می خواد آرایش کنم، عطر خونه رو بذارم کنار و عطر بیرون رو بزنم، عطر مهمونی، لباس درست درمون بپوشم و موزیک درست درمون بذارم و با اون سر و ریخت مسخره داخل خونه این طرف اون طرف بچرخم و به کارهام برسم و واسه خودم قر بدم خخخ. به تو چه دوست دارم خل باشم ضررش به کسی نمی رسه! تو هم اون چشم های گردت رو جمع و جور کن الآن درمیاد می افته اینجا حال ندارم طی بکشم.
ساعت5دقیقه از8گذشت. می خوام همه این دیوونه بازی ها رو کنم بعدش بشینم سر درس و کار و اگر کسی باشه1خورده تیمتاک و به جان خودم فقط1خورده خخخ. این پنکه گناه داره از دیشب داره فوتم می کنه خاطرم نیست کی روشنش کردم ولی الآن باید خاموشش کنم. هم این گناه داره هم خودم فعلا گرمم نیست. دیگه بسه حس نوشتنم تموم شد من رفتم عشق و حال و دیوونه بازی و آخ جون!