بچه ها سلام سلاااام احوال شما؟ من حرف ندارم. بیستم بیست! مدت ها بود اینهمه20نبودم. الان هستم. سبکم مثل پر. سریعم مثل باد. پروازیم پرواااااز کردم پرواااااز عشقهههههه شکلک دیوونه!
خخخ!
هیچی نشده هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده البته جز1سری پیچ و تاب های مزخرف که من توی هوای پیچوندن و کشیدنش نیستم و تمامش بیخیال هیچ معجزه ای هم ندیدم، … ولی چرا دیدم. چه معجزه ای بالاتر از زندگی؟ واااییی زندگی قشنگه خیلی قشنگه خیلیییی عشقه!
این مدلی هم نگاه نکن من دلم می خواد زندگیم قشنگ باشه پس قشنگه. تو نمی خوایی بگو زشته. اصلا کریهه. من نمیگم. اتفاقا هر روز قشنگ تر میشه. هر روز که من مثبت تر و سبک تر و سبک بار تر میشم زندگی قشنگ تر میشه. فقط می ترسم1مدت دیگه از شدت خجالت این روز هایی که رد کردم بی افتم بمیرم. شکلک عرق پیشونیم رو پاک می کنم و گوش هام داغ میشه.
خوب الان چیه؟ دارید دنبال اتفاق می گردید؟ ندارم بابا به خدا ندارم. چیزی نشده همین طوری بی خودی من دارم از زندگی عشق می کنم و حالش رو می برم. دوست دارم این حس و حال رو.
امروز توی محل کار گیج می خوردم ولی می خندیدم. من بلند می خندیدم و بقیه هم به وضوح راحت تر بودن باهام. صبح ها توی دفتر دسته جمعی قرآن می خونیم و من همیشه دیر می رسم. امروز1دفعه مثل فشنگ رفتم و یادم رفت در ممکنه بسته باشه و مثل توپ خوردم به در بسته و دلنگ صدا کردم بعدش هم بازش کردم و مثل نوجوون های هیجان زده پریدم داخل و گفتم وایی سلااام صبح به خیر مثل بمب نم دیده خوردم به در. بقیه هم که بعد از2روز می دیدنم سلام سلامشون رفت بالا و خلاصه حال و هوای روحانیه اول صبح رو داقونش کردم رفت. خدا ببخشدم نمی دونستم دارن قرآن می خونن وگرنه آهسته تر وارد می شدم. بقیه1خورده بعد مشغول خوندن و من مثل همیشه مشغول گوش دادن شدم.
زنگ خورد. امروز2شنبه بود. مهدی مریض بود. من بودم و امیرعلی. به نظرم بهش خوش گذشت. ظهر امروز از بس حرف زد من سردرد شده بودم ولی ناراضی نبودم. هنوز هر چند لحظه1بار میگم آآآخخخ و هنوز1دفعه وسط رفتن هام باید بشینم تا از شدت سرگیجه ولو نشم زمین ولی خوبم. عالی. 20. 20!
من خوبم و بهتر هم میشم. زندگی قشنگه و قشنگ تر هم میشه. دست خودمه. تمامش دست خودمه. باید مثبت تماشا کنم تا مثبت باشه. همه چیز. حتی منفی ها. حتی این بیماریه نکبت که2روز از عمرم رو خورد و هنوز هم دست از سرم بر نداشته. ولی بر می داره و میره. باید بره. بچه ها این بینا ها خیلی جالبن. زنگ های تفریح مروارید که می بافم این بنده های خدا چنان قشنگ تعجب می کنن که دلم می خواد بغلشون کنم بخندم. امروز یکی از اون2تا همکاری که با هم تاریک بودیم کنارم نشسته بود. سلام و خسته نباشید جفتمون به هم بلند بود. انگار هر جفتمون1دفعه از حمل این بار تاریک خسته شده بودیم. اون بنده خدا که خیلی پیش سعی کرده بود حلش کنه و من یخم باز نمی شد ولی، … متنفرم از تاریکی های این شکلی. به هم سلام کردیم و خسته نباشید گفتیم. اون از حالم توی این2روز که غیبت داشتم پرسید و من بهش گفتم در حال مذاکره با ازرائیل بودم. اون گفت مثل عید من که باهاش صحبت داشتم. گفتم با کی؟ خندید و گفت با ازرائیل دیگه. هر2تا زدیم زیر خنده. این خنده شروعِ پایانِ تاریکیه بینِ ما بود.
عشقن این مدل پایان ها. وایی یادم نبود همین بنده خدا ازم چندتا توپ مرواریدی واسه نمونه خواست و من تا الان اصلا به یادش نبودم. الان هم که حالش نیست که! شکلک تنبلی. جدی بلند شم برم ببافم بد قولی خوب نیست.
خوب اومدم شلوغ کردم هیچ چیز به درد خوری هم نگفتم و دارم میرم. شکلک دلم می خواد. سایت خودمه. خخخ.
راستی1چیز به درد خور یادم اومد که بگم. بچه ها! زندگی قشنگه! عااااااشقشم! مییییی خوامش!
ایام همگی به کام.