همآواي خاموشِ تب گشته ام،
سرا پاي، همرنگِ شب گشته ام.
تبآلوده از درد، پر مي شوم،
ز شب گريه اي سرد، پر مي شوم.
دلم را سبكبال پَر مي دَهَم،
به دامانِ ديوار سر مي نَهَم.
به دل آتشي شعله ور جان گرفت،
به يادت شَبَم رنگِ باران گرفت.
چه خاموش مي سوزم از يادِ تو،
چه بنويسم از دردِ بيدادِ تو.
شبانگاه و آهي جگرسوز و من،
شبانگاه و عشقي تب افروز و من.
شبي تا ابد تار و خاموش و سرد،
شبي پر ز حسرت، شبي پر ز درد.
دلم در تَبَت بال و پَر مي زند،
فراغت به جانم شرر مي زند.
چه سان اين شبانگاه، فردا كنم،
تو را از كه بايد تمنا كنم،
چه سان مي رسد بي تو فرداي من!،
چه تار است بي ماه، يلداي من!.
وجودم سراپا پريشاني است،
شبي سرد و تاريك و توفاني است.
كنون از ديارت سفر مي كنم،
ز گلزارِ يادت گذر مي كنم.
فراموش از اين لامكان مي روم،
از اين شهرِ نامهربان مي روم.
ز شب در زمستان دگر خسته ام،
از اين كهنه دستان دگر خسته ام.
سفر بايدم زين سيه آشيان،
سبكبار، بي هم سفر، بي نشان.
همآغوشِ غربت، همآواي باد،
به جان كوهِ ماتم، به دل زخمِ ياد،
كنون مي روم تا دعايت كنم،
عَطَشناك و پنهان صدايت كنم.
سفر مي كنم تا كه شادت كنم،
به اشكي دلآسوده يادت كنم.
به خون بر سَحَرگاه، بنگارمت،
به دستِ خداوند بسپارمت.
نگردد حديثت فراموشِ من،
چه خاليست جايت در آغوشِ من.
زمان تنگ و نجواي من ناتمام،
چه سود از سخن، پس دگر والسلام.
از شبهِ شعرهای پریسا.