دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پشت این درها، …

يك جهان پروانه در پهناي عشق،
امشب اينجا خانه ی نور و صداست.

امشب از مهتاب رنگين مي شود،
امشب از شب هاي بي فردا جداست.

ماه مي آيد به تبريكي سپيد،
بر لبان لبخند مهمان مي شود.

ديده ی خورشيد مي خندد به شب،
تيرگي، تاريك، ويران مي شود.

همچو رؤيا غرقِ پروازند و شور،
مرغكانِ خسته و خوش بال و پَر.

يك زمين فرياد، تا عرشِ خدا،
يك شبان گه شادماني تا سحر.

مي فِشانَد دستِ نور افشانِ مهر،
روي دامانِ شبان گه شعرِ شور.

صد گلستان عطر و پژواک از امید،
صد بهاران خنده و صبح و سُرور.

پشتِ اين درها شبان گه شادمان،
چادري از نور بر سر مي كشد.

شام، آهنگِ سحر گه مي كند،
رنگِ شب از ديده ها پَر مي كشد.

پشتِ اين درها هَزاران زنده اند،
پشتِ اين درها بهاران ديدنيست.

بر تنِ بستان سحر گل كرده است،
پشتِ اين درها نشان از شام نيست.

پشتِ اين درها نگاهي خيس نيست،
راهِ غم بر قلبِ ياران بسته است.

هيچ آهنگي طنينِ آه نيست،
هيچ مرغي در قفس ننشسته است.

پشتِ اين درها سحر تاريك نيست،
پشتِ اين درها شبان گه روشن است.

همرهان لبخند از بر مي كنند،
شامگاهان رنگِ رؤياي من است.

همچو ترسيمِ طنينِ خنده ات،
پاك و زيبا، روشن و شفاف و شاد،

همچو يادت در وراي التهاب،
جاودان، اما رها در دستِ باد!.

پشتِ اين درها سحر گاه است ليك،
من شبانگاهي خموش و خسته ام!.

همچو بغضي در گلو گاهِ خزان،
در سكوتي تا خدا بشكسته ام.

باز هم در بزمِ بي آوازِ اشك،
سوزِ بي پايان، دلي بيمارِ تو!.

باز آهنگين طنيني بي صدا،
باز خونينديده اي بيدارِ تو!.

آه! اينجا شرحِ شب بي اِنتِهاست!،
تشنگي در آهِ پر بارانِ من!.

سال ها بگذشت و مي كاوَد هنوز،
خاطراتت را سر انگشتانِ من!.

مي فشارم باز، مژگان را به هم،
مي چكد لبخند، از چشمِ تَرَم.

يك جهان فرياد در كامِ سكوت،
يك خزان اندوه، بر خاكسترم.

لحظه ها رفتند و دستان شد تمام،
در تمامِ گريه مي خنديدمت.

باز هم ترسيمي از يك آرزو،
كاش يك بارِ دگر مي ديدمت!.

[از شبه شعرهای پریسا)

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از جنس یاد، تقلب!

بچه که بودیم دنیای رنگیمون از جنس بچگی بود. تمام زندگیمون از جنس بچگی بود. شادی ها و غم ها از جنس خوراکی ها و بازی های بچگی ودن. موانع و مشکلات از جنس موانع و مشکلات داخل بازی ها بودن. شکست ها و پیروزی ها از جنس برد و باخت های بازی ها و ماجرا ها همه از جنس بازی هایی که چه جدی می گرفتیمشون! بچه که بودیم، بچه که بودم، شبیه تمام بچه ها، دنیام دنیای بچگی بود. بردن داخل1بازی تمام هدفم می شد و باختن بزرگ ترین شکستم. دعوا های بچگی چه شلوغ و شلوغ و شلوغ بود اما چه زود و زود تموم می شدن بدون اینکه رد پا های کثیفشون رو روی دل و دفتر هامون جا بذارن. بچه که بودیم همه چیز عطر خدا داشت. یادش به خیر!
بچه که بودیم بزرگ ترین کلاشی تقلب واسه بردن در1بازی بود. و من گاهی بچه کلاشی می شدم. شاید بیشتر از بچه های دیگه.
من بودم و پسر خاله یونس و پسر اون یکی خالهم یاسر و2تا پسر های داییجون بزرگه، مصطفی و مجتبی و، … دیگه خاطرم نیست یعنی هست ولی، … زیاد بودیم اما من و این چندتا از نظر سن و سال نزدیک تر بودیم. فاصله خونه هامون هم شبیه فاصله سن و سالمون کمتر بود. این می شد که بیشتر با هم می پریدیم. بالاتر از سن و سال ما برادرم بود و برادر مصطفی و مجتبی که هم سری برادرم بود. گاهی با هم قاطی می شدیم و خیلی زمان ها اون ها چون بزرگ تر بودن راه خودشون رو می رفتن و ما به حکم بچگی زور می زدیم به دنیای اون ها که خیال می کردیم1سرزمین فتح نشده هست، دنیای نزدیک به جهان آدم بزرگ ها نفوذ کنیم و گاهی می شد و گاهی نمی شد. این وسط ما بچه ها داستان های خودمون رو داشتیم. بازی هامون، دعوا هامون، قهر و آشتی هامون و ماجرا هامون.

یادش به خیر!
داشتم می گفتم. من بچه کلاشی بودم. شاید بیشتر از بقیه بچه ها. بردن داخل بازی ها واسم جدی بود خیلی جدی. بقیه هم این مدلی بودن ولی شاید صداقت معصومشون اون قدر زیاد بود که یا نمی خواستن یا نمی تونستن خیلی به این فکر کنن که گاهی میشه با تقلب هم برنده شد. چیزی که من بهش فکر می کردم و عمل می کردم و نتیجه می داد. تقلب رو بلد بودم و از اون بیشتر، تواناییم در طرز بهره گیری از شرایط بود و حالا که سال ها از اون زمان گذشته موندم اینهمه پدرسوختگی رو من از کجای ذات بچگیم می آوردم. تقلب می کردم، شاهد هم گاهی داشتم که مچم رو می گرفت، از بین همون بچه ها، ولی باز من در اثبات بی گناهیم برنده بودم. چون شاهد ها از خشم تعادلشون رو از دست می دادن و به جای منطق به فریاد متوصل می شدن. کاری که من نمی کردم. با آرامش و سکوت بزرگ تر هایی که به حکم بزرگ تری میون کار ما رو می گرفتن رو متقاعد می کردم و هر دفعه این من بودم که پیروز میدون می شدم. و باز هم حالا که سال ها گذشته فکر می کنم چه صبور بودن بچه هایی که هر دفعه این ناجوانمردی رو یادشون می رفت و باز دست های خاکی و گرمشون رو می دادن به دست های متقلب من تا بریم باز هم بازی کنیم و من باز تقلب کنم و باز برنده باشم. هم در بازی، هم در اثبات خودم.
یکی از بازی های اون زمان که خیلی بین ما بچه ها طرفدار داشت فوتبال دستی بود. داداش بزرگ یونس1دونه داشت. برادر خودم هم داشت ولی کوچیک بود. فوتبال دستیه یونس این ها خیلی بزرگ تر بود و همین می شد که تا سر بزرگ تر ها توی خونهشون جمع می شد، که خیلی زیاد هم پیش می اومد، ما بچه ها بودیم و سکو و فوتبال دستی. بازیه دیگه تیله بازی بود. چند مدل بازی می کردیمش. یکی از مدل ها این بود که1سینیه بزرگ رو تکیه می زدیم به دیوار و تیله ها رو دور تر ردیف می کردیم و تیله هامون رو از بالای سینی می غلتوندیم پایین. هر چند تا تیله که با تیله هامون می زدیم میشد مال خودمون و هر کسی آخر کار بیشتر تیله داشت برنده بود. گردو بازی هم می کردیم. گردو ها رو2تا2تا روی هم می کاشتیم و ردیف می کردیم و با1گردو یا1توپ تخم مرغی که سوراخ می کردیم و سنگ ریزه داخلش می ریختیم و با نوار چسب می پیچیدیم به قول خودمون سیبیک می ساختیم و گردو ها رو از دور تر می زدیم. بازی زیاد داشتیم که توضیح تمامش خیلی طول می کشه پس بیخیال باقیش.
من بازیم خوب بود. هم بازیم خوب بود هم تقلب کردنم. و این دومی رو اون ها نداشتن. یا چنان درش ضعیف بودن که لو می رفتن و طفلک ها! بردن ازم واسشون شده بود آرزو. من1طرف می شدم و یونس و مجتبی و گاهی یاسر1طرف. مصطفی کمتر قاطیه ما می شد. پسر عاقل و آرومی بود مصطفی. بین دنیای ما و دنیای داداش هامون گیر کرده بود. از ما عاقل تر بود مصطفی! یادش به خیر!
معمولا بعد از نیم ساعت بازی کردن داد و هوار بود که می رفت هوا و متوقف نمی شد. مجتبی به شدت جوش می آورد و1نفس هوار می زد که این تقلب کرد و کلک زد و بردش قبول نیست. یاسر تعیید می کرد و یونس جیغ می کشید و گاهی چنان بهش فشار می اومد که می زد زیر گریه. و من، این وسط با ظاهر آروم و حال و هوای بزرگوارانه مدعی می شدم که تقلب نکردم ولی حاضرم یونس برنده باشه که گریه نکنه. مجتبی برنده باشه که حرصش بره و یاسر برنده باشه که مهمونه و گناه داره. اینجا بود که بزرگ تر ها اون ها رو سرزنش می کردن و من می شدم سرمشق مثبت. بچه های بیچاره چه دردی می کشیدن و چه دل بزرگی داشتن که باز یادشون می رفت و دفعه بعد باز ما بودیم و سکو و بازی و باز این قصه تکرار می شد. تیله بازی هم داستانش همین طوری بود. گردو بازی هم همین طور و خلاصه اوضاع داشت طوری می شد که اون بنده های خدا خودشون هم داشتن باور می کردن که بازیشون ضعیفه و خیال می کنن من تقلب می کنم و امکان نداره بتونن ازم ببرن.
یکی از این دفعه ها اوضاع1خورده متفاوت شد. اون دفعه از همون دفعاتی بود که من بهش میگم پیچ زندگی. پیچ هایی که گاهی1چیز هایی رو عوض می کنن و1درس هایی میدن. درس هایی که اگر خوب بخونیمشون خیلی به کار میان!
داستان این بود که ما بچه ها اون روز هوس کرده بودیم به جهان بالاتر سرک بکشیم. جهانی بین دنیای خودمون و جهان آدم بزرگ ها. یعنی عالم داداش هامون. این بود که عجیب بهشون گیر داده بودیم و دست بردار هم نبودیم. اصرار داشتیم ما رو داخل بازی هاشون کنن و هر جا می رفتن با خودشون ببرنمون. طفلک برادرم و مرتضی پسر داییم مونده بودن از دست ما1گله بچه عر عرو چه معامله ای با اعصابشون کنن. دم عصر عرصه رو چنان بهشون تنگ کردیم که حاضر شدن از جیب و خزانه پول تو جیبی هاشون مایه بذارن بلکه از دستمون خلاص بشن. گفتن بریم بازی کنیم و شبیه المپیک چندتا بازی رو تا سر شب انجام بدیم و هر کسی برنده شد1بسته پفک جایزشه. پفک های بچگی چه خوشمزه بودن! از اون بسته کوچولو هایی که الان دیگه نیست. مزهش فرق داشت با این تیکه نمک های امروزی که داخل بسته های گنده بی قواره همه جا هست.
خلاصه! ما بچه ها برق از سرمون پرید. اوه1بسته پفک!
-من برنده میشم و جام رو می برم.
-اوهوکی! خیال کردی! خودم می برم.
-برنده منم. تمامش رو هم تنهایی می خورم فقط خودم.
-برو بابا دختر ها لوسن پسر ها قوی ترن.
-حالا می بینیم. اصلا شما همه1طرف من تکی.
-باشه بریم.
-بریم.
-اول فوتبال دستی.
-نه اول سنگ مرمر.
… … …
برادر ها حسابی گذاشتنمون سر کار و از گیرمون در رفتن. با رأی اکثریت رفتیم سراغ فوتبال دستی. مطمئن بودم که برنده میشم. اون قدر نقشه های تقلب رو اجرا کرده بودم که دیگه واسم عادی شده بود. کاملا مطمئن به خودم1طرف اون زمین کوچیک چوبی نشستم و با شماره3مصطفی بازی شروع شد. به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که آخرش چی شد. نتیجه به اعتراض یاسر، هوار های عصبانیه مجتبی و نق زدن های یونس ختم شد. مصطفی هم که مشق داشت و فقط واسه اعلام شروع و پایان حواسش به ما بود با کمک بزرگ تر ها صلحمون داد و اوضاع موقتا آروم شد. تا اونجا که من برنده بودم. بعدش نوبت تیله بازی یا به قول خودمون سنگ مرمر بازی بود. چند مدل بازی کردیم و من همه رو بردم. اون قدر عقلم نمی رسید که واسه مصلحت هم شده از4تا بازی3تاش رو ببرم و آخریش رو ببازم که اوضاع خطری نشه. باز اعتراض ها تکرار شد و باز سازمان صلح متشکل از بزرگ تر ها موفق شدن اوضاع رو درست کنن. بعدش گردو بازی و بعدش قدم بازی و خلاصه حسابی من خدایی کردم و زمانی که برادر ها از هر جا که رفته بودن برگشتن مصطفی رسما بردم رو اعلام کرد و این در حالی بود که من چند ثانیه پیش در بازیه آخر برده بودم. برادر ها سر قولشون موندن و صدای پلاستیک بسته پفک توی دستشون نقطه پایان ماجرا بود. این دیگه واقعا بیشتر از تحمل بچه ها بود. جنجالی درست شد که باید بودی و می دیدی. من ساکت بودم و بزرگ تر ها هرچی کردن هوار های این دفعه همراه با گریه های از جنس خشم و نق های یاسر و جیغ های گریه آلود یونس آروم نشد. بچه ها دیوانه از فشار از بین رفتن حقی که مال خودشون می دونستن بی وقفه هوار می زدن و با جیغ ها و گریه های پشت سر هم معترض بودن که این تقلب کرد این همهش رو تقلب کرد این برنده نشد این تقلب کرد … … …
از گفته های درهم اون ها چیزی نمی شد فهمید. ولی از سکوت و لبخند و جمله های آروم من چرا.
-من تقلب نکردم. خوب باشه حالا مثلا شما بردید بیایید پفکه رو با هم بخوریم.
بزرگ تر ها مثل همیشه حسابی تشویقم کردن و اون بنده های خدا حسابی آماج سرزنش شدن که ببینید، ببینید چه مهربونه، جایزهش رو باهاتون قسمت می کنه. عوضش شما ها همهش نق می زنید. بچه های خوبی باشید شبیه این. و … … …
بچه ها این دفعه برخلاف همیشه رضایت ندادن. نمی تونستن. بد جوری بهشون فشار اومده بود. ماجرا این دفعه خیال تموم شدن نداشت و من همچنان خاطرم جمع بود. بچه ها نمی دونستن، نمی تونستن در اون حال خشم و اعتراض بفهمن که با این سر و صدا کردن ها دارن هرچی بیشتر خودشون رو در نگاه بزرگ تر ها بی اعتبار می کنن و به من در بینش شاهد ها اعتبار بیشتری میدن. اون ها نمی فهمیدن ولی من می فهمیدم و کلی هم حس رضایت داشتم. اون قدر زیاد که حاضر شدم با کمال میل از بسته پفکم بگذرم و کامل ببخشمش به اون ها چون تشویق های بزرگ تر ها واسم حسابی بس بود. یونس و یاسر که کوچیک تر بودن هرچند خیلی دیر ولی آروم تر شدن ولی مجتبی این دفعه واقعا از خشم دیوونه شده بود. این دفعه فقط هوار نمی زد. گریه هم قاطیه هوار هاش بود. بهش بر خورده بود. متهم شده بود. متهم به دروغ گویی و مجرم معرفی کردن من واسه برد. دردش اومده بود. اون زمان نمی فهمیدم ولی الان دیگه می فهمم چه دردی داشت اون لحظه مجتبی. کلا سوژه مجلس اون شب شده بودیم. بزرگ تر ها حرف و بحث های دنیاشون رو ول کرده بودن و ریخته بودن وسط واسه فیصله دادن داستان ما ولی نمی شد که نمی شد. اوضاع خیال آروم شدن نداشت. حسابی داشتم خدای جمع می شدم و مجتبی و بقیه بچه ها حسابی داشتن خودشون رو از سکه مینداختن. اون ها حقانیت خودشون رو همراه فریاد های خشمشون به آرامشِ فریب کارانه ی من می باختن و نمی فهمیدن!.
چیزی نمونده بود داییجون بزرگه از جا در بره و به پشتیه من بلند شه مجتبی رو بکشه به کمربند.
-بچه ها شما ها چی میگید؟
مصطفی بود که وسط هیاهوی مجلس مشق هاش رو جمع کرد و همراه برادر من و برادر خودش اومد وسط.
-خوب الان چیه! پفکه رو که داد مال خودتون چتونه!
مجتبی از خشم روانی شده بود و بقیه هم همین طور. با تمام زورشون فریاد می زدن.
-من که نمی فهمم چیچی میگید. یکی یکی بگید بشنوم.
باز صدا های کر کننده درهم و نامفهوم رفت آسمون.
-این جوری نه. همه ساکت! مجتبی جیغ نکش گریه هم نکن واسه من و مصطفی و مرتضی بگو حرف حسابت چیه.
این برادر من بود که اوضاع رو گرفته بود دستش. مجتبی سعی کرد صداش بیاد پایین ولی خیلی موفق نبود. زمان هایی که حرصی می شد از مهار در می رفت. الان دیگه نمی دونم چه جوریه. مدت هاست ندیدمش. نه خندیدنش رو دیدم نه حرصش رو. داره1سال میشه. شاید هم بیشتر.
مجتبی رو به هر زحمتی بود تا اندازه ای که بشه فهمید چی میگه آرومش کردن تا هم سر در بیارن چی شده هم از انفجار خشم داییجون بزرگه حفظش کنن. مجتبی شاکی بود و بقیه هم همین طور و این وسط من با اون حالت نفرت انگیز1برنده مسلم و بزرگوار لبخند می زدم و رضایت از سر و روی نکبتم می بارید.
-پس شما ها میگید این تقلب کرده. یعنی سر همه شما رو کلاه گذاشته و نفهمیدید. هر دفعه هم این جوری برنده میشه.
بچه ها تعیید کردن. مصطفی بود که سکوت کوتاه رو شکست.
-این جوری فایده نداره. شما ها شبیه قابلمه خالی که می زنن روش فقط صدا میدید. من میگم1نفر در حضور داداش هامون با برنده بازی کنه اون ها بشن داور.
-آره راست میگه. این ها که الان جوشی شدن مصطفی خودت بشین باهاش بازی کن ما همه تماشا می کنیم.
بزرگ تر ها هم که هم جذب ماجرا شده بودن و هم از تکرار هر دفعه این ماجرا خسته بودن تصمیم گرفتن اون ها هم تماشاگر بشن تا این داستان1بار واسه همیشه دفترش بسته بشه و درضمن ببینن آخرش چی میشه. از من می شنوید، کودک درون تمامشون در اون لحظه بیدار شده و داشت یواشکی از دریچه تنگ جهان بزرگ ها به بهشت ما سرک می کشید.
با پذیرش مصطفی و انتقال فوتبال دستی به وسط اتاق و وسط جمع بزرگ تر ها اوضاع رسمی شد. من نشستم1طرف و مصطفی هم تکی1طرف. شرایط برابر بود. 1به1بودیم. مرتضی توپ کوچیک رو گرفت بالا تا با شماره3برادرم بندازه وسط. پیش از شروع شمارش صدای آروم و بی خشم اما مطمئن مصطفی در اومد. مخاطب من بودم.
-پا هات رو درست کن داری به میله دروازه بانم فشار میدی دروازه بانم کج شده.
اعتراض کردم ولی جای اعتراض نبود.
-حواسم نبود.
مصطفی صبور و آروم بود.
-من که نگفتم حواست بود گفتم پات رو از نوک میله بکش کنار.
مرتضی توپ رو گرفت بالا. شمارش شروع شد. 1، 2، 3.
توپ افتاد وسط زمین و بازی شروع شد. وسط سکوت اتاق که حسابی جدی شده بود صدای فوتبال دستی و صدای آروم و بی خشم گاه و بی گاه مصطفی می اومد و به تمام گوش ها می رسید.
-پنجه پات رو به پشت میله دروازه بانم فشار نده از وسط دروازهم رفت کنار. چیکار می کنی میله خط حمله من رفت داخل آستینت. درش بیار. آهایی میله دفاعم رو ول کن نمی تونم بچرخونمش. دست هات رو نشون میدی واسه چی نگفتم که با دست گرفتیش. کردیش لای انگشت های پات. … … …
با هر جمله مصطفی انگار1نفس از جمع می شنیدم. نفسی که هر دفعه قوی تر و خنده پیچ تر می شد. از اون خنده هایی که آدم حاضره آب بشه بره داخل زمین و مخاطبش نباشه.
فوتبال دستی با برد مصطفی تموم شد. از حال خودم نمیگم. معترض شدم که مصطفی دروغ گفت و من تقلب نکردم. مصطفی بدون هوار گفت من کی گفتم تقلب کردی؟ خودت داری میگی من چیزی نگفتم.
راست می گفت. مصطفی متهمم نکرده بود. فقط با مدرک مچم رو گیر انداخته بود. بزرگ تر ها با خنده های فرو خورده همچنان کنجکاو و شاهد ماجرا بودن.
-خوب حالا نوبت سنگ مرمر بازیه.
مرتضی این رو گفت و مصطفی موافقت کرد.
خاله1سینیه بزرگ آورد و برادرم تکیهش داد به دیوار به طوری که1سراشیبی درست شد. بعدش تیله ها رو با فاصله از سینی چیدن جلو تر. من و مصطفی هر کدوم1تیله برداشتیم و نشستیم2طرف سینی. مصطفی همین طوری1تیله برداشت ولی من1تیله از داخل جیبم در آوردم. اول نوبت من بود که بزنم. باز هم منتظر شمارش شدیم و پیش از شروعش باز صدای مصطفی بود که شبیه مته رفت روی مخم.
-اون سنگ مرمرت رو با من عوض می کنی؟
وحشت تمام جونم رو گرفت.
-نه مال خودمه.
مصطفی ولی آروم بود. برخلاف من که داشتم خونسردیم رو شبیه نتیجه فوتبال دستی می باختم.
-خوب باشه عوض نکنیم فقط بده1لحظه توی دستم باشه بهت میدم.
-نمی خوام. مال خودمه.
-به خدا بهت میدم فقط می خوام ببینمش.
-سنگ مرمره دیگه واسه چی ببینی؟
-خوب باشه به من نده بده داداش خودت از توی دست داداشت من ببینمش.
داشت گریهم می گرفت. بقیه هم کنجکاو و پرسشگر بهم اصرار کردن که حالا1دقیقه بده ببینیم چی میگه. به بهانه اینکه به مصطفی اعتماد ندارم سعی کردم از زیرش در برم ولی نشد.
-گفتم به خدا بهت میدم. اصلا دستش نمی زنم بده داداش خودت بگیره بالا نشونم بده من یکی نگاهش کنم.
بقیه ازش می پرسیدن که داستان چیه ولی مصطفی چیزی بروز نمی داد و فقط می گفت می خوام سنگ مرمرش رو نگاه کنم. جای اهمال نبود. اگر تیله رو نمی دادم از اعتبارم کم می شد. به حکم اکثریت مشتم رو باز کردم. برادرم تیله گرد رو از کف دستم برداشت. مصطفی خم شد جلو و گفت نشون بده به خدا فقط می خوام ببینم! و مصطفی دید. و همه دیدن که تیله من با1لایه نوار چسب چه ماهرانه پیچیده شده بود که بپره و دور تر بره و به هدف برسه و با پرش هاش تیله های بیشتری رو بزنه. اوخ خدای من! مجتبی و یونس با هم جیغ کشیدن دیدین دیدین ما میگیم این تقلب می کنه شما ها، …
مصطفی آرومشون کرد.
-ساکت باشین! قابلمه خالی ها رو کسی گوش نمیده. شلوغ نکنین.
بچه ها ساکت شدن و خنده های فرو خورده بزرگ تر ها دیگه چندان هم فرو خورده نبود. تیله من با یکی از تیله های معمولیه اون وسط عوض شد و زدیم. این دفعه هم شبیه فوتبال دستی مصطفی بود که برنده شد. مصطفی همچنان آروم و صبور، برخلاف من، زیر نظر اونهمه شاهد برادر کوچیکش رو آروم نگه می داشت که از حرص دوباره منفجر نشه.
-حالا گردو بازی.
خودم رو حسابی باخته بودم. مصطفی نه متهمم می کرد نه معترض بود. فقط بازی می کرد. دلم می خواست جیغ بکشم. مصطفی رو بزنم. بکوبمش زمین و بزنم زیر گریه. ولی این ها بیشتر دستم رو لو می داد. افتضاح بود. گردو ها رو کاشتن و من و مصطفی رفتیم کنار دیوار و آماده شدیم که هدف رو بزنیم. با شماره3. 1، 2، 3. مصطفی زد. چند تایی گردو افتاد. نوبت من بود. 1، 2، 3. زدم. رفت و رفت و صاف از بغل رفت توی ردیف کاشته شده گردو ها. نصف صف رو درو کرد ولی متوقف نشد و انگار که بهش فنر وصل کرده باشن پرید و کل ردیف رو ریخت زمین. برنده شده بودم. داشت اوضاع بهتر می شد ولی، …
وسط تشویق ها و تعیید ها باز صدای مصطفی بود که در اومد.
-سیبیکت رو نشون بده!
-اه برو بابا همهش میگه نشون بده نشون بده!
-تو بده من هم نشون میدم. اصلا اول من. بیا این سیبیک من. همه ببینید. دیدی؟ همه دیدن. تو هم مال خودت رو بگیر بالا همه ببینن.
مرتضی و برادرم و باقیه بزرگ تر ها هم تعییدش کردن. چاره ای نبود. دستم رو گرفتم بالا و مشتم رو با بی میلیه تمام کمی باز کردم. جمع ساکت شد. سکوتی از جنس سؤال و از جنس حیرت. خیلی طول نکشید. مرتضی آروم اومد نزدیک و سیبیک رو لمس کرد و زد زیر خنده.
-اینجا رو! سیبیکش گردو نیست. توپ شیطونکه! چه شبیه گردوهه!
جمع مثل توپ از خنده منفجر شد و کلمه های شکسته از خنده بود که آبم می کرد.
-عجب!
-جلل خالق!
-از دست این بچه ها!
-آخه بچه اینهمه عقل رو کجا داشتی؟
-چه بلاییه این فسقلی!
-خدایا قدرتت رو شکر بهش نمیاد فلفلیه واسه خودش!
-خداییش عقل من با این سن و سالم به اینهمه حقه و کلک نمی رسید که امشب از این1ذره بچه دیدم.
-این بچه های طفلکی همیشه می گفتن این تقلب می کنه ما می گفتیم نه.
-از بس بلاست نمی ذاشت بفهمیم.
-حسابی زرنگی داییجون ها!
-عجب شیطون اینهمه روز بچه هامون و خودمون رو گذاشته بودی سر کار دیگه!
… … …
مصطفی همچنان بی خشم واسه اینکه صداش از وسط اونهمه خنده و گفتگو شنیده بشه داد زد:
-قدم بازی رو چه جوری کنیم الان تاریکه نمیشه توی حیاط بازی کنیم اتاق هم که کوچیکه.
عمو از وسط مجلس صداش در اومد.
-خوب دیگه فکر نکنم لازم باشه. شما3تا بازی در حضور شاهد ها کردید و جریان معلوم شد. دیگه بقیهش مشخصه دیگه! همه موافقن؟
شلیک خنده ها از لحن معنیدار عمو دوباره رفت هوا و تعیید ها که جای هیچ دفاعی واسه من نذاشته بود. باخته بودم. هم از مصطفی هم از همه. مجتبی و یونس و یاسر انگار همون لحظه مالکیت تمام اسباب بازی های جهان رو داده بودن بهشون. از خوشی داشتن پر می گرفتن. حقانیتشون ثابت شده بود. سعی کردم اعتراض کنم ولی خنده ها و کلمه ها و جمله ها بیشتر شدن. درک کردم که دیگه جای هیچ حرفی نیست. لو رفته بودم. هرچی می گفتم اوضاع بدتر می شد. من دیگه متهم نبودم. مجرمی بودم که جرمم اثبات شده بود. مصطفی بدون غرور و بدون حرص داشت داداشش و یونس و یاسر رو نصیحت می کرد.
-خوب! عصبانی شدن نداشت که! آدم با داد و بیداد که کارش پیش نمیره. گفتم که قابلمه خالی رو هم بزنی روش صدا میده ولی کسی بهش گوش نمی کنه. همه کلافه میشن از صداش. هیچ وقت داد نزنید. اگر مدرک دارید حرفتون رو بی صدا با مدرک ثابت کنین حرص هم نخورید. اگر مدرک ندارید برید گیر بیارید بعد حرف بزنید و ثابت کنید.
بقیه مصطفی رو تشویقش کردن. از بقیه بچه ها دلجویی کردن و به پدرسوختگی های من خندیدن. خنده هاشون مهر آمیز بود ولی من، … من اون شب تا آخرین حدی که1بچه می تونست از لو رفتن تقلب هاش خجالت بکشه خجالت کشیدم و تا آخرین حد تحمل1بچه مجرم که دستش لو رفته توی خودم مچاله شدم. دستی داشت وسط اون جهنم آستینم رو می کشید. بغضم رو خوردم.
-بیا پفک بخوریم بعدش باز فوتبال دستی بازی کنیم.
یونس بود و همراهش یاسر و مجتبی.
-آره آره راست میگه تازه مصطفی هم مشقش تموم شده میاد بازی.
-راست میگه3به2بعدش هم تیم برنده باید بازنده ها رو قلقلک بدن.
توی لحن مشتاق بچه ها هیچ اثری از خشم نبود. انگار همون اندازه که راستیشون ثابت شده بود و حقشون گرفته شده بود براشون بس بود. من اما به وضوح از خجالت داغ شده بودم و به نظرم می رسید کم مونده ازم آتیش بزنه بیرون. مصطفی دستم رو کشید.
-بیا دیگه تو هم بازی در نیار.
-آره راست میگه ولش کن بیا بازی!
اون شب من به اندازه ای فراتر از توصیف بور شدم. خیلی ازش گذشته و با اینهمه من هنوز بهش که فکر می کنم سنگینیه وحشتناکه شرم رو از ورای سال ها حس می کنم. من باختم. به خودم و به محبت بچه هایی که چه ساده اونهمه تقلب و اونهمه خشم و ناکامی های روز ها و روز ها رو بهم بخشیده بودن. کمتر از10دقیقه بعد، باز ما بودیم و سکو و بازی و خنده های شاد و1صدا.
از اون سال ها خیلی گذشت. ما بزرگ شدیم. بازی هامون بزرگ تر و پیچیده تر شدن. تقلب هامون هم زیاد تر و زیاد تر. دیگه لکه های تاریک به اون سادگی پاک نشدن. یا نرفتن، یا اگر هم رفتن رد پا هاشون رو جا گذاشتن و خودشون در پس پرده های تاریک مصلحت به انتظار نشستن تا زمانی که زخم ها باز هم باز بشن یا مهلتی برای ضربه زدن و ظهورشون پیش بیاد.
من بزرگ شدم ولی اون شب هرگز از خاطرم نرفت. اون شب با خودم تعهد کردم که هرگز در عمرم تقلب نکنم. اعتراف می کنم که سر قولم نموندم. در بازی هایی که خیلی از بازی های بچگی هام فاصله داشت باز هم تقلب کردم. تقلب هام بزرگ بودن. ولی نه به بزرگیه دردی که امشب از یادآوریه اون شب و اون دنیای پاک و اون بهشت گم شده حس می کنم. امشب داستان اون شب رو با حاله ای از جنس دلتنگیه خالص دوباره مرور می کنم و1دفعه دیگه به خودم قول میدم که از اینجای عمرم به بعد دیگه هرگز تقلب نکنم. سخته می دونم ولی هیچ سختی ناممکن نیست. ای کاش دیروز هام بتونن امشب هام رو بهم ببخشن! یعنی این شدنیه؟ کاش باشه! کاش! بهشتی بودن دیروز های صاف و شفاف و بخشندگی های بچگی!
یادش به خیر!