سلام به همگی.
اوخ خدا مثل اینکه زنده ام! 1زنده حسابی از گور در رفته و1وری! بچه ها این ویروسه رسما پدر در میاره مواظب باشید!
میگم بچه ها1چیزی! اه مقدمه رو بیخیال!
دوران بیماری سخت گذشت ولی داره تموم میشه. کلا این دوران سخت گذشت ولی داره تموم میشه. خیلی چیز ها داره تموم میشه. نیمه اول دیماه، روز های بیماریه من، روز های کوتاه، حواس پرتی های گاه و بیگاهم، و، …
کاش باقیه دیوانگی هام هم جدی تموم بشن نه به حرف واقعا تموم بشن! خیلی دلم هوای1خنده واقعی کرده خیلی! بچه ها انگار دارم بر می گردم بین رفیق های جهان واقعیم. حس می کنم1خورده بفهمی نفهمی بیدار تر باشم. انگار داره دلم1خورده بگی نگی واسه جهانه بیرون تنگ میشه . جهانه بیرون از این سکوت مداوم دلپذیرم که داخلش بهم خوش می گذره. سکوتم رو همچنان دوست دارم ولی حس می کنم1برق هایی از دلتنگی واسه جهانه اون بیرون درش می بینم. اینکه گاهی ته دلم می خواد باز شبیه دیروز هایی که هرچند به شدت حالم بد بود، اما سکوت نداشتم، با رفیق هام می رفتیم بیرون. دلم مثل اینکه تنگ اون بیرون رفتن هاست. چند روز پیش که اول2بعدش هم1زنگ زدن بهم گفتن فردا بریم بیرون، شبیه این هفته ها که گذشتن حس نکردم حسش نیست. انگار ته دلم این رفتن رو خواست. شبیه کسی شدم که بعد از1بیماریه طولانی و خیلی طولانی، بعد از1چیزی شبیه1کما، بعد از مدت ها که حواسش، چشاییش، بویاییش، لمسش، از کار افتادن، نشانه هایی از بازگشت حواس به خواب رفتهش می بینه و علائم بیداری درش مشاهده میشه. چه حس خوبی! یعنی دارم بیدار میشم آیا؟
کاش فردا این خستگیِ کوفتی که بعد از آنفلوآنزای اون هفتهم دیگه دست از سرم بر نداشت اجازه بده این5شنبه واسه انجام فرمت گوشیم و چند تا کار دیگه برم بیرون! اون هفته چنان بد افتادم که مادرم بر عکس همیشه که می گفت و میگه هر زمان بیمار شدی به جای اینکه بی افتی سعی کن بلند شی حرکت کنی تا بیماری ضربهت نکنه، این دفعه تشویقم کرد به استراحت و اصرار داشت این روز ها از خونه بیرون نرم. ظاهرا حسابی ویروسی شدم این دفعه! بچه ها دلم واسه بیداری و واسه دیدن و چشیدن و لمس شادی های کوچیکه گذشتهم تنگ شده. دلم می خواد سر به سر رفیق هام بذارم، کلافهشون کنم و بخندم. واقعی و بلند بخندم. از اون خنده های اعصاب خورد کن که تهش اشک نباشه. دلم می خواد شبیه دهه اول دیماه پارسال و شبیه روز های پیش از اون، اونقدر در جمع های رفیقانه شلوغ باشم که ملت رو از جا در ببرم که آخ پریساااا1لحظه خفه میشی آیا؟ دلم می خواد خنده هام شبیه گذشته ها بره آسمون و بقیه از شدتش بی اراده بخندن. دلم شلوغ بودن هام رو می خواد. از همون شلوغی های مداوم که بقیه رو بیچاره می کرد ولی زمانی که نبود، زمانی که سکوت می کردم، اون ها می گشتن1چیزی دستشون بیاد تا باهاش بزنن سکوتم رو بشکنن چون سکوت از طرف من واسشون عجیب بود و در نهایت طول نمی کشید. دلم می خواد، … دلم می خواد زنده باشم. 1زنده در جهان واقعی نه اینترنتی. با گوشیم همچنان نیمه بیگانه باقی موندم و هرچی پیش تر میرم بیشتر مطمئن میشم که همچنان بیگانه خواهم موند و چه بسا دیگه هرگز مایل و حاضر به بازگشت کامل شبیه گذشته به جهان اینترنت وسط دنیای واقعی و شکستن مرز بین این2تا جهانم نباشم. واتساپم رو همچنان نیمه ساکت نگه داشتم و اصلا دلم نمی خواد اوضاعش رو عوض کنم، به گوشیم همچنان جواب نمیدم یعنی تقریبا جواب نمیدم، و کلا حس می کنم گوشیم می تونه دری باشه بین جهان واقعیم و دنیای اینترنتیم، افراد اینترنتی و ماجرا های1جهان دیگه در موازات دنیای اطرافم. همچنان ترجیح میدم در جهان اطرافم باقی بمونم و اینترنت و تلخ و شیرین هاش رو فقط از دریچه لپتابم ببینم نه بیشتر. ولی جز این، دلم زنده بودن می خواد. 1زنده هرچند خسته، بیمار، شاید1خورده یواشکی زخمی از تیغ حجامت های عبرت، ولی آماده برای ادامه باقیه سال و باقیه راه زندگی. با همون خنده ها و همون شادی های کوچیک و همون دنیای دیوونه که شبیه جهان عاقل ها نیست و بهش حسابی عشق دارم. جهانی که همه اطرافم پریسا رو اهلش می دونن و می شناسنش. دلم زنده بودن می خواد. خندیدن می خواد. بیرون رفتن. تفریح کردن. انتظار کشیدن واسه گردش های بعدی. دلم ادامه این سفر آشنا و بی تکرار رو می خواد. سفر زندگی در این جاده ناهموار ولی دوست داشتنی و عزیز!
واقعا که زندگی چه قدر قشنگه! آخ که حسابی دوستش دارم! میرم به کار هایی برسم که اسمشون گرفتاری نیست. ناهار فردا رو نصفه درست کردم باید تمومش کنم چون فردا بسیااار دیر میام خونه، 1سری انار دونه می کنم و بعدش آب انار در کنار تفریحات آخر شب و آخجون، راستی نگفتم که عروسک کوچولوی جدیدم رو بغل کردم آوردم خونه و عروسکه1خورده شبیه خودم وحشیه و هرچند در جوارش بهم خوش می گذره ولی1خورده هم چنگ و جفتک از طرفش دریافت می کنم که رو زیاد دارم و خیالم نیست، و1دسته کار از قبیل پوست گرفتن1نایلون پسته خام2پوست فریز شده از طرف حضرت مادر محول شده بهم که انجامش ندادم و باید هر شبی1بخشش رو به انجام برسونم. باید بجنبم. فردا حسابی گرفتارم. باید بعد از اینکه برگشتم خونه، یعنی طرف های عصر، از رسیدن آخر هفته حسابی ذوق کنم و به باقیه برنامه های متفرقهم برسم. اگر حالم جا باشه، نق می زنم بلکه بشه یکی از روز های نه خیلی دور با 1و2و3بریم بیرون. چه بشه و چه نشه، در هر حال آخ جون!
ایام به کامتون!