دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حس می کنم1چیزی این وسط، …

2شنبه شب. امروز انجمن نرفتم. سرگیجه. آخ از دست این سرگیجه. خیلی ازش نترسیدم. من کم خونم. پیش از این خیلی اذیتم نمی کرد فقط گاهی سردرد و از این دردسرها ولی حالاها اذیت می کنه. در اون گاهی ها سست میشم و سرگیجه و سنگینی بیچارهم می کنه. و سردرد. شکر خدا این دفعه این مورد خیلی شدید نبود. دیشب و امروز1خورده داشتم ولی نه به شدت دفعه های پیش. عوضش تا از جام پا می شدم، مخصوصا امروز بعد از ظهر، جهان شروع می کرد با دور کند چرخیدن. حالا که دلیلش رو می دونم و نمی ترسم کمتر اذیت می کنه. فقط امروز هرچی زور زدم دیدم در خودم نمی بینم رفتن رو. دلم گرفت از غیبت کردنم ولی چاره ای نبود. حس می کردم، حس می کنم، خستگی3برابر شدید تر داره فشارم میده به تخت و آخ خدا چه خستهم! باید درس بخونم بلد نیستم فردا شب کلاس دارم خدایا!
فیلم50درصد زندگی رو دیدم. اون رفیقه چه رفیق خوبی بود! طفلک! شب آخر که فرداش آدام جراحی داشت یواشکی چشم هام خیس شدن. حس وحشتناکی داشت. می فهمیدمش. گریه کردم. یواشکی. بدون صدا. در نقش خواب. لحظه ای که آدام درمونده به وحشتش باخت گریه کردم. خوشحال شدم که نتیجه عملش خوب بود. اگر از دست می رفت بیشتر گریه می کردم. خدایا از این شب آخرهای وحشتناک به هیچ کسی نده!
همراه سرگیجه هام1چیزهای دیگه ای هم میاد که من اصلا موافقشون نیستم. دلم، …
تیم تاک محله حسابی شلوغ کرده خخخ! اگر زمان شب نشینی ها این برقرار بود چه قیامتی می شد! حس می کنم1چیزی این وسط، … تیز شبیه تیغ درخت نارنج، سرد شبیه یخی که روی زخم بی حس شده بذارن، داغ شبیه آتیشی که به عضو یخزده بزنن، حس می کنم1چیزی این وسط، … این اشک ها کی اومدن که نفهمیدم؟ حس می کنم1چیزی این وسط، … تلخ شبیه اشک، اشکی که یواشکی و بی توضیح بیاد و متوقف نشه، حس می کنم1چیزی این وسط، … یعنی هیچ کسی این رو حس نمی کنه؟ هیچ کسی؟ حتی1نفر؟ کسی نیست؟ هیچ کسی؟ نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
برگشتم. تنفس تموم شد. برگشتم ولی همچنان حس می کنم1چیزی این وسط، … خدایا! خدایا! خدایا!
خوابم میاد. شدید. سردمه امشب. جدی سردمه. دلم می خواد گوشیم رو بردارم و… دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد می شد حرف می زدم. دلم می خواد بگم که حس می کنم1چیزی این وسط، … دلم می خواد می شد بگم. از ته دل. دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد می شد بگم سردمه. به خدا سردمه به خدا به خدا سردمه. دلم می خواد بگم حس و حالم چه قدر، … دلم می خواد حرف می زدم. کاش می شد! یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟ هیچ چی؟ خدایا من باورم نمیشه. اشک های بی معرفت1کوچولو مهلت بدید آخه! دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد حرف بزنم ای خدا آخ خدای من! ای خدای من!
بیخیال. به قول1آشنا این قبر که سرش خودم رو خاکی کردم مرده داخلش نیست. بد نیست1خورده آدم باشم و بیشتر از این خاکی نشم. فایده نداره. باید بفهمم. می دونم و زمان هایی شبیه این نمی فهمم. لعنتی! آخ لعنتی! باز از جا در رفتم! لعنتی! آخ خداجان لعنتی! فایده نداره. واسه چی به خورد باورم نمیره این فایده نداشتن ها؟ واسه چی نمی فهمم این رو؟ واسه چی فرمت نمی کنم اون نکبت رو؟ واسه چی تمومش نمی کنم این هوای لعنتی رو؟ واسه چی ای خدا واسه چی آخه؟ خدایا من احمق رو باش که سر چیچی وا دادم امشب! واقعا که! کار با1دونه شکلک دیوونه راه نمی افته1عالمه شکلک جنون. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بیخیال. امشب که هوای درس و بیداری کلا پرید. کاش خر نشم دست بردارم از سر خودم و گوشیم! بیخیال. بیخیال. بیخیال! خدا هست. می دونم که هست. من به حضورش مطمئنم. به بودنش مطمئنم. من به عدلش مطمئنم. خدا هست! من بهش مطمئنم! منتظر می مونم. اگر این جهان نشد اون طرف منتظر می مونم. من صبور نیستم. نق زیاد می زنم ولی صبرم زیاده. منتظر می مونم. تا ابدیت منتظر می مونم. خدایا حواست هست؟ می بینی؟ می شنوی؟ من منتظرم. تا هر زمان که باشه و بشه من منتظرم. نه یادم میره نه بیخیال میشم. فقط منتظرم. فقط منتظرم!
دیگه نمی خوام بنویسم. حالم مثبت نیست. می خوام حرف بزنم. کاش می شد. کاش می شد! کاش می شد! من رفتم1گوشه ای از دست این سرمای کزایی به گرمای خیال و اشک و ای کاش های آتیشی پناهنده بشم. بلکه امشب این انجماد سپری بشه. امشب، این شب ها، بد مدلی حس می کنم1چیزی این وسط، … دیگه نمی تونم. شب به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بت!

بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها و عروسک های بزرگ انسان نمام. دختر نما های بزرگ با مو های بلند و مژه های متحرک و قیافه های قشنگ. خدایا این یکی از ضعف هامه. همه می دونن چه قدر این لعنتی های خوش قیافه رو دوست دارم ولی واقعا تا امروز که این رو اینجا ننوشته بودم کسی نمی دونست واقعا چه قدر. شاید هم هنوز کسی ندونه. چون تصورش احتمالا سخته. اما زمانی که بهت میگم این یکی از ضعف هامه به نظرم از بین100تا نفر2تاشون بتونن عمق ماجرا رو تصور کنن.
داشتم می گفتم. همیشه عروسک دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم. مادرم و باقیه اطرافیانم هرگز نفهمیدن چه قدر. فقط می دونستن که عاشق عروسکم. بزرگ تر که شدم بهم می خندیدن و مهربون تر هاشون نصیحتم می کردن و مادرم ترمزم رو می کشید ولی، … من همچنان عروسک دوست دارم. امروز می تونم خودم رو بکشم عقب ولی این شامل دیروز هام نمی شد. زمانی که اگر1چیزی رو دلم می خواست می شدم1منطقه آتیش. از جنس خواستن های بچگی و نوجوونی.
عروسکه خیلی قشنگ بود خیلی. عین فرشته مینیاتوری که خشکش کرده باشن. با قد کشیده، مو های مشکی و بلند تا کمر، مژه های حالت داره برگشته و چشم های درشت و آبی، صورت سفید و جمع و جور و ابرو های نازک و دماغ و لب و دهن فسقلی و چونه کوچیک، گردن کشیده و لباس بلند و براق طبقه طبقه و فنردار با آستین های مدل فرشته که انگار2تا بال بسته کنار شونه هاش پشتش بود و دست های کشیده و ظریفی که با ظرافت رها شده بودن روی لباسش و کفش هایی که شبیه لباسش براق بودن و سفید با خط های باریک و براق که نقش گل روی کفش ها درست کرده بودن و طرحش ادامه طرح روی لباس بود. از تماشا کردنش سیر نمی شدم. چنان شدید می خواستمش که چشم هام با تماشاش داغ می شدن. عاقبت هم رفتم داخل اون مغازه بزرگ و بی سر و ته که پر بود از عروسک و جعبه های اسباب بازی و قیمت فرشته خودم رو پرسیدم. 35000تومن! اون زمان این جواب شبیه کابوس بود واسم. اون زمان35000تومن پولی بود واسه خودش. خیلی بیشتر از اونی که1بچه صاحبش باشه و پای1عروسک بپردازتش. مهم نبود عروسکه چه قدر قشنگ باشه و مهم نبود طرف چه قدر بخوادش. این پول زیاد بود خیلی زیاد. اما من اون فرشته بی حرکت رو می خواستمش. به شدت می خواستمش. باید دستم بهش می رسید. با وجود اینکه می دونستم نه درسته نه ممکن، بارها و بارها با اصرار از فروشنده خواستم بیاردش پایین و اجازه بده فقط1لحظه لمسش کنم. این مدل اصرار کردن ها در منطق من درست نبود. مادرم درست برخلاف این یادم داده بود ولی نمی تونستم نمی تونستم! اصرار می کردم و جواب همون بود که بود.
-پولش رو بیار بده چشم. اصلا ببرش مال خودت!
-فقط1لحظه!
-نمیشه دختر جون! اگر هر کسی از راه می رسه بخواد لمسش کنه که دیگه چیزی ازش نمی مونه!
-فقط1لمس کوچیک!
-نمیشه. اگر بدم تو بهش دست بزنی به بقیه هم باید بدم بهش دست بزنن. می دونی چند تا خواستگار داره این عروس کوچولوی تو؟
راست می گفت. خیلی ها خواهانش بودن. هر دفعه که از کنار اون ویترین جادویی رد می شدم سیل نگاه های مشتاق رو می دیدم که از وسط صورت های دختر های مدل به مدل و قد و نیم قد به فرشته من خیره می شدن و با نگاه انگار می خواستن بکشنش پایین، برش دارن و فرار کنن تا اون سر دنیا.
واسه جور کردن پولش به هر دری زدم. منت مادر رو کشیدم، ناز پدر رو کشیدم، روی مخ برادر کار کردم که قلک پول تو جیبی هاش رو بهم قرض بده، ولی35000تومن بد جوری دور از دسترس بود. باید1کاری می کردم. عروسک رو بد جوری می خواستم. می ترسیدم از دستم بره. فروشنده با زبون چرب و نرمش برام کلمه بازی می کرد.
-نگران نباش. مال خودته. نگهش می دارم واست تا بیایی ببریش.
-آخه اگر یکی بیاد بخردش، …
-نترس نمی خره. از این ها زیاد داریم. من1دونه خوبش رو می ذارم کنار واسه تو.
-من همین رو می خوام.
-این نمونه پشت ویترینه بهترش رو واست نگه می دارم.
-نه! من همین رو می خوام. بقیه فرق می کنن شبیه این نیستن.
-همه همین شکلی هستن باور کن!
-نه! نه من همین پشت ویترینیه رو می خوام. فقط همین1دونه رو!
-باشه دختر جون باشه! باشه همین مال تو. به کسی نمی فروشمش تا خودت بیایی سراغش.
در عالم معصوم دیروز هام اون قول برام شبیه وحی معتبر بود. در عالم معصوم دیروز هام اون حرف ها و اون لحن مهربون و اون خنده هایی که با گفتار قاطی می شدن برام شبیه پیام بهشت بودن. به نظرم می رسید فروشنده شبیه فرشته ایه که کلید رسیدن به آرزوم دستشه و اون قدر هم مهربون هست که باهام راه میاد. چه عالی! چه دوست داشتنی! چه، …
از همون روز شروع کردم به جمع کردن. چه زمان هایی که از خواسته های کوچیکم زدم تا پولش رو نگه دارم. چه خوشی های کوچیک ولی با ارزشی رو که از دست دادم چون لازمهش1خورده خرج کردن از پول تو جیبیم بود و من پول رو لازم داشتم واسه جمع شدن. چه روز هایی از هوس1بسته بیسکویت گیج می شدم ولی نمی خریدمش و در عوض حساب می کردم که چند تا بیسکویت دیگه صرفه جویی کنم تا پولم به35000تومن برسه و از شمردن ها و حساب کردن ها روحیه می گرفتم. هر بار داخل مسیرم اون ویترین جذبم می کرد. دلم می خواست بقیه هایی که همیشه اونجا جمع بودن و نگاهشون به فرشته من بود رو مجازات کنم تا بقیه عبرت بگیرن و دیگه اون نگاه های خواهنده خطرناک رو به عروسکم ندوزن. هر دفعه از تصور اینکه صاحب یکی از اون نگاه ها بره داخل مغازه، اون35000تومن کزایی رو بپردازه و با عروسک من بیاد بیرون حالم عوض می شد. عروسک روی طبقه بالاییه اون ویترین برام1بت شده بود. بتی عزیز که حاضر بودم واسه بغل کردنش پر در بیارم و تا طبقه بالاییه اون ویترین نه تا هر جا که لازم بود پرواز کنم. شب و روز هام هر لحظه فکرم از درس و مشقم آزاد بود توی خیالم بار ها و بار ها می رفتم داخل مغازه، پول رو می دادم و عروسک رو می گرفتم و می زدم بیرون. نه اصلا نمی زدم بیرون. بعد از گرفتنش مغازه و همه چیز اطرافم رو بیخیال! من می شدم و عروسک. در تصوراتم لمسش می کردم. بغلش می کردم. فشارش می دادم روی سینهم و بلند می گفتم عاقبت مال خودم شدی! در خیالم حجم سفتش رو توی بغلم حس می کردم. جنس لباسش رو حس می کردم. نرمیه مو هاش رو حس می کردم. چه کیفی داشت و چه عطشی داشتم واسه تحقق خیالاتم! حتی سر کلاس هم فکرم به خیال بافتن بود و آزاد از درس و مشق و دنیای واقعیت. دلیلش هم مشخص بود. عروسکم رو می خواستم!.
روز ها گذشتن. هفته ها. ماه ها. من بودم و خیال عروسک و اون ویترین و طبقه بالاییش که پر و خالی می شد و نگاه خواهنده من فقط1نقطهش رو می دید. گوشم بسته بود به کلمه ها و جمله هایی که سعی می شد اون قدر متقاعد کننده باشن که به وسیلهشون بیدار بشم و بفهمم. چی رو باید می فهمیدم؟ عروسک من اون بالا منتظر بود که دستم بهش برسه! باقی فقط حرف های بی محتوا بودن و بس. بار ها شنیدم که باباجان اشتباه می کنی اون چیزی که از دور می بینی واقعی نیست اون عروسکه فقط، … ولی باقیش رو نمی شنیدم. اون عروسکه عروسک ناز خودمه همین و بس.
-مواظب باش. بت ها اونی که تو می بینی نیستن. اون ها بزرگن، زیبان، ستودنی هستن، با ارزشن چون تو اون مدلی می بینیشون. چون می خوایی اون مدلی باشن. اگر درست ببینی می فهمی که، … من نمی فهمیدم. هیچ چیز این کلام رو نمی فهمیدم. اصلا در هوای فهمیدنش نبودم. من عروسکم رو می خواستم. عروسکی که از نظر خودم آخر آرزوی اون زمانم بود. همه چیزش برام تک بود. از تاج براق روی سرش که با لباسش ست بود گرفته تا کفش های پاشنه بلند و طرح دار و زیور آلات درخشانش. النگو های مرتب روی دست های ظریفش و گوشواره های کوچولوی قشنگش و سینه ریز ظریفش که برقش با طرح و اکلیل روی لباسش همخونی داشت. خدایا چه قدر مشتاق بودم واسه لمسش!
خواب و بیداریم شده بود عروسک پشت ویترین. من2تا النگو داشتم که برام خیلی می ارزیدن. دوستشون داشتم و زمانی که گفتم حاضرم بفروشمشون پدر و مادرم فهمیدن اوضاع حسابی بیخ داره. واسه خاطر اینکه پولم به35000تومن برسه چه ها که حاضر نبودم کنم!
پدر و مادر که اوضاع رو این مدلی دیدن به پیشگیری متوصل شدن و کمک های نامحسوس شروع شد. جایزه های کوچیکی که به فلان نمره مثبت از فلان امتحانم داده می شد پولی بود. در عوض ترک فلان عادت مزاحم که هیچ مدلی از سرم نمی افتاد پول جایزه گرفتم. به نام قرض چند تا اسکناس از جیب پدر وارد قلک من شد که مثلا بعدا بهش بدم و البته همه جز خودم می دونستن که این هیچ زمانی قرار نبود اتفاق بی افته. و عاقبت هم شرط معدل امتحان های ثلث سوم.
اون سال مثل لودر بدون نق درس خوندم و خوندم و خوندم. شاگرد اول شدم. نه داخل کلاسم. داخل کل کلاس های هم ردیف داخل مدرسه عادی. کلا ترکوندم. و بعد، محتویات قلکم به قله نهایی رسیده بود. درست35000تومن.
شبی که فرداش قرار بود برم مغازه از شدت هیجان حالم بد بود. تا خود صبح دقیقا تا خود صبح اصلا نخوابیدم. از شدت استرس معدهم پیچ می خورد. نتونستم شام بخورم. صبحش هم صبحانه بی صبحانه. با اینکه چشمم روی هم نرفته بود خواب نداشتم. واسه چی این ساعت های لعنتی نمی چرخیدن؟ پس کو ساعت9صبح آخه؟
چه مدلی زمان برام گذشت بماند. اینکه حس می کردم زمین و زمان از حرص من آروم تر پیش میرن، مادرم زیادی کند و خونسرده، همه ساعت های روی زمین خراب شدن و زمان هم باهام لج کرده و جلو نمیره تا مغازه ها باز بشن هیچ چی نمیگم. راه که افتادیم به وضوح وسط خیابون بالا پایین می پریدم. انگار انتظار داشتم از روی شونه هام2تا بال در بیاد تا بتونم پرواز کنم و سریع تر برسم نکنه1کسی دم آخری برسه و زود تر از خودم آرزوم رو بدزده. نشمردم چند دفعه مادرم کشیدم کنار تا خودم رو نندازم زیر ماشین هایی که بوق زنان از بیخ گوشمون رد می شدن.
-بیخیال. اون ها چه می فهمن! آدم بزرگ های کسل کننده بی ذوق! هیچ کدومشون اندازه حالای من خوشبخت نیستن. اون ها صاحب فرشته پشت ویترین نمیشن. بذار بوق بزنن و به رانندگی های کسل کنندهشون برسن تا قیامت! این راه لعنتی واسه چی تموم نمیشه؟
با تمام این ها رسیدیم. جمع مشتاق همیشگیِ پشت ویترین رو با شدت زدم کنار و پریدم داخل. از شدت فشار عصبی نفس نفس می زدم. کیف پول قرمز کوچیکم رو چنان سفت گرفته بودم که انگار شیشه عمرم داخلش بود. خانم فروشنده می خندید.
-اینهمه صبر کردی2دقیقه هم روش. بذارمش داخل جعبه میدم خدمتت.
من جعبه نمی خواستم. جز عروسکم هیچ چی نمی خواستم. تا بغل کردنش فقط2ثانیه دیگه فاصله داشتم. اگر مادرم نگهم نمی داشت شیرجه می زدم اون طرف پیشخون و معطل جعبه و فروشنده نمی موندم.
عاقبت لحظه ای رسید که لحظه من بود. عروسک بزرگ داخل1جعبه شکیل روی پیشخون درست مقابل من دراز کشیده بود. نمی تونستم واسه پرداختن پول صبر کنم. شیرجه زدم روی جعبه. روش که نه! شیرجه زدم توی جعبه. عروسک رو از داخل جعبه قاپیدم و گرفتمش توی بغلم و با1فشار، …
-هان؟ وایی! چی؟!
-چیکار می کنی این طوری که به خونه نرسیده داغون میشه! چیزی نیست لباسش از فرم خارج شد الان درستش می کنم.
از حیرت خشکم زده بود. واسه چی اون حجم بزرگی که باید بغلم رو پر می کرد1دفعه فرو رفت و اینهمه کوچیک شد؟ مگه میشه؟
فروشنده خواست اون چیز وسط دست هام رو بگیره و برش گردونه به حالت اولش ولی من کشیدم عقب و1لحظه مات اون حجم رو بین دست هام نگه داشتم. بعد آهسته بهش دست کشیدم. دستم رو شبیه خوابزده ها بردم زیر لباس و اونجا دنبال تنه سفت عروسک گشتم. تنه سفتی در کار نبود. اون زیر تقریبا هیچ چیزی نبود. هیچ چیزی از اون مدل که من انتظارش رو داشتم زیر دست هام نبود. انگار داشتم کابوس می دیدم. باورم نمی شد. زیر لباس عروسکم جایی که باید تنه سفتش جا می شد هیچ چی نبود. یعنی تقریبا هیچ چی. جز1باریکه سیم های نازک که شبیه چوب لباسی لباس رو ثابت نگه می داشتن. خیلی آهسته دست های ظریف عروسک رو لمس کردم. انگشت های کشیده و مچ باریکش رو لمس کردم. دستم رو آروم بردم بالاتر تا آرنج و بازو هاش رو زیر نرمیه پف های آستین لباسش لمس کنم. از مچ بالاتر دیگه هیچ چی! فقط1حجم باریک از پارچه نازک که روی1مشت سیم و پنبه کشیده شده بود تا داخل آستین لباس جا بگیره و نمای قشنگی بهش بده! دستم رو آهسته بردم پایین و پا هاش رو هم لمس کردم. در جایی حدود های مچ پا که لباس شروع می شد، فقط1جفت سیم کلفت بود و بس. دستم رفت بالا و باز هم بالا و سر و موهای عروسک رو لمس کردم. سر کوچیک و خوش فرمش سفت بود با مو هایی که واقعا قشنگ بودن. صورت سفت و چشم هایی که بی حرکت با مژه های چسبیده بهشون ثابت بودن. نمی شنیدم مادرم با خانم فروشنده چی ها میگن. اون ها هم نمی فهمیدن که من در چه حالم. ولی عاقبت فهمیدن. شاید نه کاملا ولی فهمیدن که1چیز هایی رو باید بهم توضیح بدن.
-آره دیگه! این عروسک سرامیکیه. بیشتر واسه دکور می برنش. باید موقع دست گرفتنش خیلی مواظب باشی. خیلی ظریفه باید رعایت کنی. ولی خیلی خوشگله! مثل خودت!
حرف ها و خنده های خانم فروشنده برام شبیه تعبیر کابوسی بود که درش فرشته ها هیولا می شدن. خاطرم نیست چه مدلی با کیف پولم کشیدم عقب و از مغازه زدم بیرون. حس کسی رو داشتم که بهش خیانت شده. به نظرم می رسید روی احساسم تقلب شده و من به این تقلب لعنتی باختم. حس وحشتناکی بود. اون قدر وحشتناک که فریاد های حرصیه مادرم زمانی که از جلوی ماشین در حال حرکت کشیدم کنار هیچ اثری روی بیدار کردنم نداشت. مادرم سعی کرد بفهمه حرف حسابم چیه. پشت سر هم کلافه و متحیر می پرسید چیه! چیه! پول رو بده بریم دیگه! چیه! نمی خوایی؟ بابا حرف بزن می خوایی بخریمش یا نه!
می خواستمش ولی نه! من عروسک خودم رو می خواستم نه این1مشت سیم و پارچه و پنبه لعنتی رو که زیر زرق و برق اون لباس مخفیش کرده بودن. این چیز بی مصرف که بت آرزو های این1سال اخیر من نبود! زبونم نمی چرخید. حالا می فهمیدم. می فهمیدم که واسه چی اجازه نداشتم بت آرزو هام رو از نزدیک لمسش کنم. حالا می فهمیدم مفهوم بعضی شنیده های این اواخرم رو مبنی بر تفاوت دیده ها و خواسته هامون. حالا می فهمیدم که اینهمه مدت اینهمه مدت چه قدر باطل و بی خودی سر کار بودم! حالم به معنای واقعی بد بود. مادرم سعی کرد کیف پولم رو ازم بگیره، پول اون حجم سیم و پارچه و پنبه رو بپردازه و با اون جعبه شکیل از مغازه بریم بیرون. ولی من بی حرف کشیدم عقب. کم مونده بود دوباره فرار کنم وسط خیابون. برای درست کردن اوضاع هیچ کمکی به مادرم نکردم. خیالم نبود چی ها میگن و چی ها میشه. فقط کیف پولم رو چسبیدم و کشیدم عقب. به هیچ عنوان حاضر نبودم حاصل اونهمه انتظار و اونهمه تلاش رو بپردازم و در عوضش هر دفعه با نگاه کردن به محتویات اون جعبه لعنتی به خاطرم بیاد که چه قدر باختم!
مادرم که نفهمیده بود چی شده دستم رو گرفت و بدون جعبه برگشتیم خونه. مادرم عصبانی بود و مونده بود من چم شده. و من واقعا نمی تونستم در جواب حرص و حیرتش هیچ توضیحی بدم. به یاد تمام حسرت های کوچیک و معصومی که به خاطر رسیدن به سراب تحمل کرده بودم حتی نمی تونستم آه بکشم. دلم می خواست حرف بزنم. نق بزنم. گریه کنم. ولی نمی شد. چیزی شبیه1خلأ لعنتیه گنگ وجودم رو پر می کرد. عروسکی که بت من شده بود اصلا وجود نداشت. من اونهمه روز و اونهمه لحظه چیزی رو می خواستم که نبود. حس خیلی بدی بود خیلی بد.
اون روز نتونستم از شر این حس بد خلاص بشم. عصر هم نتونستم. زمانی که بچه های فامیل رو1جا جمع دیدم نتونستم. زمانی که پدرم از سر کار برگشت خونه هم نتونستم و زمانی که برادرم اومد پیشم و سعی کرد به حرفم بیاره باز هم نتونستم. فقط انگار شاید گریه کردم. گریه ای تلخ که نمی تونستم جنسش رو واسه هیچ کسی توضیح بدم. اون زمان نمی تونستم ولی حالا می تونم. جنس تلخ ناکامی.
بت آرزو های من اونی که تصورش رو داشتم نبود. اصلا نبود و من به هیچ گیر داده بودم. زیر اون لباس پر زرق و برق تقریبا خالی بود و من نمی دونستم. از هیچ چی واسه خیال هام بتی ساخته بودم که1سال واسه رسیدن بهش زندگیِ کوچیکم درگیر بود و زمانی که دستم بهش رسید و لمسش کردم باطل بودن تمام این خواستن رو درک کردم.
چند روز گذشت. خاطرم نیست چند روز. سعی کردم مثبتش رو ببینم. من حالا35000تومن پول داشتم. این باید خوشحالم می کرد ولی نکرد. از قلک پر پولم متنفر شده بودم. بهم حس تلخ و آزار دهنده ناکامی رو می داد. انداختمش کنار و تا3ماه بعد که پدرم به بهانه اینکه پول ازم قرض کنه قلک رو گرفت، بازش کرد و با پول های داخلش برام1جفت دیگه النگو خرید دست بهش نزدم.
طول کشید تا خاطره اون تلخ کامی برام قابل تحمل تر شد. هیچ زمانی کامل تلخیش از کامم نرفت ولی شبیه تمام خاطرات بد دیگه کهنه شد و اون قدر غبار زمان روش رو گرفت که بشه تحملش کرد.
گذشت. تابستون رفت. مدرسه ها دوباره باز شدن. باز من بودم و مسیر مدرسه و اون مغازه و اون ویترین. اول مهر بود و هوا هوای شلوغ اول مدرسه. همراه مادرم از پیاده رو می رفتیم. به مغازه که رسیدیم شبیه همیشه بود. شلوغ و پر سر و صدا. سرم بدون اراده خودم چرخید و نگاهم رفت به ویترین. فرشته مینیاتوری که زمانی بت آرزو های من بود هنوز در بالا ترین طبقه ویترین جلوه می فروخت و1دسته دختر با چشم های به شدت مشتاق بهش خیره شده بودن و در موردش حرف می زدن.
-ببین چه خوشگله!
-خوشگله که خوشگله بیا بریم دختر دیر شد!
-مامان تو رو خدا من فقط این رو می خوام.
-این به درد تو نمی خوره. مال بازی نیست.
-تو رو خدا! بخر دیگه!
-گرونه نمی فهمی؟
-پول جمع می کنم. از پول تو جیبی هام. هرچی تو و بابا بگید. به خدا من فقط همین رو می خوام. تو رو خدا! … … …
با صدای مادرم به خودم اومدم.
-چیه باز!
-چی؟
-میگم به چی می خندی!
-من؟
نفهمیده بودم از کی داشتم زهرخند می زدم. و نمی دونستم به چی. واقعا نمی دونستم.
-من، به هیچ چی.
تا زمانی که از بین شلوغی های جلوی ویترین رد نشدیم، تا زمانی که دور نشدیم، تا زمانی که به در مدرسه نرسیدیم و تا زمانی که زنگ نخورد و بین دوست های سال پیش و دیدار ها و خنده ها نرفتیم سر صف، اون زهرخند همراهم بود. و تا مدت ها بعد، تا خیلی خیلی بعد، هر زمان از اون مسیر و از جلوی اون ویترین رد می شدم، حس می کردم در خاطرم1جور تلخ کامی شبیه تلخیه1داروی خیلی تلخ و نفرت انگیز که ساعت ها بعد از خوردنش طعم تلخش زیر زبون باقی می مونه و پاک نمیشه حاکم بود و خیال پاک شدن هم نداشت.
روز ها گذشتن و من بزرگ شدم. خواهندگی هام عوض شدن ولی خودم عوض نشدم. هنوز همون طوری باقی موندم. هنوز اگر چیزی رو واقعا بخوام به همون شدت می خوامش. هنوز خواستن هام رو بت و بت هام رو آرزو می کنم و هنوز داخل کارنامهم در انتظار نمره قبولی از درس عبرت هستم که سال ها پیش باید از محضر تجربه می گرفتم ولی غفلت کردم و نگرفتمش!. ای کاش اون سال، اون تجدیدی، تجدیدیه آخرم می شد!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیره! خیلی دیر! خیلی!

سلام.
سلام صبح. هرچند خیلی ازت گذشته. خوب1امروز من دیر سلام کنم طوری نمیشه که!
امروز خیلی شاد شروع نشدی! هی بیخیال حس مثبت اندیشی نیست. حس منفی اندیشی هم نیست. سردرد که بیاد کلا حس هیچ چی نیست. امروز دلم نمی خواست از جام بلند شم. چیزی نیست فقط به شدت خسته بودم هنوز هم خستهم. واقعیتش درست نمی دونم این خستگیم دقیقا روی چی متمرکزه. پخشه روی خیلی چیز ها. از کارم، از اطرافم، از فوبیای سرطان و پرهیز های شدید که خونوادم رو گرفته و به من منتقل میشه و اجازه نمیده ساده نفس بکشم، از اینکه هر لحظه بهم یادآوری میشه که چه قدر وضع اطراف افتضاحه، چه اتفاق های بدی در اطرافم می افته، چه قدر ما در ایران گرفتاریم و چه قدر آدم ها دارن بی خودی میمیرن و ما در معرض خطر های مدل به مدل هستیم و چه قدر همه دست به یکی کردن که داغونمون کنن و چه قدر بیمارستان ها باعث مرگ های بی خودی و پایان های اشتباهی میشن و چه قدر ملت بیچاره هستن و چه قدر همه چیز از خوراکی گرفته تا دارو تقلبی و خطرناک شده و چه قدر خطرناکه که آب کمه و چیزی نمونده دوران بی آبی و در آینده جنگ بر سر آب شروع بشه و چه قدر باید نگران باشیم و مواظب باشیم و چه قدر لازمه که مواظب باشیم و به هیچ چیز اعتماد نکنیم و … آخ خدای من! حتی تیتر کردنشون هم درد داره. تصور کن من از صبح با این چیز ها سر و کار دارم. اطرافیانم رو واقعا دوستشون دارم ولی اون ها به شدت گرفتار منفی ها شدن و حالا می فهمم که واسه چی1عمر من با امواج افسردگی هام می جنگیدم و هنوز می جنگم.
سعی کردم اون ها رو از این حال و هوا خارجشون کنم ولی موفق نشدم. سعی کردم خودم رو نجات بدم و با تأکید بهشون گفتم ببینید من نمی خوام بدونم. از این چیز ها بهم نگید. ولی جوابم این بود که آدم باید بدونه اطرافش چه خبره تا آماده باشه. آخه من آماده چی باید باشم؟ مگه من زورم می رسه چیزی رو اصلاحش کنم؟
زمان هایی که با خونواده هستم معمولا تلویزیون روی شبکه اخبار تنظیمه. اون هم اخبار منفی. کجای جهان چی شده! چند نفر مردن! فلان نقطه بمب ترکیده! اون طرف تصادف شده! جای دیگه1دسته درگیر شدن! این طرف1سری اعدام شدن واسه خاطر قاچاق چلقوز! این ها داخل شبکه هست و بیرون شبکه درست در اطراف من سیل تحلیل های ترسناک با نتیجه گیری های تاریک و همه درست در اطراف من! سعی می کنم بحث منحرف بشه. به واقعیت های بیرون از شبکه، به مردم، به فامیل، به خودمون و اتفاق های کوچیک و ملموس اطراف که زندگی روزمره کوچیک ما رو تشکیل میدن. سعی می کنم و گاهی موفق میشم اما، …
-همه چیز منفیه. فلانی ها چه قدر عوضی هستن که فلان دعوا رو درست کردن. این آدم ها رو باید بیخیال شد. دیگه زنده و مردهشون یکیه. فلانی رو گفتم سر دفنش نمیرم اون هم حق نداره سر خاکم بیاد عر عر کنه! عجب وضعی شده! عجب وضع مزخرف و بدی! چه مردم بدی! چه اطرافیان بدی! چه دنیای بدی! این ها عجب رویی دارن! اون ها1مشت عوضی هستن! این ها، … این آدم ها، . این اتفاق ها، … … …
خدایا دیگه تحمل ندارم! خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم! اون ها بس نمی کنن! جهان بس نمی کنه!
گاهی پیش میاد که دلم بخواد بین جمع باشم. ولی با دیدن این توفان منفی ها به شدت دلم می خواد در برم وسط تنهایی های آرامش بخش خودم. ولی اینجا هم داستان تموم نمیشه و داخل سرم پر میشه از انعکاس آنچه گذشت!
افتضاح اینجاست که همه چیز دست به یکی کرده تا این افتضاح رو تأییدش کنه و هرچی من زور می زنم نبینم، … این آخریش هم، … سقوط پلاسکو، …
وحشتناک بود! من داشتم با تلفن با2صحبت می کردم. می گفت امروز بریم بیرون. مطمئن بودم می خواد با کلک ببردم خونه3و من دلم نمی خواست. از رفت و آمد های خونگی خوشم نمیاد. بقیه مردم اطرافم ساده دوست میشن. ساده صمیمی میشن. ساده با هم رفت و آمد می کنن. من نمی تونم! خونه برام1حریم سفته که موافق نیستم به این سادگی کسی رو بهش راه بدم و روی همین اصل لعنتی خودم هم نمی تونم وارد خونه کسی بشم. رفاقت هام هم متفاوتن! من در هیچ چیز لعنتی شبیه بقیه نیستم! آه لعنتی! نکبت تاریک لعنتی!
داشتم به2می گفتم نمی تونم بیام. مادرم این ها اینجان و نمیام. 2داشت می گفت باورش نمیشه و بحث داشتیم. از داخل حال صدای داد و فریاد از داخل1کلیپ می شنیدم که از گوشیه مادرم می اومد. تا اینجاش طبیعی بود. کلیپ بود دیگه! ولی بعدش که صدای زمزمه های ناراضیه مادرم قاطیه صدا های کلیپ شد، بعدش که زمزمه هاش شکایت شدن، بعدش که صداش رفت بالا تر و بالا تر، بعدش که شنیدم داشت خودش رو می زد، بعدش که داد می زد، بعدش که زد زیر گریه و تقریبا جیغ می کشید، …
شوهر خاله من داخل به نظرم آی سی یو هست خیال کردم فوت کرده. ولی این گریه نمی شد واسه1پیرمرد بیمار باشه! 2هنوز پشت خطم بود و من مونده بودم باید چی بگم! کلافه بودم! خسته بودم! تقریبا هوار زدم:
-چیه مادری آخه چیه؟ آخه چی شده باز؟
شنیدم که مادرم وسط گریه هاش1چیزی گفت. نمی دونم اون درست نتونست بگه یا من درست نتونستم بفهمم.
-ساختمون، … ریخت، … مردم، … زیر آوار، … همه مردن، … همه دفن شدن، … له شدن، …. بچه ها، … مردم، … مردن، … مردم، … مالشون، …. جونشون، …
به نظرم سر2هوار زدم:
-ببین من نمیام بذار ببینم مادرم چی شده خداحافظ! خداحافظ خداحافظ!
بنده خدا2که دیگه نفهمیدم چی شد. گوشی به دست وسط اتاق شوک زده وا رفته بودم. جرأت نداشتم برم داخل حال انگار. نمی دونم شاید یادم رفته بود باید چیکار کنم! انگار ویرانی داخل حال منتظرم بود! همونجا موندم! مات و گیج همونجا موندم! ولی نمی شد! مادرم داشت حالش بد تر می شد!
گوشیم رو پرت کردم روی قفسه و پریدم بالای سر مادرم.
-مادری آخه1دفعه چی شد؟ از اون گوشیت چی دیدی؟
مادرم حالش واقعا بد بود! و زمانی که فهمیدم چی شده حال خودم هم تعریفی نداشت!
-ساختمون پلاسکوی تهران اومد پایین و مردم داخلش، …
-یا علی! یا علی آخ خدا یا علی!
این رو نگفتم. بلند نگفتم. مادرم کلیپ رو گذاشت می گفت گوش کن ولی جیغ می کشید و نمی ذاشت بشنوم. شروع تهوع رو در اعماق معدهم احساس کردم و سعی کردم خیالم نباشه. سعی کردم صدام هرچی بیشتر آروم باشه و سعی کردم به مادرم توضیح بدم که ببین مادری الان امداد اعزام میشه نجاتشون میدن اونجا تولیدی بوده افراد عادی زیاد نمیرن اونجا این اتفاق صبح افتاد قبلش ساختمون آتیش گرفت ملت رو تخلیه کردن کسی نمرده آروم باش طوری نیست! …
سعی می کردم و موفق نبودم. مادرم قانع نمی شد. شاید چون خودم باوری که لازم بود رو نداشتم. خودم می دونستم دارم مزخرف میگم. تلویزیون سعی می کرد آرامش بده و من سعی می کردم جیغ نکشم و همچنان آروم باشم. شاید توان مادره بود شاید هم سعی مسخره من بود که مادرم چند لحظه بعد فقط1خورده بهتر شد ولی فقط اون قدری که مطمئن بشم سکته نمی کنه.
دیگه نمی خوام ادامه بدم الان مادرم نیست و من مجبور نیستم نقش بازی کنم حالم واقعا این لحظه از تصورش افتضاحه!
چند لحظه تنفس!
خوب اومدم! آمار کشته ها و زخمی های پلاسکو رو چک می کردم و ظاهرا روایت ها متفاوته! آخ خدای من!
دیروز و حال و هواش داخل سرم چرخ می زنه! من واقعا سعی می کنم همه چیز ساده و آرام رد بشه ولی نمی فهمم در جو مزخرفی که داخلش هستم واسه چی این اینهمه سخته!
دیشب همه چیز های نباید درست همون مدلی که نباید داخل سرم می چرخیدن. منفی! منفی و خیلی منفی! اه واسه چی من باید اینجا مواظب باشم بیخیال هر مدلی دلم بخواد می نویسم الان هم این مدلی سیاه می نویسم چون دلم می خواد! خسته شدم از نقش اینجا خودمم چون دلم می خواد!
دلم می خواد! خخخ!
دفعه آخری که این رو گفتم سال پیش بود! خیلی نتیجه جفنگی داشت ولی گفتم. بعدش این گفتنم رو پس گرفتم و خیال می کردم میشه پسش گرفت ولی حالا بعد از ماه ها مطمئنم که هیچ فایده ای نداشت. هیچ تلاشی هیچ فایده ای نداشت. در بعضی نگاه ها فلاش بک و پاک کن وجود نداره اون ها بهت نمی بخشن! و من بی خودی تلاش می کردم پاکش کنم! هرچند منظورم از اون دلم می خواد اشتباه تعبیر شد ولی، … دیشب تمام این ها داخل سرم می چرخیدن. دیشب تمام منفی ها داخل سرم ضرب گرفته بودن. دیروز ها البته نه همهشون! فقط تا1جایی که اذیتم کنه!
دیروز2و1رفتن خونه3. من نرفتم. دلم نخواست. دیشب حس می کردم تمام جهان از هیچ درست شده. از هیچ و من که وسط این هیچ گیر کرده بودم! دلم می خواست حرف بزنم! دلم هنوز هم می خواد حرف بزنم. نه از این حرف های مسخره معمولی. نه نقش. حرفی که دلم بخواد بزنمش! دلم وحشتناک می خواد که حرف بزنم!
ولی اگر موقعیتش پیش بیاد به نظرم نتونم. شاید هم بتونم! دیشب تحملم برید. شماره رو بی اراده و تقریبا بی اختیار گرفتم. بعدش وسط1زنگ نصفه قطع کردم. چی باید می گفتم؟ نمی شد. دیر شده بود. گوشیم بلافاصله زنگ خورد. طول کشید تا برداشتم. سلام و علیک ها زود تموم شد. حس شروع های عادی رو نداشتم. حس هیچ چیز عادی رو نداشتم. دریافت شد!
-حالت خوبه پریسا؟
و اون لحظه حس کردم از خیلی زمان های عمرم صادق تر هستم.
-نه. حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست. افتضاحم فلانی. میشه1کمکی کنی؟ میشه1غلطی کنی من گریهم بیاد بلکه سبک بشم؟
سکوت.
-هستی؟
-نفسی که آه نبود.
-اینجام پریسا اینجام. تو گریه لازم نداری. سبکت نمی کنه. خوب بذار ببینم چی این مدلیت کرده؟
-یادم نیست چند تاش رو گفتم.
-تمامش این بود؟
-نه. باز هست. دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد بگم.
-خوب بگو.
-نمیشه. واسه تو دلم نمی خواد بگم. با تو دلم نمی خواد حرفش رو بزنم.
-پس با کی دلت می خواد حرفش رو بزنی؟
-با هیچ کسی. ولی، … شاید، … فقط1نفر. شاید!
-خوب اون کیه؟
-کسی که نمی خواد بدونه.
-خوب تو بهش بگو حتما گوش می کنه. اگر دستت بهش نمی رسه، …
-اتفاقا دستم بهش می رسه. اون هم گوش می کنه. ولی، …
به نظرم اینجا بود که گریه رسید.
-فایده نداره. همون اولش هم فایده نداشت.
-پریسا! واسه چی تو همیشه زمان هایی این مدلی میشی که من داخل شهر نیستم؟ آخه پشت این گوشیه فسقلیه مسخره من چه جوری؟ …
-نمی خوام تو اینجا باشی! نمی خوام هیچ کسی اینجا باشه! فقط می خوام حرف بزنم!سکوت. نفسی که آه نبود. شاید جنسش عاقل اندر صفیح بود و شاید هم چیزی بود که من نمی فهممش.
-می خوایی به اون1نفر چی بگی؟ اگر گفتنش فایده داشت؟
گریه اینجا بود که جاگیر شد. نمی تونستم حرف بزنم نمی شد.
-بگم که، … بگم که، …
سکوت. نمی شد. نفسی که آه نبود.
-پریسا! منو ببخش که مدارا نمی کنم. و بهت میگم که هنوز لازمه پرس بشی. حالا من بهت میگم اگر می تونستی به اون1نفر چی می گفتی. بهش می گفتی1جا هایی اشتباه کردی. سفت رفتی. سخت گرفتی. فراموش کردی که اون1نفر هم به هر حال دلواپسی هایی روی شونه هاشه که می خواد حلشون کنه و تو به جای اینکه سبک ترشون کنی، انگار بخوایی مرز آستانه تحریکش رو بشکنی، تا آخرین توانت رو به کار گرفتی تا سنگین ترشون کنی. اگر می تونستی لازم بود این ها رو بهش بگی ولی تو نمیگی. هنوز حتی در غیبتش این ها رو نمیگی با اینکه خودت هم می دونی این ها درست هستن. نمیگی چون دلت نمی خواد بهش اعتراف کنی. هنوز نمی خوایی کوتاه بیایی. پس هنوز جا داری واسه مجازات یواشکی که پس میدی.
گریه کردن یادم رفته بود.
-پریسا! اونجایی؟
وا رفته بودم. جای حرصی شدن نبود. فقط وا رفته بودم. خسته از اینهمه جنگ مسخره که دیشب عمیقا حس می کردم چه بی محتوا گذشت، وا رفته بودم.
-پریسا!
-اینجام!
-نگرانت شدم! چرا حرف نمی زنی؟
حیرت! فقط حیرت بود که از نفس هام می زد بیرون.
-تو! تو از کجا! تو از کجا می دونی! چه جوری می تونی بفهمی!؟
نفسی که آه بود. آهی از جنس آسودگی بعد از1دلواپسیه چند ثانیه ای!
-پریسا من مدت هاست که می دونم. تو مدت هاست به این رسیدی ولی امشب بیشتر. لازم هم نبود اسم اون1نفر رو ببری تا بفهمم چی می خوایی. من در جریان ماجرا های تو همراهیت کردم و اگر حس و هوات رو بعد از اینهمه سال نشناسم به تدفین هم نمی ارزم.
حالا گریه کردن خیلی ساده تر شده بود. خیلی ساده تر از لحظه های پیش.
-من این1نفرتون رو از نزدیک نمی شناسم ولی با توجه به توضیحات تو و چیز هایی که خوب، البته دیدم، یعنی غیر مستقیم دیدم، …
-هی! تو که گفتی هیچ زمانی نمیری به اون، …
-من گفتم تو باورت شد؟ مگه میشه تو1جایی رو جهنم کنی و من بهش سرکشی نکنم ببینم چه دردسری با خودسری ها و لجبازی های تموم نشدنیت درست کردی؟ خوب داشتم می گفتم. اون1نفر با توجه تصور من احتمالا گوش می کنه ولی باز هم احتمالا تو درست میگی. دیگه خیالش نیست. اون مرحله ها گذشتن و اون1نفر الان دیگه اون دلواپسی ها روی شونه هاش نیست که تو بخوایی سبکشون کنی. طرف هم دیگه خیالش نیست تو در چه هوایی باشی. می دونی پریسا؟ به نظرم1خورده دیر باشه! منو ببخش من اهل مدارا نیستم خودت دیگه باید بدونی.
می دونستم. و ممنون بودم از این مدارا نکردن. خسته شده بودم از اینهمه مدارای بی خودی که می دونستم حقم نیست. دلم واقعیت می خواست. بدون اتهام و فریاد. دلم فقط واقعیت می خواست. و واقعیت این بود که من در این خط سیر دیر کرده بودم. چه قدر درد داشت سبکیه این هقهق ها که تموم نمی شدن.
-پریسا! گوش بده! در هر حال اون1نفر شکر خدا ضربه نخورد. فقط حسابی خستهش کردی. تو و همه! بیشتر تو شاید. آخه، …
آخه هاش رو شمردم و تأیید کردم و سکوت کردم. چی می شد بگم تمامش درست بود!
-هنوز گریه می کنی؟ برای چی؟ مگه فایده هم داره؟ ببین! با گریه کردن چیزی عوض نمیشه. واقعا نمیشه. شاید بشه1چیز هایی رو درست کرد ولی زور و تدبیر خیلی زیادی می خواد و تو فعلا نداری. به نظرم لازمه از خیر اصلاح این مورد بگذری و فقط واسه اون1نفر دعا کنی. تو در نظرش شاید خیلی مثبت ثبت نشدی. نه صبر کن! من دروغ نمیگم. تو در نظرش قطعا مثبت ثبت نشدی. ولی اگر نظر منو بخوایی، دیگه سکوت کن! کاری نکن! طرفش نرو! درست نمیشه! دیر شده پریسا! در عوض دفعات بعد رو بهتر مدیریت کن. من مطمئنم این1نفر آخرین1نفری نیست که در عمرت می خوایی باهاش حرف بزنی و بهش بگی که چه قدر زیادی راه اشتباه رو سفت گرفتی. پس مواظب باش تا1نفر های بعدی که در زندگیت باهاشون مواجهی یادگاری های این مدلی ازت در خاطر نداشته باشن! در مورد این یکی هم من واقعا متأسفم. باور کن متأسفم ای کاش می تونستم حلش کنم ولی این شدنی نیست و اگر جای تو بودم خودم هم دیگه اقدامی نمی کردم. حس می کنم در این شرایط تو هر قدمی که برداری ممکنه نتیجهش سو تعبیر های وحشتناکی باشه که نمیشه جمعش کرد. پس فقط سکوت کن و عبرت بگیر!
حس می کردم تمام سنگینی های روی اون شونه ها حالا روی روان خودم فشار می آوردن.
-اون جهنم رو من درستش نکردم. محض خاطر خدا! من فقط سکوت کردم من فقط، …
-بسه دیگه پریسا! همون طوری که به اشتباه بودن سخت گرفتن هات رسیدی، فکر کن و از همون راه هم به این نتیجه برس که اگر کامل و مستقیم تقصیر تو نبوده، ولی بی تقصیر هم نبودی. بی تقصیر نبودی پریسا اتفاقا تقصیرت زیاد هم بود. هرچند شاید کسی ندید و نمی بینه. آخه آتیشی که زدی زیر خاکستر موند و شعله های بعدی رو کشید بالا و خودش محو شد. تو موافق نبودی و نیستی ولی واقعیت اینه که در مواردی که نخوایی متوقف بشی واقعا ویران گر بدی میشی اگر مانعی سر راهت نباشه!
دلم داشت از گریه می ترکید. تمامش واقعیت بود. دیگه نمی جنگیدم. با درستیه شنیده هام، با هقهق هام و با واقعیتی که شاید از خیلی پیش می دونستم و ازش در می رفتم.
-می خوام درست بشه فقط درست بشه! از دستم بر نمیاد!
نفسی که این دفعه شاید از جنس آه بود!
-معلومه که از دستت بر نمیاد! آتیش1کبریت رو میشه با1فوت خاموشش کنی ولی زمانی که بگیره به1کوه کاه دیگه تو نمی تونی طرفش بری. اون1نفر که می خوایی باهاش حرف بزنی سعی کرد فوتش کنه و سعی کرد تو کمک کنی ولی تو نه فوت کردی نه کمک کردی و در عوضش، … پریسا لطفا این طوری گریه نکن واقعا هیچ نتیجه مثبتی نداره جز اینکه سردرد میشی!
خواستم بگم پس چیکار کنم ولی صدام در نیومد. حال جنگ نبود. حس سکوت و تلاش واسه توقف هم نبود. با تمام درکم حس باخت داشتم. چه قدر دردناک بود!
-باخت! باختم!
این تنها چیزی بود که تونستم بگم!
-ولی ظاهرا تو برد کردی می دونی؟ جنگه به نفعت شد. البته1چیز هایی از دست رفت. از جمله1سری عوامل که ترجیح می دادی حفظ می شدن ولی جنگه چنان شدید شد که عامل مقابل با تمام اطرافش از میدون پرت شدن بیرون. و تو در طرف برنده باقی موندی. و این بهت حس رضایت، … باید بده ولی نمیده.
-این رو دلم نمی خواست.
-می دونم که دلت نمی خواست. ولی واسه گفتنش راه مثبتی انتخاب نکردی. حالا هم داری اشتباه می کنی. سردرد های تو هیچ مروتی بهت ندارن. پس عاقل باش و اجازه نده از این بد تر بشه. تلخه ولی سعی کن به خاطرت بمونه تا دفعه های بعد اول بسنجی ببینی سر چی گرد و خاک می کنی. پریسا! گاهی لازمه ببازیم. همیشه برد مثبت نیست. شاید بعضی برنده شدن ها به ویرانیش نی ارزه!
دلم اندازه1کوه گرفته بود. تا حدود های10شب بالای10دفعه گوشیم رو برداشتم تا، … فایده نداشت. دیر شده بود! دیر!
اطراف10و30بود که1آشنای آشنا بهم زنگ زد و بعد از مدت ها به زنگش جواب دادم. باتریه گوشیش زود تموم شد و تماس قطع شد ولی در همون مدت کوتاه طرف با چند تا جمله از مدل خودش و 1خبر با مزه حسابی خندوندم. بهش چیزی نگفتم. بهش نگفتم قبل از تماسش درگیر چی بودم. بهش هم نگفتم بعد از تماسش باز هم درگیر چی هستم. قرار هم نیست که بگم. اون خیلی مهربونه ولی واقعا کمکی در این مورد نمی تونه بهم کنه. یا بهم می خنده، یا بهم می خنده، یا بهم می خنده خخخ!
پیشبینی ها درست بود. امروز صبح با سردرد پا شدم. الان هم وحشتناک خستهم. منتظرم مادرم برگرده بیاد و باید دلداریش بدم. باید سعی کنم زهر فوبیای سرطان و اخبار افتضاح و دلواپسی های آینده رو کم اثر تر کنم. باید، … آخ که چه قدر از تمام این باید ها خستهم! اون قدر خستهم که حسش نیست باقیش رو بنویسم. به نظرم بد نباشه برم1خورده تفریح کنم. راه خوبی نیست مخصوصا اینکه دفعه آخر کم مونده بود واقعا خودم رو به کشتن بدم. مواظب نشدم و اگر خدا نجاتم نمی داد1خبر تلخ از1مرگ خاموش به خاطر گرفتگیه، … بیچاره مادرم!
حس ویرایش هم نیست حس انتشار این هم نیست نمی دونم کاش حالم جا بیاد این مدلی که هستم حس و حال زامبی ها ازم مثبت تره!
من رفتم شاید تفریح. می دونم وسط تفریحاتم هم گریه می کنم ولی بیخیال. کاریش نمیشه کرد. بابا زمان کمکم کن! شاید از تو کاری بر بیاد. بر میاد! تو پیش از این لبه های شمشیریه حوادثی رو با گرد و خاکت کند کردی که ایمان داشتم ازشون زنده رد نمیشم. پس واسه چی این دفعه باید در توانت تردید کنم؟ نمی کنم. مطمئنم که این ازت بر میاد! مطمئنم!
به امید آرامش!