اوخ جان ترم تموم شد. بعد از امتحان و اون حس آشنای تولدی دیگر و داستان های تکراری ولی دوست داشتنیش واسه من! آخ جون! ولی این وسط1چیزی درست نیست. به نظرم اتصالات مغزم روشون چسب ریخته و جرقه می زنن نمی فهمم چی شدم زمان هایی که کتاب دستم نمی گیرم1جای کارم گیره انگار. کتاب ترم بعدی رو گرفتم و نمی تونم بازش نکنم. بازش می کنم و داخلش چرخ می زنم و می خونمش و تمرینش می کنم و … چی خورده توی سرم من که این طوری نبودم! شکلک تعجب. همین الان هم خیر سرم ولو شدم بعد از کار استراحت کنم نمی تونم دلم می خواد بلند شم کتابه رو بردارم باقیه لغت های درس اول رو حفظ کنم. گرامرش رو دوباره بخونم. ریدینگ و متنش رو بخونم و پرسش ها رو دید بزنم و جواب بدم. خداجونم من چمه؟ بیماریم خطرناکه آیا؟ نکنه دیوونگیم اون قدر اود کرده که قراره منفجر بشم بمیرم؟ آخه من با چماق سر درس بند می شدم هنوز هم میشم واسه چی این مدلی شدم این روزها؟
باید بلند شم1خورده تمیزکاری کنم الان رئیس مادر میاد و من حسابی جا موندم ولی خخخ وایی خستهم آخه!
امروز سر کار واسه آش4شنبه سوری پول جمع می کردن من زدم به نشنیدن. طرف پررو پررو اومد گفت شما چی؟ گفتم چی؟ گفت واسه آش4شنبه پول میدید یا چیزی میارید؟ من هم پرروتر پرروتر گفتم من آش دوست ندارم. بعدش هم از اون لبخندهای پررویانه زدم و برگشتم سر کار بچه ها. دروغ که نگفتم دوست ندارم دیگه. اینهمه سال این ها آش پختن هم خوردن هم اگر دلشون خواست بردن خیلی هم دوست دارن من نه خوردم نه آوردم خونه. خداییش خیلی بهم اصرار کردن که یا بخور یا ببر. مگه میشه آش4شنبه رو نخوری و نبری؟ اصلا براشون عجیبه. ولی من هر دفعه گفتم نه. خوشم نمیاد. خوب راست گفتم خوشم نمیاد. حالا هم واسه برنامه ای که هیچ طوری داخلش نیستم پول ندارم بدم. شکلک بسیااار خسیس. آره دقیقا درسته من خیلی خسیسم و به این سادگی پول از مشتم بیرون نمیادش. هرچی هم سن و سالم بیشتر میشه خسیس تر میشم. خوب می کنم. اصلا از این خسیس بودنم بدم نمیاد عاشقش هم هستم. و در انتهای امر، خخخ. این خخخ هم واسه حسن ختام این بخش. ادامه اخبار.
همکارها توی خودشون چونه می زنن که یعنی چی همه جا هفته بعد تعطیلن ما واسه چی باید بیاییم سر کار؟ مثل هر سال. همیشه این بحث ها هست و همیشه هم به جایی نمی رسه. با1تفاوت. امسال من سکوت کردم. نه معترض میشم نه تقاضای مرخصی آخر سال می کنم. بحث هم نمی کنم. حتی اون هایی که میگن چرا3روز آخر سال مرخصمون نمی کنن رو تعیید هم نمی کنم. تکذیب هم نمی کنم. اصلا انگار نیستم. امسال برخلاف سال های پیش حس می کنم، … خدایا ببخش ولی حس می کنم کسرم میشه از این بحث های بی نتیجه داشته باشم. این جدل ها رو در شأن خودم نمی بینم پس خودم رو باهاش کثیف نمی کنم. تا هر زمان گفتن بیا میرم زمانی هم که مرخصم کردن بای بای می کنم میام خونه. امسال به طرز محسوسی در محل کار ساکت تر و بی تفاوت تر دیده میشم. حس می کنم این مدل چونه زدن ها زیادی پایینه. خوشم نمیاد تا اون حد بیام پایین واسه خاطر چند ساعت زودتر آزاد شدن. این چند روز هم روی باقیه سال. این هم از این.
امروز باید برم ببینم3تا کتاب1ترمم رو صحافی واسم یکی می کنه یا نه. یعنی که چی کتابه3تیکه هست خوشم نمیاد!
گاهی1چیزهایی میشه که آدم حاضره پول بده1جایی گیر بیاره سرش رو بکوبه به اونجا. از تهران کتاب های ترم بعدم اومده، بعد از1عالمه تأخیر، حالا بازش می کنم می بینم صفحه بینایی نداره. خداییش این عزیزهای مسؤول چاپ کتاب های بریل رودکی چی توی سرشون بوده همچین ابتکار جالبی زدن؟ استاد سر کلاس به بیناها میگه صفحه مثلا45رو بیارید. ترم های پیش صفحه بینایی روی کتابم بود سریع پیدا می کردم این ترم باید چه خاکی سر مبتکر این خلاقیت آشغالی کنم آخه! خداییش الان من چی بگم! یکی2تا هم نیست آدم بگه بیخیالش. پول1کتاب تست رو ازم گرفتن ولی کتابه پر! به بقیه هم میگی میگن بیخیال مگه چه قدر پولش بوده؟ یعنی واقعا این اطراف تا مساحت400000کیلومتری1کسی نیست بگیره من چی میگم آیا؟ ای خدای من! بیخیالش! آخرش هم رسیدم به این کلمه کلید. بیخیالش! ولی نه. نه بیخیالش این رو نمیشه بیخیالش بشم باید1فکری کنم این طوری نمیشه.
باز هم هست. بگم؟ نه ولش کن دیر میشه چرت که نزدم بلند شم کارهای اطرافم شبیه1کلاف نخی پیچیده به هم سرش رو بگیرم رو به راهشون کنم.
راستی! چند وقته نگفتم. زندگی قشنگه! ازش غافل نشید! عشقه زندگی! عشقه!
ایام به کام!
دستهها