دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجب قشنگه! روز، هوا، زندگی!

سلام بر شنبه. به جان خودم امروز دیگه درس می خونم. اوخ دیشب1کتاب متنیه خیلی قشنگ از اینترنت پیدا کردم اگر الان شروعش کنم زبان بی زبان پس فعلا بیخیالش. بخونم اگر مشکل ویرایشی نداشت ببرم بزنمش داخل محله!
هنوز درگیر زبانم. خدایا من انگلیسی روون حرف زدنم میاد1کاری کن که بشه!
امروز صبح زود واتساپم رو چک می کردم داخل پیام های شرکت نماد1کسی در مورد عینک هایی صحبت کرده بود که واسه نابینا های مطلق کمک هستن. البته با جراحی و عینک و خلاصه می گفتن میشه با1سری بند و بساط دید. من تصور می کنم دیدن با این عینک ها شبیه دیدن آدم بینا ها نباشه ولی تا همین جا هم عالیه. چه قدر دلم می خواد بیشتر در موردش بدونم! البته گفتن هزینهش خیلی زیاده و درضمن نمی دونم این راه حل به مشکلات شبکیه هم جواب میده یا نه! خدایا چه قدر دلم می خواد بیشتر بدونم چه قدر دلم می خواد نمی دونم با چه عنوانی سرچ بزنمش! خدایا نمی تونم اینجا بشینم من اطلاعات می خوام!
اه این چه وضعشه شبیه بچه ها شدم زمانی که بهشون میگن هفته دیگه می بریمت پارک بازی و بستنی و بعدش هم1اسباب بازیه بزرگ از هر مدلی که دلت بخواد! خدایا! خدایا کمکم کن! لطفا کمکم کن!
اینترنت من احتمالا به خاطر تعطیلات و سنگین شدن ترافیک باندش به هقهق افتاده و هم کند شده هم قطع و وصل شدید داره. حسابی حرصیم کرده و زورم بهش نمی رسه که به حسابش برسم.
پریشب1بنده خدایی1عالمه باهام حرف می زد. از همه چیز گفتیم یعنی من چرت می گفتم اون حرف حساب می زد و من می شنیدم. برام1سری توضیحات داد و در جواب اعتراض ساکتم که نفهمیدم از کجا فهمیدش با منطق و دلیل بهم می گفت چیز های مسخره ای که از سر گذروندم تقصیر خودم بود. می گفت سکوتم رو در جایی که باید می شکستم حفظش کردم و نباید می کردم. سعی کردم براش توضیح بدم که حفظ سکوتم دلیل داشت و دلیلش رو هم1خورده گفتم. اون می گفت دسته کم باید امتحان می کردم. باید اقدام می کردم. باید1حرکتی می کردم و من نکردم. هیچ حرکتی نکردم جز اشتباه. جز حفظ سکوتم در جایی که می شد حرف بزنم و نزدم، و بعدش، … اون بنده خدا چند دفعه پیش از این هم این ها رو بهم گفت. تقریبا1سال. ولی من تازه دیشب بهش فکر کردم. شبیه کسی که در حال رفتن یواشکی برگرده پشت سرش رو از روی شونه و از گوشه چشم نیم نگاه کنه دیشب داستان رو از نظر گذروندمش. درست می گفت. تقصیر خودم بود باید حرف می زدم. ولی آخه چه جوری باید حرف می زدم در حالی که این یقین بهم داده شده بود که اگر سکوتم بشکنه نتیجهش1انفجار کامله و کل این ویرانی تقصیر کسی نیست جز من که سکوت نکردم و، … این رو دلم نمی خواست. نه اون ویرانی رو نه اون تقصیر رو. صدام رو خوردم و عوضش بدترین کاری که می شد رو کردم. از سنگینیه فشار بریدم و فرار کردم و خودم رو صاف پرت کردم وسط آتیش. هیچ زمانی هیچ زمانی اون شب تلخ رو یادم نمیره. شبی که فشار چنان شدید بود که تحملم تموم شد. مثل فشنگ از جا پریدم و گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم همین الان میرم این گوشیه وامونده رو بر می دارم زنگ می زنم به…. تمام این داستان عوضی رو بهش میگم به خدا امشب بهش میگم به خدا امشب بهش میگم! و یقین! اون یقینه وحشتناک به انفجار. به ویرانی! به ویرانیه چیزی که اون زمان بت من بود! و یقین به این واقعیت ترسناک که تمام این ویرانی اگر پیش می اومد تقصیر من بود. تقصیر من! خدایا چه شب بدی بود! هیچ زمانی اون شب تلخ رو یادم نمیره! من در عمرم شب های تلخ زیاد داشتم خیلی زیاد. گریه هم زیاد کردم خیلی زیاد. ولی گریه اون شبم جزو تلخ ترین هاش بود. فشار استخون های زخمی از گذشته هام رو له می کرد. شکستن سکوت جایز نبود. اگر هوار می زدم ویرانییه مطلق و تمامش روی شونه های من! … هیچ زمان تلخیه اون شب رو، اون گریه هام رو و اون درموندگیه وحشتناک رو یادم نمیره. اون شب، برای اولین دفعه بعد از جهنمه سال91، از ته دل دعا کردم که بمیرم. تحمل نداشتم به خدا دیگه تحمل نداشتم و کسی هیچ کسی نمی فهمید. انگار مروت از تمام جهان اطرافم رفته بود فقط فشار بود فقط فشار بود فقط، … اون شب تلخ رو، اون شب های تلخ رو نمی تونم فراموش کنم. دلم می خواد یادم بره. دلم می خواد دیگه از تصورش گریه نکنم. دلم می خواد دیگه هیچ کجای خاطرم نباشن. واسه خیلی ها ساده هست که بگن چیزی نبود سخت گرفتی بیخیال. اون ها نمی دونن. اون ها ندیدن. اون ها که من نیستن! کاش یادم بره! کاش پاک بشه از خاطرم! کاش هرگز به خاطرم نیاد! کاش می شد شبیه1فایل ناقص از خاطراتم حذفش کنم این داستان رو! اون شب رو! اون شب هارو! خدایا کمکم کن!
وقفه!
طول کشید ولی اومدم! دست خودم نیست واقعا نیست. مثل اینکه نمیشه شبیه آدم در موردش حرف بزنم و حالم افتضاح نشه! پس من کی درست میشم؟ یعنی این واسه همیشه همراهم باقی می مونه؟ خدا نکنه واقعا دلم نمی خواد! بیخیال به نظرم الان دیگه نباید حرفش رو بزنم مثل اینکه نمی تونم!
دلم همچنان سفر می خواد. تفریح و خنده و عشق و حال هم می خواد. بعد از ظهر5شنبه رفتم و رفتیم. باز هم دلم می خواد خخخ! امسال تابستون سفر نرفتیم. من نق زدم که بریم ولی نشد. وضعیت هوا و شرایط سفر1خورده یعنی من خوب اینجا داخل خونه و شرایط کنترل شده درصد امنیتش، … طفلک خونوادم! گناهی شدن کلا این بنده های خدا گناهی شدن به خاطر من! همه چیزشون رو به هم ریختم! خداجونم آخه یعنی چی اینکه دیگه تقصیر من نیستش آخه!
خلاصه کلافهشون کردم از بس نق سفر رفتن زدم تا زمانی که فهمیدم واسه چی نمیریم بعدش وجدان درد گرفتم و دیگه نق نزدم خخخ! الان که فکرش رو می کنم می بینم کل ارکان منطق داشتن هوار می زدن که من باید امسال شبیه بچه مثبت ها خونه می موندم واسه چی نفهمیدم این رو؟ من20دقیقه زیر هوای آتیشیه بیرون دوام نمی آوردم. اگر چند لحظه بیرون وسط آتیش بار خورشید وایمیستادم افقی می رسیدم خونه و باید2روز ولو می شدم تا حالم جا بیاد. از4تا پله که میرم بالا باید نرده رو بغل کنم تا جای پا هام و کلهم عوض نشه! سفر هزارتا بالا پایین داره. راه طولانیه. هوا متغیره. شرایط غیر قابل پیشبینیه. سفر حال و هوای خودش رو داره هرچی هم امن و راحت بری باز شبیه خونه نیست! واقعا واسه چی این ها رو من نفهمیدم آیا؟ تحلیلم عقلم کلا خواب بود انگار! این حتی تحلیل هم لازم نداره شبیه آب خوردنه! و من بوق اصلا در هوای تصورش نبودم! طفلکی جیگیلک! به جای من هم باید بفهمه و روشنم کنه اون هم1مدل جیگیلکانه که خیلی گناهی نشم خخخ! هی جیگیلکو من دوستت دارم بچه! به خدا1جور بدی من میمیرم واسه این بچه! خدایا این رو حسابی حفظش کن خیلی می خوامش!
خلاصه که امسال سفر بی سفر و من هم شکلک نق یواشکی فقط در اینجا فقط در همینجا!
از بیرون بوی هوای پیش از بارون میاد. این بو رو دوست دارم و چه قدر دلم می خواست می شد بدون تصور پاییز و ملزوماتش از این هوا لذت ببرم! خدایا این لحظه من جز این1دونه واقعا هیچ مشکلی حس نمی کنم. نمیشه1کاری کنی یا عوض بشه یا من بیشتر بخوامش و ازش لذت اگر نمی برم دسته کم اینهمه شدید منزجر نباشم آیا؟ خدایا ناشکریه ولی به اسم خودت قسم که دست خودم نیست کمکم کن!
داره8میشه. بلند شم تا دیر نشده به روز برسم که اگر بره دیگه حس و حال پریدن ندارم و جا می مونم تا فردا!
راستی باز داشت یادم می رفت! زندگی همچنان قشنگه. خیلی هم قشنگه و خیلی خواستنی! باور کن راست میگم! امتحان کن! بیا اینجا بغلدست من وایستا از این زاویه ببین به حرفم می رسی!
خوب دیگه من رفتم.
تا پراکنده های بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیشب، 1خورده، یواشکی، …

سلام به همگی.
بچه ها خوبید؟ یعنی بطری خالیه رو گرفتم بالا بزنم به اولین کسی که خوب نباشه! خوب حالا از اول!
سلام به همگی. بچه ها خوبید؟
آهان حالا شد. دهه! چه معنی داره؟ عجب!
بچه ها شده1زمان هایی دلتون1چیز خیلی کوچیکی رو بخواد که خیلی ها…
دیشب من دلم اون1چیز کوچیک رو خیلی خواست خیلی خواست ولی به من نرسید و از خدا که پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه با وجود اینکه حسابی خودم رو شاد و بیخیال گرفتم کسی نبینه ولی1زمانی1جایی که کسی ندید یواشی2تا قطره ناقابل، …
اصلا مهم نبودش نمی دونم واسه چی اینهمه دلم می خواست که به من هم می رسید ولی خیلی های دیگه گرفتن و من یعنی خوب انتظاری هم نبود یعنی نباید توقعم خوب این، …
گاهی آدم دلش بچه میشه بی خودی نق می زنه واسه چیزی که اصلا چیز نیستش. دیشب هم من مرتب به دلم این رو می گفتم.
-خوب که چی حالا؟ خیال کن داشتیش. به چه دردت می خورد؟ پول بهت می دادن مگه؟ جایزه داشت مگه؟ مثلا حالا اون بقیه ها گرفتن تو نگرفتی ازت کسر شد آیا؟ ول کن بابا حوصله داری!
من گفتم و لبخند هم زدم ولی دلم یواشی1خورده گرفت، 1خورده ترک خورد، 1خورده چشم هام باز هم یواشی به هوای دلم خیس شد البته زودی پاکش کردم و رفتم شیطونی ولی گاهی عجیب شبیه بچه ها میشم. دلم می خواست می شد کوچولو بشم بزنم زیر گریه بگم من هم می خوام ولی نمی شد. آخه نمی شد خخخ!
یادمه1دفعه بچه بودم1برنامه ای بود نمی دونم چی بود شبیه جشن های عصای سفید بود خاطرم نیست چه برنامه ای بود که وسطش به1سری ها که اسم هاشون رو می خوندن جایزه می دادن. یادمه1بچه پشت سر ما نشسته بود با تمام دلش زار می زد و هرچی همراه هاش دلداریش می دادن اوضاع بدتر می شد. یادمه فضولیم گل کرد گوشم رو فرستادم اون طرف ببینم جریان چیه دیدم بچه دلش داره می ترکه که اون ها جایزه گرفتن از اون آقا بالای سکوهه همه واسهشون دست زدن من هم جایزه می خوام از اون آقاهه بالای سکوهه!
یادمه اون زمان چه بزرگوارانه از گریه های اون بچه و اینهمه خواهندگیش خندم گرفت.
بغلدستیم گفت این بچه چشه دهنش بازه گفتم جایزه می خواد. طرف گفت وا چه بی ادب! من نگفتم ولی داخل دلم گفتم موافقم چه بی ادب! بچه باید شبیه من باشه. جایزه سیری چند؟ البته اگر بهم می دادن خوب بود ولی ندادن که ندادن چه زاری می زنه! اه چه بی ادب!
و دیشب داخل دلم به یاد اون بچه و گریه هاش بودم و دلم می خواست زمان برگرده عقب تا من بلند شم برم ردیف پشت سریمون بشینم کنارش و به زبون بچه ها نه با زبون خونوادهش که زبون آدم بزرگ ها بود دلداریش بدم تا گریهش بند بیاد. دلم بچگی خواست. همون بچگی هایی که به مجوزش می شد صادقانه بزنم زیر گریه که من هم می خوام! می خوام می خوام می خوام! نمی شد! من بزرگ بودم! بچگی رفته بود. من نمی تونستم!
سعی کردم این رو به دل بی منطقم بفهمونم ولی، …
-من قابلیتش رو داشتم! فقط واسه خاطر هیچ چی! فقط به خاطر هیچ چی! این عادلانه نیست!
-برای چی عادلانه نیست؟ تو خودت باشی حاضری جایی از خودت مایه بذاری که دلت نمی خواد؟ حتی اندازه1نوک ناخن؟
صادقانه جواب دادم.
-نه.
-پس حرف حسابت چیه؟
این دفعه صادقانه فکر کردم.
-هیچ چی!
-واسه خاطر این هیچ چی میگی که عادلانه نیست؟ تو واسه خاطر هیچ چی1اتفاق که اصلا اتفاق هم به حساب نیومد رو متهم می کنی به ناعادلانه بودن و احتمالا فاعل اون فعل رو هم متهم می کنی به بی عدالتی؟ برای چی؟
دلم رسما، بی تعارف، بیخیال مصلحت اندیشی ها، آشکارا، گرفته بود. دلم از اینکه دیده بودم گرفته بود بچه ها!
-دیگه چه غلطی باید می کردم که نکردم؟ آخه تا کجا باید می رفتم؟
-یعنی واقعا می خواستی باز هم بری؟ تو تا همین جاش هم زیادی زیادی رفتی! اگر رفتن هات تا اونجایی که رفتی جواب نداده پس دیگه نمیده. درضمن اصلا واسه چی باید1همچین چیزی رو تو اصلا ببینی؟ پریسا برای چی اینقدر واسهت مهمه؟ دلت می خواد در موردش حرف بزنی؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. بلد نبودم در موردش حرف بزنم. حرفی نبود که بزنم. دلم سکوت می خواست. دلم فقط می خواست که1خورده اندازه1گوشه خیلی کوچولو اندازه1مثبت خیلی خیلی کوتاه اینکه بقیه ها داشتن و به من نرسیده بود رو بی صدا بخواد و هیچ منطقی سعی نکنه به یادش و به یاد من بیاره که اون مورد کوچولو که اونهمه دلم کسبش رو می خواست اینهمه با ارزش نیست. خودم می دونستم. دلم نصیحت نمی خواست. دلم فقط از همون ها که بقیه ها گرفته بودن می خواست.
دلم گرفته بود!
-پریسا! اون فاعل رو نکنه1مدل متفاوت خاطرش…
مثل فنر از جا پریدم.
-اوخ نه! نه! نه به خدا نه! این مدلی نیست!
-خوب بابا خوب! برای چی این رنگی شدی فهمیدم! پس برای چی در نظرت این اتفاق اینهمه بزرگه؟ این امشبیه رو میگم. چیش اذیتت می کنه؟
صادقانه گفتن شاید1خورده برام سخت بود. درد داشت البته حالا دیگه خیلی خیلی کمتر از دیروز ها و دیشب ها ولی هنوز یواشکی درد داشت.
-واسه اینکه این ناکامی به خاطر بی قابلیتیم نبود و نیست این از سر تاریکیه. این تاریکیه لعنتی که دست هام، تلاشم، خواستنم، گفتارم، عملم، هیچ چیزی پاکش نکرد و نکرد و نکرد و نکرد! از نظر مقابل اینقدر بی فهمم که بد نیست واسه رفع وزوز بهم گفته بشه حله بیخیال ولی، … تو به چی می خندی؟
-اوه ببخش دست خودم نبود تو حالتت خیلی…
-چه بی مزه! واقعا که!
-باشه بهت بر نخوره به خدا مسخرهت نکردم قهر نکن. ببین پریسا! گاهی باید واقعا بپذیریم که1سری موارد اونهمه با ارزش نیستن. برای چی از1طرف دیگه تماشا نمی کنی؟ برای چی به خودت نمیگی قابلیت های من از کسب این مورد بالا تر بود واسه همین این مورد نصیب من نشد؟ پریسا قابلیتت عالی بود! خیلی های دیگه هم باهام موافق بودن و هستن. و تو اونهمه نشونه مثبت و موافق رو نمی بینی و اینهمه دلت گرفت از همون1دونه خنثی که خودت هم میگی به خاطر بی قابلیتیت نبود که کسبش نکردی! شاید لازم باشه از ته دلت بگی بیخیال و به دلت هم یاد بدی که دیگه از این چیز های کوچیک و نشدنی نخواد و حالت رو نگیره.
یادمه زمانی که واسه اولین بار از ته دل پذیرفتم که چشم هام شفا پذیر نیست حسم شبیه این لحظه بود. حس بدی بود. اینکه هیچ راهی هیچ راهی نیست!
-گاهی باید باور کنیم که1چیز هایی قابل تقاضا کردن نیستن و گاهی هم باید بپذیریم که1چیز هایی اصلا قابل نیستن که تقاضاشون کنیم حتی شبیه این لحظه های تو یواشکی و توی دلمون!
معترض بودم. به این حرف که درست بود معترض بودم. به درست بودنش معترض بودم. دلم نمی خواست تأییدش کنم چون این تأیید واسهم برابر بود با پذیرش اینکه هیچ راهی نیست!
-از تمام این ها گذشته، به نظرت اینهمه ارزش داره؟ مگه با خدا طرفی که لطف و اجابتش رو اینهمه می خوایی حتی اندازه1نظر کوچولو؟ واقعا قابل درک نیست که برای چی باید اینهمه واسه تو این مثبته ارزش داشته باشه که حالا مثبت نیست. نیست که نیست! ببین! به چه زبونی میشه واسه ناخودآگاه تو توضیح داد جمله به جهنم رو؟ ولش کن! تو هرچی ازت بر اومد کردی! چندین و چندین و چندین برابر ارزش واقعیه ماجرا. چند نفر اشتباه می کنن؟ خودت هم می دونی که از نظر خیلی ها این طوریه. اگر نشد پس دیگه نمیشه. این نشدن رو و داستان ارزش رو بپذیر و دیگه بیخیال شو! دفعه های بعد هم اگر شبی شبیه امشب بود بیخیال واسه خودت بچرخ و به خودت بگو بیخیال این با ارزش یا بی ارزش من منتظرش نمیشم. اصلا بیخیال نشد دیگه! ببین1زمان هایی دیگه هیچ کاری نباید کنیم جز سکوت. هرچی بیشتر بخوایی پاکش کنی تاریک تر میشه. فقط میشه سکوت کرد، عبرت گرفت و گذشت. شبیه تمام تجربه های بد که چیز یادمون میدن و در عوضش1چیزی رو در جریانشون از دست میدیم.
چه قدر تلخ بود که موافق باشم ولی بودم. چاره ای نبود. حس جدل و جدال نداشتم حتی با خودم.
-اون گوشیه نق نقو رو خاموش کن و برو بخواب پریسا! فردا1خورده بیشتر از روز های دیگه گرفتاری.
گوشیم رو زدم روی سایلنت و واسه اولین دفعه بردم گذاشتمش1اتاق دیگه چون ابدا حس هیچ مدل آگاهی از هیچ پیامی داخل هیچ کجای دلم نبود! بعدش هم رفتم ولو شدم روی تخت و کلید سیستمم رو زدم تا کتاب صوتیه داخلش رو برام بخونه. کتاب تکراری زدم چون حواسم به درک کتاب جدید نبود فقط دلم می خواست صدا باشه اما صدایی که من مجبور نباشم بهش جواب بدم و بفهممش و حواسم بهش باشه. سیستمم1کتاب1000دفعه تکرار شده رو برام می خوند و من تا مدت ها روی تختم بیدار بودم و خسته از تحلیل ها و فهمیدن ها و باور کردن ها و خسته از پذیرفتن بنبست ها در هیچ شنا می کردم. پیش از اعلام ساعت12خوابم برده بود.
صبح که بلند شدم دیدم1آشنا بار ها و بار ها دیشب بهم زنگ زده بود که حرف بزنیم. اون اصلا1درصد هم نمی دونست دیشب دلم در چه هوایی سیر می کرد. نباید هم میگفتم. هرگز هم نباید بدونه. هیچ کسی نباید بدونه. می دونم اگر بدونن چی ها بهم میگن. من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. امروز صبح به عادل زنگ زدم و صاف نق های دلم رو پاشیدم داخل گوشی و براش همه رو گفتم. عادل حرف زد. حرف هایی که می دونستمشون ولی باز هم موافق بودم که از عادل بشنومشون. گوش کردم و موافق بودم و دیر می شد هم واسه من هم واسه عادل پس گوشی رو گذاشتم و رفتم سر تمرین پیانوی کلاس امروزم و نوشتن و ویرایش این پست و…
من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. فقط دل ها، حتی دل های آدم بزرگ ها، گاهی، گاهی کوچیک میشن. به کوچیکیه دل اون بچه که با تمام دلش جایزه می خواست از اون آقای بالای سکوی اجرا!
ایام به کام.