دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز باران!

باز باران، با ترانه،
در شبي تا بي نهايت،

مي خورَد بر بامِ خانه.

مي زند خاموش و سنگين،
دستِ تاريكِ زمستان،

بر تنِ شفافِ شيشه.

يادم آيد شامِ دهشت،

آه در دل، ذكر بر لب،
خسته از خود، خسته از شب،

عشق و آن نجواي آخر…

روحمان در خاك مي شد،
تا قيامت، تا هميشه.

مي نشيند سرد و ساكت،
بر مزارِ خاطراتم،

قطره هاي ريزِ باران.

دور تر ها غرقِ آذر،
ديدگاني مانده بر در،

بي صدا، بي گريه، پنهان.

آسمان تار است و سنگين، شب فرو بنشسته بر خاك،
خاطري از خود فراموش، قصه اي غمناكِ غمناك.

باز باران مي نوازد، با سر انگشتانِ خيسش،
سوزِ مژگانِ تَرَم را،

باز حسرت مي گُدازَد، هر زمان، هر لحظه، هر دم،
سينه ي پرآذرم را.

مي رسد گويا به گوشم، ني نوايي سرد و خسته،
چون حقيقت تلخ و عُريان، در شب و در شعله پنهان،

آه! من، اين ني نوا را مي شناسم!،

كوهي از عصيان به دوشم، بی صدا، غمگین، شکسته،
چون سرایی سرد و ویران، تک درختی در بیابان،

اخگر آسا می گدازم، می خروشم، می هراسم.

می وزد بادی پریشان، در شبستان از فراسو،
ضجه ای دیوانه، وحشی، بی مهار از جنسِ فریاد،

-ماهِ مهر آسای من کو؟!

نور، رویایی فراموش، یک جهان جا مانده در شب،
مرغکی تبدار و خاموش، مانده در خود، تشنه از تب.

می زُدایَد دستِ باران، مهربان، بی وقفه، آرام،
درد را از چشمِ خیسم،

سر به دیوارِ شبان گه، بی نشان، پژمرده، ناکام،
حسرتم را می نویسم.

باز باران، سرد و سنگین، در سکوتی بی نهایت،
تلخ می بارد به بستان!

بوستان تاریک و غمگین، شامگاهان تا قیامت،
خاطراتی خیس و ویران.

پایان.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فریادِ خاموش!

شامگاهان است و صبحی گوئییا در کار نیست،
سینه ام را میهمانی جز غمی تبدار نیست.

سرد می سوزم دمادم شعله می گیرم فزون،
آتشم را تکیه ای جز شانه ی دیوار نیست.

می خروشم بی صدا، تاریک، بی فرجام، تلخ،
اشک هم حتی در این شب با نگاهم یار نیست.

بر وجودم التهابی سرد فرمان می دهد،
در سرم جز خاطراتی تلخ و حسرت بار نیست.

نور را، مهتاب را، آهسته می بازم به شب،
جانِ تاریکم دگر خواهانِ این پیکار نیست.

خوابِ سنگینیست غفلت! دردِ این درمان کجاست؟
اندر این کابوسِ دهشت، دیده ای بیدار نیست.

این نهایت در کدامین شرح می آید درست!؟،
آه همراهان! خدا را، عشق حکمش دار نیست!.

هرچه می بینم شبانگاه است و کابوس است و درد،
در نگاهم منظری جز شامگاهی تار نیست.

ناله ای خاموش مدفون می شود در حنجرم،
صبحگاهان رفت و دیگر مهلتِ دیدار نیست.

در سکوتی سرد این پایان تماشا می کنم،
هیچ کاری از برایم بیش از این دشوار نیست.

دیده ها در خواب، دل ها منجمد، جان ها خموش،
سهمِ ما زین ماجرا جز خاطری بیمار نیست.

بار اِلاها یاری ام کن! نیست یارایم دگر،
این شرر را انتها جز رحمتِ دادار نیست.

دورِ گردون شرحِ تکرار است و این دستان دراز،
دیگر اما روحِ ما را تابِ این تکرار نیست.

درد و حسرت، آه و عبرت، من چه گویم بیش از این،
حرف بسیار است لیکن مهلتِ گفتار نیست!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به یادِ سقفی که بود! دلم گرفته آسمان!

دلم گرفته آسمان! ببین زمین به کامِ شب،
میانِ خاک و خستگی، اسیرِ خسته جانِ تب،

خموش و سرد و بی نفس خراب و خورد و خسته جان،
به تند بادِ حادثه، دلم گرفته آسمان!،

من از نگاهِ خسته ام بر این غروب خسته ام!،
ز شام و جنگ و تیرگی در این غروب خسته ام!.

ببین که باز آسمان! مهار پاره می کنم!،
اسیرِ دست های شب فقط نظاره می کنم!.

نگاه می کنم که خانه ای دگر خراب شد!،
دوباره واقعیتی به دستِ شب سراب شد!.

به حکمِ شب طنینِ ضجه را مهار می کنم!،
سکوت را به حنجرم کلید دار می کنم!.

نهان ز خشمِ سردِ شب، لهیبِ آه در بَرَم!،
هوای نعره می کند وداع های آخرم!.

تَعَب هوار می کشد، شرر سفیر می زند!،
شبان گهان نگاهِ خیسِ من به تیر می زند!.

دلم به تنگنای غم در امتدادِ لحظه ها،
نشسته این حدیث را به انتظارِ انتها!.

که این شروعِ شادمانه در نقاب می شود!،
دوباره نقشی از طرب چه سان بر آب می شود!.

طنینِ محوِ پرسشم ز ژرفنای ناکجا!،
که امتدادِ این شراره تا کجاست، تا کجا؟!.

میانِ شعله های غم ببین که سرد می شوم!،
ز دردِ این سیاهه ترجمانِ درد می شوم!.

به سایه سارِ شام گه حضورِ اشکِ بی امان!،
شب است و ختمِ خاطره! دلم گرفته آسمان!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چون پرستو

مثلِ گل، بر شطِّ خون، روييد و رفت،
قلبِ سختِ شام را بدريد و رفت.

سينه ام همچون كويري خشك بود،
مثلِ باران، بر دلم باريد و رفت.

در دلِ سرد و سياهِ شامگاه،
مثلِ خورشيدِ سحر، تابيد و رفت.

لحظه ها در ياد مدفون مي شدند،
چون صدايي در زمان، پيچيد و رفت.

چون بهاري بي خزان و سبز بود،
مثلِ سروِ بوستان، باليد و رفت.

در فراقِ صبحدم چون شمع سوخت،
شعله در دامانِ شب پاشيد و رفت.

در عزاي خنده و آواز و نور،
مثلِ خاكِ دشتِ شب، تفتيد و رفت.

جانِ ما با چشمِ او پيوند داشت،
رشته ی پيوند را بُبريد و رفت.

يك جهان فرياد در هجرش زديم،
ناله ی عشاق را نشنيد و رفت.

از نگاهِ بلبلان خون مي چكيد،
ديده ی خونبارِ ما را ديد و رفت.

در نَبَردِ سرخِ يارانِ سحر،
شهدِ وصلِ عشق را نوشيد و رفت.

در غروبِ سرد و بي هنگامِ مهر،
جامه اي هم رنگِ خون پوشيد و رفت.

در دلش يك آسمان احساس بود،
يك جهان در ماتمش ناليد و رفت.

پَر گرفت و پرده ی شب را شكافت،
ديده ی مهتاب را بوسيد و رفت.

خاك از بهرِ حضورش تنگ بود،
خانه در عرشِ خدا بُگزيد و رفت.

در ديارِ عاقلان، با حكمِ عقل،
خويش را شاهِ جنون ناميد و رفت.

با دلي زخمين و عزمي استوار،
تا سحر گه، شام را پوييد و رفت.

گفتم اي جان! بر دلِ ما رحم كن،
مهربان بر گريه مان خنديد و رفت.

يك شب از خاكِ زمين پرواز كرد،
چون پرستو زين قفس كوچيد و رفت!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه حنجره یه فریاد!

اتَل مَطَل یه خرمن، بهار و باغ و گلشن،
یه شب پر از ستاره، با چندتا شمعِ روشن.

اتَل مَطَل عروسک، شمع و نوار و پولک،
شب شبِ عشقه امشب! تولدت مبارک!.

اتَل مَطَل ابر و باد، یه حنجره یه فریاد،
میونِ جاده ی تب، میونِ دامنِ یاد.

اتَل مَطَل یه آواز، یه قصه ی پر از راز،
یه شب به رنگِ رویا، خنده و صبح و پرواز.

اتَل مَطَل ماه و نور، شمیم و شادی و شور،
چشمِ حسودا بسته، غصه ز قصه ها دور!.

اتَل مَطَل التهاب، یه ماجرا مثلِ خواب،
غبار و دود و آتیش، تکیه به فصلِ سراب.

اتَل مَطَل چوب و سنگ، هوای مسمومِ جنگ،
روز های خاکستری، دل های تاریک و تنگ.

اتَل مَطَل سوزِ سرد، هوای حسرت و درد،
به روی خاکِ تشنه، برگای ریخته ی زرد.

اتَل مَطَل یه دیوار، یه جسمِ داغ و تبدار،
یه روحِ شب گرفته، تگرگ و رعد و رگبار.

اتَل مَطَل شراره، 1شبِ بی ستاره،
ی آسِمونِ تاریک، ی قلبِ پاره پاره.

اتَل مَطَل یه فانوس، لهیب و آه و افسوس،
جهانِ تیره ی تب، هجومِ تارِ کابوس.

اتَل مَطَل شبستان، خزانِ باغ و بستان،
پشتِ حصارِ بنبست، سپاهِ شب پَرَستان.

اتَل مَطَل خشمِ شب، حجله ی خنده بر لب،
هقهقِ تلخ و پنهان، میونِ دامنِ تب!

اتَل مَطَل فصلِ غم، شبای سردِ ماتم،
غمی به رنگِ حسرت، بارونِ ریز و نم نم.

اتَل مَطَل یه پاییز، نگاهِ خسته و خیس،
سکوتِ ساکتِ شب، دلی ز غصه لبریز.

اتَل مَطَل زمستون، نم نمِ خیسِ بارون،
حضورِ سردِ غیبت، دلی نشسته در خون!.

ایشالا توی هوات، غم ها فراموش بشن!،
اشکام چکید رو شمعا، حالاست که خاموش بشن!.

اتَل مَطَل ی دفتر، خاطره ها همش پَر،
دو چشمِ خون گرفته، یه کوچه باغِ پرپر.

به یادتم من اما، یادم تو را فراموش،
اینجا من و ی دفتر، با چندتا شمعِ خاموش!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با جوهرِ خون

به قدمگاهِ عدم محو درآویخته ام،
ز خود از تلخیِ این فاجعه بگریخته ام.

من از این قافیه تا حشر به تنگ آمده ام،
دل از این قصه ی توفان زده بگسیخته ام!.

برو اِی رهروِ تاریک! سفر خوش بادت!،
منِگَر خاکِ قفا را که فرو ریخته ام!.

به تماشاگهِ ویرانیِ خود خاک شدم،
به تمنای سرابی به شب آمیخته ام.

تبِ توفانزده خاکسترم از خاک زدود،
سوختم زین تب و از خویش بر انگیخته ام.

به نظرگاهِ سحر شام شدم هیچ شدم!
به شبانگاهِ بلا شب زده پر ریخته ام.

کاش گِل بود دل این بار و همی برد ز یاد،
خاکِ ماتم که در این راه به سر ریخته ام!.

قصه آخر شد و شب هاست که بر مدفنِ مِهر،
جایِ اشک از نگهم خونِ جگر ریخته ام.

به بهارانِ زمستان زده تبدار شدم،
به سر انجامِ خود از دیده گهر ریخته ام.

وای بر من که به کابوس نظر باخته ام!،
شاخ و بُن بر دلِ تاریکِ تبر ریخته ام!.

وای بر صبحِ سپیدم که سیه پایان بود!،
وای بر من که به جان شرحِ شرر ریخته ام!.

آخر این شعله ز خاکسترِ ما پاک نشد،
وای بر من که دل از دیده ی تر ریخته ام!

می نگارم تبِ این حادثه با جوهرِ خون،
به قدمگاهِ عدم محو در آویخته ام!………

………..

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخَرایِ ماجرا!

یه بیابون یه درخت، اون روزای سختِ سخت،
توی پهنای کویر، یه بیابون یه درخت!.

توی پیچ و تابِ مِه، یه خیالِ خسته پَر،
یه صدای بی صدا، یه حضورِ در به در.

شبِ دهشت شبِ درد، شبِ بیمارِ جنون،
شب و این قصه ی تلخ، تب و تاریکی و خون.

توی سرمای سیاه، خوابِ شیرینِ بهار،
دلِ صافِ آسِمون، خاکِ سبزِ سبزه زار.

همه جا صیدِ سکوت، ختمِ خنده های پاک،
تبِ سوزانِ اتش، نمِ بارون روی خاک.

پشتِ بن بستِ سیاه، تنِ خسته دلِ سرد،
رنگِ تاریکِ خَزون، رنگِ حسرت، پرِ درد.

دلِ تاریکیِ شب، دیده ای صیدِ سراب،
یه ندای ناتموم، یه دعای بی جواب.

توی جاده های هیچ، برگِ توی دستِ باد،
تو هوای خاطره، تیزیِ خنجرِ یاد.

یه بیابون یه درخت، یه خَزونِ سرد و تار،
دلِ تاریکِ سکوت، شبِ سردِ سبزه زار!.

این سکوتِ بی نفس، شرحِ ویرانیِ ماست،
دلِ من! زنده بمون!، آخَرایِ ماجراست!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

داره بارون میاد!

داره بارون میاد!
اینجا شبِ آسمونی!

اینجا شبِ روی خاک، 1شبِ بی ستاره.
شبی سیاه و سنگین، که انتها نداره!

شبای تلخِ غربت، سیاه و ساکت و سرد،
پر از خیالِ دیروز، پر از جنون پر از درد!

بارون میاد و من باز، سرم به روی دیوار،
اشکای داغِ ای کاش، خسته ام اما بیدار.

پشتِ حصارِ بن بست، گم شده در بیابون،
دلم به رنگِ یلدا، صدام صدای بارون!

چی بگم آسمونی! هوای خوندنم نیست،،
میخوام دیگه نباشم، که جای موندنم نیست.

تکیه به سنگِ بن بست، حصارِ ساکتِ شب،
دارم می پاشم از خود، دارم میمیرم از تب.

سکوتِ سردِ اینجا، شکستنش گناهه!
صدا صدای نفرت، اینجا چه قدر سیاهه!

دفترِ خاطراتم، رفیقِ خورد و خسته،
مثلِ نگاهِ من خیس، مثلِ دلم شکسته.

باز داره بارون میاد، از آسمونِ تاریک،
می باره و می بارم، چه دوریم و چه نزدیک!.

خسته ام آسمونی! اینجا سیاه و سرده!
اشکام شبیهِ آتیش، هوام هوای درده.

صدام کن آسمونی! تا از قفس رها شم،
پر بزنم از این خاک، جفتِ ستاره ها شم.

اونجا که از من و ما، اسم و نشون نباشه،
ضربت و تیر و تهمت، مرامشون نباشه.

می گفتی پشتِ هر شب، یه صبحِ صادقی هست!
بذار که بی نشون شم، شاید تموم شه بن بست!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

قصه ی تاریک!

گنجشککِ اشی مشی، لبِ این بوما نشین!
بارون میاد تو خیس میشی، برف میاد مریض میشی،

می افتی تو حوضِ نقاشی!.

گنجشککِ اشی مشی! یادِ قصه ها به خیر!
یادِ قصه گویِ مهربونِ شهرِ ما به خیر!

یادمه اون قدیما دل ها همه شاد بودن،
خالی از غصه و درد و خشم و فریاد بودن.

جایِ زخمِ غصه ها با قصه درمون می شدن،
شادی ها توی دلا همیشه مهمون می شدن.

یادمه اون قدیما تو شهرِ ما شب جا نداشت،
تیرگی جایی میونِ صبحِ صافِ ما نداشت،

اون زمون ها که با هم رفیق و مهربون بودیم،
هم صدا و هم نفس، هم دل و هم زبون بودیم،

اون زمون ها که کسی از غصه بیمار نمی شد،
تکیه گاهِ هیچ کسی شونه ی دیوار نمی شد.

قدیما تو شهرِ ما هیچ کی اسیرِ شب نبود،
آخرِ قصه هامون گریه و درد و تب نبود.

آخرِ قصه هامون بهار و صبح و خنده بود،
توی جنگِ خوب و بد شادی همش برنده بود.

قدیما یادش به خیر! شور و لبخند و صفا،
دستا پیوسته به هم، دلامون جایِ خدا.

گنجشککِ اشی مشی! یادِ قصه ها به خیر!
یادِ قصه های شادِ شهرِ ما به خیر!.

حالا اینجا همه ی دلا پر از درد شدن،
بهارا رنگ خزون مردا چه نامرد شدن!.

دستامون سرد و دلا رحم و مروت ندارن،
دیگه خنده های ما رنگِ محبت ندارن.

قصه ها مون همه از خاطره ها پاک شدن،
قصه گو رفت و تمومِ خنده ها خاک شدن!.

دیگه از نور و سحر تو شهرِ ما نشونه نیست،
دیگه جز سردیِ دیوار واسه تکیه شونه نیست.

گم شدیم میونِ شب بدونِ ماه بدونِ نور،
رنگِ قصه ها شدن اون زمونای دورِ دور.

گنجشککِ اشی مشی! جایِ تو دیگه اینجا نیست،
جایِ تو دیگه میونِ شهرِ تاریکِ ما نیست!.

رفیقِ خسته بالِ من، آوازه خونِ بی نشون!،
صدات صدای قصه ها هوات هوای آسمون!

وا کن پرای بستتو بپر از این هوا برو!
از این شبای تیره و غمگین و بی فردا برو.

از این هوای بی نفس تا مرزِ فردا ها بپر!
قصه ی تاریکِ مارو تا شهرِ قصه ها ببر.

اونجا به یادِ دلامون قصه ی دل ها رو بخون!
قصه ی پایانِ شب و طلوعِ فردا رو بخون.

سر به مزارِ قصه گو قصه ی اینجا رو ببار!
قصه ی شب قصه ی ویرانیِ دل ها رو ببار.

گنجشککِ اشی مشی! لبِ این بوما نشین!،
بارون میاد تو خیس میشی، شب میاد پاییز میشی،

می افتی تو حوضِ نقاشی!.