صبح4شنبه. باید آماده بشم برم کلاس. میشم حالا. با موهای خیس نشستم اینجا به بهانه اینکه1خورده خشک تر بشه بلند میشم دارم تنبلی می کنم.
ریدینگه رو بلد نشدم آخرش. کاش دیالوگ ازم بپرسه!
دیشب تیمتاک بودم. بیشتر از زمان های دیگه در این روزها. بخش دوم مسابقه موزیک. حسابی شلوغ بود و آخجون امشب نیمه نهایی و5شنبه هم اصل برنامه زنده تیمتاکی خدایا هیچ چی نشه من بتونم برم گوش کنم برنامش با حاله حیفه از دستم در بره!
تقریبا خودم رو کشیدم به حاشیه اینترنت این روزها. خوب1خورده وجدان درد شدم وسط این گیرواگیر اگر اون وسط ازم بر می اومد باید می موندم ولی، … نتونستم. نمی تونم. نمی تونم این روزها. این دفعه. این برنامه. این هفته. این هفته و هفته آینده بره بلکه من1کوچولو نفس بکشم. البته یواشکی. تمام این روزها، تمام این هفته، تمام هفته آینده تا، … از شدت دلواپسی یواشکی نفسم تنگ میشه. اگر اون وسط بودم مطمئنم وا می دادم. این رو نمی شد یواشکی نگهش دارم وسط صحنه در مقابل چشم و گوش همه وا می دادم. نباید. اومدم کنار. حالا اگر وا هم بدم خیالی نیست. یواشکی دست هام مشت میشن. یواشکی نفس هام سریع میشن. یواشکی مغزم تیر می کشه. یواشکی تند شدن جریان خون داخل رگ هام رو حس می کنم. یواشکی دعا می کنم. یواشکی گریه می کنم. یواشکی منتظرم. منتظرم! یواشکی. آخرش هم، … آخرش چی میشه؟ خدایا! زده به سرم. این روزها یواشکی زده به سرم. اه بسه دیگه اول صبحی نمیشه این چیزها داخل سرم نباشه؟ کتابم کو!
دیشب1کسی داخل تیمتاک اومده بود اینجا رو دیده بود به این کتابم کو می خندید. نمی دونست این واقعیه. این روزها سر خیلی چیزها با خودم درگیر میشم و واسه خلاصی از تمامشون ناخودآگاه دستم رو می برم اطرافم و حواسم که جمع میشه می بینم داخل سرم یا بیشتر به زبون دارم میگم کتابم کو؟
این هفته هم میره. و هفته بعد. مطمئنم که بعد از این یواشکی ها هم باز من درگیر و دلواپس خواهم بود. این روزها خیلی خیلی چیز دارم واسه درگیری و دلواپسی. اون ها خیلی هاشون یواشکی نیستن. واضحن و واقعی. کاملا واقعی. به حقیقت کتابی که لمسش می کنم. ولی این، … این هفته، … این، … خدایا به خیر کن من واقعا، … باشه باشه می دونم اشتباهه ولی دست خودمه مگه؟ من از انتهای این قصه چیزی نمی خوام فقط، … فقط بدونم که اون ستون ها همچنان عمودی باقی می مونن. خیالم نیست از دور تماشا کنم فقط نیفته! یکی ایمیل بعدیت رو باز نمی کنم می تونم تصور کنم چه کلمات مهرآمیزی داخلش می فرستی واسم. هی به خدا تقصیر من نیست دست من هم نیست تازه چیزی که نمیشه من دارم زندگیم رو می کنم آرزو کردن که ایراد نداره!
داره8میشه. باید بلند شم. سر8و30باید کلاس باشم. استاد این جلسه گرامر و دیالوگ و ریدینگ درس نمیده. فقط لغت و تمرین و پرسش و از این مزخرف ها. گفته اگر می خواییم غیبت کنیم روزهای این مدلی غیبت کنیم. من نمی خوام. غیبت کردنم نمیاد خخخ. من باید اونجا باشم. باید!
4شهریور کلاس های آیلتس شروع میشن. همه میگن وحشتناک سخته. من جزوه ندارم. بهم میدن ولی بیناییه. باید اسکن کنم. بریل کردنش رو بگو. اه لعنت! داخل این استان نکبت به این بزرگی1جایی نیست بشه مراجعه کنم بهش این لعنتی رو بریلش کنم. واقعا که خجالتآوره. پای ادعا که میاد سقف آسمون رو جر میدیم که فلان مؤسسه چنینه و فلان مرکز چنانه و از این فوق اراجیف. پای عمل که میاد تا نوک گوش های خرکی میریم پایین. من1چاپگر بریل می خوام که واسم این نکبت ها رو بریل کنه آخه چه مدلی این ها رو بخونم بدون اینکه زیر دستم باشن؟ خدایا کاش من ایران نبودم! یعنی اینهمه جا وسط زمینت هست ملتش دارن حالش رو می برن باید از آسمونت مینداختیم اینجا اون هم با نقص بینایی که واسه خوندن1جزوه کزایی اینهمه بچرخم؟ آخه عدلت رو شکر این درسته؟ الآن من چه غلطی کنم آخه؟
باز من حرصی شدم. خدایا من چاپگر بریل می خوام اینهمه رو که نمیشه دستی بنویسم آخه! هر کسی ندونه تو که می دونی دست های من، … بعد از صدمه هایی که دست هام و همه جونم خوردن، … من دیگه هرگز نتونستم کیبورد بزنم. اگر طولانی کاری رو کنم از درد بیچاره میشم. اگر مجبور بشم این جزوه ها رو دستی بنویسم باید فاتحه دستم رو بخونم. حتی واسه خاطر تایپ طولانی با صفحه کلید هم اگر مواظب نباشم دستم اذیتم می کنه. خدایا واسه تو که نباید ثابتش کنم لازمه آیا؟ من باید این ها رو بریل کنم. اینجا چاپگر لعنتیه بریل نیست. بیا پایین بگو من الآن چیکار کنم؟ بقیه با چشم می خونن مال من رو تو زدی نفله کردی باید با دست بخونم امکاناتش اطرافم نیست بیا واسم حلش کن. بیا واسم بنویسش. بیا واسم بخونش. بیا دیگه!
امروز صبح از دنده عوضی پا شدم برم پیش از کلاس دنده رو تعمیرش کنم این شکلی روزم شروع بشه هم خودم دیوونه میشم هم ملت رو خل می کنم. جدی من، … معذرت دست خودم نیست1خورده دلم، … دلم، … گرفته. تنگ شده. دلم می خواد می شد1خورده چند کلمه حتی اندازه1پیام متنی فسقلی، … خدایا نباید بگم. خدایا نباید باشه. خدایا نباید! معذرت می خوام. خدایا معذرت می خوام!
بسه دیگه8شد با این نوشتن ها الآن درست نمیشم فقط دیرم میشه. من رفتم. اوه گوشیم صدام زد تلگرام کی پیام زده بهم؟ خخخ من رفتم لباس و کلاس و پیام و هی بابا زمان جان لحظه هات وایستا جا موندم!
برچسب: 5شنبه
آخ5شنبه می پرستمت!
آخ5شنبه دوستت دارم. به نظرم چاره ای نیست جز اینکه بپرستمت! هرچی کردم اینجا اراجیف ننویسم دیدم نمیشه. گفتم این هفته رو ساکت رد کنم نشد. خدایا5شنبه ها عالیه! نمی دونم چند هفته دیگه میشه تحمل کنم روزهای هفته رو از صبح تا ظهرهاش. خدایا کمکم کن من چم شده!
بیخیال ولش کن لحظه رو عشقه!
باید برم درس بخونم به خدا گیر می افتم! مشق های اینترنتی تازه تموم شدن. اگر تا بعد از نوشتن این خرچنگی ها باز مشق نرسه میرم سراغ درسم. روی گاز1ظرف قارچ در حال سرخ شدنه. دلم نیمرو خواست که از خیرش گذشتم. بعد از خوردنش اذیت میشم.
این هم بیخیال.
هفته ای بود این هفته. در1مدل استرس ناشناس عجیب به سر می برم. داخل انجمن شعر قدیمی ها رو خوندم که دستم لو رفت و خخخ تفاوت ها رو فهمیدن. میگن باید از تکرار پرهیز کنم. دلم می خواد پرهیز کنم ولی مشکل اینجاست که این روزها نمی تونم شعر جدید بگم. پیش از این خیلی چیزها خیلی ساده تکونم می دادن و در موردشون چیز میز می نوشتم ولی الان به این سادگی نمی تونم. نمی فهمم واسه چی. می ترسم دیگه نتونم. داخل مدرسه هم همکارم واسه خاطر هر مورد شاید و نشایدی ازم بیت می خواد. نمی تونم واسش توضیح بدم یعنی توضیح میدم ولی اون بنده خدا در هوای دریافت نیست و من بلد نیستم چه مدلی باید واسش توضیح بدم که بین بچه هایی که حتی1لحظه دهن هاشون از حرف زدن و شلوغ کردن بسته نمیشه و در فضای کلاسی که بهم هیچ حس مثبتی نمیده و در مورد موضوعی که هیچ حسی بهش ندارم بیتم نمیاد. یکی از روزهای هفته، به نظرم3شنبه، زنگ کلاس و زنگ تفریح می گفت شعر بگو. زبان می خوندم. اون بنده خدا می خندید و می گفت نخون شعر بگو. بعدش هم که شعره تموم شد باز این بنده خدا گفت در مورد موضوعات مشابه شعرهامون کامل نیست زمان بذاریم کاملش کنیم. دلم حضرت اجل رو می خواست که بیاد ببردم هواخوری. همکارم آدم خوبیه. واقعا خوبه ولی من اونهمه خوب و اونهمه مثبت نیستم. نمی تونم واقعا نمی تونم. از طرفی داخل این انجمنه هم باید شعر ببرم. بدون تکرارها و خالی از ایرادهایی که شعر این هفتهم داشت. هرچی می کنم چیزی به خاطرم نمیاد. بعضی ها هر زمان بخوان بیت میگن. من بر عکسم. هر زمان کلمات بخوان خودشون میان. الان نمی خوان. مادرم هم این وسط میگه وقت بذار1چیز جدید بنویس. هرچی بهش توضیح میدم که آخه نمی تونم نمیاد میگه فکرت رو مشغول باقیه چیزها نکن فکرت رو بذار سرش تا بیاد. آخه چه مدلی آشغال های ذهنم رو خالی کنم دست خودمه مگه! از طرفی1بنده خدایی داخل انجمن شعر2تا از نوشته هام رو خواسته که اون لحظه من در دسترسش نبودم به مادرم گفت و قرار شد با تلگرام به دستش برسونیم و مادرم میگه با واتساپ براش بفرستم و من اصلا نمی دونم کدوم2تا رو می خواد و آدرس درست نمیده و من هم دستم به اون آقاهه نمی رسه و شکلک پریشان کلافه نفله و از این ها! باز هم از طرفی، … آخ خدای من این آخریش دیگه واقعا، … قارچ هام الان می سوزن به همشون بزنم میام.
رفتم به همشون زدم1دونه نیمپزشون رو هم خوردم. از گرماش خوشم اومد. خونم گرم شد. داشتم می گفتم. این، … خدایا! آخ خدای من! داخل انجمن این هفته صحبت جلسه بود. 1جلسه از مدل جلسه های ویژه. با حضور اعضایی بیشتر از اعضای همیشگی انجمن. اطرافیان من. هر کسی دلم بخواد. هر کسی من بخوام. جلسه ویژه ای شاید در جایی جز مکان همیشگی انجمن. با افراد متفرقه. اطرافیان من. جلسه ویژه برای من!
خدایا! من که تا امروز دقیقا تا همین امروز در عمرم از زمانی که خاطرم هست سعی کردم سرم پایین باشه تا بیشتر از دیگران به چشم نیام، من که همیشه سعی کردم ریز رد بشم تا کمتر ببیننم، من که هر لحظه و هر زمان دلم خواست دور از هر نگاه و هر بینشی که از بقیه متمایزم می بینن آهسته و بی صدا لحظه هام رو آروم و با حد اکثر توانم خوش و سبک سپری کنم، حتی موفقیت های از نظر خودم کوچیکم رو دلم خواست فقط واسه خودم نگه دارم، ازشون لذت ببرم و باهاشون خوش باشم، حالا اگر این برنامه اجرا بشه میشم محور1جلسه ویژه! خدایا من معترض شدم و به بهترین و محترمانه ترین شکل ممکن که توهینی به لطف اون ها نشه گفتم این رو نمی خوام و تقاضا کردم که فراموشش کنن. گفتم من نه کسی هستم که از هیچ نظری ویژه باشم نه کار بزرگی کردم که کسی نکرده باشه. لطفا این رو منتفی کنید! اما جواب این بود که این رو که شما کسی هستی یا نه، کاری کردی یا نه، متمایز هستی یا نه، این ها رو شما نباید بگی. این ها رو ما باید بگیم. و دیگه جای حرف نبود. مادرم حسابی جدی گرفته و میگه به جای شل بازی باید چندتا متن بنویسم. حالم خوش نیست. یادش که می افتم از شدت استرس دچار تهوع میشم. آخه من، … وایی قارچ هام! الان میام!
آخجون خوشمزه بود ولی ترجیح میدم بیشتر بپزه بذار بپزه. چی می گفتم آهان نق می زدم. جلسه ویژه. پریشب از شدت استرس واسه تمام این ها گریهم در اومد. در مقابل این ماجراها به خصوص این آخریش جواب هایی که گرفتم کاملا متفاوت بودن.
-تقصیر خودته. از بس وسط جریانات جمع هایی که بهت مربوط نیست تاب خوردی که گیر کردی. چه قدر بهت گفتم برگرد داخل جعبه خودت مگه گوش میدی؟ خوب ولش کن. جماعت نمی تونن تحمل کنن1نفر بدون این سر و صداها سرش به کار خودش باشه. تو هم حسابی مقصری ولی دست خودت نیست بوقی. بیخیال شاید هنوز واسه خلاص شدن دیر نشده باشه. و ….
-اینهمه دلواپس شدی که چی؟ شعر نگفتی که نگفتی. متمرکز شو و اون قدیمی تر ها رو اصلاح کن. اگر هم قابل اصلاح نیستن بریزشون دور. اون هایی که درست میشن رو کامل کن. هفته آینده قبل از خوندن به اون ها هم بگو که چیز جدید نگفتی و این ها قدیمی هات هستن. به همین سادگی. این برنامه هم دلواپسی نداره. مثبت های تو شبیه لباسی هستن که می پوشی و چند لحظه بعد دیگه پوستت احساسش نمی کنه. شبیه عطری که به خودت زدی و حس نمی کنیش. در حالی که اگر وارد1جای جدید بشی همه احساسش می کنن. تنها تو نیستی ولی الان بحث ما2تا تویی پس، ببین پریسا! مثبت های تو واسه خودت چیز بزرگی نیستن چون1عمره داری باهاشون زندگی می کنی. خوب چیه مگه! سر کار میرم دیگه! خوب چیه مگه! چیز می نویسم دیگه! خوب چیه مگه! مهره و گل می بافم دیگه! آشپزی می کنم دیگه! زندگی می کنم دیگه! این ها دقیقا نگاه خودت به خودته. و نگاه بقیه اون هایی که مثل خودت هستن. اما پریسا! این خودتی که با این موارد دائم زندگی می کنی. بیا از نگاه کسی این ها رو ببین که اصلا نابینا ندیده یا اگر هم دیده هیچ طوری نمی تونه تصور کنه این چیز ها ازش بر بیاد. این افراد نمی دونن و براشون خیلی عجیبه و خیلی دیدنی. در اجتماعی که اکثریتشون تقریبا هیچ شناختی از تو ندارن، این ها تمامش چیز هاییه که حسابی به چشم میان و در بعضی موارد حسابی عبرت میشن. این طوری باید ببینی. از این منظر که نگاه کنی تو هم کسی هستی هم کار های بزرگ زیاد کردی. واسه خودت که تازه نیست دیدنی هم نیست نباید هم باشه. این گفتن ها واسه دیگرانه. پس به جای دلواپس شدن سعی کن هرچی بیشتر و درست تر پیش ببری تا اثر مثبتش بیشتر باشه. و …
دیشب با1هم حرف زدم. چکیده ای از این2تا چکیده رو هم واسش گفتم. از دست اولی حرصی یا به نظرم حرصی شد و با دومی موافق بود. بعدش هم شبیه همیشه سر به سرم گذاشت تا زمانی که از شدت خنده به قهقهه افتادم. این1همیشه از زمانی که من خاطرم هست همین مدلی بود. از زمانی که در جهان مردگان چشم باز کردم و این رو بالای سر خودم دیدم هیبت دردسر های من رو همین طوری له می کرد. می شکستشون. با سلاح تمسخر. تمسخر بزرگ بودنشون. و من همیشه همین مدلی بودم. اول به شدت بهش معترض می شدم که لعنتی به چه حقی منو مسخره می کنی مگه نمی فهمی من واقعا از این مورد دارم اذیت میشم؟ و بعد رفته رفته آروم تر می شدم چون می دیدم به این مشکل هم میشه خندید. بعد توجهم بیشتر می شد. بعد لبخند می زدم. بعد می خندیدم. بعد قاه قاه می زدم زیر خنده. و هیبت تاریک اون موضوع دیگه شکسته بود. همیشه1هیبت موارد آزارم رو همین مدلی برام می شکست. بعد شبیه بادکنکی که بادش در بره اون ها در نظرم کوچیک می شدن. اون قدر کوچیک میشدن که می شد زیر1پا لهشون کرد و ازشون رد شد. تمام نیمه اول دهه90رو این مدلی سپری کردم. شکستن، کوچیک کردن و هیچ کردن بنبست ها و رد شدن. دیشب باز1همین طوری آخرش رو رسوند به قهقهه و البته استرس هام رفع نشدن اما، …
-هی1من واقعا حالم خوب نیست این واقعا واسه من خوب نیست.
-خوب اینکه کاری نداره. زخیره آب زرشکت هنوز ظرفیت داره. بپر1خورده بنوش. بهتر میشی. بعدا هم بیشتر صحبت می کنیم. نگران هم نباش!
درست می گفت. آب زرشک! لیوانم سرد بود و آرامش. داخل تیم تاک بودم. پرسیدن چی می خوری گفتم آب زرشک با قاچ های نارنگی ظرف کنار دستم. اون وسط1کسی گفت این دروغ میگه. خواستم هوار بزنم و انکار کنم ولی، … خوب چه تفاوتی داره؟ بذار اون بنده خدا تصور کنه من دروغ میگم. تصور کسی که تا اینجای عمرم ندیدمش و از اینجای عمرم به بعد هم1آشنای اینترنتی برام باقی می مونه چی رو واسم عوض می کنه؟ تصور افرادی که هر چه قدر تعدادشون زیاد باشه همچنان آدم های اینترنتی هستن و اینترنتی باقی می مونن چی رو برام عوض می کنه؟ بیخیال. شونه بالا انداختم، خندیدم، بلند و بلند خندیدم، و لیوانم رو دوباره پر کردم. خوش گذشت. هم داخل تیم تاک، هم در جوار لیوانم. بعدش آروم خوابیدم.
الان بیدارم. همچنان دلواپسم ولی، … دلواپسی هام اون قدر عقب رفتن که به چیز های دیگه هم فکر کنم. به چیز هایی که خیلی شاد نیستن. این جلسه هر زمان که باشه، من می تونم هر کسی رو که دلم بخواد دعوت کنم. به نظرم اینجا چند نفری باشن که بدونن من الان چه دردمه. شاید کم باشن افرادی که بدونن من کی ها رو دلم می خواست می شد دعوت کنم. چه قدر دلم می خواست می شد باشن! یعنی اگر موقعیتش بود اگر دستم می رسید واقعا بهشون می گفتم؟ بله می گفتم. دلم می خواست می شد. نمی دونم واسه چی اما دلم می خواست می شد. به نظرم می شد دست هم رو بگیریم و دسته جمعی به تمام این رسمی های عجیب و غریب1دل سیر زیر میز بخندیم. کاش می شد! کاش می شد!
از بین اون هایی که دلم می خواد، واقعا دلم می خواد می شد باشن، فعلا فقط1رو پیدا کردم. بقیه گم نشدن ولی، … دیشب آخر شب بین خواب و بیداری، بین امواج آروم آرامشی که داشتن می بردنم به جهان خواب های بدون رؤیا، به تکی تکیشون فکر کردم. تکی تکیشون رو با هر چیزی که ازشون در خاطر نیمه بیدارم باقی مونده بود مجسم کردم. از اسم و رسم گرفته تا صداشون. تا هواشون. تا حس حضورشون. تا خاطره هاشون. و در آخرین لحظه های بیداری فهمیدم که چشم هام خیس شدن. بدون نق زدن، بدون اعتراض، بدون هقهق، گریه کرده بودم. باز هم در این موج باطل شنا کرده و باز هم گریه کرده بودم. قرار بود دیگه پیش نیاد. لعنت! بیخیال. بیخیال! عاقبت1زمانی درست میشه. عاقبت1زمانی درست میشم! بیخیال. بیخیال!
دیرم شده. خیر سرم خواستم درس بخونم. قارچ هام رو هم عاقبت نیم سوز کردم و خوردم. جای مادرم خالی که دادش در بیاد که این چه طرز خوردنه واسه چی همه چیز رو تا حد سرطان نابود می کنی بعد می خوری آخه این چه طبع نکبتیه که تو داری غذای سوخته هم دوست داشتن داره؟ و … دارم لبخند می زنم. دلم1دفعه واسش تنگ شد. مادرم رو میگم. برم اون2تا شعر رو که گیر داده با تلگرام واسه اون بنده خدا که خواسته بودشون بفرسته رو با واتساپ بفرستم براش. بعدش هم کاش چیزی نشه تا درس بخونم! ای خدا درس دارم خدایا واسه چی من اینجام درس دارم آخه! راستی! ببینم میشه با نق زدن بچه ها رو جمع کنم امشب بریم بیرون آیا؟ خخخ درس داشتم ها! و باز هم راستی! ممنونم1! ممنونم که هستی! گاهی میایی می خونی و نمی دونم این رو هم بر حسب تصادف در یکی از این گاهی هات می خونی یا نه. در هر حال ممنونم ازت! که هستی! که می خندی! که می تونم حتی زمان هایی که پیشم نیستی تکیه بدم به آشناییت. به محبتت. به مهربونیت. ممنونم ازت!
ساعت از11گذشت. من رفتم نق و خوردنی و اگر مهلتی و همتی بود درس خخخ!
ساعت7و….
ساعت7و6دقیقه صبح 5شنبه.
در حال شنا کردن داخل فیلم لیست سیاهم. بسه دیگه باید بلند شم. واسه1شنبه و واسه امتحانی که قراره برسه1خروار درس دارم و هنوز نخوندمش. استاندارد های فنی حرفه ای داره میاد. می تونم مدرک گل سازی رو بگیرم. استاد با فنی حرفه ای وضعیتم رو مطرح کرده. دردسر ندیدنم رو میشه واسه این آزمون دورش زد. ای کاش کانون زبانی ها هم نصف این خانمه سرشون می شد!
دیروز رفتم بیرون واسه خودم کادو خریدم. چندتا پازل فسقلی و عجیب هم گیر آوردم خریدم که از بس کوچولو بودن خیال کردم باید باز نکرده بندازمشون داخل سطل بازیافت تا بره. اندازه کف دست تقریبا. ولی گفتم اول1دور بازی کنم بعد. اما تمام دیروز و دیشب فقط2تاشون رو تونستم درست کنم و سومیش با1عالمه سوراخ و1سری دونه های ریزه چسبیده به هم همچنان حل نشده مونده. هورا! من باز هم از این ها می خوام. هنوز جا هایی هست که سر نزدم باید برم واسه خودم اسباب بازی و پازل گیر بیارم بخرم.
دیروز1دونه کادو هم واسه لیمو خریدم ولی داخل خونه کاغذش رو پاره کردم، از داخل جعبه درش آوردم و نشستم روی این مبله و تا دلم خواست باهاش بازی کردم. اون1صفحه گردونه که داخلش1عالمه ماهی هست. با زدن دکمه کنارش روشن میشه و صفحه موزیکال شروع می کنه به چرخیدن و ماهی هاش بالا پایین میرن و دهن هاشون باز و بسته میشه. باید در زمانی که دهن ماهیه باز شد با قلاب بگیریش و امتیاز بیاری. من چندتایی گرفتم. بدون چشم خیلی سخته. واسه بیناهای کوچولو درست شده. و من دیروز1عالمه زمان باهاش بازی کردم. به جهنم جنونم! به جهنم!
آهان دیروز و کادوی من. خیلی بزرگه و موندم از دست مادرم کجا مخفیش کنم. الان نیست. ییلاقه و حس ندارم بهش توضیح بدم. دیروز وسط خیابون زنگ زده بود از بس چیز پرسید که کجام و مواظب باشم و کجا میرم و چه و چه کلافهم کرد و کم مونده بود جیغ بکشم. خداییش این بلا رو هر جنبنده ای جز مادرم سرم در بیاره آنچنان بد تا می کنم که دیگه دلش نخواد اسمم رو ببره. زورم به مادرم نمی رسه در عوض از خودم متنفر میشم.
دلم می خواد برم اون بسته کادوپیچه غول رو بازش کنم. شاید نکنم. بذارمش واسه روز تولدم. من تا2سال پیش گاهی به خودم از این جایزه های کوچیک می دادم ولی بعدش متوقف شد. آهسته آهسته تمام اجزای زنده بودنم داشت متوقف می شد و نشد. به نظرم اگر دهه90رو زنده رد کنم قهرمان بزرگی هستم واسه خودم. اول91بعدش94و95وخدا می دونه بعدیش کی باشه. دارم سعی می کنم پیش نیاد. خیلی خیلی دارم سعی می کنم. چند شب پیش1دوست بهم گفت اگر دلم بخواد واسه قوی تر شدن زبانم می تونم وارد گروه واتساپ بشم که چند نفر درش انگلیسی صحبت می کنن. گفتم نه. اون بنده خدا اینجا رو خونده بود که نوشته بودم می خوام زبانم قوی تر بشه. گفتم نه. گفتم دیگه دلم نمی خواد وارد هیچ گروه واتساپی بشم. به هر هدفی و با هر اعضایی. دیگه دلم نمی خواد! ناسپاسم ولی واسه تغییرش هیچ تمایل ندارم کاری کنم.
چند روز پیش هم1بنده خدای دیگه در1تماس تلفنی سعی کرد ظرفیت داغون شدهم رو تعمیرش کنه که صاف بهش گفتم ببین واقعیتش تمام این ها بهانه هستن. مادرم رو می تونم رو به راهش کنم همون طور که پیش از این انجامش دادم. واقعیت خودمم. من دیگه نمی خوام. اصلا نمی خوام. ابدا نمی خوام. من ظرفیتش رو ندارم. جنبهم پایینه. بهتره وارد این بازی های کاغذ کادو زرورقی نشم. البته این آخریش رو نگفتم. فقط گفتم من بی ظرفیتم اذیت میشم. اون گفت درست میشه و من فقط خندیدم. از جنس خنده هایی که این اواخر زیاد به1سری افراد تحویل میدم. خاطرم نیست چی گفتم. شاید گفتم هر زمان درست شد باشه و شاید هم نگفتم. ولی از1چیز مطمئنم. اینکه دیگه هرگز حاضر نیستم حماقت هام رو تکرار کنم. حالا به تشویق و توصیه هر کسی می خواد باشه. تکرار نمی کنم. فراموش هم نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنم!
دیشب حس کردم از تمام تمامیت باور هام متنفر شدم. اتفاقی پیش نیومد فقط… خیالی نیست شاید این مدلی بهتر هم شد. این هم از اون آگاهی هاییه که نباید فراموش کنم. و نمی کنم. تا جایی هم که بتونم حرفش رو نمی زنم. به شرط اینکه کسی به خیالم انگولک نکنه.
دیشب عالی گذشت و الان از شدت کرختی، نه خستگی، فقط1مدل بی حسیه بی توصیف، شبیه کوفتگیه بعد از شنا، شبیه بی حسیه بعد از1عالمه پریدن در هوای مه سفید، البته بدون سردرد، شبیه خستگیه بعد از پرواز، دارم می افتم. صدای این سیستم طفلی رو آوردم پایین و گرفتمش بغلم و می نویسم. دلم کلاس بدل سازی می خواد. ثبت نام نکردم. باید آوازم رو تمرین کنم. تمرینش نکردم.
7و27دقیقه صبح5شنبه.
بعد از اینکه از اینجا بلند شدم و1نوشیدنی واسه خودم درست کردم و خوردم باید حتما1دوش بگیرم. به نظرم حس و حالم رو تعمیرش می کنه. اما پیش از هر جفت این2تا باید1سر به محله بزنم. شاید لازم باشه! داخل1صفحه محله2تا هستم. باید پست های جدید بیاد تا برم پایین تر. دلم نخواست صبر کنم پست اولیم بره صفحه بعد و پست بزنم. من حرفم که بیاد باید حرف بزنم. شبیه اینجا. البته نه کاملا شبیه. اینجا هر حرفی دلم بخواد می زنم. هر چیزی. ولی اون طرف فقط حرف های شاید1درصد به درد خور رو می زنم. باقیش رو نگه می دارم واسه اینجا. اینجا خودمم. کاملا خودم.
دلم می خواد دیگه اینترنتی ها بهم نگن چه قدر خوبم و از این چیز ها. آخه چه جوری میشه از روی نوشته به مثبت بودن شخصیت کسی رأی مثبت داد؟ من اینجا ولو شدم و دارم می نویسم. نوشته ناخن کوچیکه عمل هم نیست. نوشته رو میشه ویرایش کرد. دیگه چند دفعه و به چه زبونی به این بنده های خدا بگم که من شبیه نوشته هام نیستم! اینهمه از روی نوشته هام قضاوت و تصورم نکنید! دسته کم صداقت اعتراف رو دارم. ولی پس واسه چی باور نمی کنن! خسته شدم از بس این رو تکرار کردم. دلم می خواد دیگه نگم. دلم می خواد اون ها هم اشتباه نکنن.
7و32دقیقه صبح5شنبه. سرم رو تکون میدم تا زمان ازش بره بیرون. دلم نمی خواد روز ها داخل ذهنم شمرده بشن. ازش خوشم نمیاد. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. ولی گاهی که ازم بر میاد، یا گاهی که کار بهتری ندارم واسه انجام دادن، در موردش خیال می پردازم. مثلا اینکه بهم گفته بشه فرستاده شدم1بخش متفاوت که آرومه به شدت آرومه و ازش حس رضایت می کنم. دلم می خواد با دستگاه سر و کار داشته باشم نه با آدم هایی که اطرافم وول می خورن و بلند حرف های آنتیک می زنن و به موارد بی محتوای جفنگ بلند و با رضایت می خندن و در مواردی که نمیشه اینجا نوشت واسه تفریح بلند بلند حرف می زنن و ازش به شدت می خندن و تفریح می کنن. این وحشتناکه. شبیهشون نیستم می دونم. دلم می خواست باشم. اون ها راحت تر زندگی می کنن. اون ها ساده شاد میشن. اون ها ساده تفریح می کنن. اون ها ساده زندگی می کنن. من نمی کنم. واسه همین خسته میشم. زود و زیاد خسته میشم. ای کاش اینهمه متفاوت نبودم. نوجوون که بودم خیال می کردم متفاوت بودن مثبته. حالا می دونم که مثبت نیست. افتضاحه. به نظرم این ها رو1دفعه اینجا گفتم انگار. نمی دونم کی و در چه پستی. خیال هم ندارم وسط1دریا پراکنده بگردم پیداش کنم. گفتم عاقل نیستم ولی دیگه نه اینهمه.
کتاب های ترم بعدم مونده پیش1باید برم برشون دارم. حسش نیست. از اینجا برم محل کارش کتاب ازش بگیرم و بعد بشینم و حرف های همیشگی و شلوغی های خسته کننده و، هی! بد هم نیست! اما بیخیال باشه بعد الان نوشیدنی و دوش. جون بلند شدن ندارم بیرون رفتن پیشکش.
ساعت7و40دقیقه صبح5شنبه.
خاطرم باشه واسه2شنبه باید1چیزی بنویسم. مثل اینکه دلم واسه عصر های2شنبه تنگ میشه. عجیبه من مال دلتنگی های این مدلی نبودم چی شده!
کاش اون2تا آقا این2شنبه با هم حرف بزنن. بدم میاد از کدورت معصومشون. این2شنبه که گذشت اولی اومد و دومی خیلی دیر رسید و خیلی آروم و ساکت بود. خدایا نمیشه این هفته1چیزی بشه این2تا دوباره رو به راه بشن؟ آیای آخرش رو هم نگفتم چون دلم نمی خواد بگم.
مادرم گفته فردا میاد ولی برنامه هاش مشخص نیست. دیدی1دفعه امروز رسیدن. دیشب برادرم گفت بپوش بریم با بچه ها بستنی زغالی بخوریم من نرفتم. گفتم دارم درس می خونم. دروغ گفتم. داشتم فیلم می دیدم و پازل درست می کردم. نرفتم و نمیرم.
خواب های مسخره و نکبتم همچنان ادامه دارن. آخریش که دیگه شورش رو درآورده بود. به نظرم باید این مدل خواب دیدن ممنوع بشه! واقعا که!
دلم رسیدن پاییز رو اصلا نمی خواد. دنبال چیزی می گردم که منتظرش باشم. من همیشه لازم دارم منتظر1چیزی باشم. حتی کوچیک. فقط کافیه ازش خوشم بیاد. و در پاییز هیچ چیزی که من ازش خوشم بیاد پیدا نمی کنم. کاش می شد تأخیر کنه و نیاد!
مادرم این مدل زمان ها سعی می کنه دلداریم بده با کلماتی که من نمی خوام. مدت هاست که عمیقا معتقدم دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. دلداریش بدم و هوای هواش رو داشته باشم. زمان هایی که همراهم نیست چه قدر حس می کنم چه قدر1جا هایی واسه خاطر مراعات هوای مادرم عقبم و چه قدر اشتباهی میرم. و زمان هایی که هست از بس خیالم به جلب آرامششه این رو نمی فهمم. حس می کنم به شدت لازمه بعد از برگشتش باهاش حرف بزنم هرچند می دونم فایده نداره هیچ فایده ای. اما زمانی که میاد یا زمانی که زنگ می زنیم با صداش همه چی رو میدم دست بیخیالی. اون مادرمه. مادرم!
ساعت7و47دقیقه صبح5شنبه.
حس آزردگی می کنم. از تمام اسم های آشنا. از تمام خاطرات آشنا. از تمام ادعا های آشنا و از تمام وقاحت های آشنا حس آزردگی می کنم. دلم می خواد می شد برم به جایی که هیچ آشنای وقیح و مدعی و اعصاب خورد کن و در عین حال عزیزی اطرافم نباشه که ازش آزرده باشم. سعی می کنم بگم بیخیال شاید من اشتباه می کنم. ولی نمی کنم. درستیش رو حس می کنم. آزردگی از این داستان رو حس می کنم. خستگی از تکرار رو حس می کنم. دلم سفر می خواد. دلم چشم هام رو می خواد. دلم بریدن و رفتن می خواد. خیلی می خواد خیلی. دلم می خواد می تونستم ریشه هام رو ببرم و بپرم. حس مه سفید نیست. حس لیوان هم نیست وگرنه شاید کمک می کردن. نمی کنن. جفتشون جفنگن نمی خوام. دلم1اتفاق مثبت می خواد که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش ذوق کنم. شبیه بچه ها ذوق کنم. شبیه دیوونه ها ذوق کنم. بپرم بالا و هوار بزنم. دلم می خواست کلاسی بود که می شد درش ساختن عروسک های قدیمیه مدل مانکن چهره نمای کارخونه ای رو یاد بگیرم. نه از این پولیشی ها و سرامیکی ها. عروسک های واقعیه قدیمی. کاش می شد!
صدای این مته زمین سوراخ کن باز در اومده. اون طرف تر از خونه منه. هنوز داره خراب کاری می کنه. ادامه کابل کشی هاست. خوشبختانه مال ما وصل شده ولی اون طرف تر ها ظاهرا هنوز ماجرا دارن.
باید همین روز ها برم کتاب هام رو از1بگیرم. چه این ترم بی افتم چه در برم، پاییز که بشه به این سادگی زمان گیرم نمیاد برم دنبال کتاب هام. باید بجنبم. حسش، … بیخیال میرم حالا.
دلم می خواد باز حرف بزنم ولی هم بلد نیستم چه مدلی بگم هم دیر میشه. بسه دیگه باید بجنبم.
ساعت7و55دقیقه صبح5شنبه.
تا بعد.
شاد باشید!