4شنبه صبح.
دیشب شب وحشتناکی بود. بد نبود وحشتناک بود. از همه نظر. همه نظر! وحشتناک بود! خیلی خیلی وحشتناک گذشت. از عصر تا… دیگه نمیخوام تجربهش کنم!
اما امروز خیلی آرام شروع شد. باید امروز تا جا دارم بخوابم. این لحظه بیدارم و نشد ننویسم. دلم حرف زدن خواست. نق دیشب. توضیح امروز. دلم میخواد حرف بزنم. بعدش اگر شد باز میخوابم. مادرم دیروز اومده بود که بمونه. تلخ بودم. خیلی خیلی خیلی تلخ. لازم شد بره. نمیدونم واسه خاطر تلخیه من رفت یا واسه خاطر الزام تعمیر اون آبگرمکن نفله خونشون. در هر حال رفت و شکر که دیشب اینجا نبود. دیشب… هی! بیخیال دیشب رفته. صبح آرومیه. من الان نباید بیدار باشم.
جنگ بیماری با جسمم رو قشنگ حس میکنم. یه ساعت درد برنده هست یه ساعت جسمم. شبها سنگینتره روزها مخصوصا صبحها خیلی آرامترم. امروز از دیروز حس سلامتم بیشتره. خدایا دیشب خیلی… از این شبها دیگه نمیخوام. نمیخوام!
بیماری سفرمون پیش خاله پیرم رو درو کرد. قرار بود امروز صبح حرکت کنیم. پرید. خاله پیره. اگر بیمار بشه اتفاقهای وحشتناکی پیش میاد. نرفتیم. بد هم نشد. خونه. اینجا. من میخوام اینجا بمونم همینجا. همینجا!
گاهی به شدتی غیرمنطقی بیتاب میشم. برای مواردی که در جهانه خاکی هرگز…
هوا اون بیرون عالیه. هیچ طوری نمیشه من یهخورده بزنم بیرون؟ اتفاقا یه چیزهایی هم لازمه بخرم. موارد مجاز نیستن ولی من لازمشون دارم. امروز که همه جا تعطیله. شاید هم نباشه. بیخیال در هر حال این لحظه شدنی نیست. من باید الان خواب باشم. خستم. خواب لازم دارم. باقیش باشه واسه بعد. صبح به خیر.
دسته: دستهبندی نشده
صبح.
2شنبه صبح. ساعت5و59دقیقه.
آرتیست بازیه مسخرهم بدجوری کار دستم داد و الان سرماخوردگی پدرم رو درآورده. آخ لعنتی اینهمه مواظب بودم عاقبت ویروس دستگیرم کرد. دیروز بچه ها میگفتن فردا نمیایی مدرسه و ذوق میکردن. گفتم جنازه هم باشم میام مدرسه به حساب شما جوجه ها میرسم. الان دارم فکر میکنم کریه عاقلانه ای نخوندم. باید بهشون گوش میدادم. واقعا نفس بلند شدن ندارم. میگم جدی قدیمتر سرماخوردگیها اینهمه نامرد نبودن این چه مدلشه نفسم درنمیاد. یواشکی میترسم ولی به کسی نمیگم. من زیاد با نامجازها میپرم بیماری اون هم در قلمرو سینه میتونه واسم دردسر درست کنه. وای خدا دیگه قهرمان بازی درنمیارم لطفا به این ویروست بگو ولم کنه بره!
خونوادم از ترس منطقشون درد میکنه. خودم هم همینطور ولی دیگه به این مرحله رسیدم که کاریش نمیشه کنم. واسه برادرزادم بدجوری میترسن و میترسم. فقط اونها میگن و من نمیگم. حوصله ندارم بگم. حوصله هم ندارم از وضعیت وحشتناک اون بیرون و اتفاقات عجیب و ترسناکی که می افته بشنوم. من نمیخوام بشنوم و اونها با تفضیل ازشون میگن. واقعا دیگه نمیخوام بشنوم. اذیتم میکنه.
خدایا بد کاری کردم باید به بچه هام گوش میدادم من امروز داخل مدرسه زیر اون ماسک ساعتهای سختی خواهم داشت. واقعا بیمارم خدایا راست میگم نق نمیزنم حالم مثبت نیست.
این ساعت دیوونه هم انگار به بند شلوارش کش بستن هی میکشن. خب یواشتر دیگه! عه!
تکلیفهای جلسه دوم کلاس زبان تیمتاک رو هم گرفتیم. من2تا جمله از تمرینها رو نتونستم هنوز حل کنم. باید ایرادش رو بگیریم. به نظرم ایراد نداشتن. ولی این امکان نداره حتما یه گیری دارن! دیشب شاید ذهنم از این ویروسه خسته بوده باید امروز ببینم گیرشون کجاست. خدایا این2تا جمله دردشون چیه درمونشون کنم؟ یه متنی هم هست باید بنویسم. وووییی این دفعه دیگه چی بنویسم؟
مادرم سفت چسبیده به تمدید گذرنامه. میگه یه روزی بریم تمدیدش کنیم. من نه علاقه دارم نه حس. همین الان هم زنگ زده بود میگفت فردا مرخصی بگیر یا اگر بیماری نرو بریم تمدیدش کنیم. گفتم اگر به خاطر بیماری فردا سر کار نرفتم پس جای دیگه هم نمیشه برم ول کن. گفت پس من امروز واسه تمدید گذرنامه خودم میرم تو ظاهرا علاقه ای نداری. گفتم نه ندارم. علاقه ندارم. اگر صلاح میبینی برو واسه خودت تمدیدش کن. کاش این روزها بیخیال بیرون رفتن میشد! نه واسه اینکه من زمان پیدا کنم و بهش برسم تا با هم بریم. واقعا ترجیح میدم اینها دور از فضای متشنج اون بیرون باشن. بیخیال گوش نمیدن. کاریش نمیشه کنم. تمام اعصابم درد میکنه از بس کشیده شدن. بسه. بذار اون بیرون متشنج باشه. بذار خونواده اخبار رو بخونن. بذار بزنن بیرون واسه تمدید گذرنامه و واسه همه چیز. خسته شدم به خدا خسته شدم از تمام این استرسها. و من… گیرهای مضحک لعنتی من. اه گندش بزنن.
هی! بسه. باید با آب جوش صدای بستهم رو باز کنم. کی میدونه شاید امروز واسه من روز با حالی باشه. واسه چی نباشه؟ من فقط سرما خوردم. الان هم که بلند شم یواش یواش درد عقب میکشه تا شب. شب درد سنگینتره. الان شب رفته و صبحه. خدایی از دیشب خیلی رو به راهترم. شاید امشب دوباره برگرده ولی هنوز تا شب کلی راهه. الان صبحه و من از دیشبم بهترم. این مثبته. مثبت. مثبتها رو عشقه. لحظه رو عشقه. اوه دیرم میشه. ساعت6و43دقیقه صبح2شنبه. هی صبح وایستا برسم وایستاااااا.
صبح جمعه.
جمعه صبح.
ساعت6و6دقیقه صبح جمعه. تکلیفهای جلسه اول کلاس تیمتاکی زبان رو تحویل گرفتیم. ایرادهای جفنگی داشتم. خدایا من واسه چی سر این کلاس اینطوری میشم! به جان خودم اون کاماها رو در خیلی از مقاله ها دیدم که میذارن تقصیر من… بیخیال اصلا تمامش تقصیر من. ول کن.
باید زود بلند میشدم تلگرام فیلتره و صبح زود فیلتر شکن جواب میده من باید تکلیفهام رو میگرفتم. خب الان چی واسه چی نمیخوابم!
تنها نیستم. بقیه اون طرف خوابن و من در رو بستم پنجره رو باز کردم نشستم اینجا دارم اراجیف نویسی میکنم. هوای صبح جمعه از پنجره میاد داخل و به پلکهام دست میکشه. دیشب… بیخیال.
کمتر از20روز دیگه بهار میاد. خخخ. بهار. بله امسال بهار… خخخخخخخخخخخخ. بسه.
فردا باید برم سر کار و صبح زود واسه اینکه امروز صبحم رو بیرون از پتو گذروندم به خودم چیزمیز میگم. ولی واسه چی! خب باید بلند میشدم اون تکلیفها رو میگرفتم. تکلیف! اون غلطها چیچی بودن من داشتم؟ جدی من دستورم واسه چی این مدلیه! بیخیال ملت فارسی زندگی میکنن دستور زبانشون داغونه از من چه انتظاری میره من فقط واسه اون آیلتس مسخره چند سالی ازینا خوندم. بیخیال.
این جماعت واسه چی صبح جمعه هم بیدارن شلوغ میکنن بیرون این پنجره! اینها هم شبیه من صبح زود بلند شدن از تل استفاده ببرن آیا؟ کاش اینهمه شلوغ نمیکردن! صبح جمعه باید آرامتر باشه.
مادرم زده خودش رو درو کرده. پاش و همه جاش درد میکنه ولی گیر داده باید اینجا رو خونه تکونی کنه. هرچی هم بهش میگم بگو چیکار میخوایی کنی من انجام میدم تو تماشا کن بگو چه مدلی انجامش بدم که تو خوشت بیاد موافق نیست و همون چیزهای همیشگی رو تحویلم میده. ولش کردم هرچی میخواد کنه. روزها کار میکنه شب از درد بیدار میشه. بهش هم میگم ولش کن نمیکنه. شیشه های بالایی رو از جا درمیاره تمیز میکنه میذاره سر جاشون هرچی میگم آخه اون شیشه چیکارت داره بذار بمونه همونطوری گوش نمیده. شاید اشتباه کنم ولی تصور میکنم بعضی ها دوست دارن در هر حال فعال باشن. اون واقعا درد میکشه به خصوص شبها ولی حس میکنم کاری که میکنه رو دوست داره. توجیهش هم واسه من و بقیه اینه که تمیزکاری باید انجام بشه و خب کی انجامش بده من باید انجامش بدم و کسی نمیتونه و من خودم باید کار خودم رو کنم و وای خدایا! آخه واسه چی من خودم و زندگیم و اطرافم با همه جهان متفاوته! از اینهمه تفاوت در همه چیز و در همه چیز به یک جور حس بی حسی و سردی و شاید در دستور زبان روانشناسها افسردگی سرد رسیدم. خدایا آخه این… بسه بابا. دیگه مطمئن نیستم خدا بیدار باشه. اینهمه اینهمه اینهمه آدم اینهمه شب اینهمه اشک اینهمه درد اینهمه… گفتن این اراجیف سر صبح چه فایده داره! کسی بیدار نیست. خدا بیدار نیست. هیچ کسی نیست!
بیمار در کمای من نفسهای آخرش رو میزنه و من هیچ غلطی واسه نجاتش ازم برنمیاد. به خدا سعی کردم باز هم کردم همین هفته که گذشت باز سعی کردم نشد. نمیشه. به نظرم داره باورم میشه که دیگه هیچ تلاشی هیچ جوابی نمیده. فقط باید منتظر پایانش باشیم. دیشب تیمتاک نرفتم. دیگه نمیتونستم. دیگه نتونستم. نتونستم! الان اینجا نوشتم خدایا و پاکش کردم. بخواب خداجان بخواب مزاحم خوابت نمیشم. فقط قاتلها و جنایتکارهای قانونی که زیر سایبونت پناهنده شدن هر زمان صدات کردن بیدار شو و بهشون توان بیشتر بده تا بیشتر ازمون بفرستن به خاک. ما هم که هنوز قاچاقی زنده ایم رو زجرکش کنن. هرچند دیگه توان بیشتر لازمشون نیست از لطفت اونقدر بالا رفتن و اونقدر بالا بردیشون که تقریبا بغلدست خودت نشستن و زمانی که تو خوابی جات حکم میکنن. به حکم این عزیزهای تو ما همه باید مرده های نفرین شده ای باشیم که جهنم رو در این جهان زندگی میکنیم تا زمانی که از یه دردی بریم اون طرف و باقی جهنم رو اونجا ادامه بدیم. جرممون هم زنده بودنه. طوری نیست همه چی آرومه تو بخواب. بخواب خدای عادل جهان بخواب! راحت بخواب و خاطرت جمع باشه که اونها حواسشون به همه چی هست.
این پنجره این صداهای لعنتی این پنجره رو باید ببندم واقعا اینهمه صدا واسه صبح به این زودی زیاده بذار ببندمش.
به جهنم. پنجره هم نمیخوام. صبح جمعه هم مال رفقای خدا ما اینو هم نخواستیم. اه بسه دیگه نمیخوام بنویسم. بلکه بتونم بخوابم. صبح جمعه آرام و قشنگ بهاری به خیر.
این شبها.
4شنبه شب.
تنها نیستم. من و مادر. تیمتاک.
چندتا موزیک به شدت آشنا و به شدت غمگین داخل کانال باز. بچه ها گذاشتن من شنیدم. و بدون این موزیکها و خاطراتشون هم، این شبها، من…
عجیب دلتنگم. دلتنگ خیلیها. دلتنگ افرادی که تا انتهای جاده خاکیم باید دلتنگشون باشم. دلتنگ 3. دلتنگ 4. دلتنگ اون دسته از بینامها که سوار قطار پر سر و صدای توی خواب من، با یه بلیت یکسره به اون جاده ی بی انتها زدن و واسه همیشه رفتن سفر. سفری بی مقصد، بی بازگشت، بی انتها، تا همیشه. تا قیامت. بدجوری دلتنگم این شبها! موزیک هم لازمم نیست. بدون آهنگ و بدون مرور خاطرات هم دلتنگم. بد دلتنگم این شبها!
حس غربتم تلخه این شبها. با حس غربتهای معمولیم متفاوته. تفاوتش خیلی زیاده و خیلی تاریک و خیلی تلخ. خیلی تلخ! بدجوری حس میکنم این غربت رو این شبها. چه مرگم شده این شبها!
از کانال باز در رفتم داخل رادیو میوت. داخل تیمتاک جا نمیشم انگار این شبها. میرم داخل دلم میخواد بزنم بیرون. بیرون که میزنم دلم میخواد وارد بشم. با بچه های کلاس میخندم. با مادرم همدلی میکنم. با بچه های تیمتاک گاهی سکوت میکنم. گاهی میخندم. بستگی داره اون لحظه چی از طرفم لازم باشه. میخندم. میخندم. میخندم…
حس شب دارم این شبها. مگه چی شده که اینهمه تاریکه! مگه چی شده که یواشکی اینهمه تاریکم! دقیقا الان واسه چی!
عجیب حس جدا بودن دارم. از تمام تمام تمام جهان. عجیب حس نفهمیده شدن دارم. عجیب حس شب دارم این شبها!
به نظرم میاد اطرافم پر از افرادیه که توی یه خواب بسیار عمیق راه میرن. کار میکنن. چپ و راست میرن. با زندگی کلکل میکنن. به تپه های ماسه ایه جاده میخورن. دور خودشون میچرخن و باز میچرخن و بیدار نمیشن و باز دور از اول. چقدر دلتنگم برای پایانه این دلتنگی و این شب و این شبها! من چه دردم شده!
اونقدر با نامجازها شبم رو مهآلود کردم که حس میکنم رنگ خون توی رگهام داره عوض میشه. میدونم نباید اینطوری باشه این خطرناکه ولی هست. حس عوض کردنش در هیچ کجای ذهنم و ارادم نیست. حتی حس گریه کردن هم نیست. خدایا محض خاطر… خاطر کی واست عزیزه نمیدونم. محض خاطر عزیزت بیا منو بغل کن. بدجوری این خاکت تنگ و تار شده واسه زندگی کردن. واسه ادامه دادن. واسه بلند شدن و حرکت کردن. من یه چیزی قویتر از نامجازهای این زمانم میخوام. این دیگه بهم اثر نمیکنه. نمیتونم. گاهی عمیقا به این یقین میرسم که دیگه نمیتونم. بعدش می افتم روی تخت و صبح فردا دوباره بلند میشم نفس تازه میکنم. و باز دور از اول. نامجازهای بی معرفت! کمک نمیکنن این شبها. باورم نمیشه من چه دردم شده!
دیگه حس نوشتن نیست. یعنی هست ولی نیست. بذار دیگه ننویسم. نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم. حس تلاش برای توضیحش نیست. از تیمتاک زدم بیرون. بدجوری دلتنگم این شبها. آخ! آخ از این شبها!
جمعه شب.
فردا شنبه. هوممم. میگن نباید منفی بگم. خودم هم یکی2هفته ای میشه دارم سعی میکنم که نگم. یعنی اینجا هم نباید بگم؟ وووووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییی! هی! این درست نیست. ناشکری قشنگ نیست. خدایا شکرت!
فقط3تا هفته کاری دیگه تا عید باقیه. خدایا کاش مدیر شنبه1شنبه آخری رو بیخیال بشه! آخجون2تا4شنبه دیگه دوباره3روز تعطیلی! این دفعه4شنبه تعطیله! یوهو! ولی این خیلی دوره من دلیلهای نزدیکتری واسه آخجون های قویتر میخوام.
چه غلطی دارم میکنم! این مزخرفات چیچیه! خودم رو که نمیشه بچرخونم. اون هم اینجا. اینها تمامش… وای خدایا! به نظرم از تکراری بودن دعاهام تو هم خسته میشی. معذرت میخوام خدای صبورم ولی ببین خب اگر جوابم رو بدی این حل میشه و من… خدایا! لطفا! توکل به خودت! فقط خودت! ببین! ما خاکی هستیم. گاهی قدمهامون گیر دارن. تو که نباید سر به سر ندیدنها و بد دیدنهای ما بذاری که! تو خدایی. ما که خدا نیستیم. باشه درسته تقصیر خود ماست ولی تو خیلی بزرگتری و بزرگوارتر. یه تخفیفی بده بهمون. ما تحملمون اونهمه نیست. زیر بار نتیجه بد رفتن های خودمون خورد میشیم اگر تو نجاتمون ندی. لطفا کمکمون کن! هوامون رو داشته باش. میدونم داری ولی باز هم بیشتر داشته باش. به تقدیرت بگو قیمت حسابهامون رو یهخورده سبکتر بگیره. هرچی بگی حق داری تقصیر ماست تقصیر خود ماست اصلا تمامش تقصیر ماست ولی باز هم تو مثل همیشه خدایی کن و ببخش و از وسط شب های لعنتیمون ردمون کن! خدایا! خیلی خدایی! کمک کن! لطفا! خدایا! من جز توکل به خودت هیچ چی هیچ چی هیچ چی از دستم برنمیاد. یه دید به حساب ها بزن شاید دیگه بس باشه و بشه باقیه مشق جریمه رو از شونه هامون برداری. اگر تو بخوایی میشه. اگر تو بخوایی همه چی میشه. خدایا لطفا! خدایا! لطفا! توکل به خودت! فقط خودت! خدایا خودت کمک کن! توکل به خودت!
مشق گوش کنیه دردسر سازم رو تحویل دادم. نمیدونم چه مدلی شده. کاش درست درمون شده باشه ولی در هر حال من تحویلش دادم و کاش تعویض نخواد اصلاح اگر لازم داشته باشه میشه یه کاریش کرد.
فردا شب کلاس زبان در تیمتاک. جلسه اول. کلاس و درس بعد از چندین ماه. تقریبا5یا6ماه. حسم… منفی یا مثبت؟ هی! بیخیال. مثبت باش پریسا! باید جالب باشه! بیخیال دلیل شروع. بیخیال اونهمه بالا پایین. بیخیال اون انتظارهای سنگین. بیخیال اون امیدهای مطمئن. بیخیال استرسهای شب های ناگذر امتحان. بیخیال دردسرهایی که با اونهمه زجر و فشار حل شدن و نشدن و در هر حال گذشتن. بیخیال فشارها، دردها، حسرت ها. بیخیال تمام چیزهایی که از دست رفتن. بیخیال لحظه هایی که تکرار ندارن و برای همیشه از بین رفتن. بیخیال تمام موارد مادی و معنوی که نابود شدن. بیخیال شب بیداریها. بیخیال التهابها. بیخیال نتیجه. بیخیال ناکامی. بیخیال بنبست. بیخیال27اسفند98. بیخیال حس وحشتناکی که واسه2هفته تمام حتی نفس عربده رو هم کشید و جز سکوت چیزی باقی نذاشت. بیخیال صبح استرداد هزینه. بیخیال ساعت9صبح27اسفندماه. بیخیال دردش. بیخیال آه های تک نفره. بیخیال همه چیز. بیخیال. بیخیال! هی! بسه! این مجاز نیست. این اشکها ممنوعه.! نباید! برمیگردم.
آخ خدای من! کلا از تیمتاک هم زدم بیرون. بیخیال. الان اینجام. خدایا مصلحتت رو شکر. خدایا حکمتت رو شکر! خدایا خیلی خدایی. هرچی تو بخوایی. هرچی تو بخوایی! خدایا شکرت! ولی خداوکیلی الان که اینجام یه کمکی کن یه هل بده زبانم سفت بشه. من سرخود کم تمرین میکنم کاش این کلاسه جهت تمریناتم رو جور کنه واسم!
دلم بدجوری یه حموم آرام و یه وان… اه لعنتی! وای وان وااااااااااااااااااااااااااااان وان!
بسه. باقیش باشه واسه بعد. نمیدونم کی. شب به خیر.
خفقان.
5شنبه صبح. اطراف 10. فقط3دقیقه مونده.
هوا اون بیرون بدجوری مثبته. تنها نیستم. داخل سنگرم نشستم و دنبال یک دلیل منطقی و درست درمون میگردم که متقاعدم کنه بلند شم برم بیرون. اگر تنها بودم سادهتر میشد. نمیدونم ولی حس میکنم میشد. هرچند جسمم هنوز ارور میده. خدایا هوا بدجوری مثبته کاش میرفتم خرید!
فیلترینگ بیچارم کرده. فایلهای مشق گوش کنی که دیشب میگفتم رو تازه برداشتم. باید شروعش کنم ولی… اینو چه مدلی میشه توضیحش داد؟ حسش باید باشه رو چه مدلی باید توضیحش داد؟ نت پد رو باز کردم ولی آخه این… خدایا حس مسخره بیا اینجا کمک کن من باید فردا اینو تحویلش بدم هنوز هیچ چیش رو ننوشتم.
احضار. مادرم. آشپزخونه. برمیگردم.
خب خیلی طول کشید ولی الان دوباره اینجام. به طرزی بیمارگونه سکوت و خروج از منزل رو خواهانم. چه مرگم شده!
تیمتاکم. رادیو میوت. حس میکنم نمیتونم اینجا هم بمونم. چیزیم نیست فقط انگار نمیشه یک جا آروم بشینم به مشقم برسم. اه لعنتی!
باید یک چیزهایی بخرم. من اون نفله ها رو میخوام. بله بله میدونم خیلی لازم نیستن ولی من میخوامشون. به جهنم که خیلی واجب نیستن. من میخوامشون. خدایا میخوام برم بیرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!
بذار موارد رو بنویسم هر زمان که شد… کی؟ کی میشه؟ من میخوام الان بشه. بهانه های لعنتی! فقط میخوام بزنم بیرون. آسمون و هوا میخوام. خفه میشم. خدایا تو که میدونی من چه دردمه کاش رضایت میدادی اینو حلش میکردی که اینهمه به خودم و جهانه اطرافم گیر نمیدادم! به کسی نمیتونم بگم. اطرافم نهایتش یک به تو چه واسم نسخه کنن و البته خیلیهاشون رو هم باید توجیه کنم که بابا به خدا این… خدایا! من واسه چی اینطوری شدم؟ این خفقان لعنتی رو میشه از روی سینم برداری داره کلافم میکنه!
بسه دیگه. اینطوری که درست نمیشه. چی از دستم برمیاد جز انتظار و جز تماشا و جز دعا؟ با این دیوونه بازی ها من نمیتونم چیزی رو عوض کنم. آخه بدون این دیوونه بازی ها هم نمیتونم چیزی رو عوض کنم. خدایا پس چه مدلی میتونم چیزی رو عوض کنم؟ اخ اگر ادامه بدم سرم رو محکم میکوبم به دیوار به خدا دست خودم نیست ولی اگر بزنم خیلی خیلی اوضاعم بد میشه. وای خدایا!
بذار بچرخم ببینم چی گیرم میاد بدم ذهنم باهاش ور بره بلکه یهخورده عاقلتر امروز رو سپری کنم! این لحظه جز اینکه بتونم بزنم بیرون هیچ چی پیدا نمیکنم. ولی خدایی، گیریم بیرون هم رفتم هرچی خواستم هم خریدم اومدم خونه. واقعا بعدش حالم رو به راه میشه؟ بذار تمرکز کنم. هوممم. نه. بعدش اون بسته ها رو میذارم کنار و گیر میکنم داخل این تار عنکبوتی که داره فشارم میده تا نفسبرم کنه. خدایا من کلیده رو میخوام. خدایا! لطفا! آخه این صبوریه تو داره سکتهم میده. خدایا! کلیدو بده! خدایا لطفا! خدایا! لطفا! کلیدو بده! این کلیده لعنتی رو بدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
بسه این خیلی مسخره هست. نامجازم رو میخوام هرچند امروز واقعا این جز حالگیری هیچ کمکی بهم نکرده. ولی خدایی روز قشنگیه. هوا عالیه. همه چی آرومه. و من جز درگیریم با هفته تاریک که میشه گفت به حساب نمیاد سلامتم. همه چی مثبته جز… خدایا! صبوریت رو شکر! حسش نیست دیگه این اراجیف نوشت رو ادامه بدم. ساعت11و30دقیقه صبح5شنبه. تا بعد.
شلوغی های آرام زندگی.
4شنبه شب.
در هفته تاریک تاب میخورم. آخ سرم سرم وای خدا! اخطارش رو کاملا به موقع دریافت کردم و الان تمام سلولهام در حالت نق به سر میبرن.
امروز عصر یادم رفت سریال نداره رفتم تیمتاک و2ساعتی با بچه ها میشه گفت گفتم و خندیدم. نه شبیه گذشته ها ولی کمی تا قسمتی با جمع نشستم و بعدش خسته شدم زدم بیرون. سکوت خودم رو عشقه.
امروز یک کسی سعی کرد ارشادم کنه. میگفت زیاد عوض شدی. میگفت اشتباه میکنی. میگفت این درست نیست. میگفت باید مفصل باهات صحبت کنم. نیتش خیر بود ولی من دلیلی واسه تغییر فرمون الانم نمیبینم. به من الان بد نمیگذره. یعنی نه بدتر از گذشته هایی که ترجیح میدم دیگه هرگز احیاشون نکنم. دسته کم الان اگر دردم بیاد میدونم درد و درمون همه مال خودمه. دست خودمه. به اون بنده خدا هم گفتم. احتمالا ملتفت شد بحث با من وقت تلف کردنه بیخیال شد. آدم خوبیه. خدا خیرش بده. آدمهای خوب ارزش دارن واسشون دعا کنم. واسه این آدم هم دعا میکنم اما به توصیه هاش گوش نمیدم.
سردردم داره یواش یواش درصدش رو میبره بالا. کدئین بغل دستمه. چند لحظه دیگه میرم سراغش. مادر به شدت داخل آشپزخونه مشغوله. ماهی و پاک کردنش و از این موارد. خواستم کمک کنم میگه باید خودم انجامش بدم. ترجیح دادم سر به سرش نذارم. خستگی جسمی کمتر از اعصابخوردی اذیت میکنه. ولش کردم تکی حلش کنه و خودم اومدم اینجا. گفتم کاری بود بهم بگو. کاش بگه!
وای سرم! گندش بزنن. اصلا خوشم نمیاد. گندش بزنن!
یه مشق گوش کنیه پردردسر روی دستم جا مونده. خدایا امشب واقعا حال جسمم خوش نیست فردا میرم بالای سرش خدایی الان ابدا نه تمرکز دارم نه حس که بازش کنم سرم درد میکنه خودم هم ابدا رو به راه نیستم. خطرناک نیست فقط باید منتظر بشم تا بره. آخ لعنتی سرم! گندش بزنن! اه گندش بزنن!
چه عالیه که فردا سر کار نمیرم. خدایی اگر فردا روز کاریم بود باید مرخصی میگرفتم یا غیبت میخوردم. خدایی نمیتونم. از اینکه فردا روز کاریم نیست چنان حس سبکی دارم که انگار میخوام برم طرف سقف. وای وای سرم آخ سرم آخ آخ سرم!
دلم میخواست میشد فردا میزدم بیرون واسه خرید یک سری… اه ول کن دیگه! سرم درد میکنه. هنوز شدید نیست ولی درد میکنه. توی روحش!
پریسای داخل آینه با اخمی بی خطر تماشا میکنه. من درگیر افکاری هستم که سر رشتهشون میرسه به گره هایی که باز کردنشون ابدا دست من نیست. نه اینکه تلاشم رو نکرده باشم. هرچی به سرم زد کردم. واقعا دست من نیست. واقعا دست من نیست! پریسای داخل آینه سری متأثر تکون میده. جوابش رو با نگاهی از جنس آخه تقصیر من چیه که زورم نمیرسه میدم. پریسای داخل آینه هم دَردانه با حرکت سر تأییدم میکنه. شب آهسته دستش رو روی شونه های جفتمون میذاره و آروم شاید به نشان تسلی فشار میده. هر2نفس عمیق میکشیم. من و پریسای داخل آینه. نفس شب باهامون همقدم میشه. ستاره ها به نشان همراهی با پاشیدن نور روی کدورت خاموشمون اعلام حضور میکنن. و کسی، شاید فرشته ای از جمع اهالی رویاشهر، با صدایی از جنس آرامش توی سرم نجوا میکنه.
-خدا حواسش هست. خدا هست. هست. هست.
بغض یواشکیم رو لای لبخندی که شیرین نیست میپیچم و اسم کلید رو در تار و پود آهم تکرار میکنم. بارها و بارها و بارها تکرار میکنم.
-خدا! خدا! خدا! …
دیر وقته. قرص و لالایی شب و آرامش. من واقعا باید واسه کنترل پریدنم با نامجازها به خصوص در شب یه فکری کنم. این عاقبت پدرم رو درمیاره. بیخیال. بعدا. الان حسش نیست. هی شب! من یهخورده بیمارم و زمانهای بیماری حس و حال درد میکنن. میشه بغلم کنی؟ میشه نوازشم کنی؟ میشه واسم آواز بخونی؟ خستم. شب به خیر بیداری.
یک صبح خسته اما آرام.
4شنبه صبح زود. مادر تازه رفته با خاله ها واسه ماهی. کاش بهشون خوش بگذره! و من یهخورده دیگه باید بلند شم حاضر بشم واسه مدرسه و کاش یهخورده بدجنستر بودم و میشد امروز از سر کار رفتن در برم! نمیدونم در این یه مورد بدجنسیم نمیاد یا شجاع نیستم. هرچی که هست بد نیست این کار درست نیست تا زمانی که واقعا واسم ناممکن نباشه من باید این ساعتهای خاص در روز سر کار باشم مگه اینکه واقعا نتونم یا اینکه یه موقعیت خیلی خاصی باشه. من دارم هر ماه واسه این ساعتها پول میگیرم قیچی کردن از کارم فقط به خاطر اینکه یهخورده حس و حالم رو به راه نیست بی معرفتیه. خدایا شکرت!
یهخورده حس سلامتم درد میکنه. چیزی نیست اعلام ورود هفته تاریک. به نظرم بیشتر از اینکه واقعا حالم نفله باشه گاردش رو گرفتم. اوه خدا از دست این.
ساعت6شد. بذار یهخورده دیگه بلند میشم. نشستم اینجا به سکوت خونه گوش میدم و طلوع صبح رو حس میکنم. داخل تیمتاکم. رادیو میوت. اینجا همه خوابن. یا به تصور من خوابن. در هر حال کسی چیزی نمیگه. جدی ما چندتا چیمونه؟ واسه چی داخل کانال میخوابیم؟ این چه کاریه؟ ما عملا داخل این مکانه مجازی زندگی میکنیم. درس میخونیم. غذا میخوریم. به تکالیفمون میرسیم. موزیکهامون رو گوش میدیم و میخوابیم. مگه اینکه لازم بشه بریم بیرون. سر کار یا دانشگاه یا هر جا. یا اینکه کسی از خونواده باهامون باشه یا لازم بشه باهاشون باشیم. عادت مثبتی نیست ولی کاریش نمیشه کرد.
یه مدل سرما خوردگیه نکبت بچه های منو درو کرده و دارم آوازه خرابکاری هاش رو بیرون از مدرسه هم میشنوم. میگن واقعا اذیت میکنه. برادرم رو انداخت و چندتای دیگه رو. دلم نمیخواد گرفتارش بشم. خدایا نشم دیگه!
دیشب گذشته و الان کرخت از سنگینیه قدم هاش با خستگیه سرد اما ملایمش گیجم. خدایا کاش امروز لازم نبود برم سر کار و با هیچ بچه ای سر و کله بزنم! من خستگیه سرد اما ملایمم رو نمیتونم ببرم سر کلاس و آوار کنم روی شونه های بچه ها. باید باهاشون بخندم. کلکل کنم. روی درس متمرکز نگهشون دارم و به چونه زدنهاشون گوش بدم. وایییییییی خدا! مگه نمیشه زمانی من حوصله نداشته باشم؟ نه به نظرم نمیشه. نه سر اون کلاس. من مجاز نیستم. کاش بودم! گاهی واقعا سخت میشه با حس و حالشون راه بیام در حالی که خودم به شدت خستم. شبیه الان. چیزیم نیست فقط جسمم یهخورده ارور طبیعی میده و روانم دیشب رو هنوز… بیخیال. حل میشه.
بذار یهخورده ولو بشم. یه کوچولو سردمه. آخه میترسم خوابم ببره. هی! نمیبره. بذار چند دقیقه بی افتم. طوری نمیشه. فقط چند دقیقه. ساعت6و10دقیقه. تا6ونیم. من رفتم.
3شنبه عصر، شب، نمیدونم. بیخیال.
مادرم امشب باهامه. من در سنگر خودم هستم. تازه اومدم. داخل آشپزخونه مشغول انجام آزمایشات خوشمزه بودیم که نتیجه خوب بود و الان از سیری در حال ترکیدنم. الان مادرم با گوشی و اخبار مشغوله و من اینجام.
نگرانی از فرداهای توفانی بیداد میکنه. من به خونواده دلداری میدم، خونواده به من. کاریش نمیشه کرد. هر چیزی که قرار باشه اتفاق بی افته سر زمانش پیش میاد و همه ما سر زمانش باهاش روبرو میشیم. الان فکر کردن بهش فایده نداره. خدایا! نمیفهممت. آخه مگه این مردم جزو لیست تو نیستن؟ آخه واسه چی به دادشون به دادمون نمیرسی؟ باور کن این مردم گناه دارن. این مردم دارن زیر فشار له میشن. این دستگاه پرس داره میاد پایینتر. پایینتر. پایینتر. خدایا آخه چه مدلی صدا کنیم که این گوشه خاکت رو هم ببینی؟ این مردم گناه دارن. آخه یه کاری کن!
امروز کلی اخبار پریشان رسیده بهم. اوج گرفتن آرام و مرگبار بیماری وحشتناک و خاموش یکی از آشناها، بحرانیتر شدن وضعیت عمومی خاک و مردم من، و آخریش هم… خدایا من زورم نمیرسه این… کاش دستم باز بود میتونستم حلش کنم! باور کن باور کن من… باور کن هیچ چیش رو برنمیدارم واسه خودم. راست میگم. به خدا! به قرآن! آخه من… خدایا این… خدایا من… من بلد نیستم. بعدش چی میشه؟ اگر این… خدایا! میگم که، به کسی نمیگی میدونم. گوشِت رو بیار! من میترسم. اگر بعدش این… آخه من چی از دستم برمیاد؟ آخه واسه چی من هیچ چی از دستم برنمیاد؟ نکنه بعدش تماشاهام… خدایا کمک کن! میخوایی من چیکار کنم تا رضایت بدی؟ اصلا هرچی تو بگی بده امضا کنم. منو بلدی. من اهل معامله ام تو که میدونی. من حسابم حسابه. خدایا! ببین منو! بیا صحبت کنیم! بگو قیمت این کلید چیه. میپردازم. تو میدونی من بگم میپردازم میپردازم. خدایا! ببین منو! خدایا! تو رو خدا!
اه! اشک های دیوونه!
خب دوباره اینجام.
کلاس زبان تیمتاک از شنبه6اسفند شروع میشه. کاش بشه! مغزم واسه جنگ با تکالیف زبان میخاره. بله دیگه نمیشه از اعترافش در برم. واقعا میخوامش. دلم واسه مبارزه با پرسش ها و جمله ها و نکته های بزرگ و کوچیک تنگ شده. شبیه جنگجویی که مشتش خسته شده از آروم موندن. کلاسه رو میخوامش. فشار درس و تکلیف رو میخوامش. درگیری پیدا کردن جوابها و حاضر کردن درس ها رو میخوامش. کاش کمک کنه قویتر بشم!
دلم خریدن یه چیزهایی رو میخواد. عقبش انداختم ولی الان بدجوری میخوامشون. هم لازمشون دارم هم دلم میخوادشون. یعنی واقعیتش بدون اینها هم کارم پیش میره ولی دلم میخوادشون. شاید فرار میکنم. از پریشانی های امشبم به آغوش خیال خریدن اون موارد مسخره فرار میکنم. خدای مهربونم! مادرم امشب اینجاست اجازه نده ببینه که یه دفعه بزنم به جاده هقهق! خدایا! این کلید رو بده! این شب رو حلش کن! باور کن دیگه هیچ زمانی در تمام عمرم بهت نق نمیزنم! دعا میکنم ولی نق دیگه هرگز نمیزنم. به تمام دین هات راست میگم! دیگه اذیتت نمیکنم ناشکری نمیکنم به هرچی نمیخوایی بهم بدی و نخواستی و ندادی گیر نمیدم. فقط این دفعه بهم این… خدایا! به تموم اسم هات دیگه این ته اخلاصمه. از این خالصتر باور کن بلد نیستم صدات کنم. به خدا بلد نیستم از این عمیقتر بخوام ازت! خدای مهربونم! خدای آشنام! خدای من! خدای خودم! ببین منو! دلت میاد؟ اینهمه من تقاضا کردم اینهمه ماه اینهمه شب. بدجوری اذیت میشم. تو اینهمه مهربونی. دلت میاد؟ اینهمه نصفه شب ها من باریدم. اینهمه کابوسی شدم پریدم. اینهمه سردم شد خودم رو بغل کردم از بس… دلت میاد؟ نمیاد. ببین منو! دلت نمیاد! تو دلت نمیاد اینهمه شدید اذیت بشم. دلت نمیاد مگه نه؟ دلت نمیاد! نمیاد! خدایا! هرچی تو بگی! هرچی تو بخوایی! فقط… خدایا! لطفا! خدایا! تو رو خدا!
نمیتونم. نمیتونم! دیگه نمیخوام ادامه بدم. نمیتونم!
1شنبه شب.
در خونه. امشب تنهام. من و بقیه رفقا. همه در دنیای شخصیه من. دوستش دارم. دنیای خودم و شب و همراه ها. همه رو دوست دارم. امشب ستاره ها آواز نمیخونن ولی اینجان. همگی اینجان و نور پاشیهاشون رو متمرکز کردن روی نقطه های تاریک که سبکتر دیده بشن.
روی هم رفته روز خوبی بود. غیرمنتظره های به شدت عالی نداشت ولی بد هم نگذشت. عصرش هم مثبت بود. دوستش داشتم. رادیاتور همچنان ریز چکه میکنه و اون ظرف گود هنوز اینجاست و تخت من هنوز کجه. دستگاه تصفیه آب هم دیشب رفت به کمای سبک که شکر خدا امروز تعمیرکار بیدارش کرد و الان داره کار میکنه. کاش دیگه طوریش نشه!
یکی از اقوام بدجوری توی خودش و زندگیش گیر کرده. یعنی یکی نیست2تا، بیشتر، نمیدونم خیلیها گیرن. این یکی، نه2تا، آخ خدا از دست ما آدمها! زمانی که توی تار و پود درهم پیچیده زندگی گیر میکنیم امکانش هست که کسی از بیرون کمکمون کنه ولی وای به زمانی که توی خودمون گرفتار بشیم. گاهی گیر از خود ماست. گیرها در هر حال هستن. ولی تا زمانی که از گیر خودمون آزاد نشیم واقعا چیزی درست نمیشه. هیچ کمکی نیست. هیچ راه نجاتی نیست. هیچ قدرتی نمیتونه نجاتمون بده. این خانم به نظر من اول توی خودش گرفتاره و بعدش در گیر و دار زندگی. کاش میتونستم کمکش کنم! ولی آخه چه جوری؟ باهاش حرف بزنم؟ بهش امید بدم؟ از نظر مادی سعیم رو کنم؟ هیچ کدوم فایده ندارن تا زمانی که اون خودش نخواد از گیرهای خودش خلاص بشه. این اواخر به شدت بیمار شد. ترسید و رفت دکتر. دارو میخورد و بد نبود. داروها تموم شدن و تمدیدشون کرد و درد و بیماری شدید شد. خیلی ترسید. رفت درمون. اسکنها و آزمایشها گفتن چیزیش نیست و خاطرش جمع شد. امروز که از سر کار برگشتم دیدم مادرم با خاله تلفنی صحبت میکنن. اون بنده خدا باز درد و بیماری داشت و میگفت خیلی هم شدیده. این دفعه یک نقطه دیگه از جسمش. قرار بود باز بره دکتر. یعنی رفت دکتر گفت اصلا برو همه جات رو چک کن مینویسم همه جور آزمایش بده. داد و دکتر گفت تو همه چیزت سالمه هیچ چیزت نیست. مادرم بهش گفت عزیزه من دکتر درست میگه تو جسمت طوریش نیست دردت درد روح و اعصابه. میگه نه درد دارم. هرچی هم بهش میگن بابا میدونیم درد داری دردت هم واقعیه ولی این درد از مرضهای ترسناک نیست این درد از فشار روحیه باز میگه درد دارم و میخواست بره پیش یک دکتر دیگه. مادرم دلواپس بود. بهش گفتم اگر ازت و ازتون برمیاد فکرش رو عوض کن و کنید وگرنه شرمنده این درد درمون نداره. بقیه چندتا توصیه از نظر من مفید بهش دادن ولی همه رو رد میکنه دلایلش هم اصلا من یکی رو متقاعد نکردن. یا دلیل های عجیب میاره یا سکوت میکنه هیچ چیه هیچ چی نمیگه اینها هم معترضن که این حرف نمیزنه ما بفهمیم چرا کارهایی که میشه انجام بده رو انجام نمیده. از جا در رفتم و گفتم واسه اینکه کارهایی که شما میگید انجامش واسه این بنده خدا سخته. بله سخته زندگی سخته درمون سخته واسه حل مشکل باید خودت هم بجنبی و این جنبیدنه سخته. بله آسونتره بشینی یه گوشه زار بزنی و قربانی تقدیر باشی تا یه کسی شبیه شماها دلش آتیش بگیره و بیاد به دادت برسه و خودت نجنبی. آسونتره وایستی زمین و زمان رو متهم کنی که بیچارهت کردن و منتظر بشی یه نفر بیاد کولت کنه از شب ردت کنه چون بلند شدن بعد از زمین خوردن و وایستادن روی پاهای زخمی و قدم برداشتن بدجوری سخته. سخته ولی ناممکن نیست اگر بخوایی یهخورده خودت هم زور بدی که البته خیلیها راه آسونتر رو میرن. حالا شماها بشینید تا ابد واسه این خیلیها زار بزنید. از دستتون برمیاد کولشون هم کنید بعدش هم زیر سنگینیه بار واسه هم درددل کنید. اصلا به من چه!
نمیفهمم واسه چی اینهمه حرصی شدم. الان که بهش فکر میکنم میشد فقط با همون به من چه ی آخر سر و بیخش هم بیاد پس من واسه چی اینهمه اتصالی کردم؟ من چه دردم شده؟ خب واقعیتش… شاید… احتمالا این… شاید میدونم چه دردم شده ولی… میدونی چیه؟ نمیخوام بگم. نمیخوام توضیح بدم. نمیخوام خودم رو توضیح بدم. دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
اوه کی ساعت از9گذشت؟ باید فهرست ماه رو آماده کنم. خیلی مواردش حاضر شده فقط نمیدونم پست جدید تا12امشب میاد یا نه. باید برم اون چندتا خورده ریز آخری رو هم درست کنم که دردسر کمتر باشه. ساعت9و10دقیقه. تا بعد.