دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح جمعه.

جمعه صبح.
ساعت6و6دقیقه صبح جمعه. تکلیفهای جلسه اول کلاس تیمتاکی زبان رو تحویل گرفتیم. ایرادهای جفنگی داشتم. خدایا من واسه چی سر این کلاس اینطوری میشم! به جان خودم اون کاماها رو در خیلی از مقاله ها دیدم که میذارن تقصیر من… بیخیال اصلا تمامش تقصیر من. ول کن.
باید زود بلند میشدم تلگرام فیلتره و صبح زود فیلتر شکن جواب میده من باید تکلیفهام رو میگرفتم. خب الان چی واسه چی نمیخوابم!
تنها نیستم. بقیه اون طرف خوابن و من در رو بستم پنجره رو باز کردم نشستم اینجا دارم اراجیف نویسی میکنم. هوای صبح جمعه از پنجره میاد داخل و به پلکهام دست میکشه. دیشب… بیخیال.
کمتر از20روز دیگه بهار میاد. خخخ. بهار. بله امسال بهار… خخخخخخخخخخخخ. بسه.
فردا باید برم سر کار و صبح زود واسه اینکه امروز صبحم رو بیرون از پتو گذروندم به خودم چیزمیز میگم. ولی واسه چی! خب باید بلند میشدم اون تکلیفها رو میگرفتم. تکلیف! اون غلطها چیچی بودن من داشتم؟ جدی من دستورم واسه چی این مدلیه! بیخیال ملت فارسی زندگی میکنن دستور زبانشون داغونه از من چه انتظاری میره من فقط واسه اون آیلتس مسخره چند سالی ازینا خوندم. بیخیال.
این جماعت واسه چی صبح جمعه هم بیدارن شلوغ میکنن بیرون این پنجره! اینها هم شبیه من صبح زود بلند شدن از تل استفاده ببرن آیا؟ کاش اینهمه شلوغ نمیکردن! صبح جمعه باید آرامتر باشه.
مادرم زده خودش رو درو کرده. پاش و همه جاش درد میکنه ولی گیر داده باید اینجا رو خونه تکونی کنه. هرچی هم بهش میگم بگو چیکار میخوایی کنی من انجام میدم تو تماشا کن بگو چه مدلی انجامش بدم که تو خوشت بیاد موافق نیست و همون چیزهای همیشگی رو تحویلم میده. ولش کردم هرچی میخواد کنه. روزها کار میکنه شب از درد بیدار میشه. بهش هم میگم ولش کن نمیکنه. شیشه های بالایی رو از جا درمیاره تمیز میکنه میذاره سر جاشون هرچی میگم آخه اون شیشه چیکارت داره بذار بمونه همونطوری گوش نمیده. شاید اشتباه کنم ولی تصور میکنم بعضی ها دوست دارن در هر حال فعال باشن. اون واقعا درد میکشه به خصوص شبها ولی حس میکنم کاری که میکنه رو دوست داره. توجیهش هم واسه من و بقیه اینه که تمیزکاری باید انجام بشه و خب کی انجامش بده من باید انجامش بدم و کسی نمیتونه و من خودم باید کار خودم رو کنم و وای خدایا! آخه واسه چی من خودم و زندگیم و اطرافم با همه جهان متفاوته! از اینهمه تفاوت در همه چیز و در همه چیز به یک جور حس بی حسی و سردی و شاید در دستور زبان روانشناسها افسردگی سرد رسیدم. خدایا آخه این… بسه بابا. دیگه مطمئن نیستم خدا بیدار باشه. اینهمه اینهمه اینهمه آدم اینهمه شب اینهمه اشک اینهمه درد اینهمه… گفتن این اراجیف سر صبح چه فایده داره! کسی بیدار نیست. خدا بیدار نیست. هیچ کسی نیست!
بیمار در کمای من نفسهای آخرش رو میزنه و من هیچ غلطی واسه نجاتش ازم برنمیاد. به خدا سعی کردم باز هم کردم همین هفته که گذشت باز سعی کردم نشد. نمیشه. به نظرم داره باورم میشه که دیگه هیچ تلاشی هیچ جوابی نمیده. فقط باید منتظر پایانش باشیم. دیشب تیمتاک نرفتم. دیگه نمیتونستم. دیگه نتونستم. نتونستم! الان اینجا نوشتم خدایا و پاکش کردم. بخواب خداجان بخواب مزاحم خوابت نمیشم. فقط قاتلها و جنایتکارهای قانونی که زیر سایبونت پناهنده شدن هر زمان صدات کردن بیدار شو و بهشون توان بیشتر بده تا بیشتر ازمون بفرستن به خاک. ما هم که هنوز قاچاقی زنده ایم رو زجرکش کنن. هرچند دیگه توان بیشتر لازمشون نیست از لطفت اونقدر بالا رفتن و اونقدر بالا بردیشون که تقریبا بغلدست خودت نشستن و زمانی که تو خوابی جات حکم میکنن. به حکم این عزیزهای تو ما همه باید مرده های نفرین شده ای باشیم که جهنم رو در این جهان زندگی میکنیم تا زمانی که از یه دردی بریم اون طرف و باقی جهنم رو اونجا ادامه بدیم. جرممون هم زنده بودنه. طوری نیست همه چی آرومه تو بخواب. بخواب خدای عادل جهان بخواب! راحت بخواب و خاطرت جمع باشه که اونها حواسشون به همه چی هست.
این پنجره این صداهای لعنتی این پنجره رو باید ببندم واقعا اینهمه صدا واسه صبح به این زودی زیاده بذار ببندمش.
به جهنم. پنجره هم نمیخوام. صبح جمعه هم مال رفقای خدا ما اینو هم نخواستیم. اه بسه دیگه نمیخوام بنویسم. بلکه بتونم بخوابم. صبح جمعه آرام و قشنگ بهاری به خیر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *