5شنبه شب. هیچ چی نشده. جسمم تنظیم نیست ولی بیمار نیست یعنی خطرناک نیست2روز دیگه حل میشه. نفهمیدم واسه چی این کمخونیم وحشتناک داره اذیتم میکنه. اینجا میگن به خاطر استرسهاییه که این یکی2ماه داشتم. شاید راست میگن نمیدونم. حس میکنم تمام مفصلهام شبیه چوب خشک شدن و مایع بین استخونیرو ازشون کشیدن خخخ. هیچ چیم نیست ولی بلند که میشم حس میکنم باید صدای جرق جرق بشنوم از بس سفتم. سر بلند شدنم بیهوا هی میگم آخ آخ. واقعا دردش شدید نیست فقط سفته انگار. بلد نیستم توضیحش بدم شبیه چوب و فلز که روغن میخواد خخخ. هیچ زمانی اینهمه احساس خشکی و بیخونی نکردم. خب چیه چه مدلی توضیحش بدم خخخ.
بله دقیقا هیچ چی نشده جز اینکه, … جز اینکه چی؟ چی میخوام؟ دلم نق زدنش میاد. زمانهایی که نیمه بیمار میشم، حتی نیمه بیماریهای کاملا عادی و بیخطر شبیه این، دلم نق زدنش میاد. هرچی بهش میگم حالا تصور کن هر زهرماری الاان میخوایی داشتی. خیال کردی چی میشد؟ خیلی درمونت بود آیا؟ ول کن دیوونه به جان خودم و خودت از این مواردی که سرشون بهم گیر میدی محض رضای ابلیس یکیشون به دردت نمیخورد بیخیال شو ولش کن مگه گوش میده؟ آخ مگه گوش میده؟ وسط دل5شنبه شب, بین صدای بارونِ اون بیرون, توی هوای شبِ زمستون, دلم چیزهاییرو میخواد که نیست. دلم مواردیرو میخواد که نیست. دلم زمانهاییرو میخواد که نیست. روزهاییرو, شبهاییرو, لحظههاییرو میخواد که نیست. دلم, … تنگه. خیلی تنگ. خیلی تنگ! خیلی!
دیروز1بسته پیشنهادهای حسابی رنگی بهم شد واسه امروز. بین1عالمه صدای خندههایی که زمانی قهقهههای خودم از تمامشون بالاتر میرفت. وسط پیشنهادها1کسی ازم پرسید هنوز میخوایی با دستکش دست بدی؟ گفتم آره. اون وسط1کسی پرسید چی؟ طرف گفت این پریسا تازگی … خخخ نمیتونم اون کلمهرو بگم خیلی خخخ. خلاصه گفت این پریسا این اواخر ازینا شده میگه زمانی که ببینمتون دیگه باهاتون دست نمیدم و از این چیزها. پشت خط گوشیم از خندههای دسته جمعی ترکید. دقیقا همون ثانیه بود که مطمین شدم باید امروزرو رد کنم و بمونم در حصار قرنطینه. بحث نکردم. حتی خودم هم باهاشون خندیدم. ولی فهمیدم که نباید بینشون باشم. حس توضیح نیست. من امروز هم شبیه سالی که گذشت از خونه بیرون نرفتم. نمیدونم بقیه رفتن یا نه ولی من نرفتم. داخل خونه موندم و, … خدایا دلم گرفته. نه به خاطر اینکه گردشها از دستم میرن. نه به خاطر اینکه اونها میخندن به حال و هوای عجیبم که نمیپسندنش. دل من از این چیزها نمیگیره. سنگتر از این حرفها شدم. ولی خدایا! حس میکنم مال هیچ کدوم از2طرف نیستم. پیش از این وسط شر و ماجرا بودم ذاتم هم همون طرفی بود. من ذاتم آروم نیست خودم هم میدونم رفیقهام هم میدونن و تو هم میدونی. خدایا من جوهرم آروم نیست. زمانی که وسط شر و ماجرا بودم ذاتم باهام همقدم بود. شاید هم من باهاش همجهت بودم. من1جورهایی تقریبا مال همونجایی بودم که بودم. ولی الان, … حس میکنم مال اینجایی که هستم نیستم. مال این بخش آروم و مستقیم. اینجا با جوهر من بیگانه هست. اینجارو قدمهای من نمیشناسن. حس غربت میکنم. بلد نیستم توضیحش بدم. حس میکنم الان مال هیچ کجا نیستم. حس میکنم کسی نمیدونه. کسی نمیفهمه. هیچ کسی. حتی1نفر بین این میلیاردها جمعیت جهان نمیفهمه این غربتمرو. شاید اشتباه میکنم ولی حسم اینه. خدایا! این چه آزمایشیه میگیری ازم؟ الان این مدلی عشق میکنی؟ دوست داری؟ خدایا تماشا خوش میگذره؟ من بلد نیستم حسمرو توضیح بدم ولی تو که توضیح لازم نداری. تو خدایی. واسه تو که نباید بخوام توضیح بدم. خدایا من فقط میخوام برم بهشت ولی واقعا, … خدایا من کجای جادهام؟ حس میکنم گم شدم. همذاتهام بهم میخندن و من وسط تاریکیه این جاده گم میشم و تو سکوت میکنی. یعنی من دارم درست میرم؟ اگر درست میرم پس واسه چی اینهمه سردمه؟ واسه چی اینهمه تاریکم؟ واسه چی سبک نیستم؟ رضایت نمیاد؟ خاطرم جمع نیست؟ واسه چی اینهمه حس غربتم درصدش بالاست؟ خدایا! اوه خدایا!
امروز جایی نرفتم. ظاهرا تا زمانی که نمیدونم چه قدر طول میکشه هم جایی نمیرم. خدایا! آخ خدایا!
امشب, اینجا, توی دلِ5شنبه شب, بینِ صدای بارونِ اون بیرون. توی هوای شبِ زمستون, دلم, … دلم, … نمیدونم. دلم تنگه. خیلی تنگه! خیلی!
دستهها
6 دیدگاه دربارهٔ «تاریک. نه چندان. فقط کمی.»
بادرود نوشتن را یادم رفته دارم با نوکیا ان82 مینویسم…
خب بالاخره نوشتنم درست بود پس از اول مینویسم…
وای از کم خونی گفتی؟… نگو که ناراحت میشم. یه نفر حدود دو سال پیش کم خونی شدید داشت. بردمش دکتر دارو نوشت و مدتی مصرف کرد اما…
بیخیالش.
16 مهر رفتم تربت حیدریه و محمد طاهری را از آسایشگاه سالمندان تحویل گرفتم آوردمش اینجا دو ماه و هفت روز ماند و سهشنبه هفته گذشته رفت و چهارشنبه چند نفر نابینا و کم بینا از چند استان آمدند و دوشنبه اردو پایان یافت.
چه اردوی باحالی بود… از بیماری خبری نبود و ترس و اضطرابش هم نبود خخخخخ …
تو هم ترس و اضطراب را فراموش کن همه چیز درست میشه. جالبه نوکیا ان82 بدون صفحه کلید چقدر راحت مینویسه. یاد ایاامی که اندروید نبود خخخخخ.
سلام نوکیا. ایام به کامت! خوشحالم که میشه بنویسی و تونستی. و خوشحالم که ایام خوشی داشتی و داشتید در هفتهای که گذشت. ایشالا باز هم از این مثبتها واست پیش بیاد زیاد هم پیش بیاد. یا خدا جمع بدون احتیاطهای ضد کرونایی! حتی از تصورش مورمورم میشه از ترس. کمخونی هم گاهی واقعا اذیت میکنه. خدا اون عزیزرو اگر همونی هستن که من تصور میکنم رحمتش کنه! چه جملهی قشنگی! همه چیز درست میشه. امیدوارم که بشه نوکیا. واقعا امیدوارم. برای خودم. و برای همه. همیشه شاد باشی دوست قدیمی!
پریسا من سعی میکنم زیاد بخودم استرس کرونا و اینا رو ندم
ولی ناخودآگاه وقتی تو جمع میرم یه جوری میشم
کاش میشد بیخیال ماسک دستکش و هرچی مزخرفاته زد بیرون و راحت نفس کشید دست داد روبوسی کرد
مهمونی رفت مهمونی داد
کاش این 99 بگذره
دو سال براستی مزخرف گذروندیم
خداکنه 400 کمی وضعمون بهتر بشه
به امید خدا
جمع؟ باورت نمیشه ابراهیم من به هیچ جمعی نمیرم. قرنطینه کاملم. اینجا وضعیت قرمزه. کرونا بیداد میکنه. تا حالا نگفتم ولی گاهی نه به خاطر فشار کرونا اما به خاطر خیلی چیزها یواشکی به خودم میگم کاش این لعنتی واگیرش این مدلی نبود و دلواپس اطرافم نمیشدم و اگر میگرفت فقط خودم رو درو میکرد تا میگفتم بیخیالش و از همه چیز میبریدم و میزدم بیرون از این جهنمی که اسمش رو گذاشتن زندگی و پرتمون کردن داخلش. خدایا باورم نمیشه آخه این چه بلایی بود اجازه دادی بیاد سرمون! موافقم سالهای داغونی سپری شدن. در مورد سالی که میاد هیچ چی نمیگم. از همینجا مشخصه داریم طرف چی میریم. مگر اینکه معجزه بشه. یعنی میشه؟ معجزه رو میگم.