بین عصر و شب جمعه. مادرم رفت و من الان اینجا تنهام. یک گلدون با تراشه کریستال و چندتا شاخه گل تمشک وحشی با برگ و2تا سنجاقک کوچولو بالای یکی از گل تمشکها بافتم. امکاناتم کمه و پراکنده. مهارتم هم زنگ زده. این گلدونه رو استاد درس نداده بود. خودم از خودم بافتمش. البته گل تمشک رو بافته بودم. شاخههای بلندش رو درست کرده بودم ولی نه این مدلی. این دفعه کریستال و تراشه رو با هم ترکیبی زدم و نتیجه از نگاه اونهایی که دیدن عالی بود. نمیدونم استادم اگر میدید چه قدر رضایت داشت ولی اطرافم همه حسابی خوششون اومد! گلدونم کوچیکه. باید خورده امکاناتم رو تا جایی که میشه مصرف کنم بعدش برم سراغ تهیه امکانات و از اینجا که بشه بزنم بیرون دیگه میشه حصار شل بشه و بشه که با مراقبتهای ویژه برم سر کلاسهای قاچاقیه استاد. امیدوارم بشه! امیدوارم این طلسم وحشت نشکنه فقط اندازه ای که بشه من تحت الحفظ ماسک و شیلد بزنم بیرون برم کلاس!
به بچهها پیغام تلگرامی فرستادم تا بهم بگن برای گرفتن مدرک جدید کامپیوتر باید از کجا شروع کنم. بقیه رفتن. تابستون که من زیر فشار کلاس زبانهای متعدد داشتم نفس میبریدم. نمیتونستم همراهشون بشم. اونها باید میرفتن. به کسی گفتم. گفت بیخیال در هر حال تو همیشه جادههات رو تکی رفتی. راست گفت. من همیشه جادههام رو, … کاش میشد امشب هم ببافم! درس دارم. فردا کلاس. اول زبان. این ابدا ابدا شوخی بردار نیست. زبان خوندنهای من در زمانهایی متوقف نمیشد که من به شدت از هر نظر بیمار بودم. و حالا هم قرار نیست هیچ چیزی متوقفش کنه. باید واسه فردا درس بخونم. تا زمانی که اوضاع درسم رو به راه نباشه من چیزی نمیبافم. تمام!
مادرم فردا میاد تا از باقی بافتههام عکس بگیره. برای گرفتن و جمعآوری مدرکهام اصرار میکنه. که بجنبم. شمارههایی که میشه به کمکشون کار سریعتر پیش بره رو ازم خواست. بهش دادم. سرعت این سرپایینی چه سریع داره میره بالا! خدایا! کاش میتونستم امشب ببافم! خدایا کاش میشد بلند شم تردمیل بزنم! امشب نمیتونم. شاید فردا وضعیتم رو به راهتر بشه و بتونم بزنم. مطمین نیستم ولی امیدوارم. خدایا! ظاهرا بابا زمان یا عمو روزگار یا خودِ تو دیگه بیشتر از این خیال ندارید منتظر وایستید که من خودم رو جمع کنم و کش و غوص بیام. حق دارید دیر کردم ولی این سیر بعد از توقف نسبی بعد از ترم آخر کانون دوباره امروز1دفعه راه افتاده و خدا میدونه این دفعه به کجا برسه. دفعه پیش که این مدلی شروع شد تا بنبست آیلتس و اونهمه ماجرا کشیدم و عاقبت کوبیدم به دیوار و هنوز در حال چرخشم و همچنان در امتداد این دیوار دارم پیش میرم که1راهی پیدا کنم به اون طرف این تیرگی. این ماهی که گذشت جریان کمی آهسته تر بود شاید به مدارای من که از خستگی تموم بودم. و الان دارم شروع مجددش رو با تمام سلولهام احساس میکنم. واسم آشناست این مدل شروعهای سریع. مهر97دیدمش. خیلی میشناسمش. خدایا! اینجا این روزها تنها جاییه که میشه من بیخیال هر ملاحظه ای, هر مدلی که دلم میخواد هرچی دلم میخواد بگم. شاید در خیلی موارد نه چندان واضح ولی همین اندازه که خودم بفهمم چی نوشتم و همین اندازه که جایی هست من بدون مدارا و ملاحظه هرچی میخوام بگم و بگم و بگم به شدت جای شکر داره! خدایا چه قدر نزدیک بود مهر99من اینجا رو تمدید نکنم! چیزی نمونده بود که بگم نه. حتی لحظه آخر که بالا پریدنِ قیمت رو دیدم. صبح بود. نفسم رو کشیدم داخل که بگم بیخیالش نمیخوام بذاریم بره! نفهمیدم چی شد که حس کردم باید1لحظه هیچ چی نگم تا اینترِ تمدید بخوره و خدایا شکرت! اگر اینجا نبود و نبودم شبهایی شبیه امشب رو کجا تخلیه میکردم! خدایا شکرت!
اینجا میشه که من بگم. هرچی میخوام. نق بزنم. داد بزنم. چرت بگم. اینجا میشه من بگم سردم میشه. بگم سخته بشینم سر درسم شبی شبیه امشبها. بگم باز شب شده و امشب این نور دیوونه چه شدید تیزه. انگار1خورشیدِ کوچولو اومده درست بالای مغزم و چنان وحشتناک نورش رو زده روی مخم که داره روانم رو صاف میکنه. خدایا میشه اینو کنترلش کنی بیچاره شدم از دستش من باید درس بخونم این مدلی نمیتونم که!
هی! شاید همه چییز متفاوت سپری بشه! اصلا شاید سال آینده من به تمام این مسخرگیها بخندم که عجب چیزهایی وسط خاک ارههای مخم چرخ میزد بیا حل شد بچه بودم یا دیوونه و خخخ و از این چیزها. شاید هم سال آینده این زمان بگم اون شب جمعه در برابر سرعت سیر الان شب آرومی بود. شاید هم بگم آخیش به تحمل اونهمه وحشت و هیجان و استرس میارزید عجب خوشگل همه چی درست شد و چه خوشی میگذره خوب شد که شد! شاید هم اصلا چیزی نگم! شاید سال آینده امشب نه منی باشه و نه اینجایی. هی اگر سال آینده من در موقعیت متفاوتی باشم اینجا, … من اینجا رو میخوامش! اه لعنتی! بسه دیگه من واقعا سردمه خدایاااااااااااااااااااا!
تلگرام. برمیگردم.
جواب سوالم. نرگسی. ممنون نرگسی! باید اطلاعات بخوام. نوشتم واسش. منابع. قدم اول شروع. من مدرک فنی حرفه ای کامپیوتر میخوام.
چه قدر الان, همین الان, همین امشب, همین ساعت, همین لحظه, درست همین الان, چه قدر لازم داشتم پیشم بودی! آخ کاش پیشم بودی! کاش پیشم بودی! هیچ زمانی رو خاطرم نیست که در هیچ لحظهی وحشتناکی, اینهمه شدید, اینهمه سرد, اینهمه آتیشی, اینهمه ساکت, اینهمه ناصبور, اینهمه بیصدا, دلم خواسته باشه که تو باشی! فقط باشی! فقط باشی و تمامِ وحشتهای تمامِ هستی به جهنم! پیش از این بحران زیاد داشتم. ولی هر بار یا طلبیدمت, یا تخلیه شدم, یا عربده کشیدم, یا در رفتم از این حس, یا به جای تو بهم کمکهایی میشد که البته تو نمیشدن ولی, … هیچ زمانی اینهمه خودم, اینهمه تشنه, اینهمه آروم و در عین حال اینهمه ملتهب, هیچ زمانی اینهمه لازمم نشد که تو باشی! کاش پیشم بودی! ای کاش امشب تو پیشم بودی! فقط خدا میدونه چه قدر لازم دارم حضورت رو! دستهات رو! حقیقتترو! صدات رو! همه چیزت رو! فقط خدا میدونه چه قدر امشب, چه قدر این لحظه, چه قدر درست همین الان, چه قدر میخوامت که تو باشی! کاش پیشم بودی! ای کاش بودی! کاش بودی!
خب دیگه بسه. تو نیستی و کسی هم نیست که به جای تو وایسته. هیچ کسی نیست جز خودِ من. و این قایقِ داغون ولی همچنان سرپا که در آستانهی شروع1سیرِ سریع السیرِ جدیدِ سریعِ وحشتناک داره پیش میره و من باید سکاندارِ خوبی باشم. ای کاش پیشم بودی! کاش بودی! خدایا چه قدر لازم دارم امشب گفتن و باز گفتنش رو! کاش پیشم بودی! ای کاش پیشم بودی!
نمیگم بیخیال چون بیخیال نیستم. ولی بیخیال. کاریش نمیشه کرد. اگر تا انتهای هستی هم این ای کاش رو تکرارش کنم باز هم تو نیستی. بد نیست من بجنبم. بلند شم و بیخیالِ لباسهای خیس از موج و بارونم پارو و سکان رو بچسبم. هیچ موافق نیستم به این سادگی به این طوفان که اینهمه ناگهانی بهم رسیده و داره لحظه به لحظه قویتر میشه ببازم. نمیدونم عاقبت چی میشه. من برنده میشم یا این دفعه میبازم. ولی دلم نمیخواد اگر بازنده هم شدم, باختم شبیه بچه گربه ای باشه که وسط موجهای منجمد ولش کردن تا غرق بشه بدون اینکه بفهمه اصلا چی به سرش میاد. برنده یا بازنده, من به شدت جاهطلبم. من قهرمانی رو میخوام. ترجیح میدم اگر بازنده هم شدم بازندهی قهرمانی باشم. قهرمانِ جادهی پریسا. قهرمانِ زندگیِ خودم. میبینی؟ دیگه یادم نرفت. تمامش رو خاطرم موند. عاقبت یادم موند. خیلی چیزهای دیگه رو هم یادم موند. کاش منو ببینی! شاید بشه تصور کنم اون لبخند محو رضایتت رو که من نمیدیدم ولی صدات واسم توضیحش میداد و بقیه اونها که میدیدن بعدا واسم میگفتنش. با تمام اینها, با خودم که باید رو باشم. دلم خیلی تنگه. سرده وسطِ این انجماد. سرد, تاریک, ترسناک, کاش پیشم بودی! ساعت از7گذشت. درس. من رفتم.
دستهها