شنبه ظهر. کلاسم. درسم. اه بسه خوندم دیگه. گفتم امروز دیگه عاقل شدم روز کلاس نیومدم ولی هی عاقلیت رو نمیپسندم جنون رو عشقه! واقعیتش نمیشد نیام. دلم خواست و این تا جایی که به کسی آسیب نزنه محکمترین معیار من در زندگی شخصیمه. و از این به بعد بیشتر و قویتر هم هست. خب ولش کن.
دیروز عصر در غیر قابل انتظارترین لحظه یکی از مثبتترین اتفاقهایی که میشد من در این موقعیت تصور کنم پیش اومد. واسه کسی جز خودم نه جالبه نه مثبت ولی من عجیب سبک شدم. اونقدر سبک شدم که دیشب فقط1دفعه اطراف3نصفه شب پریدم و خواب سفرهای ناگهانی و بیمقصد رو هم اصلا ندیدم. رویا داشتم همچین دلچسب هم نبود ولی از این مدلش نبود و خدایا شکرت!
دیروز خیلی ناگهانی و خیلی اتفاقی از مأموریت ناخوشآیند جمعآوری اسامی و اطلاعات معاف شدم خخخ. دنبال اسم و شماره و اطلاعات بودم که پرسیدم مادری به نظرت من باید با فلانی دوباره تماس بگیرم هرچند دفعه پیش کاری ازش, … مادرم1دفعه گفت نه تماس نگیر دیگه ولش کن با کسی تماس نگیر دنبال موارد جدیدتر هم نباش. به جانه خودم یک لحظه خون توی سرم سربالا رفت. مادرم گفت ببین تو از حالا فقط بچسب به مدارکت. این2شنبه که کلاس هنرهات شروع میشن فقط برو کلاس و کار کن و یاد بگیر و مدرکهات رو جمع و جور کن و زبان بخون و زنگ بزن اون مدرک کانونت رو جمع کن مدرک کامپیوترت رو بگیر و خلاصه باقی موارد رو دیگه ول کن. اونقدر حیرت کرده بودم که یادم رفت دهنم2متر باز مونده و باید ببندمش. مادرم حیرتم رو تماشا کرد و گفت چیه؟ مگه ادامه کلاس هنر و گرفتن مدارکت رو نمیخواستی؟ فقط خاطرت باشه زبانت همیشه اول صف بمونه. من میدونم که این جزو علایقت نیست. من میدونم تمام این مدت از زمان شروع تا اینجا زبان رو دوست نداشتی و به خاطر من ادامه دادی. ولی ادامه بده و هیچ چی رو بهش ترجیح نده. دیگه هم دنبال چیزی و کسی نباش باقیش با خودم. بچسب به جمع کردنه مهارتها و مدارکت. خواستم ازش بپرسم که الان دقیقا به چی اینهمه مطمین شدی؟ نپرسیدم. میدونی؟ خخخ بیخبری خوشخبریه. واسه چی بپرسم؟ الان پیش از عیده. من حدود2ماه تا تموم کردن1دوره زمان دارم و بعدش دوره های دیگه و گرفت و گیر مدرکهای فنی حرفهای و جدا از مدرک من میرم کلاس هنر و این رسما عشقه. بعد از این2ماه عید میاد و بهاره. بهار3ماه کامله. بعدش تابستون میاد که اون هم3ماه کامله و خدا میدونه داخل کدوم یکی از12هفتهی تابستون شاید شاید شااااید چیزی قراره عوض بشه. اون هم از نظر من احتمالش, …. هوممم. البته من عاقلیت رو نمیپسندم ولی حماقت دیگه زیادیه. و اینکه من با این پرسیدنه تمام این زمانه طولانی رو کوفته خودم کنم ترسیم حماقت روی پیشونیم بود و در نتیجه میریم که خوش باشیم یعنی خودم تنهایی میرم که خوش باشم و یوهو و ازینا!
خداجونم ممنونم! بدجوری داشتم پرس میشدم. خدایا حرف نداری درست دقیقه91خخخ. ولی بعدش چی میشه؟ هی! این رو هیچ کسی نمیدونه. شاید چیزی بشه که من انتظارش رو ندارم. شبیه امتحان آیلتس. این نتیجه تنها چیزی بود که ابدا بهش فکر نمیکردم. هیچ کجای تصورم نبود که امتحان بیامتحان. ولی ببین چی شد! خب کی میدونه در نیمسال دوم سال آینده آسمون بالای سرم چه رنگیه! تا اون زمان هنوز قد1عمر روز شب و هفته و ساعت و دقیقه و ثانیه و ماه باقیه. و من زمان دارم که شناور بشم داخل هنر. داخل سیم و سنگهای رنگی و مروارید و برگهای کریستالی و گاتریم و شاخه و وووووییییییی اوخ جان!
اوه2ساعت دیگه کلاس دارم! اومدم تیمتاک شلوغکاری. چندتا از بچه ها اومدن در مورد تغییر رشته یکی ازشون صحبت میکنن. این واسش شدنیه و بچه ها درگیر ثبت نام واسه کنکورش هستن. این بنده خدا رو میشناختیم. زمانی که اومد تیمتاک بچه سال بود. الان حسابی بزرگ شده. میخواد کنکور بده و آفرین! حسابی آفرین! شروعهای مثبت رو دوست دارم. خوشم میاد حرکتهای مثبت شروع میشن. امیدوارم این جوون موفق باشه!
بچه ها کانال رادیو پرژن تیمتاک رو ترکوندن. از بس خندیدم دیگه نفسم بالا نمیاد. وایستادم حسابی شلوغ کنن. فقط خندیدم. یکی از بچه ها سوتی پر و پیمونی داد که الان کلا روی هواییم و پایین نمیاییم.
هرچی مشق عیدی داشتم همه رو به مدیر تحویل دادم. در حال حاضر حله. آخ جون!
حسش نیست دیگه واسه کلاس امروز بیشتر بخونم. اگر میخوندم بدک نبود ولی بیخیالش. این کلمه بیخیالش کلا شاهکلیدیه واسه خودش.
نوشتنیهای3شنبه رو نوشتم. صبح2شنبه نیستم گفتم کار3شنبه سبک باشه. امشب باید داستانهای واتس بچه های فردا رو درست کنم. کلاس اینترنت هم هست. امروز ساعت7عصر. خیلی پیش از این استاد کلاس هنر میگفت بدلسازی1جاهاییش لئیم کاری داره. خدایا من با چسب تفنگی دستم رو خیلی شده نفله کنم ولی با هویه داستانش1خورده چیزه. یعنی چیزه. خب این سوختنه خیلی درد داره خب. خاطره ترسناکی دارم ازش. این وامونده1دفعه بدجوری یادگاری داد بهم. به جانه خودم1دردی داشت که با تمام فکم داد کشیدم. سوختم آخه! هی! من1راهی واسش پیدا میکنم. یا کار باهاش دستم میاد یا1جایگزین گیر میارم واسش.
گفتم راه یاد کتابراه افتادم که کتابهاش رو هنوز میخوام. این نفله دسترس پذیر نیست. خب نرم افزاری که دسترس پذیر نباشه رو باید چیکارش کنم؟ البته بعد از حذفش. باید جایی خارج از این کوفتیه دسترس ناپذیر دنبال کتابهاش بگردم. فعلا کلی کتاب دارم. از کانالهای مدل به مدل1سری رو گیر آوردم و هنوز این کانالها کتاب دارن واسم. آخ جون!
ساعت داره میره طرف2بعد از ظهر. ساعت3کلاس دارم. وووییی زنگ نمیزنید کنسلش کنید عزیزها آیا؟ بزنید ایول خخخ. امروز از این خبرها نیست ولی امید همیشه مثبته. به جانه خودم درسهام رو خوندم ولی مرخصی ناگهانی دریافت کردنم میاد. وووییی خداجونم لطفا!
همچنان تیمتاک. بچه ها میان و میرن. تازه واردها میخوان بدونن جریان سوتیه چی بوده و کسی نمیگه. اوه و این هم سوتی دومی! توی دروازهههههه خخخوووو! وای خداجونم دارم میمیرم! مدیر اومد! خدا به خیر کنه!
و این ماجرا هرچند در غیبت من همچنان ادامه دارد. باید برم. در میزنن. ثبت این روی آنتن هم باشه واسه امشب. من رفتم.
دستهها