بین عصر و شب2شنبه. به سرعت در حال درس خوندن واسه کلاس فردا. کلاس هنر امروزم پر. استادم نبود. واسش کار پیش اومد رفت رشت. خدا بخواد مشکل این بنده خدا هم حل بشه دقیق نمیدونم چیه ولی1خورده درگیره. خلاصه امروز صبح کلاس بیکلاس. من عاشق هنر و کلاسشم ولی خخخ لحظهای که از شوک شنیدنش در اومدم ذوق کردم که کلاسی در کار نیست. بچهها گفتن پس بیا کتابخونه. گفتم نه کروناست میترسم. ولی1چیزی بگم؟ امروز صبح عجب دلم میخواست میرفتم بیرون! خخخ نمیشد. این کرونا جدیده میگن بدجوری خطرناکه و رفته همه جا. بعدش هم گیریم که من رفتم. مگه میشه بعد از حدود1سال بری1دسته دوست و آشنا رو ببینی بعدش ماسکت رو کنار نزنی1قهوه بخوری باهاشون؟ خب نمیشه دیگه! خلاصه با ندای هشدارهای ملایم حضرت مادر و با اخطاریههای مستدل منطق و با ویبرهی وحشت از کرونا امروز صبحی خونه موندم ولی خودمونیم یواشکی حالم خخخ هوایی بود. بلند شدم درس و مشق رو ول کردم رفتم به گشت و سیر در میان امکانات به هم ریخته و پراکنده ای که3سال پیش از جلوی دست جمعشون کردم و الان اصلا آمار هیچ چیش دستم نیست. همه رو ریختم به هم و تا حد زیادی سرم شد چی دارم چی ندارم. بافتههای نصفه نیمه رو جمع و جور کردم که امکانات کامل کردنش رو از همون کلاسم بخرم و با نظارت مربی کاملشون کنم و مهمات و وسایل موجود رو هم تا اندازه ای نظم دادم و آمارشون رو گرفتم و البته در وسط اون قیامت نامرتب که یواش یواش به نظم درمیاد چیزها یافتم خخخ! گاهی از خوشی یافتنشون جیغم رفت هوا و زمانی هم آه کشیدم و گذاشتمشون کنار که دیگه نبینم. دلم نمیاد بسپرمشون دست مادر که بفرسته بین بازیافتیها. آخه هدیه تولد رو که اینجوری نمیکنن که! اه بسه! این قصه مدتهاست تمومه. تمام!
این وسط چندتا بسته نخ مروارید و چندتا بسته سیم و وایی خدا یکی2تا بسته گاتریم پیدا کردم که این آخریش واقعا جیغم رو برد آسمون. وسط این گرونی وحشتناک کلی به نفعم شد. آخ جون! کلی هم مروارید5و6و کلی سنگ تراشههای رنگی و کلی, … ووویییی ایول خخخ. میشه باهاشون رومیزی ببافم ولی آخه رومیزی دارم که! بیا رومیزیهای مینیاتوری ببافم آخجون! وایی خداجان کاش درس نداشتم همین الان میرفتم سراغش! وووویییییی خداجونم!
تمام هفته برای یادآوری مجدد بافت مثلث و6ضلعی و ستاره و لوزی رسما بیچاره شدم. یادم رفته بود. باورت میشه؟ چیزی که به مفهوم واقعی عاشق انجامشم رو فراموش کرده بودم. بعد از کمتر از3سال! به شدت میخواستم که یادم بیاد و به شدت از یادم رفته بود. به معنای واقعی داغ شدن مخ رو درک کردم. اول6ضلعی از وسط رو پیدا کردم, بعدش مثلث از نوک رو و دیشب هم لوزی رو. هورا! مادرم دیروز اینجا بود و دم رفتن گفت حالا لوزی رو ول کن زبانت رو بچسب. خخخ گفتم باشه ولی خدا منو ببخشه لوزی رو ول نکردم اونقدر باهاش ور رفتم تا عاقبت1لوزی کوچولوی مدل بافتم و حل شد. الان هم مادرم اینجا بود. تازه رفت. معترض بود که واسه چی خوندن مباحث کامپیوتر رو واسه گرفتن مدرکش شروع نمیکنی؟ امروز که کلاس نرفتی زمانت رو فرت و فرت میفرستی تلف بشه خخخ. مادرم! عزیزِ من! عزیزترین! چشم این هفته بره اون رو هم شروع میکنم اگر خدا بخواد. کاش میدونستی چه قدر از این تراکم خسته میشم و چه قدر شروع مجدد این تراکم رو نمیخوام! اینها رو نگفتم. به مادرم نگفتم. اینجا رو نمیخونه وگرنه اینجا هم نمیگفتم. خدایا کمک کن مادرم دلش ازم راضی باشه! از این طرف که خاطرم جمع باشه نصف کارنامه تکونیم حله. واسه نصف دیگه نمیدونم. هم تو بزرگی هم تو مهربونی هم تو رحیمی و هم تو منو دوست داری میدونم که دوستم داری مطمینم که منو دوست داری و هم تو و تو و تو و تو و همه چیز تو و خدایا تو بخواه!
از شنبه شب وارد فاز دوم پرهیزات شدم. بدون سالاد ولی خودمونیم گاهی مخصوصا عصر به بعد بد سخت میشه. امروز نتیجه رو دیدم و ذوق کردم. الان هم مادرم1بسته تمشک یخزده داد بهم گفت درس که میخونی دونه دونه بخور کمک میکنه. خخخ آخه نق میزدم که من فکم باید عصر به بعد بجنبه به خوردن این بنده خدا هم ازینا داد بهم خخخ. خودمونیم درست میگه کمک میکنه. به شرطی که همینطوری یخزده باهاش مشغول باشم. ممنون مادری!
باید شروع کنم اون مباحث کوفتی رو بخونم. مهارتهای7گانهی آیسیدی-ال. خدایاااا من میخوام رومیزی مینیاتوری ببافم! الان گریه میکنم. هی! بیخیال. درست میشه. تمشک توی دهنم ذوب شد. بذار1دونه دیگه بخورم.
داخل تیمتاکم. صدای شرشر آب رو زدم پخش بشه و خدایا هدفون زدم و باور کن بهش که متمرکز میشم نسیم و بوی جنگل رو از اعماق لایههای واقعیت اطرافم حس میکنم. راستی! بالشته یادته؟ خخخ به من چه که یادت نیست من که یادمه پس توضیحش نمیدم. روابطم باهاش به شدت بهتر شده. کند پیش میرم ولی پیش میرم و این حسابی بهم کیف میده. دردسر همچنان هست ولی کمتر شده. نشون به اون نشونی که کم مونده بود مچ دست راستم رو نفله کنم و1دفعه پیش از اون هم نزدیک بود شصت چپم بشکنه خخخ. وایی اونقدر درد گرفت که نصفه شب دادم رفت هوا و مگه دردش میخوابید؟ کلی مالشش دادم و صبر کردم تا آروم شد و چند روزی هم نامحسوس باهام قهر بود خخخ. الان همه چیز بهتره. فقط کنده. همه چیز. کاهش وزن من, تسلط بر امور جاریه و متوقفه, چیکار داری که متوقفه یعنی چی؟ از کلمات ابداعیِ خودمه. جاریه یعنی امور در جریان متوقفه هم یعنی مواردی که به هر دلیلی جریانشون در توقف به سر میبره یا میبرده و حالا باید از توقف دربیاد. ساختارش غلطه که غلط باشه. دلم میخواد چرت ابداع کنم. سایت خودمه. باز تمشک توی دهنم ذوب شد بذار1دونه بخورم.
ساعت از7گذشت. اگر نجنبم به دردسر میافتم. ویرایش این و آنتن و زبان فردا و طرح پرسش و بررسی تدریس فردا در واتس و تردمیل و دوش. دیرم میشه. من رفتم.
دستهها